به خوب بودن قانع نباش




عنوان داستان : پتوی گربه نشان
نویسنده داستان : علی شکری


پتوی گربه نشان نبود. هیچ کجا نه در تاریکی نه وقتی چراغها روشن شدند. بهروز هم نبود. شب ها دستشویی اش می گرفت اما هرگز با پتو خوابگردی نکرده بود.
صدای گربه ها شنیده می شد. مرنوی گربه ها شبیه شیون بود. دل را هُری می ریخت پایین. همیشه از این صدا متنفر بود. دوس داشت نسل تمام گربه هایی که مرنو کشیدنشان شبیه شیون است را از روی زمین بردارد. نسل بسیاری از گربه ها را به وقت سر دادن مرنوهای شبیه شیون، از روی زمین برداشته بود.
سرآسیمه شد. شاه میرزا به سرعت چراغ قوه اش را برداشت و به سمت حیاط رفت. سر راه برنوی لوله کوتاه اش را از روی دیوار برداشت .
ردِ پتوی گربه نشان زیر نور کمرنگ چراغ قوه بر روی زمین دیده می شد.
دیشب وقت کشتن بچه های گربه ای که مرنو شبیه شیون سر داده بود با خودش گفته بود که فردایش باتری های چراغ قوه را عوض کند. اما یادش رفته بود. یکی از بچه گربه ها در تاریکی گریخته بود.
ردِ پتو به سمت توالت نبود. به سمت بیرون خانه بود. در حیاط به سمت بيابان باز بود. رد پتوی گربه نشان از خانه دور می شد. کناره های رد پتو، جای پاهای گربه را دید. صدای مرنوی گربه ها را کمی دورتر می شنید.
هر چه به از خانه دورتر و به رودخانه نزدیکتر می شد، همچنان رد پای یک گربه می دید اما مرتب به تعداد صدای گربه هایی که مرنوی شبیه شیون می کشیدند اضافه می شد.
نور چراغ قوه لحظه به لحظه کمتر و صداهای گربه ها بیشتر و نزدیکتر. صدای بچه گربه ها هم می آمد.بهروز برخلاف پدر عاشق بازی و چلاندن بچه گربه ها بود. بچه گربه ای از مقابلش گریخت. در تاریک روشن نور چراغ قوه لحظه ای دیدش. بچه گربه ای سفید با خال های سیاه درست مثل نقش گربه روی پتو. مثل بچه گربه ای که شب پیش در لحظه ی سردادن مرنوی شبیه شیون با اولین گلوله ی برنوی لوله کوتاه شاه میرزا برای همیشه صدایش خفه شده بود.
برنو تفنگ دقیقی بود. شاه میرزا تیرش خطا نمی رفت. گلنگدن به دست راست شاه میرزا جابجا و گلوله ای آماده ی دریدن تن شکاری شد.
شاید از ترس برنوی شاه میرزا بود که گربه ها مجلس شیونی به راه انداخته بودند. از همه جهت مرنوی شبیه شیون می کشیدند. می آمدند در زیر نور کمرنگ رو به خاموشی چراغ قوه، درست در لحظه ی عبور از روی رد پتوی گربه نشان بهروز، چشمهای خیره و درخشانشان را به سمت شاه میرزا نشانه می رفتند و مرنوی گوشخراش شبیه شیونی سر می دادند و با خال های سیاه شان در تاریکی شب محو می شدند. گویی مرگ خود را به عزا می نشستند. قدمهای تند و مضطرب شاه میرزا هر لحظه به رودخانه نزدیکتر می شد. حوالی رودخانه مه غلیظی گسترده شده بود. گربه ها به سرعت در مه ناپدید می شدند. نم سرد رودخانه در تن شاه میرزا فرو می‌رفت. نمناکی هوای مه آلود از ریه هایش تو می رفت و تا مغز استخوانش را می لرزانید. سرد بود. دندان هایش روی هم می کوبیدند. زمستان کنار رودخانه ها سرمای سوزناک تری داشت. با خودش فکر کرد چه خوب که پتوی گربه نشان دور تن بهروز است. سرما به استخوان هایش نمی رسد. چند گربه در یک لحظه نور چشم هایشان را همزمان با سر دادن جگرخراش ترین مرنوی شبیه شیون به سمت چشم های شاه میرزا پرتاب کردند. در یک آن دندان های شاه میرزا با شتابی غریب بر هم کوبیدند. سرما تا مغز استخوان هایش رفت. انگشتش لرزید. چشم شاه میرزا در سو سوی رو به خاموشی چراغ قوه، از میانه ی مه، پیدا و نا پیدا ی گربه ای با خال های سیاه را از میان دایره ی تنگ نشانه گیر برنوی لوله کوتاه دید. نشانه رفت. انگشت شاه میرزا با سردی تمام لرزید. ماشه چکانیده شد. صدای ناله ای بلند برخاست. صدای سقوطی در آب سرد رودخانه با تمام شدن مرنوهای شبیه شیون گربه ها یکی شد. دندانهای مضطرب شاه میرزا همچنان بر هم می کوبیدند. قدم های بی اراده اش به سمت رودخانه که حالا دیگر در سوی کمرنگ چراغ قوه دیده می شد، می رفت. لرزان می رفت. پتوی گربه نشانی روی آب بود و لحظه به لحظه بیشتر در آب می غلطید و فرو می رفت. رد خونی جلوتر از پتو در تندی عبور آب، دور می شد تا به جسدی روی آب می رسید و از جسد جلو می زد. بهروز با اینکه تازگیها 8 سالش شده بود اما کمی کوچکتر از سن اش به نظر می رسید. گوشت تن شکارهای شاه میرزا به تنش گوشت نشده بود و حالا سبک تر از تن اش روی آب به سمت پایین رودخانه می رفت. به جز ردِ داغ گلوله ی برنوی لوله کوتاه پدرش، تمام تن اش سرد بود. مثل سرمای رودخانه. مانند سرمای تن شاه میرزا. همچون زانوهایی که بر خاک افتادند. مثل دندان هایی که دیوانه وار بر هم می کوبیدند.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست خوبم سلام؛ داستانت را خواندم و دوستش داشتم، داستان خوبی است، اما به خوب بودن داستانت قانع نباش. داستان شسته رفته و سلامتی است و زبان آراسته و ویراسته‌ای دارد. در توصیف فضاها بسیار موفق عمل کرده‌ای. آن قدری که به خوبی می‌توانم دنیای داستانت را تصویر کنم. به نظرم باید داستان نویسی را جدی بگیری چون داستانت مخاطب را وادار می‌کند که ماجرا را جدی بگیرد. خبر خوب این‌که داستانت عیب و ایرادی ندارد، اما مثل تمام داستان‌های بی‌عیب و ایراد دیگر دنیا نکاتی هست که توجه به آن‌ها از "پتوی گربه نشان" داستان به مراتب بهتری می‌سازد. شرط موفقیت یک داستان این است که فاصله میان آن‌چه در ذهن نویسنده است با آن‌چه روی کاغذ می‌آید به حداقل برسد، فاصله‌ای که اگر وجود نداشته باشد داستان به یک شاهکار تبدیل می‌شود. در مورد داستانت نظرم این است که بخشی از داستان در ذهن تو باقی مانده است. مخاطب موفق می‌شود تمام داستان را در ذهنش تصویر کند اما برای پتوی گربه‌نشان که در داستانت نقشی کلیدی دارد دستش به هیچ‌کجا بند نمی‌شود و موفق به ساختن هیچ تصویری از آن نمی‌شود، چون داستان هیچ توضیحی در مورد آن نمی‌دهد و وقتی در داستانت می‌گویی رد پتوی گربه‌نشان را روی زمین دنبال می‌کند مخاطب دقیقا نمی‌فهمد که رد چه چیزی را روی زمین دنبال می‌کند.
دلیل‌مندی نظام داستان، بسته به قرارداد است و قرارداد داستان تو این است که نپرس، من‌هم چیزی نمی‌گویم، فقط ببین. از ماجرای گم شدن بچه‌ای هشت ساله شروع می‌شود و با پیدا شدن او تمام می‌شود. نمی‌شود به داستان خرده گرفت که چرا نظام دلیل‌مندی ندارد، چون از ابتدا قراردادش را با مخاطب این‌گونه می‌گذارد اما آن چیزی که به داستانت اعتبار بیشتری می‌بخشد و آن را چند لایه می‌کند، همان نگفته‌های آن است. این‌که مساله شاه میرزا با گربه‌ها چیست؟ این مساله ریشه در گذشته دارد یا که نه؟ گم شدن بهروز به این مساله مربوط است یا که نه؟ مادر خانواده کجاست؟ رابطه میان شاه میرزا و بهروز چگونه است؟ قرارداد داستانت این است که این‌ها را نگوید و به این سوال‌ها پاسخ ندهد، اما اگر داستانت پاسخگوی این سوال‌ها بود ارزش و اعتبار بیشتری داشت. داستانت شرح یک موقعیت تکان‌دهنده است اما تکان‌دهنده نیست، چون ما جواب هیچ کدام از این سوالات را نمی‌دانیم. چون ما بهروز را نمی‌شناسیم. چون ما در همه داستان فقط مردۀ بهروز را دیده‌ایم. ما حالا می‌دانیم که پدری فرزندش را کشته است و این برای ما هولناک است چون هر کجای دنیا پدری از روی اشتباه فرزندش را بکشد هولناک است، اما در دنیای داستان پدر باید یگانه باشد، فرزند باید یگانه باشد، رابطه میان آن‌ها باید یگانه باشد و این اشتباه باید یگانه باشد. وقتی داستان ما را با خودش شریک ماوقع می‌کند یعنی همه‌چیز باید برای مخاطب همان‌قدری دردناک باشد که برای شاه میرزا است اما نیست. ما یک داستان سالم و سلامت داریم که ما را سرگرم می‌کند، داستانی که خواندنی است، اما پتانسیل این را دارد که عمیق‌تر از این باشد، لایه‌های بیشتری داشته باشد. توصیه‌ام این است که آدم‌های داستانت را بیشتر بشناسی، گذشته‌شان را بدانی، حتی اگر قرار نیست در داستان حرفی از این گذشته به میان بیاید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
علی شکری » یکشنبه 02 مهر 1396
سلام جناب خانلری. سپاسگزارم از اینکه وقت گذاشتید و داستان را نقد نمودید. داستان بازنویسی نشده است و سعی می کنم در بازنویسی اثر نکات به جای تذکر داده شده را رعایت نمایم. باز هم از شما سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.