اطلاعات غیرضروری




عنوان داستان : تَرَک های بیسکوییت
نویسنده داستان : نیلوفر ناظری

ساعت یکِ نصفِ شب بود که با صدای ناله اش از خواب بیدار شدم. احساس کردم که دیگر دلم نمی خواهد او را تحمل کنم. هوا گردم بود و کولر تسمه پاره کرده بود، درست مانندِ اعصابم توی تمامِ این سالها. پنجره را تا نیمه باز کردم. هیچ هوایی نمی رفت و بر نمی گشت. انگار دستی به دورِ گردنم حلقه زده بود که راهِ نفس ام را بریده بود.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد. برایِ مدتی طولانی از لبخندهای مصنوعی ام می گذشت. از تظاهرم به خوشحالی. از اینکه او را دارم. از اینکه هر روز در طول و عرضِ اتاق راه بروم و جمله ی من زنِ خوشبختی هستم را به تمامِ عضلاتم تزریق کنم. در حالی که دارم به دو چشمِ بسته و گاهی باز نگاه می کنم.
البته که ما... یعنی من و سعید روزهای خوبی هم در کنارِ هم داشتیم و بارها شده بود صدای خنده های مان از دیوارهای اتاق بیرون بزند. هر پنجشنبه ی اولِ ماه با هم به خرید برویم و سبدِ خوراکی را طوری پُر کنیم که در ادامه اش حتی به تَرکِ بیسکوییت هایش هم بخندیم. دوغِ گازدار را توی صورتِ هم باز کنیم و سر تا پایِ همدیگر را سفید کنیم، طوری که از دوغ فقط یه قُلپ باقی بماند. آن روزها عادت داشتیم در کنارِ هم به آرامش برسیم و به تنهایی آرام شدن اعتقادِ خاصی نداشتیم. شب و روز با هم بودیم و سعی می کردیم از لحظاتِ با هم بودن لذت ببریم. اما زندگیِ واقعی خیلی فراتر از تَرک های ساده ی یک بیسکوییتِ نه چندان خوشمزه بود و من این را رفته رفته فهمیدم.
سعید عاشقِ سیب زمینی سرخ کرده و پیاده رویِ دو نفره بود و دوست داشت وقتی فیلم تماشا می کند دستش را بیاندازد دورِ گردنم و تحلیلی از فیلم هایی که می بینیم را در حینِ نگه داشتنِ صحنه ای برایم بگوید. گاهی واقعاً خوابم می برد وقتی قرار بود فیلمی یک ساعت و نیمه را در عرضِ پنج ساعت ببینیم. من عاشقِ یوگا و شنای قدرتی بودم. قبل از حضورِ سعید در زندگی ام خیلی وقت ها در تنهاییِ خودم بیشتر از زندگی لذت می بردم. سعید که آمد همه چیز به طرزِ شاعرانه ای عوض شد و هر شب شام مان را در تاریکیِ نورِ شمع می خوردیم. البته این شاعرانه ها برای چند ماه اولی که از شروعِ زندگیِ مشترک مان می گذشت بود. چون سه ماهِ اول همه چیز را تعطیل کرده بودیم و فقط با هم بودن را تجربه می کردیم.
خیلی زودتر از رسیدنِ یک شناور به خطِ پایان همه چیزی به طرزِ احمقانه ای عوض شد. این روندی که پیش گرفته بودیم کم کم به واقعیت پیوست و هر کدام از ما می توانست دیگر به تنهایی کار هایش را انجام بدهد. من بیشتر در سفر هایم برای مسابقاتِ شنا بودم و سعید ساعت ها توی اتاقش به تحلیلِ فیلم نامه های دهه های مختلف می پرداخت. کاری که برای من خسته کننده بود. همینطور شنا برای او که به کل از آب می ترسید. شاید چون برای من نوشتن سخت بود، حس می کردم مطالعه کردن هم سخت است اما سعید یک کتاب بازِ حرفه ای بود که نیمه شب ها توی رختِ خواب از تلف کردنِ وقت اش در طولِ روز ناله می کرد.
آن شب، ساعتِ یک هم از تلف کردنِ وقت اش توی خواب ناله می کرد. بلند شدم و لای پنجره را باز کردم. نفسِ عمیق می کشیدم و هوا رد و بدل نمی شد. داشتم از ارتفاعِ یک پنجره به نور هایِ ریزی که توی تاریکی برق می زدند نگاه می کردم. هوا مانندِ شبی بود که در عرضِ اتاق راه می رفتم تا سعید بیاید. همان موقعی که گوشی اش خاموش شده بود و من فقط صدایِ تیک تیکِ ساعت را می شنیدم. تلفن دقیقاً ساعتِ یکِ شب به صدا در آمد و زنی با صدای سرد و خشک از تصادفِ سعید صحبت می کرد. اگر بگویم گوشیِ تلفن توی دست هایم یخ کرد بیجا نگفته ام. برای لحظه ای اصلاً نمی دانستم ساعت چند است. بلند تر از همیشه صدای تیکِ تیکِ ساعت را توی ذهنم می شنیدم. انگار عقربه ها داشتند توی مغزم قدم های بلند بر می داشتند و ذهنم خیلی زود تمام می شد.
فقط به خودم آمدم و توی بیمارستان پشتِ درِ اتاق اش بودم. سعید پشتِ کوهی از دستگاه خوابیده بود و تقریباً هیچ چیزی از او نمانده بود. جز تکه گوشتی بی جان که همان را تحویل ام دادند. دو روزِ تمام فکر کردم... به اینکه می خواهم ادامه بدهم یا نه؟!... به اینکه جای من اینجاست یا نه...
مدام فکر می کردم این اواخر ما به ظاهر در کنارِ هم زندگی می کردیم. دیگر توی تاریکیِ یک شمع با هم شام نمی خوردیم و هر کدام به تنهایی خرید می کردیم. کم کم هوای خانه آنقدر سرد شد که از دهان افتاد.
سعید را به خانه آوردم. می ترسیدم واردِ اتاقش شوم. نمی دانستم چطور باید شب تا صبح با او تنها توی یک اتاق باشم. حسِ ترسی که قبلاً تهدید ام نمی کرد. همه جای خانه سکوت بود. وسطِ مرداد، سرما به اندامم افتاده بود.
سر تاسرِ عرضِ اتاق را راه رفتم و ناخن هایم را جویدم. منتظرِ بیدار شدن اش نبودم. پشتِ پنجره ی آشپزخانه ایستاده بودم و آبِ سرد می خوردم. دلم می خواست همان لحظه در همان نقطه ای که بودم دنیا تمام شود.
بالاخره باید می رفتم کنار اش و با واقعیتی که خودم پذیرفته بودم دست می دادم. صدای قدم هایی که به سمت اش بر می داشتم را می شنیدم. لایِ درِ اتاق را تا نیمه باز کردم. خواب بود. خیلی آهسته واردِ اتاق شدم و بالای تخت اش ایستادم. به چشم های بسته اش نگاه می کردم. به دست هایش. به تکه گوشتی که دیگر حتی نمی توانست حرف بزند. باید با همین شرایط تحمل اش می کردم. خودم پذیرفته بودم تا کنارم باشد. بعد از دو روز فکر کردن توی اتاقِ تاریکی که نه تمرکز داشتم و نه اعصابِ درست و حسابی. بالاخره باید با ترس ام کنار می آمدم. با ترسم چرا. اما... با حرف های بازپرس نه...
ساعت یکِ شب بود و پشتِ پنجره ایستاده بودم. داشتم از ارتفاع به نور های ریز نگاه می کردم اما حواسم آنجا نبود. توی تمامِ این مدت که از یک تکه جسمِ بی جان پذیرایی می کردم، نخواستم به این فکر کنم که چرا دوباره به آن خانه برگشتم. نخواستم به زنی فکر کنم که آن روزِ کزایی توی آن ماشینِ لعنتی همراهِ سعید بوده. نخواستم به رابطه ی سعید و آن زن فکر کنم. و نفرِ سوم یعنی راننده تاکسی که تکلیف اش مشخص است. تنها بازمانده ی یک تصادفِ شدید توی راهِ شمال سعید ایست که باید آن ساعت از روز را توی شرکت و پشتِ میز اش می بوده اما...
شاید رویِ برگشت به خانه را نداشتم. رویِ دیدنِ تک تکِ چهره هایی که روزی توی صورتشان نگاه کردم و وجودِ سعید را برایشان جا انداختم. نداشتم...
برایِ حضورِ آن زن توی ماشین هیچ فکری ندارم. اما این را می دانم که یک هفته قبل از تصادف اش، شب ها از لایه های تختِ خوابمان سوز می آمد و صبح ها هوای خانه رنگِ تابستان نداشت. نمی دانم شاید از خیلی قبل تر ها هر دویِ ما پرده ی دوست داشتن مان را کشیده بودیم و همه جا تاریک شده بود که همدیگر را نمی دیدیم.
از یک جایی به بعدِ حرف های بازپرس را نمی شنیدم. فکر می کنم از آن زن به بعد. برای لحظه ای احساس کردم تمامِ درها به رویم بسته است و باید چمدانِ بسته ام را به گور ببرم. دو روزِ تمام فکر کردم. بیست بار چمدانم را بستم و دوباره باز کردم تا اینکه قاطعانه ایستادم و تویِ رویِ همه گفتم به زندگی ام ادامه می دهم حتی اگر بیشتر از همیشه از دهان افتاده باشد. زندگیِ خطی و کسل کننده. کودکِ غُدِ درونم اجازه ی شکسته شدن نمی داد و نمی توانستم ادای نادم ها را در بیاورم.
وقتی یکِ شب از صدای ناله هایش بیدار شدم، یک سال از تابستان گذشته بود. حس می کردم دیگر نمی توانم. نه قدرتِ تحمل داشتم و نه جایی برای رفتن. تا به حال هیچ وقت اینقدر خسته نبودم. چمدان به دست رویِ پله ها ایستاده بودم. داشتم فکر می کردم... به خیلی چیزها... به پُل های فرو ریخته ی پشتِ سرم... به دست های پدر که همیشه پشتم بود و آن را بارها پس زده بودم... به تَرک های یک بیسکوییتِ نه چندان خوشمزه... داشتم فکر می کردم، که توی خانه ی پدری هنوز جایی برای ایستادن و نفس کشیدن دارم یا نه. هوایِ تابستان آنقدر سرد بود که دانه های برف از دیوار های راهرو به روی پله ها می ریخت.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود بر شما
از این‌که برای پایگاه نقد داستان، اثر ارسال کرده‌اید از شما ممنونم. اما داستان «ترک‌های بیسکوییت» چند ایراد عمده دارد. اگر تعریف ساده‌ای از ساختار داستان بخواهیم ارائه دهیم متشکل شده است مقدمه یا آغاز و میانه و بعد هم پایان و نتیجه‌گیری. شاید این چیزی که نوشتم برای‌تان ابتدایی باشد اما آن را باید جدی گرفت. در آغاز ما طرح مساله می‌کنیم و بعد در میانه بسط می‌دهیم و در پایان هم که هرچه کاشته‌ایم برداشت می‌کنیم. وقتی پای داستان کوتاه به میان می‌آید کار سخت‌تر هم می‌شود. یعنی باید تعادل را برقرار کنید و به حوصله مخاطب توجه کنید و اندازه‌ی چیزی که می‌نویسید را مد نظر قرار بدهید. چیزی که در داستان شما رعایت نشده است. شما مقدمه‌ای مفصل دارید. از سه صفحه‌ای که نوشته‌اید یک صفحه و نیم آن پرداخته‌اید به جزییات غیرضروری. چیزهایی که به درد داستان‌تان نمی‌خورد. مقدماتی که هیچ اثری در ادامه کار ندارد. این که بگویید در زمانی از زندگی‌تان روزگار خوبی داشته‌‌اید در چند جمله می‌شود به آن پرداخت. نه این‌که نصف داستان‌تان را به آن اختصاص دهید. این‌های اطلاعات غیرضروری است. اطلاعات غیرضروری هم بلای داستان است. یک سری اطلاعات که به درد هیچ جای داستان نمی‌خورد. این‌که شخصیت داستان شما دوغ باز می‌کرده یا به ترک بیسکوییت می‌خندیده اطلاعات غیرضروری است. می‌گویید چرا؟ چون در حجم زیادی از اطلاعات داستان شما قرار گرفته‌اند و حوصله مخاطب را سر می‌برند. من با خودم می‌گویم پس کی می‌خواهد موضوع را طرح کند. طرح موضوع شما به نیمه دوم داستان بر می‌گردد. برای داستان کوتاه این یعنی شکست. این یعنی که نویسنده اتفاق داستانی نداشته و خواسته فقط آب و رنگ به داستانش بدهد. البته یک تکنیک دیگر هم هست که می‌توان اطلاعات غیرضروری را در داستان به کار برد ولی کسی متوجه نشود که غیرضروری هستند. روشش این است که نویسنده طرح موضوع کند بعد این اطلاعات را در کل داستان تقسیم کند. آن وقت است که کم‌تر کسی متوجه بیهودگی این اطلاعات می‌شود. اما شما این ترفند را هم نزده‌اید. شما از شخصیت اصلی و شخصیت سعید آن‌قدر در ابتدا حرف می‌زنید که ما یادمان می‌رود قرار است قصه‌ای رخ دهد.
داستان شما تازه در این سطرها شروع می‌شود: «تلفن دقیقاً ساعتِ یکِ شب به صدا در آمد و زنی با صدای سرد و خشک از تصادفِ سعید صحبت می‌کرد. اگر بگویم گوشیِ تلفن توی دست‌هایم یخ کرد بی‌جا نگفته‌ام.»
به داستان‌تان رجوع کنید و ببینید این جملات در کجای داستان‌تان است. حجم زیادی از داستان شما پشت این جملات هستند و نمی‌گذارند حادثه خوب عمل کند. ضرب حادثه را گرفته‌اید. اگر می‌خواهید تاثرگذار بنویسید باید بدانید داستان را از کجا شروع می‌کنید. نقطه شروع داستان را باید پیدا کنید. کاری که در داستان شما از آن غفلت شده است. شروع داستان شما اتفاقا همین جایی است که در بالا آوردم. اگر از این‌جا شروع کنید از همان ابتدا تعلیق را وارد کارتان می‌کنید و بعد می‌توانید در همان یخ‌زدگی دست‌ها گرمی زندگی‌ گذشته‌تان را به رخ مخاطب بکشید و او را وارد زندگی شخصیت داستان‌تان کنید. آن وقت می‌توانید مدام به حادثه رجوع کنید و بعد به خاطرات خوش و ناخوش زندگی شخصیت بپردازید.
مساله‌ای که به گمانم بعضی آن را فراموش می‌کنند این است که نویسنده باید برای داستان طرح بریزد. او باید بداند از کجا شروع می‌کند و چطور ادامه می‌دهد و کجا ضربه نهایی را می‌زند. اما بعضی‌ها انگار حوصله و وقت این کار را ندارند. یا فکر می‌کنند همین که حس و حال شخصیت‌ها را بنویسند داستان شکل می‌گیرد و خودش پیش می‌رود. این دقیقا راحت‌طلبی در داستان است. نویسنده باید بداند شخصیتش را از کجا وارد داستان بکند.
اما یک چیز دیگر را هم بگویم. وقتی سوژه‌ای را انتخاب می‌کنید باید برای تازگی آن هم کاری بکنید. این‌که یک نفر مثل گوشت افتاده در خانه و طرف مقابلش با یادآوری خاطرات‌شان نمی‌داند باید با او چه برخوردی کند برود یا بماند سوژه خوبی است. پرکشش است اما باید بدانید که رویکرد شما به این مساله مهم است. مهم است که آن‌قدر تعلیق‌دار عمل کنید که نفس مخاطب در سینه حبس شود. انسانیت را در مقابل رنج‌های کشیده شده بگذارید. اما می‌دانید چرا ضرب داستان شما گرفته شده؟ چون مدام اطلاعاتی به خواننده می‌دهید که خواننده از آن‌ها خبر دارد چون بسیاری از حس‌ها را تجربه کرده و اتفاقات را می‌داند. این جملات داستان‌تان را ببینید: «قبل از حضورِ سعید در زندگی‌ام خیلی وقت‌ها در تنهاییِ خودم بیشتر از زندگی لذت می‌بردم. سعید که آمد همه چیز به طرزِ شاعرانه‌ای عوض شد و هر شب شام‌مان را در تاریکیِ نورِ شمع می‌خوردیم.»
چقدر این صحنه را دیده‌اید یا در داستان‌های دیگر خوانده‌اید و چقدر کلیشه است؟ داستان شما از کلیشه‌ها پیروی می‌کند. مثلا این جمله را ببینید: «شاید رویِ برگشت به خانه را نداشتم. رویِ دیدنِ تک تکِ چهره‌هایی که روزی توی صورت‌شان نگاه کردم و وجودِ سعید را برای‌شان جا انداختم نداشتم.»
خود شما چند داستان خوانده‌اید که این جملات در آن گنجانده شده؟ یا چند سریال در تلویزیون دیده‌اید که این جمله‌های کلیدی‌شان نبوده؟

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.