اهمیت بازنویسی




عنوان داستان : ماموریت (نسخه باز نویسی‌شده)
نویسنده داستان : شهپر کاوه

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «ماموریت (نسخه سوم بازنویسی شده)» منتشر شده است.

ماموریت
از آمبولانس دوژ آمریکایی ، پیاده شد . سرما ،استخوان می ترکاند. برف تنوره کشان به سرو صورت گروهبان حمله کرد. در یک لحظه تمام گرمای داخل ماشین از تنش فرارکرد،ولرزخفیفی تیره پشتش را لرزاند. داخل درمانگاه شد .مریض ها در صف انتظار ، خمار نشسته بودند. دکتر شیفت عصر بی صبررانه منتظرش بود. گروهبان را دید به سمتش رفت وگفت : « سر گروهبان ، کجا بودی ؟ عجله کن ،خیلی کار داریم!.»
گروهبان پا چسباند وسلام نظامی داد. انعکاس صدای پایش ، از جلوی مریض ها گذشت، در درمانگاه پیچید وبه دکتر رسید. چُرت مریض های منتظررا پاره کرد وهمه با تعجب به آن دو خیره شدند. دکتر گفت : «راحت باش سرگروهبان یه زائویی داریم ، باید سزارین شود .جان مادر وبچه در خطره، باید سریعاً به کرمانشاه منتقل بشن » .
گروهبان دستی به سبیل های چخماقی و سیاهش کشید ، نگاهی به ساعتش انداخت وگفت :« آخه دکتر تواین برف ،ازگردنه چهارزبر نمی شه رد شد . با اجازه تان، میشه صبح زود زائو رو ببرم الان ساعت از چهار هم رد شده ».
دکتراخمی به ابروهایش انداخت وگفت :« این یه ماموریته ، بهونه نیار. جون هردوشون در خطره، مجبوریم اونوانتقال بدیم . در ضمن شوهر این زن غریب، همکار خودمومه ،رفته ماموریت . رسم مهمانوازی تو به جا بیار»؛ ودر حالی که رد می شد ، مشتی آرام به شکم گروهبان زد وگفت : «مواظب باش داری چاق میشی .آمبولانس رو زود بیار، دم درمانگاه ».
گروهبان دوباره پایی به احترام چسباند ، متفکرومستاسل از درمانگاه خارج شد .سرش را بالاگرفت آسمان بدطوری دل آشوب بود دانه های برف می چرخید ، لول می شد ،از زمین وهوا به سرو رویش سیلی می زد . با خودش گفت : « چه بدبختی گیر کردم ، خدایا کمکم کن .! بعداز این ماموریت ، برمی گردم کرمانشاه اینجا آخر دنیاس . مه با این زن حامله تو این هوا چه بکنم؟»
زن ، چادرِ سیاه گل ترمه ایش را دور بدن نحیفش پیچیده بود ، برجستگی شکمش بیشتر به چشم می آمد. سی سال نداشت گونه های برجسته وزرد، لاغریش را بیشتر نشان می داد .بغچه کوچکی به یک دستش بود ودست دیگرش به کمر گذاشته و ناله می کرد .باد وبوران طره ایی از موهای گندمی رنگش را از زیر روسری گل گلی اش، به رقص کشانده بود پرستاردرمانگاه کمکش کرد تا سوار شود. گروهبان بغچه راکنار تخت ، بغل پای زن گذاشت ، و در ماشین را بست .
روی آمبولانس لایه ایی برف نشسته بود . شیشه ها رابا دست پاک کرد. هیکل سنگین اش را روی صندلی راننده انداخت.بخاری ماشین حال ندار وکم بنیه ، به سختی نفس می کشید . از خانه سازمانی ،پادگان ودژبانی عبورکردوماشین روی جاده اصلی افتاد . صدای ناله های زن به گوش گروهبان رسید ، از دریچه کوچک پشت سرش به او نگاه کرد . زن روی تخت نشسته بود وبه جلو وعقب می رفت و با لحجه ترکی می نالید وبا دو دست شکمش را گرفته بود. گروهبان دلش برای زن سوخت . پایش را روی گاز گذاشت آمبولانس ناله کنان، سینه جاده را می شکافت و جلو می رفت. صدای قیژقیژ برف پاکن با صدای ناله های زن کابین اش را پرکرده بود . داشبرد را باز کرد چراغ قوه و کارد سنگری را کنار زدو جعبه سیگار اشنو و فندک بنزینی اش بیرون آورد وسیگاری روشن کرد . زن رادید از سرما در گوشه ای تخت کز کرده وناله می کند. با صدای بلند گفت : «خواهرم دوتا پتوسربازی زیر تخته، بنداز رو شانت تا سردت نشه».
زن برگشت ونگاهشان به هم افتاد . گروهبان از دیدن چهره تکیده ورنگ باخته زن یکه خورد.دوباره به جاده سفید و یک دست خیره شد . نمی دانست برای زن چکار کند.یاد زن خودش افتاد ،که برای زایمان هر دو بچه هایش ،در ماموریت بود. اوتنها شانس و دلگرمی اش خانواده اش بودکه در کرمانشاه زندگی می کردند. آه و دود سیگار را باهم بیرون داد؛و ته مانده اش را درجاسیگاری ماشین خاموش کرد.سفیدی برف چشمش را می زد.کوه ودشت، مثل خامه ی روی کیک درخشان بودو موج دار. تک وتوکی ماشین از کنارش رد شدند . ماشین به سختی جاده را می شکافت . برف به آب افتاده زیر لاستیک ها صدایی گوش نواز داشت . دانه های درشت برف به شیشه می خورد .مه روی جاده، شکم زده بود و دید را کم می کرد.گروهبان دستی به سیبل پر پشتش کشید. یاد دختر شش ماهه اش افتاد که تازه قهقه زدن را یاد گرفته بود، لبخند روی لبانش نشست . صدای جیغ زن تعادلش را بهم زد .کمی به چپ و راست جاده منحرف شد، سرعت اش را کم کردو دوباره ماشین به حالت عادی برگشت . با صدای بلند گفت : «قلبم آمد تو دهنم ، اگه ماشینی تو جاده بود حتماً تصادف کرده بودیما ».
برگشت ،به زن نگاه کرد. زن ایستاده ، دستهایش را به بدنه ماشین تکیه داده بود و می نالید . گروهبان با صدای بلند گفت : «خواهرم تحمل کن ، بشین داریم به گردنه نزدیک می شیم . یه وقت ترمز بگیرم خونت میشه گردنم ،یه ساعتی مانده برسیم تحمل بیار اَه . تونه خدا بشین بلند نشو!، هی مانده خون زن وبچه مردم بیاد گردنمان».
زن به گروهبان گفت: «قارداش ، قارداش، داد ما یَتر».
گروهبان ماشین را نگه داشت واز آن پیاده شد.سوز برف چشمانش را تنگ کرد. در پشت آمبولانس را باز کرد. زن تا او را دید روسری اش را مرتب کرد. به چپ و راست بدنش را تکان می داد . رویش را از گروهبان برگرداند .روسری اش را به دندان گرفت. صدایی خفه و عجیب از گلویش بیرون آمد.از درد پوستش تیره شده بود .گروهبان موجی از برف و سرما را ، با خود به داخل ماشین برد . زن خود را جمع و جور کرد ازخجالتی وترس به گوشه تخت به بدنه ماشین چسبید . گروهبان خم شد. زن خود را جمع تر کرد. گروهبان سریع پتو هارا از زیر صندلی بیرون کشید و به طرف زن دراز کرد . زن با چشمای عسلی وبی نورش به گروهبان نگاه کرد ،با ترس پتوها را گرفت. گروهبان با اشاره به پتو گفت: «به پیچ دور خودت تاسردت نشه» ؛ وبا دستانش دایره ایی دور زن ، در هوا کشید. سریع از آمبولانس پیاده شد ،با خود گفت : «خدایا خودت کمک مان کن ».
در آمبولانس را بست کمی به دور خودش نگاه کرد.فاصله ی بین آسفالت وجاده خاکی ، مشخص نبود. به کوه و گردنه پرهیبت روبرویش نگاه کرد که لباسی سفیدپر چینی به تن کرده بود.هوا گرگ ومیش بود .مه روی جاده رفته رفته غلیظ ترمی شد. سرما، تکانی به هیکل درشت گروهبان انداخت .اورکتش جلوی سرما را نمی گرفت . تند تند برفهای جلوی شیشه و آینه بغل را پاک کرد وسوار شد. برف پوتین و شلوارش را خیس کرده بود و پاهایش رامور مور می کرد .ناله های زن از ساعتی پیش که حرکت کرده بودند، بلندتر شده بود و بدون هیچ حجب وحیایی داد می زد . گروهبان پر گاز ، ماشین با آن هیبت بزرگ روی جاده می راند، وماشین آرام آرام از گردنه بالا می رفت . سمت راست جاده دره ایی عمیق بودکه حالا در این غروب تنگ، وحشتنا ک تر به چشم می آمد. گروهبان با خوش حرف می زد .دعا و صلوات می فرستاد . به جاده سرد ومه گرفته خیره شده بود ماشین هن هن کنان حرکت می کرد. تعادل آمبولانس در جاده به سختی حفظ می شدودر سربالایی لیز می خورد. باید هر طور شده این زن را به کرمانشاه می رساند .در گردنه بوران بود وبه صورت دو دانگ برف و باران می بارید .در یک ساعت گذشته فقط دو ماشین از کنارش رد شده بود .با تاریک شدن هوا ترسی به دل گروهبان نشست . زن داد می زد ومی گفت : «اللَه دادمایَتر، اللّه غَریِبَم بوجادّه، ده بیر اِلَه میشم ، اللّه مَنَه کمک لَه».
گروهبان از عصبانیت سیگاردیگری روشن کرد . مانند ریسمانی از آسمان و زمین آویزانش کرده بودند . نمی دانست چکار کند! دلش برای زن غریب می سوخت. ارتفاع برف روی گردنه هم هر لحظه بیشتر می شد. از طرفی مه غلیظ، دیدش را خیلی کم کرده بود. یک لحظه از ته دل گفت :«خدایابه دادم برس و کمک مان کن ،الان چکار کنم اگه بچه به دنیا بیاد ، تو ایی برف وبوران چه خاکی به سرم بریزم!»
مشتی آرام روی فرمان کوبید . آتش سیگار روی شلوارش افتاد، هول شد. با دست آتش سیگار را از روی شلوار پرت کرد.حواسش یه لحظه از فرمان و جاده پرت شد. ماشین به چپ و راست رفت .روی برف ها لیز خورد.از جاده سفید و نامعلوم خارج شد و به طرف دره رفت .گروهبان، فرمان را یا علی گویان برگرداند. برفها فرمان ماشین را در دست گرفته بودند. ماشین به طرف دیگرجاده رفت . کنترل ماشین از دستش خارج شد .آمبولانس از سراشیبی لب جاده، پایین رفت ومحکم با صدای وحشتناکی به صخره ی پای کوه برخورد کرد و ایستاد.و دود سفیدی از آن بلند شد. در یک لحظه یاد زائو افتاد . از پنجره کوچک پشت سرش نگاه کرد زن با پتوی روی شانه اش ،به گوشه ی تخت پرت شده بود .وقتی از سلامت زن خیالش راحت شد .به طرف جلوی ماشین رفت .آب داغ برف های زیر ماشین را آب کرده بود، واز آن بخار بلند می شد.محال بود ماشین از آن گودال بیرون بیاید .ناامید و مستأسل سوار ماشین شد . سرما چهار ستون بدنش را می لرزاند. هیچ راهی برایش نمانده بود بایداز دهات سرگردنه ،کمک می آورد. زن صدایش بلندتر شده بود . سرش را روی فرمان گذاشت باید کاری می کرد .زن اگر در ماشین می زایید ،تا صبح یخ می زد . حسابی سر انگشتی کرد ،نیم ساعتی راه داشت تا دهات ، البته بدون حساب سرما وبرف و گرگ.
صدای زن را شنید که داد می زد: «اللّه اوشاق مه گَه لم جَلِر، آ آ آی اللّه ، آ آی مَنَه کمک لَه . آگای راننده کمک لَه اوشاقم گه لم جَلِر ، آ آ آی ، آ آ ی».
گروهبان سریع جعبه کمک های اولیه و فلاکس چایش را برداشت وبه عفب ماشین رفت . زن از درد به خود می پیچید، نه سرما را حس کرد، نه آمدن گروهبان را فهمید .فقط داد می زد و با لحجه خودش کمک می خواست . گروهبان روی تخت روبرو نشست و با ایما و اشاره گفت : «خواهرم بچه ات خفه میشه دراز بکش ، خدا کمک می کنه .ایی جور که معلومه اینجا گرفتار شدیم .او پتوه بکش روت . ».
چوب پنبه ی فلاکس را کشید و لیوان را از چای داغ پر کرد وبا قند به دست زن دادو اشاره کرد او را بخورد . زن نیم خیر شد و چای داغ را سر کشید و گفت :( تشکر لر ) .
چای داغ عرقی به چهره زن انداخت ودوباره درد های زن شروع شد .گروهبان گفت:« الان آتش باز می کنم ، شاید کسی اونه ببینه . از حمله ی گرگ هم در امانیم ».
گروهبان بغض گلویش را قورت داد .صدای زوزه گرگها حواسش را پرت کرد . زن می لرزید ، اورکتش را بیرون آورد و تنش کرد .پتو ی مشکی پشم بزی را دورش انداخت و با اشاره دست گفت : «خودته گرم نگه دارتا مه برم کمک بیارم درآمبولانسه می بندم ،نترس، زود برمی گردم ».
در را باز کرد، صدای زن او را برگرداند . صدایی که خط افتاده بود و از ته چاه می آمد گفت :« آگای راننده ، قارداش، اللّه یسین راضی اُسون ». گروهبان کلاهش را روی سر گذاشت ،از ماشین پیاده شد و در را محکم بست .
لاستیک یدک را به سختی از زیر ماشین بیرون کشید . لب جاده روی برفها انداخت و آتش زد. صدای گرگ ها نزدیک تر شده بود . آتش جلوی حمله گرگ ها را می گرفت .دلش از ناله و فریادهای زن ریش می شد ، اما زمان برایش خیلی مهم بود. داخل ماشین شد از داشبرد کارد سنگری و چراغ قوه را برداشت. سرما از لباس فرم ارتشی عبور می کرد و به استخوانش می زد .برف قطع شده بود . نور آتش فضای اطراف ماشین را روشن کرده بود. باید زودتر کمک می آورد.تند تند گام برمی داشت . چراغ قوه را به تپه ودره انداخت . مه همه جا را مات وبی رنگ کرده بود. به سختی هیکل چاقش را توی برف ها می کشید. صدای نفس هایش هم در آن تاریکی برایش ترسناک بود .برگشت و ماشین رادر خم جاده دید که در حاله ایی از نور و آتش بود ، گرگها دور ماشین می چرخیدند.گروهبان از فرصت استفاده کرد و تند تندحرکت کرد. ربع ساعتی بود که از ماشین دور شده بود .ناگهان صدای خرناسی توجه اش را جلب کرد، برگشت ،چراغ قوه با چشم های براق گرگی تماس پیدا کرد . چهار ستون تنش لرزید. داد زد شاید گرگ از صدا بترسد. دندان های درشت گرگ در نور چراغ قوه می درخشید .چراغ قوه پرت پرت میزد. می دانست اگر این پیچی جاده را دور بزند به روستا می رسد شروع به داد زدن کرد وکمک خواست .اما صدایش تا دو قدمی اش هم نمی رفت. آن هم یخ کرده بود. هر قدمی که برمی داشت گرگ هم، با پای او حرکت می کرد . اگر پشت به گرگ می کرد کارش ساخته بود .کارد سنگری را محکم در دستان یخ زده اش فشرد . سرما تنش را بی حس کرده بود دوباره به سختی شروع به داد زدن کرد.گلویش خشک و تیغ خورده بود. صدای عو عوی سگهای ده ، در دل کوه پیچید. قوت قلب گرفت ، چند بار با صدای بلندتری کمک خواست .گرگ به ده قدمی اش رسیده بود .چراغ قوه را جلوی گرگ گرفت و عقب عقب رفت. صدای سگها نزدیک شده بود و فریاد مردمی که با هوهو کردن می خواستند گرگها را فراری بدهند. گروهبان خوشحال شد و با خودش گفت :( قربانت برم ای خدا نوکرتم ،می دانستم تنهام نمی زاری . ) و دوباره شروع به داد زدن وکمک خواستن کرد .گرگ به خود جسارت داده بود در چند قدمی گروهبان منتظر فرصت بود .نور چراغ قوه ضعیف وضعیف تر شد ،وبعد همه جا تاریک شد .
گرگ باهیکل سنگین اش ، او را در برف غلتاند . چراغ قوه به کناری پرت شد. پنجه ی گرگ ، یونیفورم وسینه اش را پاره کرد. در یک لحظه زن و دو فرزندش از جلوی چشمانش گذشت و زن غریبی که توی جاده بود . چشمان گرگ در تاریکی می درخشید . دندانهایش را در بازویش فرو کرد و عربده ی گروهبان سینه ی کوه را شکافت. گروهبان چاقوی سنگری را در پهلوی گرگ فرو کرد . ناله گرگ بلند شد.سگها به گرگ حمله کردند و گرگ را در چند قدمی اش در برف غلتاندند. سرخی خونش ردی از خودش به جا گذاشته بود .چشمانش سیاهی رفت . نور چراغ تراکتور و مردم روستا را که به کمک آمده بودند ، تار می دید .سرما را حس نمی کرد. صداهای مردم دورتر ودورتر شد وبعد همه جا در تاریکی مطلق فرو رفت.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. خوشحالم که بازنویسی داستان را جدی گرفتید و این کار را انجام دادید. واقعیت ماجرا این است که شما جز با جدی گرفتن فرآیند نوشتن نویسنده نخواهید و مهم‌ترین و بهترین کاری که من و دوستانم در پایگاه نقد داستان می‌توانیم انجام بدهیم همین است که شما دوستان عزیز و همکار را علاقه‌مند به این مساله کنیم که نوشتن را جدی بگیرید و برای آن بیشتر وقت بگذارید و کمتر خسته بشوید. بیشتر ما دوست داریم داستانی را بنویسیم و آن‌را برای همیشه کنار بگذاریم و به سراغ داستان بعدی برویم این عطش ما برای نوشتن، هیچ‌وقت به ما اجازه نمی‌دهد که آن وقت و انرژی را که یک داستان برای قوام آمدن احتیاج دارد به آن اختصاص بدهیم و به همین علت بازنویسی اهمیت خودش را برای بیشتر ما از دست می‌دهد و این در حالی است که آقای همینگوی به عنوان شش دانگ‌ترین نویسنده‌ای که در تمام زندگی شناخته‌ام می‌گوید که تمام داستان‌هایش در مرحله بازنویسی شکل گرفته‌اند.
این‌که دیدم شما داستان «آمبولانس» را بازنویسی کرده‌اید من را خوشحال کرد اما بعد از خواندن همان یکی دو پاراگراف اول متوجه شدم که این بازنویسی را زیاد جدی نگرفته‌اید. پس در قدم اول دست مریزاد من را به این خاطر که کارتان را جدی گرفته‌اید داشته باشید اما این‌که چرا می‌گویم این بازنویسی زیاد جدی گرفته نشده است؛ تمام علائم سجاوندی به کلمه قبلی خود می‌چسبند و با کلمه بعد از خودشان به اندازه یک اسپیس فاصله دارند. شما گاهی این قاعده را رعایت کرده‌اید و گاهی این کار را نکرده‌اید. عدم یکدستی زبان هم در دیالوگ‌ها مشاهده می‌شود. مثلا نوشته‌اید «باید سزارین شود» که این جمله در محاوره به «باید سزارین بشه» تغییر پیدا می‌کند. به نظرم این اشتباه بیشتر از این‌که از سر نادانستگی باشد، از سر حواس پرتی است و حواس پرتی در این مرحله از کار معنای زیادی ندارد. پس تا همین‌جای کار استفاده درست و به‌جا از علائم سجاوندی و یک‌دست کردن زبان داستان را در دستور کارتان به وقت بازنویسی کردن داستان‌هایتان قرار بدهید و دقت کنید که مرحله‌ی بازنویسی به دقتی بیشتر از مرحله نگارش اول احتیاج دارد. درحقیقت این مرحله از کار خیلی خیلی از مرحله قبلی مهم‌تر است و مشکل این‌جاست که بیشتر ما نویسنده‌ها این مرحله را آن‌قدر که باید و شاید جدی نمی‌گیریم. شاید اگر به بهانه همین یادداشت متوجه اهمیت بازنویسی و میزان دقت لازم در این مرحله بشوید کار من و شما و تمام است و خیال من راحت است که شما به بهانه همین یادداشت با مهم پروسه داستان‌نویسی آن‌طور که باید و شاید آشنا شده‌اید. داستان شما غلط‌های املایی زیادی هم دارد.
مساله مهم دیگری که وجود دارد که قبل از این هم به نوعی به آن اشاره کرده بودم این است که شما در ساختن اتمسفر داستان و زبان و لحن داستان مهارت زیادی دارید و همین مهارت انتظار ما را به عنوان مخاطب بالا می‌برد. اما به نظرم می‌رسد که این مهارتی که در روایت داستان وجود دارد در روایت داستان به بهانه دیالوگ‌ها وجود ندارد. دیالوگ‌ها خیلی کارکرد انتقال اطلاعات دارند و از دیالوگ بودن در‌آمده‌اند. دقت کنید که در دیالوگ میان دو آدم چیزهای زیادی نمود پیدا می‌کند؛ شکل ارتباط آن‌ها، جنس این ارتباط، عمق آن، وضعیت‌ آن‌ها نسبت به یکدیگر، شخصیت‌سازی جداگانه آن‌ها و همچنین شخصیت پردازی آن‌ها، اما بیشتر دیالوگ‌های شما انگار که از دهان یک راوی سوم شخص خارج می‌شوند. لحن یکسانی دارند و خودشان را موظف به اطلاع رسانی به مخاطب می‌بینند. به نظر دیالوگ‌های شما هم به همان حوصله و دقتی که در روایت داستان دارید نیاز دارند. توصیه فوق‌برنامه‌ام این است که در زمینه دیالوگ‌نویسی یک کتاب بخوانید، کتاب‌های بسیار معتبر و ارزشمندی در این زمینه وجود دارد. البته باید صادقانه این‌را بگویم که این مشکل در دیالوگ‌نویسی فقط و فقط در یک‌سوم ابتدایی داستان وجود دارد و بعد از این خود دیالوگ‌ها هم تبدیل به عناصر جذاب داستان می‌شوند. به‌نظرم این یکی هم می‌تواند کمی کم‌دقتی باشد و به خرج دادن کمی ذوق بهتر از آنی بشود که هست.
اما در مورد رعایت ۲ نکته مهم‌تری که قبل از این در ارتباط با داستانتان به شما گفته بودم باید بگویم که هر ۲ مساله تا حدود زیادی برطرف شده‌اند. ممنونم که این‌قدر داستانتان را جدی گرفتید و برای رفع مشکلات احتمالی آن زحمت کشیدید. خواهشی که از شما دارم این است که به منظور یک‌دست شدن زبان و لحن و برطرف کردن غلط‌های املایی و سجاوندی داستانتان را بخوانید و مشکلات آن‌را برطرف کنید. من از همین حالا به شما به چشم یک نویسنده حرفه‌ای نگاه می‌کنم که در آینده‌ای دور یا نزدیک با چند داستان در همین اندازه قصد انتشار یک مجموعه داستان را دارد و شاید باورتان نشود که این دقت و رعایت سر و شکل ظاهری داستان چه نقش مهمی در بررسی داستان شما دارد. خیلی وقت‌ها یک داستان مرتب بد بیشتر از یک داستان نامرتب درخشان به چشم بررس می‌آید. خواهشم از شما این است که برای یک مرتبه دیگر این داستان را با وسواس زیادی بازنویسی و ویرایش کنید. اگر از نظر ظاهری به کیفیت مطلوب رسید همین داستان را در هفته‌نامه «کرگدن» منتشر خواهیم کرد. منتظر مرحله سوم بازنویسی هستم.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
شهپر کاوه » چهارشنبه 23 خرداد 1397
سلام و ارادت ، خدمت شما استاد خانلری عزیز ومحترم. خوشحالم که روی این داستان نظر خاصی دارید و با نصایح و راهکارهایتان به بهتر شدن نوشتن داستان هایم کمکم می کنید .سعی می کنم ، بتوانم برای همیشه این ایرادها را برطرف کنم و در بازنویسی دقت فراوان داشته باشم . خیلی خیلی ممنونم که در صورت رفع ایرادها آن را در هفته نامه «کرگدن» منتشر می کنید. با این کار شما به من بال پرواز می دهید . درچند روز آینده داستان را با دقت باز نویسی کرده و می فرستم .به امید انتشار داستان در هفته نامه کرگدن

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.