آرزویی که بهانه‌ی روایت شده




عنوان داستان : نقره فام
نویسنده داستان : حمید سلجوقی


«الآن چه حسی داری؟». چشم هایش به اندازه ی دماغ من زده بیرون که مثلاً آشِ این نقطه ی اوج هیجان را همِ به جایی زده باشد.

- ممنونم از برنامه ی خوبتون

انگار سطل ماستی پرچرب خالی کرده باشند روی آش هم زده اش. وا می رود. ماست می شود.
« همین؟ ... خوشحال نشدین؟»
زیر آش را خاموش می کند انگار.
- چرا. دست شما درد نکنه. ممنونم از برنامه ی خوبتون.

زدند و کندند قرعه کشی کردند با کلی سور و سات و بیا و ببین و مقدمه و چی و چی، که تهش این بابا بشود برنده ی دویست و شش نقره ای که به زورِ مجریِ خودجِرده! بگوید «چرا»؟.
لامصب تو دویست و شش نقره ای بردی می فهمی؟ تو باید الآن جامه ها بدری و اشک ها بریزی و مجری را هزار قسم و آیه بدهی که جان من؟ و بعد هی مثل خل و چل ها با رکابی بزنی بیرون توی این هوا که سگ را با نانچیکو هم بزنی بیرون نمی زند و بعد هی داد بزنی تا بالاخره یکی از همسایه ها سرش را از پنجره بیرون بیاورد و اموات و احیایت را به صف کند جلوی چشمت. بعد هم زنگ بزنی رفیق های پایه ات که برویم ساندویچ کثیف مهمان من و...و...و... .

«به هر حال، باز هم تبریک می گیم به آقای رامبد خانلری، ۴۸ساله از تهران. مبارکشون باشه».
*
من همیشه ی خدا فکر می کنم بالاخره یک جایی، صدقه سرِ خرید یک چیزی یا شرکت در چیزی، برنده ی یک چیز اساسی می شوم. تا حالا که نشدم. دروغ نگویم فقط یک بار برنده ی ۵ هزار تومان شدم در قرعه کشی بانک، زمانی که ۵ سالَم بود.
از همان وقتی که چهارپایه می گذاشتم زیر پام تا قدم به پنجره برسد و خیابانِ پایین را منتظرانه ببینم تا کِی بارِ تازه ی پفک مقوایی جایزه دارهای آقای خانی برسد و بدوم به هوای بردنِ یک جایزه ی توپ، برای بار دهم یک تکه پلاستیک مستطیل صاف برنده شوم با کاربردِ خاراندنِ پس کله ی تراشیده ام و بعدترها بفهمم اسمشان خط کش است و کاربردشان فلان، تا همان بعدترها که به هوای بردنِ توپ «میکاسا» در جوابِ سؤال مجری مسابقه ی دانش آموزی گفتم «محمدجواد محبت» و بعد که گفت عدد بگو گفتم ۷ و همان ۷ هم خط کش درآمد منتها با این تنوع که شکل نهنگ بود و... تا الآن.
الآن زمانه ی خودرو است. شاسی بلند جایزه می دهند. کم کمش دویست و شیشِ هاچ بکِ نقره ایِ من است که توی «درباره الی...» دیدم پیمان معادی سوار شده و خیلی با طمأنینه می پیچد توی ویلا. همان لحظه دلم خواست. گفتم من فقط دویست و شش و فقط هم نقره ای. عشق فقط یک کلام.
از آن موقع تا الآن، صدبار صدجا شرکت کردم و نشده که بشود. ولی من مطمئنم بالاخره یک
جایی برنده ی یک چیز اساسی می شوم...
*
اس ام اس آمده که «با شرکت در جدیدترین چلنج ما، شانس برنده شدن یک خودروی خفن خواهید داشت. شاید شما برنده ی خوشبخت این دوره باشید.تنها چندروز فرصت باقی ست.»
دو تا نکته دارد؛ چلنج و خفن. چلنج همان چالش خودمان است که این چهاردرصدی ها! می گویند. از این کارهای باحال. مثل خالی کردن سطل آب یخ روی خود، مثل عکس اول صبح بی آرایش البته نه برای ما که برای خانم ها، مثل من تخم مرغ نمی خرم، مثل تحریم کلاس هشت صبح دانشگاه و... .
خفن اش هم مهم است. اگر شانسم بزند و خفن را ببرم می توانم بفروشمش و همان دویست و شش نقره ایِ پیمان این ها را بخرم.
*
موضوع چلنج این است که برویم بچه های دوران مدرسه را پیدا کنیم، به همان ژست و فرمی که توی عکس های زمان مدرسه ایستاده ایم بایستیم و عکس به روز ثبت کنیم و بفرستیم تا برویم توی لیست قرعه کشی.
کل عکس هایی که از مدرسه دارم دوتاست که آن هم توی یکی شان نیستم. بچه ها رفته بودند میدان تیر و من در رفته بودم! . از اولی هم فقط چند نفر توی ذهنم ماندند که از آن چند نفر هم فقط از چند نفرشان دورادور چند خبر دست دوم به گوشم خورده.
*
شال و کلاه می کنم که بروم شهر خودم پیِ دانه گندم های خوشبختی ام بگردم تا همای سعادتِ احتمالا گرسنه ی توی سرمای زمستان را گرا بدهد روی شانه ی من. راستی هما گندم می خورد؟!
*
«سلام... چه خبر... فلانی ام». این را پی اِم می کنم توی راه برای حسین.
- سلام
هنوز توی «is typing...» جواب سلام است که می نویسم «آقا چه روزگاری بود». می نویسد: «جان؟». برایش از قشنگی و خاطره انگیزی دوران مدرسه می نویسم و رفاقت ها و برایم می نویسد که «البته تو که کلا نگاهمونم نمی کردی ولی یادش بخیر»... . هر طوری هست می پزمش که بابا من را اینطوری نبین. من خیلی خاطره بازم. شماها کفتر فِر می دهید توی آسمان، من حافظه ام فرفره ست و... .هماهنگ می شویم به واسطه اش دو سه نفر دیگر را هم ببینم و برویم عکس بگیریم مثلا برای دل خودم.
*
از مدرسه ی«سبحان» شروع می کنم. توی کوچه ی «آب بره». البته الآن دیگر اسمش سبحان نیست و به نام دو شهید خورده ولی رسمش همان است! .فرقش با بیست سال پیش رنگ خوردن درهایش است و آسفالت شدن کف اش. یک سری فرق های دیگر هم کرده که البته همت مدیر و مسئول نبوده.شاید هم بوده!. مثلا اینکه دیگر اثری از اثرهای آن ردیف درخت های کاج در آن ورودیِ حیاطِ تنگ مدرسه که بعد می خورد به حیاط بزرگ تر، نیست.
می روم و با اجازه ی مدیر ی که نمی شناسمش توی سالن قدم می زنم. کلاس اولم را توی کنجِ ته سالن به خاطر می آورم. کلاس آقای نظری با دوچرخه ی بیست و هشتِ چینی اش. که چای اش را برداشته بود با آن دوچرخه آورده بود سر کلاس تا حرف«چ» را با مثال عینی یادمان بدهد. آن ورتر و روبروی نمازخانه، کلاس چهارم را می بینم.که نصف سال غایب بودم و اسیر بیمارستان، ته اش هم معدلم ۱۹ و ۹۳ شد و کسی نگفت بیا این هم جایزه ات‌.دریغ حتی از یک تکه پلاستیکِ صافِ مخصوص پس کله! . کلاس پنجم را سوی دیگر سالن می بینم. که چقدر حال نمی کردم با معلمش و چقدر حالی به حالی ام می کرد با خط کش چوبی و تکه شلنگ و کم مانده بود پاره آجر! در تنبیهات بدنی اش.
*
می روم پیش بچه ها. اول مغازه ی نقلی روغن کنجدیِ اصغر. اصغرچاخان از خدمت برگشته. ما یک آشنا داشتیم نوک زبانش می گرفت. از ما بدشانس تر ، برده بودنش خدمت. از خدمت که آمد عین بلبل خاطره می گفت. حالا فکر کن اصغرچاخان رفته باشد خدمت! .یا قمر بنی هاشم. مدرسه که بودیم شب کنکور می گفت دکتر توکلی سازمان سنجش از فامیل هایش است و گفته کنکور، مثل یکی زیر یکی رو بافتن کاموا، قلق دارد. به خواندن نیست که. رازش را باید بلد باشی چطور تست ها را بزنی.
می روم و سه چهار ساعتی به چاخان هایش گوش می دهم. هنوز همان است. منتها حالا از فامیلش در وزارت کار می گوید. یادم می اندازد چه روزهایی گذراندیم. ازش می پرسم «شده تا حالا برنده ی یک قرعه کشی گنده بشی؟» که می گوید اتفاقا همین ماه پیش صد میلیون برده.
- ریال؟
- تومن داداش. بخدا چاخان نمی کنم. دلم سوخت تقدیم کردم به زلزله زده های اهواز. گفتم خودشون برن هر مدل کانکسی که دوست دارن بگیرن. شاید یکی کانکس دوبلکس دوست داشته باشه، یکی مجهز به توالت فرنگی، یکی کاغذدیواری می خواد، یکی...
- ولی فکر کنم ایلام زلزله اومده بود نه اهواز
- عه آرهههه(می خندد و با دستش می کوبد روی شانه ی من) من همیشه ایلام و اهواز رو قاطی می کنم با هم. اهواز خدمت می کردم. به جان حمید اگه چاخان باشه یک دورانی بود سرهنگ دو هاش باید از من می اومدن امضا می گرفتند...

ارحم الراحمین به دادم می رسد که حسین زنگ می زند و می گوید برویم راه پیمایی کنیم و حرف بزنیم.
*
فکر می کنم «رد دادن» ویروسی ست که به من و هم نسل هام سرایت کرده. حسین هم ریجکتی شده. کلی مرا پیاده با خودش از این ور به آن ور شهر می کشد و هی شیرموز پشت شیرموز به خیک مان می بندد و هی کچلمان کرده با نویسندگی اش. می گوید پنج سال دیگر قطعا کنار فریبا وفی و رضا امیرخانی، اسم او هم ثبت می شود که هی گوشی اش زنگ بخورد افتخار مصاحبه بخواهند، هی برود کتاب امضا کند برای ملتِ توی صف ایستاده، هی تجدید چاپ پشت تجدید چاپ و هی و هی و هی. زده به سرش. این را دیگر کجای دلم بگذارم. رفته روی تایمر. دو دقیقه توی باغ است و بعد پنج دقیقه می رود توی هپروت. کجا؟ « دارم به داستانم فکر می کنم». همه را داستان می بیند.

- ما رو داستانمون کردی ها تو هم.

توی خیابان یکی از کنارش رد شود و سلام کند می شود سوژه ی داستان، که چرا به من سلام کرد؟ . نکند می شود سوژه ی داستان که چرا نکرد؟. کج بروند خلق الله سوژه اند، راست بیایند ایده اند، بمیرند فرصت اند، دنیا بیایند موقعیت اند و... .
ببین یک عکس و شانسِ یک میلیونیُمِ بردنِ ماشین خفن ما را به چه فلاکتی که نینداخته.
با او هم قرار می گذارم برای صبح فردا در «مولانا».
*
بهروز مانده فقط. بقیه یا برای خودشان دکتر شدند یا پرستار یا داروساز. شاگردِ رسماً تعطیل کلاسمان هم که کرکره ی مغزش را کشیده بود پایین و دو تا قفل کتابی هم زده بود الآن مغازه دارد سر سه نبش فلان خیابانِ گنده ی مشهد و ماشین خفن می فروشد. همه که ما نمی شوند! .
بهروز اینجا نیست و نمی رسد هم که بیاید. می گویم چکارت کنم خب بشر؟ تو هم توی آن عکس قدیمی هستی، شَستت هم رفته توی حلق من. از قدیم ببُرمت که نصف خودم را بُریدم. می گوید غصه ندارد. با فتوشاپ خودش را می نشاند توی قاب جدید. فقط من باید دهانم مثل قدیم عین چی باز بماند. ملت فلش که می زد دوربین چشمشان یک طورهایی می شد، من دهانم ضدفلش بود!
*
اهل قبورِ توی مولانا آفتاب می گیرند. جهنم شان شاید همین جاست. خیلی سوز دارد این آفتاب. یک آقا و خانم توریست هم آمده اند. راه گم کردند احتمالا. آقای کلاه بِرِه به سرِ کیف کوچک به صورت مورب روی شانه انداز با آن ریش های جو گندمی و عینک شیشه گرد اش و جلیقه ی به تن قطعا هنرمند است دیگر. ازش می خواهم عکسمان را ثبت کند. می ایستیم توی قاب. اصغرچاخان مثل قدیم از عکس فراری ست. نمی دانم چرا.

هی سر جایش وول می خورد تا هرطور شده چهره اش توی عکس واضح نیافتد. انگار ما باند عقرب سیاهیم. حسین را صدایش می زنم که قوز نکند ولی باز هم رفته. شک ندارم برای آقای هنرمند خواب هایی دیده. برای بهروز هم جای خالی می گذارم و دستم را در خلا می گیرم، انگار دور گردنش.
چندتایی می گیرد تا بالاخره یکی شبیه تر می شود‌ به نمونه ی قدیمی.
*
آقای هنرمند ته سیگارش را زیر نیم بوت هایش له می کند تا از من سؤال بپرسد.
- این جا کی خاکه؟
- مقبره ی مولاناست.
- مولانای بلخی؟
- نه جانم. مولانا زین الدین ابوبکر تایبادی. یکی از همعصرهای حافظ.
- همون حافظ خودمون؟

پدرسوخته یک جوری می گوید حافظ خودمان انگار با حافظ گل کوچک می زده.

- بله. همون حافظ
- با هم حشر و نشر داشتن؟
- والا من که ندیدم حقیقتش. ولی روایت هست یه شب که حافظ داشته می رفته جایی، ایشون از اون ور خیابون می اومده یه دستی بلند می کنه براش. حافظ هم می گه مخلص داداش. در خدمت باشیم...
- چه جالب! ... روایت نشده حافظ کجا می رفته؟
- شده. می خانه. ولی نه از این می ها که شما فکر می کنی. می رفته برای صرف جامی زان شراب روحانی...
- عجب...

سیگار بعدی را می گذارد کنج لب و از زوایای متعدد مزار عکس هایی ثبت می کند.
*
حسین اگر اینجا می بود، بین ۵ نفر همسفر دیگر برای ۱۲ ساعت توی یک کوپه، می توانست ۱۲ تا رمان بدهد بیرون. اصغر هم قد ۱۲ فیلم سینمایی با کیفیت ساخته های تارانتینوی بزرگوار می توانست برایشان تصویر بسازد. من ولی فقط با گوشی ام بلدم ارتباط بگیرم. سعی می کنم عکس را توی اپلیکیشن مسابقه ی چلنج بار بگذارم. امروز آخرین مهلت است. ای بابا! عصر ارتباطاتیم و هنوز اینترنت عین دختر ۱۴ ساله ها ناز و عشوه می آید برای ما. مسئولین پس کی می خواهند رسیدگی کنند؟


۲۶ دی ۹۶
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای حمید سلجوقی، سلام. چیزی که بیش از همه در داستان‌تان توجه من را جلب کرد، آسوده روایت کردن‌تان بود. نثر روان است و نویسنده بی‌دغدغه سرِ ماجرا را گرفته و داستانش را روایت کرده. درست مثل وقتی که کسی در جمع دوستانش خاطره‌ای شیرین تعریف می‌کند و همه با دقت و لذت گوش می‌دهند. این خوب است اما در داستان، راوی باید کنترل شود تا روایت به بی‌راهه نرود. روای داستان شما زبان شیرینی دارد و توصیفاتش فضای داستان را گرم کرده اما از جایی به بعد خسته کننده می‌شود و خواننده را پس می‌زند. جاهایی که خواننده منتظر است که باقی ماجرا را بفهمد و گره داستان گشوده شود، توصیفات راوی حوصله‌ی خواننده را سر می‌برد. اگر از میزان این توصیفات کم کنید و این خصوصیت راوی را کنترل کنید، داستان به مراتب خواندنی‌تر می‌شود.
ذهن راویِ داستانِ «نقره‌فام» مدام درگیر محیط و اطرافیان می‌شود و خط اصلی روایت را رها می‌کند و از مواجهه با هر چیز و هر کس چیزی می‌گوید. این نقص نیست اما وقتی زیاد می‌شود رشته روایت از دست راوی و بعد از دست خواننده در می‌رود و از کشش داستان کم می‌کند. من دو داستان دیگری را که فرستاده بودید و دوستان زحمت نقدشان را کشیده بودند را هم خواندم. در آن‌ها هم راوی چنین خصوصیتی دارد. مراقب باشید که این شیوه در همه‌ی داستان‌ها تکرار نشود و زبان و نثر راوی تان حوصله‌ی خواننده را سر نبرد.
آقای سلجوقی عزیز، گره داستان را دیر می‌زنید. این‌که راوی دلش می‌خواهد یک ۲۰۶ نقره‌ای هاچ‌بک جایزه بگیرد، باید زودتر گفته شود تا تعلیق برای ادامه‌ی داستان ایجاد شود. شاید این اشکال به شیوه‌ی روایت برمی‌گردد. پس و پیش کردن یکی دو اتفاق یا پاراگراف در داستان می‌تواند به ایجاد گره اصلی کمک کند و خواننده را زودتر جذب داستان و پیگیری ماجرا کند.
جایی در داستان راوی می‌گوید: «چلنج همان چالش خودمان است.» و در جایی دیگر می‌گوید: «حالا فکر کن اصغر چاخان رفته باشد خدمت.» جملاتی از این دست در داستان کم ندارید. راوی این اطلاعات را دارد به چه کسی می‌دهد؟ اگر قرار است روایت مخاطب شنو داشته باشد باید تکلیفش از آغاز داستان مشخص شود.
چالش عکس راهی برای رسیدن راوی به آرزویش و باز شدن گره داستان است. چالش هوشمندانه‌ای است. این عکس و آدم های توش بخش مهمی از داستان هستند. کاش به جای صحبت در مورد اتفاقاتی که هیچ کمکی به پیش‌برد داستان نمی‌کنند (مثل مدرسه سبحان، آقای نظری و دوچرخه‌اش و توریستی که عکس می‌گیرد) تمرکزتان را روی تنها عکس به یادگار مانده از دوران مدرسه می‌گذاشتید که قرار است برای مسابقه فرستاده شود. جایی در داستان راوی می‌گوید: «از عکس اولی فقط چند نفر توی ذهنم ماندند که از آن چند نفر هم فقط از چند نفرشان دورادور خبر دست دوم دارم.» منظور راوی از این جملات چیست؟ مگر نه این‌که برای چالش عکس باید همه‌ی آدم های توی عکس قدیمی در عکس جدید هم باشند. در مورد بهروز و نبودنش مسئله را حل می‌کنید اما در مورد باقی دوستانی که در عکس هستند، چیزی نمی‌گویید (همان‌هایی که در ذهن راوی نماندند). یا ابهام جملاتی را که راوی می‌گوید برطرف کنید یا در مورد همه‌ی آدم‌های توی عکس اطلاعات بدهید.
منتظر داستان‌های بیشتری از شما هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.