طبل زدنی که از کسوف پررنگ‌تر شده




عنوان داستان : وقتی خورشید می گیرد
نویسنده داستان : فرخنده رضاپور

دوربینم را برداشتم و از خانه خارج شدم. امروز خورشید می گرفت. می خواستم چند عکس بگیرم.دیروز سردبیر گفته بود: اگه تونستی با چند نفر هم درباره ی خورشید گرفتگی حرف بزن. با خودم گفتم: اه، چند نفر. مردم از خورشید گرفتگی می ترسند. حالا فکر می کنی میان راجع بهش حرف بزنند!؟ شبکه موضوع را با پدربزرگم درمیان گذاشتم. لبخند زد و گفت: ای، اون قدیمها برای این اتفاقات مراسم خاصی داشتیم. مردم قدیمها به خیلی چیزها اهمیت می دادند. خورشید و ماه براشون با اهمیت بود. یادم است هر وقت کسوف یا خسوف می شد. رن ها و بچه ها توی خونه جمع می شدند و دعا می خوانند و مرد ها روی بام ها می رفتند و بر تبل و تشت می زدند تا کسوف یا خسوف برطرف شود.می دونی اون زمان ها من از مادرم پرسیدم: برای خورشید چه اتفاقی افتاده؟ چرا بابا و عمو و همسایه ها رو بام تبل می زنن؟ مادر غمگین گفت: اژده های بد سیرت خورشید را فورت داده.بابات و عموت تبل می زنن که اژده ها بترسد و بدونه که ما حامیه خورشید هستیم.خورشید را رها کند. من گوش هاینم را تیز تر کردم. بابا و عمو به شدت روی تبل می زدند. از همه خانه های روستا صدای تیل می آمد. رو به مادرم کردم و گفتم: ننه، اژده ها با این صدا خورشید را رها می کند؟ مادرم لبخند زد و گفت: آره عزیزکم. آره. بعد شروع می کرد به زیر لب دعا می خواند و من چشم به سقف می دوختم و به صدای تبل گوش می دادم تا این که صدای پدر و عمو را می شنیدم که با شادی دست می زدنند و آن زمان بود که با کل کشیدن مادرم از خانه خارج می شدیم و من خورشید را می دیدم که باز در حال درخشیدن است.
به خورشید نگاه کردم.هنوز می درخشید. یادم است وقتی پدر داشت می رفت جنگ، من و مادرم برای بدرقه ی او رفته بودیم. چند سرباز در گوشه ای بودند و با تبل و شیپور آهنگ رزم می زدند. من گریه می کردم. دلم نمی خواست پدرم برود. او مرا در آغوش کشید و با دست اشک هایم را پاک کرد و گفت: دخترم، من باید برم. زود بر می گردم. اگه نرم سرزمین مان به دست دشمن می افتد. اون وقت زندگی برای تو و مادرت و همه ی اونایی که می شناسی یخت سیاه می شه. با گریه گفتم: منم میام.خندید و گفت: تو کوچولویی، تو خونه بمان و برای من و دوستانم که داریم با دشمن می جنگیم دعا کن. خیلی زود بر می گردم. من را زمین گذاشت و به دسته ی سربازان ملحق شد.سرباز نوازنده محکم به تبل کوبید.
به محوطه بازی رسیدم. خیلی هابا دوربین هایشان آنجا ایستاده بودند و داشتند دوربین ها را آماده می کردند. پایه دوربینم را باز و دوربین را به رویش نصب کردم. خورشید داشت کم کم می گرفت. دوربین را به سمتش گرفتم. کم کم محوطه شلوغ شد. مردم آمدند تا خورشید گرفتگی را ببینند با عینک های مخصوصی که شهرداری روز قبل بین مردم پخش کرده بود. عینک را به چشم زدم و به خورشید نگاه کردم. صدای تبلی نگاه هم را ز خورشید به روی زمین آورد. عینک را برداشتم. پسر ۶ ساله ای تبل به دست کنار مارش ایستاده بود و به شددت بر تبل می زد. یاد حرف پدر بزرگ افتادم: تبل می زنن که ازده ها بترسد و بدونه که ما حامیه ی خورشیدیم
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم رضاپور، سلام. داستان «وقتی خورشید می‌گیرد» را خواندم. داستان شما بیش از هرچیز از ضعف پیرنگ رنج می‌برد. این نشان می‌دهد قبل از نوشتن زمان کافی صرف نکرده‌ و عجله کرده‌اید و طرح و پیرنگ درست و درمانی برای داستان نداشته‌اید. در داستان شما دختری از طرف سردبیر روزنامه‌ای که در آن جا مشغول به کار است برای عکاسی از خورشیدگرفتگی و گفتگو با چند نفر پیرامون همین مسئله به محلی می‌رود که بتواند گزارش تهیه کند. خاطره پدر بزرگش را از خورشید گرفتگی و طبل زدن مردها روی پشت بام تعریف می‌کند و در محل خورشیدگرفتگی بچه‌ای طبل می‌زند و داستان تمام می‌شود. فکر اولیه‌ای که در سر داشتید، داستان نشده، چون تعلیق ندارد، گره‌ای نمی‌زند که خواننده را به خواندن ادامه‌ی داستان تشویق کند. در داستان شما همان‌طور که از اسمش هم پیداست قرار است خورشیدگرفتگی اتفاق بیافتد، پس داستان باید حول این ماجرا یا اتفاق بچرخد. تعریف خاطره پدربزرگ خوب است ولی کافی نیست. این که بچه‌ای هم در پایان طبل بزند و ربطش بدهید به خاطره‌ای که راوی تعریف کرده، کمکی به موضوع نمی‌کند. خورشیدگرفتگی اتفاق کمی نیست و دیر به دیر حادث شدنش و این‌که کسی موقعیتش را داشته باشد و بتواند آن را از نزدیک ببیند و گزارش‌گر هم باشد، برای نوشتن یک داستان خوب و پرکشش کافی است به شرط آن‌که نویسنده حرف تازه‌ای برای گفتن داشته باشد. همین ترس از این اتفاق که در سطرهای آغازین داستان‌تان مطرح می‌کنید کلی داستان و روایت در دلش دارد که می‌تواند به متن شما کشش بدهد و تعلیق ایجاد کند. فقط حرفش را پیش می‌کشید و رهایش می‌کنید. یادآوری خاطره پدر و جبهه رفتنش تاثیرگذار است ولی جایش در این داستان نیست. این که کسی در آن خاطره طبل می‌زده نمی‌تواند پلی به موضوع خورشیدگرفتگی بزند. شما بیش از آن‌که به خورشید گرفتگی بپردازید روی مسئله‌ی طبل زدن تمرکز داشته‌اید انگار که این کنش برایتان مهم‌تر بوده. اگر این طبل زدن و خاطره پدربزرگ و اژدها این‌قدر در ذهن‌تان پر رنگ است، به این مسئله بپردازید و داستان همین سنت و اعتقاد مردم به حمایت از خورشید را بنویسید. این حکایت حتی می‌تواند با زبانی ساده‌تر و جذاب‌تر برای کودکان نوشته شود. هم قصه‌ای نوشته‌اید و سنت دیرینه‌ای را حیات دوباره بخشیده‌اید و هم بچه‌ها را با خورشیدگرفتگی آشنا کرده‌اید.
خانم رضاپورعزیز، داستان بعد از نوشته شدن احتیاج به سرکشی و ویرایش و بازنویسی چندباره دارد. غلط‌های املایی و تایپی و اشکالات نگارشی داستان شما نشان می‌دهد بعد از نوشتن به سراغش نرفته‌اید. این نثر شکسته و محاوره‌ای را هم در بازنویسی تغییر دهید که از ارزش و ادبیت داستان کم می‌کند.
بخوانید و بنویسید و بازنویسی کنید و داستان‌هایتان را برای ما بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
فرخنده رضاپور » دوشنبه 30 بهمن 1396
به نام خدا سلام، استادگرامی خانم جودت از این که زمان گذاشتید و داستان مرا مطالعه کرده و نظر دادید سپاسگذارم. این داستان یک کارکارگاهی بود و وقت برای پرداخت نداشت. چشم حتما در هنگام باز نویسی به نکاتی که ذکر کریدی عمل می کنم. سپاس از زحمت تان. با نشکر رضاپور

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.