از تیپ تا شخصیت




عنوان داستان : ساکن طبقه ی مهم
نویسنده داستان : سجاد دلیلی

طبقه ی اول:
" همه چیز از یه خواب شروع شد "
روی صندلی متحرک چرخید، به چشمان دکتر زل زد و گفت: همه چیز از اون خواب شروع شد دکتر.
دکتر خوشحال از اینکه بعد از چهار جلسه بلاخره صدای آراس را شنیده، اما با لحنی که سعی میکرد مثل همیشه خونسرد باشد گفت: ببینید دوست من، من دکتر نیستم یعنی پزشک نیستم، بقیه منو دکتر صدا میزنن، اینجا هم که میبینید! مطب نیست خونه ی منه.
آراس دوباره به دکتر خیره شد. موها و ریش های بلند و جوگندمی مرد میانسالی که روبرویش نشسته بود آدم را یاد پزشک ها می انداخت. نگاهش را روی کتابخانه ی بزرگی که تقریبا تمام دیوار پشتش را پر کرده بود چرخاند و گفت: " پس من چرا اینجام؟"
دگتر از پشت میز کار شلوغش بلند شد، عینکش را روی میز گذاشت و همانطور که به سمت آشپزخانه ی کوچکش میرفت گفت: کاملا روشنه، چون شما بیمار نیستید.
آراس سکوت کرده بود و با انگشتانش روی دسته ی صندلی ضرب گرفته بود. دکتر فنجان قهوه را پر کرد و ادامه داد: دوستت میگفت بی خوابی! نمی تونی راحت بخوابی.
آراس دستی به موهای پرپشت و بلندش کشید و گفت: من دوستی ندارم.
دکتر فنجان قهوه را جلوی آراس گذاشت، پشت میزش نشست و درحالیکه دنبال راهی بود تا گفتگو را ادامه دهد گفت: ما فقط قراره با هم حرف بزنیم البته اگر خودت بخوای. دکتر شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد: یه فنجون قهوه با من بخور و بعد اگه خواستی برو. فنجان قهوه را بلند کرد با چشمانش به فنجان اراس اشاره کرد و گفت: قهوه های من عالی ان.
اراس به آرامی پاکت سیگارش را از جیب کتش بیرون آورد و بدون توجه به دکتر سیگاری روشن کرد و گفت: میخوام حرف بزنم. پکی به سیگارش زد، فنجان قهوه را پای گلدان کنار صندلی اش خالی کرد و اولین خاکسترهای سیگارش را داخل فنجان تکاند.
دکتر فنجانش را کنار گذاشت و گفت: میشنوم.
اراس گفت: دو سال پیش که بیست و پنج سالم بود رفتم سوئد. چمدونمو بستم و رفتم، رفتم که همه چیزو فراموش کنم اما نشد. تو مالمو باهاش آشنا شدم از روز اولم مالمو صداش میزدم وقتی خواستم برگردم موقعی که داشتم چمدونمو میبستم روی تخت نشست و خیره شد بهم. نیاز نبود به زبون بیاره، چشماش باهام حرف میزد به وفاداریش اطمینان داشتم ولی آوردمش، باهم حرف میزدیم غذا میخوردیم قدم میزیم. از دست دادنش سخت بود.
دکتر دستش را زیر چانه اش ستون کرد و پرسید: چی شد که از دستش دادی؟
آراس پکی به سیگارش زد و جواب داد: کشتنش.
دکتر پرسید: کیا؟ چطوری؟
آراس ته سیگار را داخل فنجان خاموش کرد و گفت: داشتیم باهم قدم میزدیم خواست بره اون سمت خیابون یه لحظه قلاده ش از دستم سر خورد، رفت تو خیابون یه ماشین لهش کرد و رفت به همین سادگی.
دکتر روی صندلی جابجا شد و پرسید: از هانیه بگو.
آراس از روی بلند شد و به سمت بالکن رفت. پشت در شیشه ایی بزرگی که منحنی بالکن را از اتاق جدا میکرد ایستاد. به انعکاس کم رنگی از تصویر خودش روی شیشه زل زد. هوا کم کم رو به تاریکی میرفت و نور چراغ بالای سر دکتر نمیرخ اراس را که به سمت دکتر بود روشن میکرد. صورت تراشیده و چشم های قهوه ایی درشتی که به ماشین لوکسی که کنار درختان لخت حیاط درست روبرویش پارک شده بود نگاه میکرد. سیگاری از جیب کتش بیرون کشید و روشن کرد و بدون اینکه به دکتر نگاه کند گفت: گذشته ی من همیشه همراهمه چهارساله از گذشته فرار میکنم، حتی تو گذشته هم از گذشته فرار میکنم.
دکتر گفت: حقیقت همیشه تلخه. از خوابت بگو.
آراس سیگار نصفه را داخل فنجان خاموش کرد و دوباره روبروی در شیشه ایی بالکن ایستاد و گفت: خواب من فقط یه رویای ساده نیست، حقیقته همه ی چیزی که سعی میکنم فراموش کنم هر شب برام تکرار میشه.
تو دانشگاه همیشه فعال بود. سر نترسی داشت یادمه اولین باری که از زبون سرخ و سر سبز بهش گفتم فقط خندید. دنبال یه همپا بود و من پای همه ی بلندپروازی هاش بودم، پاییز بود یا زمستون درست یادم نیست، اما یادمه هوا سرد بود، جمعیت تو تمام طول خیابون پخش شده بود صدای فریاد و صدای شعار با صدای شکستن شیشه ها مخلوط شده بود. یه گوشه ی خیابون یه عده درگیر بودن. صدای شلیک جمعیتو هل داد سمت کوچه ها. اتوبوسی که آتیش گرفته بود، سطل زباله هایی که میسوختن و جمعیتی که تو فرعی ها پخش میشدن و شعار میدادن.
دستشو گرفتم و فرار کردیم تو یه کوچه ی فرعی، چشماش خیس بود و دستش بریده بود. کنار ستون نشوندمش کوچه خلوت بود و دور از هیاهو. گفتم بمون برمیگردم نشست و سر تکون داد. دویدم سمت خیابون اصلی از لای خرده شیشه های بانک یه جعبه ی کمک های اولیه برداشتم. خیابون اصلی هنوز شلوغ بود. دویدم سمت کوچه، سر کوچه که رسیدم دیدم یه موتورسوار باکلاه و یه جوون ریشو بالای سر هانیه ایستادن و داد میزنن. فقط دویدم و داد زدم. مرد غریبه دندونای سفید بهم فشرده شو از زیر ریشای سیاه و پرپشتش نشون میداد. چندتا ضربه با باتوم به شونه های هانیه زد. افتاد روی زمین اما بلند شد، بلند شد و داد زد، اونم وقتی دید هنوز داره فریاد میزنه سرشو گرفت و صورتشو کشید روی دیوار سیمانی پشت سرش. همه چیز جلوی چشمام اتفاق می افتاد و من فقط با تمام توان اون کوچه ی لعنتی رو می دویدم. پرتش کردن روی زمین و یه ضربه به پیشونیش زدن و فرار کردن. وقتی رسیدم بالای سرش شال سبزش سرخ شده بود. چشماش آسمونو نگاه میکرد و بی رمق بود. تو بیمارستان بهم گفتن مرگ مغزی، برخورد جسم سخت به سر. این حقیقت سریال تکراری هر شب منه دکتر.
دکتر آهی کشید و گفت: بابت مرگ همسرت متاسفم. چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد: غم بزرگی رو تجربه کردی اما زمان و واقعیت هنوز سر جاهاشونن، نه میشه به عقب برگشت نه میشه واقعیتو دستکاری کرد.باید بپذیری.
آراس گفت: نمیدونم میفهمی چی میگم یا نه خیلی وقته هیچی برام مهم نیست هیچی فقط دلم میخواد بتونم راحت بخوابم.
دکتر گفت: امیدتو از دست دادی.
اراس جواب داد: میدونی دکتر امید داشتن مثه ایستادن زیر آسمون ابریه، درست لحظه ایی که منتظری بباره طوفان میشه.
دکتر گفت: تو دنبال چی هستی؟
اراس نفس عمیقی کشید وگفت: مقصر.
دکتر گفت:بازم چیزی رو عوض نمیکنه.
اراس جواب داد:منو آروم میکنه.
دکتر روی صندلی ارام گرفته بود و دنبال رشته ی کلمات در ذهنش بود که صدای مهیبی از حیاط بلند شد. بشکه ی بزرگی از طبقه ی سوم درست روی شیشه ی ماشین لوکسی که روبروی اراس پارک شده بود سقوط کرده بود. اتفاق مقابل چشمان اراس افتادع بود، دکتر از جا پریده بود و اراس بدون اینکه حتی پلک بزند گفت: امیدوارم ماشین شما نبوده باشه دکتر.
دککتر خودش را به لبه ی پنجره رساند وگفت:نه ماشین حاج اقاست.
اراس لبخند زد.

طبقه ی دوم:
حاج آقا، حاجی بی زحمت بیا میوه ببر".حاجی دست روی زانوهایش گذاشت و به سمت زن رفت. ظرف میوه را از دستان زن گرفت و گفت: شما چرا خانم؟ کبری خانم نیست؟
زن چادر رنگی اش را روی سرش مرتب کرد و گفت: نه دخترش مریض بود فرستادمش بره.
زن به سینی روی میز اشاره کرد وگفت: اینا رو می برم بالا برای کارگرا ناهارم نخوردن بیچاره ها.
حاجی سری تکان داد و پیش مهمانش برگشت. ظرف میوه را روی میز مجللی که با مبل های سلطنتی هماهنگی خاصی داشت گذاشت وگفت:تعارف نکن اقا مرتضی.
مهمان تشکری کرد وگفت:کم کم رفع زحمت میکنم حاجی فقط خواستم بگم عنایت داشته باشید جناب وزیر حواسشون هست اگر میگن دادگاه علنی برگزار بشه برای بستن دهن روزنامه ها و سایت هاست ضمن اینکه خاطرتون جمع باشه هیچ اتفاقی نمیفته.
حاجی هیکل درشت و شکم بزرگش را روی مبل گذاشت وگفت:آخه مومن من 47 سالمه دوسال دیگه بازنشست میشم، گیریم دادگاه هم فرمالیته باشه وقتی علنی باشه حتما یه قصه ایی بعدش درست میشه غیر اینه؟والا حوصله ندارم بخاطر گور به گور شدن یه دختر اونجوری و چارتا پسر قرطی نون و خونم یکی شه.
مهمان گفت:فکر اونجا رو هم کردیم حاجی.گفتم وقت دادگاه رو طوری بذارن که خبر بزرگی شده باشه خبرشما زیر پوشش اون گم بشه به هر حال طبقه ی اجتماعی شما هم مهمه.
حاجی که چندان راضی بنظر نمی رسید گفت: توکل بخدا هر چی صلاحه.
مهمان اماده ی رفتن شد و حاجی برای بدرقه بلند شد.زن سینی را برداشت صدای بهم خوردن النگوهای زن بلند شد.حاجی مهمان را بدرقه کرد و به سمت تلفن رفت.زن چادر رنگی اش را به دندان گرفت و از پله ها بالا رفت. حاجی با تلفن صحبت میکرد: چه میدونم بخدا. میگه درستش میکنه. قضیه این سربازه چی شد؟.. خب...خب .. خبرنگار که راه نداده بودین؟به بقیه بگو لفظ خودکشی هم نیارن بگو تو ماموریت شهید شده دهن خونوادشم ببند.باشه...باشه .. یاعلی خداحافظ.
زن از پله ها پایین امد و وارد خانه شد:حاجی برای فردا شب فهیمه اینا رو وعده گرفتم عباس از چین برگشته توروخدا دیر نیای.حاجی تسبیحش را چرخاند وگفت:بلاخره برگشت مارکوپولوی ما؟
زن گفت:اره سوغاتی هاتم اورده.
حاجی گفت ببینم چی میشه.
زن به آشپزخانه برگشته بود و حاجی دوباره سمت تلفن رفت:ببین قرار فردا شبو بزار برای پسفردا. چند لحظه مکث کرد و اهسته گفت: جبران میکنم بخدا. سوغاتی هاتم میارم.فدای تو.
مکالمه ی تلفنی تمام نشده بود.صدای شکستن شیشه و آژیر ماشین زن را به سالن کشید. حاجی کنار پنجره رفت تلفن را قطع کرد وگفت:اخ اخ ببین بیشرف چیکار کرد.

طبقه ی سوم:

اوس محمود یک مشت گچ روی ماله گذاشت و به سقف کشید و گفت:رضا جان بابا یه کیسه دیگه درست کن این سقفو تموم کنیم و در حقش دعا.
رضا چشمی گفت و سطل را ازبشکه آب کرد.اوس محمود به حمید اشاره کرد وگفت:این دوستت خیلی دمغ بود امروز.
رضا آب را توی استامبولی ریخت وکیسه گچ را باز کرد و گفت:آره بابا ظهر خبر بد دادن بهش.
اوس محمود گفت: چی شده؟رضا مشتی گچ روی آب ریخت و گفت:پسرعموش مرده ینی خودکشی کرده.
اوس محمود گفت:ای بابا خدا رحمتش کنه. جوون بود؟چرا اخه؟ حمید... حمید بیا اینجا ببینم.
حمید که ارام ارام مشغول جمع کردن وسیله ها بود خودش را به او رساند و گفت:بله اوستا؟
اوس محمود گفت: پسرعموت به رحمت خدا رفته؟ خب چرا نرفتی؟حمید سرش را پایین انداخته بود و با انگشتانش تکه گچ های خشک شده را از پیراهنش میکند.
اوس محمود ادامه داد:خودکشی کرد؟
حمید گفت:اره اوستا دستشون تنگ بود مادرشم مریض بود این اخریا خواهرشم سرطانی شد بدبختی پشت بدبختی نتونست تحمل کنه تو پادگان خودشو خلاص کرد.
اوس محمود اهی کشید و گفت:ای بابا جوون مردم خدا رحمتش کنه. پاشو پاشو وسایلو جمع کن بریم رضابابا ولش کن.رضا دست از کار کشید و مشغول جمع و جور کردن شد.اوس محمود تخته نشست و سیگاری آتش زد.بعد از چند دقیقه سکوت رضا گفت:این حاج اقا یه ناهارم نداد به ما.
اوس محمود گفت:خدا پدرشو بیامرزه ادم خوبیه،سرش شلوغه بنده ی خدا.
هنوز حرف های اوس محمود تمام نشده بود که صدای زن داخل ساختمان پیچید.سینی غذا و میوه را داد و رفت.اوس محمود گفت:بفرما نگفتم نگو.
رضا لبخند زد اوس محمود گفت:هوا داره تاریک میشه بخوریم و بریم.رضا بابا بیا.
رضا تیشه ی کوچکش را داخل وسیله ها گذاشت تخته را هل داد و به سمت پدرش رفت تخته سر خورد و بشکه ی پشت سرش از بالکن پایین افتاد.صدای شکستن شیشه و آژیر ماشین اوس محمود وکارگرانش را لب بالکن کشاند.اوس محمود دو دستی توی سرش زد و گفت:خونه خرابمون کردی پسر.

طبقه ی چهارم:
دختر همانطور که کوله اش را آماده میکرد گفت:اصن تو چرا اینقد سنگ این حاجی رو به سینه میزنی؟خبریه؟
زن ریملش را روی میز ارایش گذاشت وگفت:چی میگی تو؟هنوز اجاره نامه رو ننوشته واسه این گفت بریم محضر.
دختر زیپ کوله را بست وگفت:منو خر فرض کردی مامان؟بعد پنج ماه هنوز اجاره نامه ننوشتی؟ باکی هی تلفنی حرف میزنی؟دکتره پا نداد رفتی سراغ حاجی؟
زن از پشت میز آرایش بلند شدو فریاد زد:خفه شو.
دختر کوتاه نیامد: نه درسته من خرم که نفهمیدم وگرنه این حاج آقا چرا باید کارمند مطلقه شو بیاره بالای شهر تو آپارتمان شخصیش بهش خونه اجاره بده اونم بی قرارداد؟
زن گفت:حرف مفت نزن، زن و بچه هاش تو همین آپارتمانن کور بودی ندیدی؟
دختر جواب داد:آره حاج آقاتون خیلی زبله.
صدای موبایل زن بلند شده بود.دختر گوشی را از روی میز برداشت و جلوی زن گرفت و با غیظ گفت:حاج آقا بصیری.زن گوشی را از دست دختر چنگ زد و جواب داد:سلام .. احوال شما، ممنونم.. بله بله مشکلی نیست..
دختر پوزخند میزد.صدای شکستن شیشه و آژیر ماشین بلند شد.دختر کنار پنجره رفت زن گوشی را قطع کرد و کنار دختر ایستاد.دختر پوزخندی زد و گفت:ماشینتون له شد.

آپارتمان 88
حیاط شلوغ شده بود.محافظ شخصی حاجی کنار ماشین ایستاده بود.حاجی و زنش دور ماشین چرخ میزدند.اوس محمود و کارگرانش از پله ها پایین امدند.اوس محمود دو دستی توی سرش زد. حاجی صدا بالا برد و گفت:چیکار کردی مومن؟میدونی این ماشین کیه؟؟
اوس محمود با زاری گفت:بخدا حاجی تختخ سر خورد این بچه هم داشت میفتاد.
دکتر اراس را کنار پله ها تنها گذاشت و کنار ماشین امد.آراس از پنجره به حاجی خیره شده بود. دکتر گفت:چی شده؟
حاجی جواب داد:میبینی دکتر جان؟اومدن یه گوشه ی کارو درست کنن زدن همه چیزو خراب کردن.
زن گفت:کوتاه بیا حاجی خداروشکر رو سر کسی نیفتاد.
اوس محمود از فرصت استفاده کرد و گفت:حاجی ببریم تعمیرش کنیم چشمم کور خسارتش هرچی شد جور میکنم.
حاجی گفت:چی میگی مومن؟روغن این ماشین تو این مملکت پیدا نمیشه میگی ببرم صافکاری؟
دکتر گفت:بیمه نامه یا گارانتی نداره؟
حاجی گفت:یه چیزایی هست بزار برم بیارم.
زن مشغول جمع کردن خرده شیشه ها شد.حاجی تسبیحش را چرخاند و به سمت پله ها رفت. دکتر مشغول صحبت با اوس محمود شد وقتی حاجی به راهرو رسید اراس از پله ها به طبقه ی دوم رفت.دختر کوله بدوش با مادرش از پله ها پایین می امد.زن شنل سیاهی روی شانه هایش انداخته بود.روی پاگرد طبقه اول حاجی را دید و پرسید:چی شده حاج اقا؟
حاجی سرش را پایین انداخت و گفت:چیزی نیست خواهرم قضا بلا بود.
دختر پوزخندی زد و وقتی از کنار حاجی میگذشت زیرلب زمزمه کرد:کثافت حیوون.
زن نگاهی به حاجی کرد و راه را برایش باز کرد.در خانه باز بود.حاجی سمت بالکن رفت و داد زد: کلیدای من کجاست خانم؟
زن گفت:رو کمد خودت.
همین که حاجی برگشت آراس روبرویش ایستاده بود.
دکتر به واحدش برگشت اراس رفته بود تمام مدت جلوی در ورودی بود و اراس را ندیده بود دوباره به حیاط برگشت و سراغ اراس را گرفت،هیچکش جز دختر از خانه خارج نشده بود.صدای داد و فریاد از طبقه ی دوم بلند شده بود. محافظ حاجی سمت پله ها دوید و بقیه دنبالش به راه افتادند هنوز به راه پله نرسیده بودند که دوباره صدای سقوط جسمی روی ماشین همه را به حیاط بازگرداند.جسد خون الود حاجی روی ماشین سقوط کرده بود.چند ثانیه بعد اراس از طبقه ی دوم پرید. زن سمت شوهرش دوید دکتر حیرت زده تماشا میکرد. اوس محمود ماتش برده بود. خون کف حیاط را پر کرده بود.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود بر جناب دلیلی عزیز
داستان «ساکن طبقه مهم» داستان خوبی است. روان است و ساختار خوبی هم دارد. همه این‌هایی که گفتم نتیجه‌اش می‌شود که شما خوب توانسته‌اید از پس یک داستان چند وجهی و اپیزودیک بر بیایید. همین که خواننده را بتوانید با خودتان همراه کنید بخش عمده‌ای از راه را رفته‌اید. با این همه دوست دارم درباره سوژه‌ای که انتخاب کرده‌ای با شما حرف بزنم. شما خواسته‌اید در این داستان نقدی اجتماعی داشته باشید. تا این‌جای کار خلی هم خوب است. یعنی وقتی یک داستان‌نویس دغدغه اجتماعی دارد یعنی جامعه برایش اهمیت دارد و همین مهم بودن است که کار او را خوب نشان می‌دهد. البته من خیلی عقیده‌ای به رسالت اجتماعی داشتن در داستان ندارم اما اگر داستان بار اجتماعی داشت از آن استقبال می‌کنم. اما باید بگویم این دغدغه شما یک جای کار را خراب کرده است و من را از داستان شما دلزده می‌کند. آن هم جاهایی است که از کاراکترهای تیپیکال استفاده می‌کنید و این تیپ‌هایی هم که ساخته‌اید درست در همان جعت تیپ بودن حرکت می‌کنند. تیپ‌سازی کار آسان‌تری است تا ساختن شخصیت. وقتی از یک نوع کاراکتر در جامعه زیاد می‌بینیم و به کلیشه نزدیک می‌شود تیپ به وجود می‌آید. مثلا همان حاج‌آقایی که در داستان‌تان ساخته‌اید، یا همان مادری که با دخترش آمده‌اند مستاجر حاج آقای داستان شما شده‌اند. این‌ها کار را ارحت کرده است و دست شما هم برای خواننده رو می‌شود که چه کاری می‌خواهید انجام بدهید. همه چیز علیه این حاج‌آقای داستان شماست چون شما دید خوبی نسبت به او ندارید. یک نفر با بغض فرو خورده در گلو هم در کنار داستان‌تان می‌گذارید که به جای همه از این حاج‌آقا انتقام بگیرد. همه این ساختار و نقشه‌ای که طراحی کرده‌ایدخوب است اما کلیشه‌ای است. همه حرف‌ها و دیالوگ‌هایی که رد و بدل می‌شود همان کلیشه را دنبال می‌کنند. دیالوگ مادر و دختر درست عین همه دیالوگ‌هایی که این داستان‌ها می‌گویند. بنابراین فکر می‌کنم طراوت و تازگی داستان‌تان را خرج هدفی که در داستان‌تان داشته‌اید کرده‌اید و دل‌تان خواسته حرف‌تان را بزنید. اما این حرف حرف تازه‌ای برای داستان شما نیست. داستان تازگی و حلاوت می‌خواهد. اگر خواستید کاراکتر خلق کنید باید همه جوانب یک شخصیت را بررسی کنید. شخصیت‌پردازی خیلی اهمیت دارد. ساده است ما یک شکل عمومی از آدم‌ها را در داستان بیاوریم اما آدم‌ها پر هستند از ابعاد شخصیتی. آن‌قدر دست و بال‌مان در این بخش باز است که تا دل‌تان می‌خواهد می‌توانید شخصیت تازه خلق کنید. این است که می‌گویم داستان‌تان را ساده برگزار کرده‌اید. شما تیپ‌هایی ساخته‌اید که مثل همه هستند و ویژگی منحصر به فردی ندارند.
اما این‌که توانسته‌اید این آدم‌ها را کنار هم بگذارید و داستان‌تان را با آن پیش ببرید خوب عمل کرده‌اید. اما بخش نخست داستان‌تان را هم نتوانستم باور کنم. این عنصر باورپذیری از آن عناصر مهم در داستان است. حتی اگر فضای واقعی ساخته باشید ولی نتوانید خواننده را مجاب کنید که واقعی است شکست خورده‌اید اما شاید دروغ به مخاطب تحویل بدهید اما جوری بیانش کنید که باورپذیر باشد شما پیروز میدان نوشتن هستید. در بخش اول یک نفر با یک دکتر در حال حرف زدن هستند. در این بخش من دکتر شما را باور نمی‌کنم. چون این دکتر نمی‌تواند با پرسش‌هایی که می‌پرسد مرا مجاب کند که دکتر است. نمی‌تواند مرا با داستانی که می‌سازد همراه کند. پرسش‌ها اصلا درست نیستند. حرف‌های که می‌زند با حرف‌های منی که از روانشناسی سر در نمی‌آورم یکی است. اگر می‌خواهید داستان‌تان را باور کنیم باید در این موارد دقیق باشید. حرف‌های دکتر و بیمارش دیگر از جنس حرف‌های حاج‌آقا در خانه‌اش نیست. مثل حرف‌های دختر و مادرش نیست یا مثل حرف‌های کارگرهای ساختمان نیست. دقیقا این‌جا شما باید وارد حوزه تحقیق برای داستان‌تان بشوید. شما باید بدانید در این شرایط چطور حرف‌هایی رد و بدل می‌شود. چطور است که بعد از چهار جلسه شخصیت داستان شما می‌خواهد حرف بزند. تازه بعد از چهار جلسه همه چیز را هم می‌گوید. این بخش از داستان شما خیلی باسمه‌ای از کار در آمده و خواننده را دلزده می‌کند. توجه داشته باشید که این بخش تازه ابتدای داستان شماست. شما اگر نتوانید در ابتدای داستان خواننده را همراه خودتان بکشانید در ادامه مجالی برای همراهی او نخواهید داشت. حرف‌های این بخش حرف‌هایی معمولی است. حرف‌هایی نیست که من بتوانم باور کنم. این است که توصیه می‌کنم برای این بخش تحقیق کنید و برای آدم‌های داستان‌تان هم فکری کنید که تیپ نباشند و ماجرایی کلیشه‌ای را روایت نکنند.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.