زبان و نثری که به داستان خوش نشسته




عنوان داستان : هیاهوی آن سوی دیوار
نویسنده داستان : گلزار اسلام زاد نوشهر

ایستاده‌ام بالای سرش. زنی با موهای روشن و چشم‌های نیمه‌باز که آبی مردمکش کم پیداست. از پوست سفیدش می‌شود بفهمی که اهل خرمشهر، یا این حوالی نمی‌تواند باشد. یک دستش را گذاشته روی خونیِ سینه ای که گلوله سوراخش کرده و دست دیگرش چنگ شده لای علفهای هرز آب ندیده.
فواد آورده بودم برای خوشبختی. گفته بود «حالا که خونوادت دل به تشویش دوری راهن، باید کارستان کنم برات.» کرده بود که پدر راضی شد خواهرِ کوچکترم سوسن را، بعدِ سه سال روانه کند منزل فواد برای میهمانی. نگرانی بود یا ذوق دیدن سالی یک بار، نمی‌دانم؛ دست برده بودم توی دل آتش اجاق بی‌هوا. برای پختن شام زود هنگام. می‌خواستم با رسیدن او بنشینم به گفتنِ گیروگورهای یک سال مانده توی دل. حرف‌هایی که همیشه خیال می‌کردم توان عبور از سیم تلفن را ندارند و می‌گذاشتم‌اشان برای وقت دیدار. از پنجره‌یِ بازِآخرین شبِ شهریور ستاره می‌شمردم با شازده کوچولوی کتاب فارسی. خیال می‌کردم حالا که گلم می‌آید پیشم دیگر نیاز نیست بروم به سیاره ام. فواد می‌گفت« فک و فامیل حق ارث دارن از خوشبختی آدم» حالا توی خانه‌ی تازه ساخت خودمان که فواد می‌گفت اینجا سیاره‌ی من وتو شده. مهمانش کردیم تا ارث بگیرد از شادی ما و خبرش را ببرد برای پدر که علیل شده از کار.
بوی صابون خورده‌ی موهای زن توی لاخ علف و شتکِ خون روی صورتِ سفید، سرگردان شده. گفته بود: « دیوارها هر شب راه می‌افتن و می‌خوان منو تو خودشون له کنن» اما صبح هر روز همه چیز سر جای خودش بود. دیوارهای صورتی و پرده‌های توری سفید. حتی کرکره‌های مغز پسته‌ای هال که نور شرقی ازدرزشان خط می‌انداخت روی فرش اناری و سر صبحی روی دیوار اتاق. نفسش از تنگی در می‌آمد و بعد دستش را می‌گذاشت روی سینه. همینطور که حالا گذاشته و کمی بعد آرام از جایش بلند می‌شد و می‌رفت تا یک لیوان آبِ ناشتا بخورد و دهانش را از خشکی بیرون بیاورد. فواد می‌گفت:« واسه دوریه.....نکنه از غریبگی هراس داری»
زود آمدن فواد ته دلم را خالی کرده بود، آخر قرار بود چند روزی برای راحتی مهمان بماند اضافه کاری. سراسیمه‌گی مرد آشوب می‌اندازد به دل زن، آنهم تشویش کسی مثل فواد، که بالای چاه آتش کار کرده و هراسش را لابد ریخته توی دلِ نفت آتشی. سینه‌ی تفنگ را می‌دهد دستِ چپ و بند برزینتی اش را با شست راست می‌اندازد روی میخِ لای آجرِ نسوزی که وقت ساخت گفته بود:« خانه‌ای برایت بسازم که بمب هم کار سازِش نباشه.». بعد جوری نگاهم کرد انگار بخواهد یادم بیاندازد به قسمی که برای هم خورده بودیم وقتِ عقد.گفت«خبر رسید مرز نا امنه. خونه بی مرد می‌شه، بی تفنگ نمی‌شه» دستش را کشیدم، سرش را برد طرف سوسن که ندیده بودم زُل زده به ما. سیب گلوی فواد بالا و پایین شد و رو چرخاند سمت تفنگ.
- با هر شناسنامه یه برنو می‌دن. باید برم پیش بچه‌ها. اگه خطری بود برو لب آب.
صدای فواد لرزشِ بغض را داشت. وقتی دو باره رو برگرداند سمتم، نی نی سیاهِ چشم‌هاش مهو شده بود انگار و لای شوری براق اشک پر پر می‌زد. غروب فرداش که زنگ زده بود با صدای مهیبی از آن طرف تلفن قطع شد. دلم قرص بود به راه بلدی‌اش. به اینکه بین برو بچه‌های پایگاه سر بود به همه، از کار بلدی و تفنگ داری.
حالا که سر لخت دراز کشیده اینجا از بی چادریش نیست. جوری از خانه زد بیرون که وقت هیچ کاری نبود. گمان می‌کرد توی تاریکی شب بشود پناهی پیدا کرد. اینکه پیدا نکرده بود جریانی بود که با هیچ یک از حساب کتاب‌های این چند ساله‌ی عمرش جور در نمی‌آمد. گمان هم نمی‌شد کرد که یک باره عراقی جماعت جرات کند آوار بشود توی کوچه خیابان‌های خرمشهر..
صدای بمب از دور شنیده می‌شد. موج خبری رایو هیچ کلامی از جنگ نداشت. باید غذایی تدارک می‌دیدم در نبود فواد. به سوسن گفتم« تو بمون بلکه خبری از فواد شد» سوسن زُل زده به من و صورتش را گذاشت روی چهار چوب در. گفتم « همش چند دقیقه»
سکوتِ کوچه بوی وهم می‌داد . از هیچ کس خبری نبود. حتی از پسربچه‌یِ سلیمه‌یِ اهوازی، که هر دقیقه کون لخت، پلاس بود توی کوچه. گمان اینکه فواد را پیدا کنم کشاندم به خیابان اصلی. خیابان پُر بود از هیاهو و هراسی که از جیغ وناله ی زن و مردِ چپیده توی نیسان می‌ریخت بیرون. پیکان شیری که خیلی عجله داشت انگار، یکسره بوق می زد. دست راننده بیرون مانده بود تا علامت بدهد برای رفتن. خون لجن مال نشسته بود روی پوست تیره‌اش و همینطور کشیده بود روی تاجِ آستینِ کوتاهِ پیراهن چهار خانه‌ای که خاکستری می‌زد و تنها گمان آدم را می‌برد به اینکه که قبل این آبی بوده. پیر مرد بچه را روی دست گرفته بود و فریاد می‌زد. تلاش می‌کرد تا از دو مردی که روبه رویش ایستاده بودند یک قدم جلو تر برود، جوری که بخواهد توی نیسان در حال حرکت یک قدم خود را به بیمارستان نزدیکتر کند. روده‌های بچه بیرون مانده بود از پارگی سرخِ بی قواره‌ی شکم، که فقط یک انفجار می‌توانست این جوریش کند. پسر با لب بدون رنگ حرف می‌زد هنوز.
سراسیمه چپیدم توی کوچه‌ی امن خودمان. درِ خانه‌ی سلیمه نیمه باز مانده و باورم نبود شهر تا این حد نا امن شده. تیغ آفتابِ مهر، تا نیمه‌ی دیوارِ سلیمه را بریده بود. صدایِ چرخِ اتومبیل بود ولی نا آشنا. سر کوچه چشم به چشم غریبه‌هایی کلاه سرخ شدم و پس پسکی راهِ رفته را برگشتم تا در خانه. اینکه چه سِمَتی داشت را نفهمیدم فقط دستش را دیدم که اشاره‌ای زد و جیپ راه کشید پی من. کلاه سرخِ عراقی زُل زده بود به هراسم و ردم را تا انتهای کوچه‌ی بن بست گرفت. فریاد کشیدم.« مرد جنگی چه کاری به زن بی پناه داره» سبیل سیاه مرد جنبید روی لبهاش و جلوی نگاه همراهان، چشم‌هاش تنگ تنگ، سرتا پایم را رج می‌زد. در را که بسته بودم صدای دور شدنشان دلم را آرام کرد. منتظر بودم از فواد خبری بشود.
لبخندی که می‌نشیند روی لبش به خاطر حرفی بود که به سوسن زده بود. لحظه‌ای از خودش راضی شد. از اینکه درست وقتی که بیمِ چشم روی هم گذاشتن داشت، به سوسن دلداری داده بود. گفت: « تا وقتی کسایی مثل فواد تو این شهرن هیچ طوری نمی‌شه» بعدش بدون اینکه پلکهای روی هم گذاشته‌اش به خواب روند، دیده بود دیوارها خوشان را می‌چسبانند به او. نشست توی رخت خواب. نفس سوسن تازه داشت کند می‌شد که تکانش داد. سوسن هم نشست کنارش. « بازم همون خواب؟» مهری سر تکان داد . نگاهش روی در و دیوار چرخ می‌زد. سوسن گفت: «مادر همیشه می زنه تو سرش.....می گه چه می دونستم براش می مونه» با شنیدن صدای اتومبیل از بیرون، دست روی سینه‌اش گذاشت و دست سوسن را کشید و رفت سمت خروجی.
شب، تشویش رفتن صبح را داشستم. خواستم خواهرم را که مهمان اول بار خانه ام بود قایم کنم توی مسجد جامع که با قطع تلفن خبر نداشتم به چه روزی افتاده. وقتی دیدم هیچ راهی برای برگشت به شمال نیست، فهمیدم تنها نقطه‌ی امن شهر همانجاست. صدای همان چرخها این بار رسید تا پشت در. یک دست را گذاشتم روی دهان سوسن که خیال داشت جیغ بکشد. نگذاشته بودم ترس توی دلش بیفتد تا آن وقت. وقتی هم از صدای بمب، هراس افتاده بود به جانش گفته بودم« مانوره» یقه‌اش که توی دستم بند شد؛ کشاندمش طرف دریچه‌ای که فواد برای خروج اضطراری کارگذاشته بود سمت کوچه‌ی پشتی. گرمی ضربان نبضش توی سر انگشتانم قاطی تپش تنم می‌ریخت روی پوست و خیس و چرب می‌شد همان دم از عرق.
حس می‌کند خون تلمبه شده میل بازگشت به رگهاش را ندارد. دیوار‌ها هر لحظه خودشان را می‌کشانند سمت او. هراس خفگی افتاده به جانش. چنگ می‌اندازد به خودش و یقه‌یِ بازِ پیراهن تترون گلدار یاسی که از روی ژورنال انگلیسی داده بود برایش دوخته بودند. بالای زانو با آستین کوتاه.
از وقتی زدم از خانه بیرون دروغ نگویم تفنگ فواد دلم را گرم می‌کرد. تنها چیزی که توانسته بودم بردارم. خواهرم گفت: « قول دادی خلاصم کنی» خمپاره کمر نخل را دو نیم کرد و دود غلیظ رفت توی حلقمان. صدای سرفه با صدای رگبار گلوله‌ی کمانه کرده از دیوار، پیچیدند توی سیاهی شب و هراس دل هامان. پشتم را دادم به دیوار و تپش قلبم از پشت می‌نشست روی کهنگی حصار. دست قلاب کردم تا سوسن تنها با اشاره‌ی سرم پا بگذارد تویشان و برود آن سوی دیوار. او که می‌رفت دلم قرص می‌شد. بوی دودِی که از دیوار خشتی نشست توی ریه‌ام، جوری غیر از همه‌ی دودهایی بود که تا به حال شنیده بودم. حتی طعم دوست داشتنی خاک را تلخ و ویران کرده بود ته حلقم.
نورِ ماه خوابیده بود نوک سبزِ تیرهِ کاجِ بالای دیوار. و از دور روی گنبد مسجد. نوری که تابید روی سایه هامان، شبیه نورِ روی گنبد نبود. صدای شکستن خاشاک ان سوی دیوار با فرود خواهرم بلند شد. گفتم « نزدیک مسجدیم.» بعد از دیوار کندم و پریدم توی علفهای آن سوی جاده. تفنگ را گرفتم طرف عراقی ها وشلیک نکرده، نیش گلوله سینه‌ام را سوزاند. نمی‌دانم نیش مار چقدر دردناک است ولی به گمانم دردش کمتر از درد گلوله باشد. چیز بزرگی از درونم کنده شد و فروریخت. خون فواره زد و نفسم تنگ افتاد زیر پاهام. تفنگ از دستم پرید و پریشان وول خوردم لای خاکی که از گلوله‌ی دشمن کنده شد و هوا رفت. همه‌ی حواسم به آن سوی دیوار بود. امانتی که پدر بعدِ چند سال داده بو دستم. خدا کند بتواند خودش را برساند به مسجد. آنجا حتما کسی هست که کمکش کند و نگذارد دست عراقی‌ها بیفتد.
نور در جستجوی سایه‌ی زن این ور وآن ور می‌شد. مردِکلاه سُرخ، زُل زد به پاهای برهنه‌اش که علفها را با فشار می‌راند تا شاید بتواند پای قسمی که برای فواد خورده بود بماند. به فواد گفته بود « تو اهلی ام کردی» اما حالا می‌داند که اگر نتواند پای قسمش بماند باید برگردد به سیاره‌ای که از آنجا آمده. سرهنگ با دست به سربازان اشاره می‌کند ونور بر می‌گردد سمت دیوار. بوی تنِ مرد سنگین می‌شوند توی ریه‌های زن. صدای نفس‌های کوتاه کوتاه مرد سَر می‌شود به صدای حرکت دیوار که مثل هر شب راه افتاد تا او را در خودش له کند. بوی تن مردِ می‌افتد روی درد سینه‌اش و خون بالا می‌آورد. دیوار خودش را می‌کشاند جلو و آرام آرام دور تا دور سرش چرخ می‌زند. تیزی تراشه‌ای همراه علفهای خشک می‌نشیند توی چنگش. آخرین زورش را می‌زند تا صدای خنجه کشیدن مرد را تبدیل به فریادی دردناک کند. نور مسیرش را بر می‌گرداند سمت مردِ عراقی که پشت به نور، دگمه‌های شلوارش را با یک دست می‌بندد و با دست دیگر کلت کمری را نشانه می‌رود روی قلب زن. نیشِ مار این بار توی قلب می‌نشیند و همراهش جیغ ناله‌ای از پس دیوار. چیزی می‌خورد به دیوار خشتی و آجرها در پی انفجار می‌ریزند روی دردی که به انتها رسیده دیگر و حالا بی‌جهت می‌خواهند زن را خفه کنند. اتومبیل عراقی نور می‌اندازد توی غبار تاریک دریچه‌ای که باز شده توی دیوار. شاید گمان برشان داشته که آن سو دسیسه‌ای بر پاست. گلوله‌های سرخ بی‌هوا راه می‌کشن توی تاریکی باغ. نیروهای عراقی می‌روند همان سو. بلکه هم بخواهند مهمان خانه‌ی زن را بربایند. حالابایدتنها برگردم به سیاره‌ام.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم گلزار اسلام‌آزاد نوشهر، سلام. بیش وپیش از هرچیز در داستان شما، زبان و نثرتان باعث شگفت‌زدگی من شد. واضح است که بسیار اهل مطالعه هستید و در ساختن این زبان شیوا و استعاری و پر از ترکیبات تازه تلاش بسیار کرده‌اید. رسیدن به این تبحر مستلزم آموختن و پشتکارِ سالیان است.
داستان «هیاهوی پشت دیوار» طرح ساده ای دارد. دختری از شهرهای شمالی ایران با پسری خرم‌شهری ازدواج می‌کند و به جنوب کوچ می‌کند. آن‌ها زندگی عاشقانه ای در کنار هم دارند ولی همیشه کابوسی هست که هراس می‌اندازد به دل زن. در روزهای حمله‌ی عراق به ایران خواهرش از شمال می‌آید و مهمان خانه‌ی آن‌ها می‌شود و کابوس زن به حقیقت می پیوندد. آن‌چه این طرح ساده را تبدیل به داستانی خواندنی و تاثیرگذار کرده بازی با زبان و واژه‌ها بوده. بهم زدن ترکیب جمله و آوردن افعال به میانه‌ی جمله و ساختن ترکیباتی جدید و استعاری به طرح ساده‌ی شما عمق داده و احساس خواننده را تحت تاثیر قرار می‌دهد.
خانم اسلام‌آزاد عزیز، شما در روایت داستان‌تان از شیوه‌ی ضد تعلیق استفاده کرده‌اید. اتفاق اصلی داستان که همانا تیرخوردن زن و شهادتش است را در همان سطرهای آغازین داستان گنجانده‌اید. استفاده از این شیوه کار خطرناکی است و جسارتِ نویسنده را می طلبد. اگر نویسنده نتواند بعد از لو دادن پایان و بازگویی اتفاق اصلی و آنِ داستان، روایت را با جذبه و کشش پیش ببرد، خواننده از خواندن باقی داستان منصرف می‌شود. اما شما با ظرافت از این خطر عبور کرده‌اید. تکرار کابوس زن گره ای است که خواننده برای بازکردنش با دقت داستان را دنبال می‌کند. زنی که زندگی‌اش پر از رنگ و بوی خوشبختی است از تکرار کابوسی هراس آور رنج می‌برد و تحقق یافتن این کابوس در پایان گره را باز می‌کند. صحنه‌ی تجاوز به زن در میان واژه ها و جملاتی که در لفافی از ابهام پیچیده شده بودند، بیش از آنی که به صراحت و با جملات احساسی و کلماتی حس برانگیز روایت شوند، قلب خواننده را به درد می‌آوردند.
در توصیفات از فضای روزهای آغازین جنگ و حمله‌ی عراقی‌ها به خرم‌شهر هم خوب عمل کرده بودید. با سکوت کوچه، نبودن بچه‌ی سلیمه، نیسانی که زن و مردِ توش جیغ و ناله می‌کردند، پیکان شیری‌ای که عجله داشت و راننده‌اش مدام بوق می‌زد و پدری که بچه‌ی زخمی‌اش را روی دست می‌برد کاملا تصویری، ملموس و باورپذیر بود و پر از رعب و وحشت.
خانم اسلام آزاد عزیز از خواندن داستان‌تان لذت وافری بردم و به شما بابت نوشتنش تبریک می‌گویم. تنها نکته ای که به نظرم می‌رسد در مورد شخصی است که لحظات آخر حیاتِ زن داستان، بالای سر او ایستاده و موقعیتش را برای خواننده توصیف می‌کند و در پایان هم می‌گوید باید تنها برگردد به سیاره‌اش. من ضرورتی برای وجود چنین کسی در داستان احساس نکردم. این شخصیت به راحتی قابل حذف بود و داستان با زاویه دید محدود به ذهن شخصیت و یا حتی زاویه دید نمایشی می‌توانست کارش را از همان صحنه‌ای که زن گلوله خورده و روی زمین افتاده شروع کند و به گذشته پل بزند و در رفت و برگشت های زمانی هم از گذشته زن بگوید هم از اکنونش. البته اگر اصرار داشته باشید بخش‌هایی که مربوط به شخصیت زن داستان است از زبان خودش و با زاویه دید اول شخص روایت شود و این‌که از بازی که با سیاره و شازده کوچولو در میانه‌ی داستان داشتید دوباره استفاده کنید و داستان را با آن به پایان برسانید، تغییری در این بخش ندهید.
داستان را حتما بازنویسی بفرمایید. بخوانید وبنویسید و باز هم از این داستان های خواندنی برای ما بفرستید. روز و روزگارتان سبز.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.