جسارت بهترین تکنیک برای نوشتن است




عنوان داستان : نهنگ
نویسنده داستان : افسانه آقائی

نهنگ
شمیلا توی دریا غرق شد. این را عمو حبیب، پدر شمیلا با صدای بلند می گفت. آخرین بار نگاه شمیلا رو به پاهای عمو حبیب خیره ماند و این نگاه قاب شد توی ذهنم. توی قرنیه ی یک جفت چشم سیاه و بادامی مردی نزار داشت مثل زنش به خاطر رفتن او گریه می کرد.
حالا عمو داشت ناله می کرد. به او گفتم : «نمرده ... به خودتون بیایین.»
دست هایش را مشت کرده بود و هی می کوبید روی ماهیچه های شل و ول پاهایش و می گفت:« نباید می رفت ... گوش نکرد.»
خاله حکیمه خانه نبود. شکیبا و سکینه هم همین طور. چند وقتی می شد که همگی بعد ازظهر می آمدند خانه. کلید اضافه را داده بودند به من. گاهی وقت ها که خانه بودم به عمو سر می زدم. آن روز صبح به زحمت دست های عمو حبیب را گرفتم و گفتم :« خواب دیدین.. »
باز با صدای خش داری که نشان می‌داد تازه از خواب بیدار شده ، گفت :« نباید می رفت ... نباید می ذاشتم بره... دو ماه کم نیست ... دوماهه...»
لیوان آب را از توی سینی غذایی که کنارش بود برداشتم و دادم دستش و بی اختیار گفتم : «خسته بود که رفت ...»
به نظرم واقعا شمیلا خسته بود. توی این پنج سالی که طبقه ی پایین خانه ی ما را اجاره کرده بودند از صورت رنگ پریده و اندام لاغرش می شد این را فهمید. مثل این بود که می خواست جای پسر نداشته ی پدرش را پر کند. نمی خورد بیست و هفت سالش باشد. به شوخی می گفت پیر دختر شده است.صبح زود از خانه می زد بیرون و تا غروب به قول خودش جان می کند. دو تا از خواهر های بزرگش ازدواج کرده بودند. یکی شان که شوهرش وضع مالی خوبی داشته رفته بود سوئد و از آن یکی درست و درمان خبری نداشتند، فقط می دانستند هنوز توی کابل مانده است و نهایت سالی یکی ،دوبار تلفن می زد. حالا هم از شمیلا خبری نبود. عمو حبیب از بشکه های کوچکی حرف می زد و از قایق هایی که ظریفیت جابه جایی آن همه مهاجر را ندارند. مدام می زد روی پاهایش. یکهو هم ظرف غذا را کوبید وسط اتاق و عصایش را پرت کرد سمت در .
دلم می خواهد شمیلا نمرده باشد؛ حداقل رفته باشد توی دل نهنگ سفید. یکبار او از سختی مهاجرت شان حرف زد و من از مستند زندگی دختر یازده ساله‌ای که بعد از دو باری که مسولان کمپ نگهداری از جنگ زدگان نجاتش داده بودند بالاخره خودش را حلق اویز کرده بود. به شمیلا گفتم انقدر خبرهای بد می شنوم که دیگر فکر می کنم توی این دنیا بیشتر دخترها تا به دنیا می آیند توی دل یک نهنگ گیر می افتند. حتی اگر دل شان نخواهد هم نمی توانند توی دریا شنا کنند، بروند لب ساحل، آفتاب بگیرند یا همراه موج حرکت کنند و یا خیلی کارهای دیگر ... هیچ گناهی هم نکرده اند که به خاطرش محکوم به اسارت شوند... چیزی که بین این دخترها فرق دارد این است که بعضی هایشان شانس می اورند و توی دل نهنگ سفید گیر می افتند. نهنگ سیاه خیلی بزرگ تر است. دختر های داخل آن راه فراری ندارند ، داخلش مثل شبی است که نه ستاره دارد و نه ماه ، این نهنگ ها همیشه زنده اند درست به عکس نهنگ سفید که بالاخره هر طوری هم که شده عمرش تمام می شود. ولی نهنگ سیاه هیچ وقت پیش نمی اید که حداقل خسته شود یا راه را گم کند و بزند به ساحل و دیگر برنگردد تا شاید دختر دیگری گیر نیفتد، تازه به عکسش این دخترها هستند که دست به خودکشی می زنند و نهنگ بی تفاوت ، آن ها را پس می دهد سمت ساحل.
شمیلا این ها را که می شنید داشت با انگشت اشاره نوک بافت موهای سیاهش را بازی می داد و چشم هایش را دوخته بود به من و انگار فکرش جای دیگری بود ، وقتی دستم را مقابل صورتش تکان دادم، یکهو گفت من هم تو دل نهنگ سیاه هستم .خواهرهایم هم همین طور و بلند گفت لعنت به جنگ ... بعد پرسید تو چطور،اصلا توی دریا هستی یا دل نهنگ ؟
شمیلا آن آخری ها مدام می گفت باید برود. عمو حبیب هم هر بار می گفت : «اگه سالم بودم ... هیچ وقت بهت اجازه این کار رو نمی دادم.»
رد آفتاب سوختگی هنوز هم روی صورت عمو حبیب باقی مانده، روی زمین های خودش کشاورزی می کرده است. وقتی که زمین را از دستش می گیرند، او با زن و سه دختر کوچک ترش به قول خودش اواره ی این شهر و آن شهر و بعدش هم کشور دیگری می شود .
بعضی وقت ها که بابا شب کار بود عمو حبیب را راضی می کردم تا شمیلا بیاید طبقه ی بالا پیش من . به شمیلا چند باری گفته بودم به بابا می سپارم که اجاره را کم کند اما او می گفت فایده ای ندارد ،بد جور کم می اورند. می خواست برود کشور دیگری شاید زندگی بهتری برایش جور شود بعدش هم خانواده اش را ببرد پیش خودش.
او خیلی زیاد فیلم هندی دوست داشت. همیشه خودش را جای دختر عاشق فیلم می گذاشت. بعضی شب ها تا دیر وقت فیلم هندی نگاه می کردیم و برایم ترجمه می کرد که بازیگرها چه می گویند و بعدش هم کلی ادای بازیگر زن را در می اورد. اصلا ازخودش صدا در می اورد می گفت این صدا ، مثلا از النگوها و یا پابند طلایم است. بعضی وقت ها به بهانه های مختلف حتی روز تولد خواهرهای بزرگش ، همراه سکینه و شکیبا لباس های محلی اش را می پوشید و بعد هر سه با ترانه های همان فیلم های هندی و یا افغان با هم می رقصیدند. حرکات ظریف دست ها و پاهایشان مثل گروه رقص انقدر زیبا و هماهنگ بود که من هم با کلی ذوق قاطی شان می شدم تا شاید بتوانم همراهی شان کنم. البته تا عمو حبیب از سرکار می امد، بدو بدو می رفتند پایین. او دوست نداشت وقتی از سرکار می اید دخترها بیرون باشند. فقط به شمیلا اجازه داده بود توی مغازه ی کفش فروشی یکی از اقوام شان کار کند. دو سال قبل هم که موقع بالا بردن مصالح از ساختمان نیمه کاره ای پرت شد پایین، شمیلا هر چه داشتند و نداشتند و هر چه از ان مغازه در اورده بود خرجش کرد و درست بعد از ان بود که هی می گفت از این کار چیزی دستش را نمی گیرد و دنبال کار دیگری می گشت.
روزی که داشت می رفت گفت توی اینجا هم می خواهند یک جور نهنگ بسازند. نهنگی که دختر و پسر نمی شناسد.
گفتم تحریم ها باید تمام شود ،مطمئنم خودمان را می کشیم بیرون. مجبوریم ... اه بلندی کشید و گفت چرا همه جای دنیا دارد پر می شود از نهنگ ؟
راست می گفت . انگار تولید مثل شان زیاد شده است ، انقدر که گاهی اوقات فکر می کنم دیگر دخترها و پسرها توی شکم نهنگ به دنیا می آیند و بدتر از همه این است که بعضی هایشان برای برتری خودشان برای خودشان نهنگ می سازند.
به عمو حبیب گفتم :«قراره هر وقت رد شد خودش زنگ بزنه.»
گفت : «کی؟خیلی وقته ... دو ماه قبل که زنگ زد گفت بعد رد شدن از آب ، راه آسون تر می شه...»
هر کاری می کردم ،باز حرف خودش را می زد. با ناله، زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد که متوجه نمی شدم. با شماره ی محل کار خاله حکیمه تماس گرفتم .بعد ظرف غذا را از وسط اتاق جمع کردم و بردم توی آشپزخانه. عصایش را گذاشتم کنارش و گفتم : ته ش شکسته. اگه شکیبا از سرکار اومد وقت نکرد بره براتون بخره ،خودم فراد می خرم.
خاله حکیمه که آمد بدون اینکه حرفی بین او و عمو حبیب رد و بدل شود،نشست رو به روی عمو حبیب و پتو را کشید روی پاهای او.
یادم امد که شمیلا یکی از عکس‌های مامان و بابام را که کنار هم نشسته بودند، دیده بود .همان موقع گفته بود مامان خدا بیامرزات زن زیبایی بوده ، بعد پرسیده بود مامان و بابات چطوری با هم اشنا شدند ؟ گفته بودم مامان بهیار بود و بابا هم مجروح جنگی ... ساکت شده بود و دیگر چیزی نپرسیده بود.
حالا شانه‌های خاله حکیمه لرزید و گونه‌هایش خیس شد. کلید اضافه را برداشتم . داشتم از در بیرون می آمدم که عمو حبیب گفت : « حکیمه یادته اون دختر یازده ساله چرا خودکشی کرده بود؟»
زبانم بند امد. شمیلا می گفت انقدر بزرگ شده که می تواند به خوبی از خودش مراقبت کند. عمو حبیب باز پرسید: «یادته حکیمه ؟»
صدای گریه های خاله پیچید توی اتاق. از همان جا گفتم :« من فیلم مستند اون دختر رو دیدم . هیچ چیزی معلوم نیست به خدا...خواب دیدین.»
اما صدای خاله حکیمه می خورد روی سرم که مدام می گفت خدا کند شمیلا غرق شده باشد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام، داستان شما را خواندم و به نظرم آمد که با یک نویسنده حرفه‌ای طرف هستم، البته یک نویسنده حرفه‌ای کمی عجول که بیشتر از آن‌که داستان بگوید دوست دارد جهان‌بینی‌اش را با مخاطب در میان بگذارد. ما به به‌عنوان داستان‌نویس قبل از هر چیزی باید داستان بنویسیم. ما مددکار اجتماعی نیستیم، ما جامعه‌شناس نیستیم، ما روشنفکر نیستیم، ما فقط و فقط داستان نویس هستیم و داستان هم پیش از هر چیز باید سرگرم‌کننده باشد. داستان شباهت زیادی به زندگی دارد اما با قواعد و قوانین خودش. ما از ابتدا تا همین حالا حواسمان به زندگی بوده است. ما زندگی کرده‌ایم اما در خلال این گذران عمر مفاهیم اخلاقی و غیراخلاقی شکل گرفته‌اند، فلسفه و جامعه‌شناسی و سایر علوم مرتبط با زیست ما شکل گرفته‌اند. در مورد داستان هم با توجه به شباهت انکار ناپذیرش با زندگی ماجرا به صورت است. ما داستان را همان‌طوری که هست تعریف می‌کنیم و این داستان که لایه زیرین متن را به مخاطب منتقل می‌کند. نمی‌شود حرف یک داستان را از آن سوا کرد و سوای از داستان به مخاطب منتقل کرد. بهتر است این‌طور بگویم که نمی‌شود حرف یک داستان را به جملات داستانی تزریق کرد. در مورد داستان شما این‌طور به نظر می‌رسد که نویسنده بیشتر از آن حواسش را به روایتش داده باشد به حرفی داده است که می‌خواهد به بهانه این داستان به مخاطب منتقل کند. آن‌وقت است که به نظر می‌رسد داستان شما برای انتقال این حرف کمی لاغر است و باید در آن بیشتر به عنصر درام پرداخت تا داستان بتواند منتقل کننده حرف‌هایی باشد که شما به بهانه این داستان می‌خواهید به مخاطب منتقل کنید. برای این‌که بهتر منظورم را به شما منتقل کنم می‌خواهم چیزی را برای شما تعریف کنم به نام «ظرف ذهنی» مخاطب؛ یعنی پیش‌آگاهی مخاطب نسبت به اتمسفر داستان شما. بهترین رویکرد در روایت یک داستان این است که نویسنده نسبت به مستندات داستانی‌اش نه این ظرف ذهنی را خالی تصور کند و نه پر. آن‌وقت است که به بهانه خالی بودن یا که پر بودن این ظرف نه توضیحات اضافه‌ای می‌دهد و نه آن‌قدر نسبت به مختصات سکوت می‌کند که اگر مخاطب پیش‌فرض ذهنی در مورد آن نداشته باشد، شخصیت‌های داستان شما را در خلا احساس می‌کند. داستان شما شبیه به حالت دوم روایت می‌شود انگار که فرض شما بر این باشد که مخاطب زیادی اتمسفر جهان داستان شما و روح حاکم بر زمانه آن‌را می‌شناسد به همین خاطر خیلی چیزها را بدیهی فرض کرده‌اید که برای مخاطب بدیهی نیستند و به همین خاطر مخاطب شناخت درستی از خط اکنونی داستان شما ندارد. همین شناخت ناکافی خرده‌روایت نهنگ سیاه و نهنگ سفید را بی‌معنی می‌کند و متوجه کدگذاری نمی‌شود. به همین خاطر دقیقا همان خرده‌روایتی که داستان شما برا آن سوار است تبدیل به یک خرده‌روایت شخصی می‌شود و مخاطب زیاد از آن سر در نمی‌آورد. می‌خواهم به شما بگویم که خیلی حیف است همان‌چیزی که می‌تواند نقطه قوت داستان شما باشد به نقطه ضعف داستان شما تبدیل شود. قبلا هم در همین پایگاه، گفته‌ام نه داستان شما که تمام داستان‌های دنیا اول در ذهن نویسنده شکل می‌گیرند و وقتی تبدیل به داستان موفقی می‌شوند که فاصله میان آن‌چه به عنوان داستان در اختیار مخاطب قرار گرفته است با آن‌چه در ذهن شما به عنوان داستان نقش بسته است به کمترین مقدار ممکنش برسد و وقتی این فاصله از حد معینی بیشتر می‌شود باعث می‌شود که مخاطب از داستانی که در ذهن شما است فاصله بگیرد و تنها به درصدی از آگاهی شما نسبت به موقیعت داستانیتان برسد و آن‌وقت است که می‌شود گفت داستان شما یک داستان شخصی است که هیچ مخاطبی به اندازه خود شما موفق به فهمیدن او نمی‌شود. این نهنگ سفید و نهنگ سیاه داستان شما دقیقا به دلایلی که عرض کردم زیادی جامع المعانی هستند و می‌شود آن‌ها را به هر چیزی نسبت چون زمانه داستان شما خودش را از «همیشه» جدا نمی‌کند و در یک اقلیت زمانی با مفهوم مرتبطی از زندگی اجتماعی نمی‌شود. حتی نمی‌شود داستان شما را در یک خط تعریف کرد. اگر بخواهم حجم غیر داستانی یا عناصر غیر درام داستان شما را جدا کنم و با حجم عناصر درام داستان شما مقایسه کنم باید بگویم که غیر درام‌ها به راحتی بر عناصر درام غلبه می‌کنند. اصل مشکل همین است. حرف داستان شما زیادی رو است و ای کاش به جای این‌که روند پیشرفت روایت را متوقف کنید و به بهانه آن خرده روایتی که زیادی دراماتیک نشده بیشتر از این و با جسارت بیشتری وارد زندگی «شمیلا» و پدرش می‌شدید. اگر بخواهم لب کلام را به شما بگویم این است شما برای داستان پردازی موضوع جسورانه‌ای را انتخاب کرده‌اید اما این موضوع را جسورانه پرداخت نکرده‌اید. به نظرم برای پرداخت این داستان باید شهامت بیشتری داشته باشید و اجازه بدهید داستان خودش حرف خودش را بزند نه این‌که شما حرف داستان را دهانش بگذارید. تمام جذابیت‌های داستان شما محدود می‌شود به زندگی شمیلا و پدرش و جای خالی او و حدس‌هایی که می‌شود برای شمیلا در سال‌های نبودنش زد اما جایی شما به عنوان نویسنده به داستان ورود کرده‌اید و از میان تمام عاقبت‌های احتمالی شمیلا به یکی به طور ویژه پرداخته‌اید. این‌جاست که ساختمان داستان به هم می‌ریزد؛ هم دست شما به عنوان نویسنده از پشت داستان پیدا می‌شود و از باورپذیری آن می‌کاهد. هم به داستان جهت می‌دهید بدون آن‌که خود داستان پتانسیل این جهت‌گیری را در دل خودش نشان داده باشد. این‌جاست که می‌توانم بگویم از داستان و مسیر روایی آن هم غافل شده‌اید و هرآن‌چه را تا این جا پنبه کرده‌اید رشته‌اید. توصیه‌ام به شما این است که داستان را مهندسی معکوس نکنید یعنی برای یک حرف داستان ننویسید. شما داستانتان را بنویسید، حواستان را بدهید به زندگی پدر شمیلا با جای خالی او خود داستان اگر درست نوشته شود حرفش را به درستی به مخاطب بازگو می‌کند. سعی کنید چیزی از داستان در ذهن شما باقی نماند و هرآن‌چه در ذهن دارید روی کاغذ بیاورید و بعد با تدوین درست و به‌جای آن به داستان خودتان برسید. داستانی که خالی از تمام ناگفته‌ها و تمام حرف‌های شما را به مخاطب منتقل می‌کند. داستانی که بازتاب روح زمانه خودش است و به ظرف ذهنی مخاطب تکیه نمی‌کند. یکی از داستان‌نویسان قدیمی به من توصیه کرد: «چیزی ننویس که جرات خواندنش را نداشته باشی» حالا می‌خواهم یک خط عقب‌تر بروم و بگویم چیزی را ننویسید که جرات حرف زدن در مورد آن‌را ندارید و برای بازگو کردن آن به خرده روایت‌های داستانی پناه می‌برید. این‌جا منظورم از جرات از پس داستان برآمدن و دور نزدن آن است. شما نویسنده بسیار خوبی هستید. امیدوارم که به همین زودی نسخه بازنویسی‌شده این داستان را بخوانم، از نویسنده‌ای که هنوز خوب می‌نویسد اما کمی از قبل جسورتر است.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
افسانه آقائی » سه شنبه 15 اسفند 1396
خیلی ممنون جناب خانلزی عزیز که وقت گذاشتید. حتما تو بازنویسی از راهنمایی‌های شما و نکته‌هایی که نوشتید استفاده می‌کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.