پایان غافلگیر کننده



عنوان داستان : کتابخوان

خانۀ ما یک کوچه بالاتر از کتابخانه است. هر چه به پدرمادرم می گفتم بروم کتابخانه، اجازه نمی دادند. صبح ها، برایم صبحانه، پنیر و گردو روی میز می گذاشتند و می گفتند بنشین صبحانه ات را بخور و درسهایت را بخوان، بلکه کنکور قبول شوی. خودشان صبح زود، از خانه می زدند بیرون و تا شب کار می کردند.
یکروز یواشکی بعد از رفتن پدرمادرم، رفتم کتابخانه. از درِ پشتی رفتم تا کسی مرا نبیند.خودم را به پنجره ی سبز مخزن کتاب رساندم. از آنجا می توانستم همه کتاب ها را ببینم. سرم را به شیشه پنجره چسبانده بودم و از دیدن کتابها داشتم لذت می بردم که صدای جیغ و دادِ یک مراجعه کننده در آمد که مرا با انگشت به کتابدار نشان می داد و اسمم را صدا می زد.کتابدار تا چشمش به من افتاد از پشت میز فرار کرد رفت بیرون. ترسوها من را هم ترساندند. از جلوی پنجره دور شدم. رفتم توی محوطه، برای خودم قدم زدم. ظهر شد.خلوت شد. پاورچین پاورچین خودم را به مخزن کتاب رساندم. از ترس اینکه کتابدار مرا ببیند و دوباره داد و قال راه بیاندازد. یواشکی رفتم لای قفسه ها قایم شدم. من و این همه خوشبختی، اینهمه کتاب محال بود.کتابدار شیفت عصر آمد. او اصلا از وجود من خبر نداشت. قبل اینکه کارش را شروع کند یک عضو آمد و گفت صفحه اینستاگرام اش را می خواند. با خودم گفتم او خطرناک است. اگر از وجود من توی کتابخانه باخبر شود،فضای مجازی را، پر می کند. جیکم در نیامد. مراجعان می آمدند و می رفتند. او کتاب معرفی می کرد.به یکی پاکت ها، ریموند کارور را معرفی کرد به آن یکی تنهایی پرهیاهو و کودکی بازیافته را. یادم باشد این کتابها را اگر پیدا کردم حتما بخوانم. به یکی هم که انگار اصلا کتاب نخوانده بود گفت از کتابهای کودک شروع کند. گفت کتابهای کودک حس خوبی می دهند.
تا این حرف کتابدار را شنیدم خواستم از مخزن خارج شوم بروم بخش کتب کودکان که دو دختر دبیرستانی که روبروی میز امانت ایستاده بودند، من را دیدند. آنها هم جیغ و داد کردند و کتابدار شیفت عصر را هم از وجود من باخبر کردند.بعد از رفتن آنها کتابدار آمد توی بخش کودک دوری زد، ولی مرا ندید. من با خیال راحت رفتم سراغ کتابها . با اینهمه تعریفی که کتابدار از کتابها می کرد و به اعضا معرفی می کرد کتاب بخوانند. حالا مانده بودم که چکار کنم. بخوانم شان یا بجَومشان.
تصمیم گرفتم اول قسمتی از کتاب، مقدمه و پشت جلد را بخوانم . اگر خوشم آمد تا آخر بخوانم و کتاب را دوباره توی قفسه بگذارم. بشوم موشِ کتابخوان. ولی اگر خوب نبودند بجوم شان. در واقع آنها را وجین کنم و کتابدارها و اعضای کتابخانه را هم از دست این کتابهای بی محتوا خلاص کنم. یک کتابخانه پرمحتوا و با کیفیت تحویل شان بدهم.
پدرمادرم که می خواستند من دکتر شوم.هنوز از شغل جدید من اطلاع ندارند.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مریم گریوانی، سلام. داستان کتاب‌خوان زبان روان و ساده‌ای دارد و با کم‌ترین دست‌انداز خواننده را با خود پیش می‌برد. داستان، روایت کسی است که خیلی دوست دارد به کتاب‌خانه‌ی نزدیک خانه‌شان برود. یک روز تصمیمش را عملی می‌کند. اما در کتاب‌خانه، هر کسی که او را می‌بیند، جیغ می‌زند و فرار می‌کند. نزدیک به سطرهای پایانی خواننده می‌فهمد راوی یک موش است و قصد دارد مقدمه و متن پشت جلد کتاب‌ها را بخواند و اگر راضی‌اش نکرد، کتاب را بجود تا فقط کتاب‌های خوب و مفیدی که ارزش ادبی دارند، در کتاب‌خانه بمانند. ایده داستان‌تان خیلی به کتاب «فرمین، موش کتاب‌خوان» نوشته‌ی سم سَوِج نزدیک است اما با پایانی که برایش رقم زده‌اید این شک را از خواننده دور می‌کنید. ایده گرفتن از رمان‌ها و داستان‌های دیگران کاری بسیار مرسوم است به شرط آن که فقط در حد ایده باشد و شما داستان خودتان را تعریف کنید که خواننده نتواند شما را متهم کند که در این داستان هم این اتفاق به درستی افتاده و با پرداخت متفاوت و پایان غافلگیر کننده‌ داستان خودتان را ارائه کرده‌اید.
می‌شود داستان «کتاب خوان» را در گروه داستان‌هایی با پایان غافلگیرکننده طبقه‌بندی کرد. خوبی این داستان‌ها این است که بار اول که خوانده‌ می‌شوند پایان غافلگیر کننده‌شان برای خواننده لذت‌بخش است. اما خواندن‌شان برای بار دوم جذابیتی ندارد زیرا بنای داستان بر غافلگیری است و غالبا زیر متن یا لایه دیگری برای کشف ندارد. اگر شما داستان‌تان را با این نیت نوشته‌اید، تا حدودی موفق عمل کرده‌اید. خواننده همین که خطوط پایانی را می‌خواند و متوجه می‌شود که راوی موش است، حسابی غافلگیر می‌شود. اما به شرط آن‌که وقتی بعد از غافلگیری، داستان را در ذهنش مرور می‌کند به این نتیجه نرسد که نویسنده او را فریب داده و با دادن نشانه‌هایی او را از مسیر اصلی داستان خارج کرده تا نقشه‌اش را عملی کند. شما در جاهایی از داستان نشانه‌های بسیار هوشمندانه‌ای داده‌اید که نه پایان داستان و غافلگیری که برایش نقشه کشیده بودید لو رفته نه خواننده را از مسیر اصلی خارج کرده‌اید. وقتی راوی می‌گوید پدر و مادرش هر روز صبحانه به او پنیر و گردو می دهند، خواننده فکر می‌کند چرا هر روز فقط پنیر و گردو آن‌هم بدون نان؟ یا وقتی می‌گوید هرکسی که او را می‌بیند جیغ می‌کشد، ذهن خواننده درگیر این می‌شود که آیا راوی شمایل ترسناکی دارد که همه از او می‌ترسند؟ چرا پدر و مادرش با کتاب‌خانه رفتن او مخالف بودند؟ و با همین ترفند‌ها ذهن خواننده را درگیر و در پایان او را غافلگیر می‌کنید. اما این که بحث درس خواندن موش برای کنکور را مطرح می‌کنید، فریبی محسوب می‌شود که اصلا به فضای داستان هم ننشسته. در حقیقت شما می‌خواهید به این قضیه اصرار کنید که راوی انسان است و در سن و سال و موقعیتی است که دارد برای کنکور آماده می‌شود. بعدتر که معلوم می‌شود راوی موش است اولین چیزی که به ذهن خواننده می‌رسد همین مطرح کردن قضیه کنکور است در حالی که نشانه‌های دیگر مثل آن چه در بالا به آن‌ها اشاره کردم خواننده را به تحسین شما در غافلگیری اش وا می‌دارد. بهتر نبود اگر می‌گفتید پدر و مادر او را از رفتن به کتاب خانه منع می‌کردند چون فرزندشان عاشق کتاب بوده؟ این ترفند نه پایان داستان را لو می‌داد و نه خواننده بعد از غافلگیری احساس فریب‌خوردگی می‌کرد چون موش در جهان واقعیت هم کتاب می‌جود.
مریم خانم شما ذهن خلاق و طنز‌آمیزی دارید. این را می‌شود از خواندن همین داستان هم فهمید. این که موش می‌خواهد کتاب هایی را بخورد که به درد خواندن نمی خورند شوخی خوبی است که لبخند به لب خواننده می‌آورد. اما به محض این‌که داستان را نوشتید فکر نکنید که ایده‌تان را پیاده کرده‌اید و کارتان را انجام داده‌اید. داستان بارها و بارها بعد از نوشتن باید خوانده شود. مطمئن باشید که هر بار ایده‌های بهتری به ذهن‌تان می‌رسد که به بهتر شدن کار کمک می‌کند. وقتی مدتی از نوشتن داستان‌تان می‌گذرد از متن فاصله می‌گیرید و از جایگاه یک منتقد یا مخاطب حرفه‌ای به داستان تان نگاه می‌کنید.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.