این زن می تواند عاشق نباشد



عنوان داستان : این زن هنوز هم عاشق است

قرار بود زندگی کنم، کار کنم، درس بخوانم، عشق بورزم. اصلا کدام پسر جوان بیست و چهار ساله ای به این چیزها فکر می کند که من فکر کنم. تازه با دختری که دوستش داشتم ازدواج کرده بودم و آرزوها که نداشتیم. با این روحیه شاد و پر جنب و جوشی که داشتم، خودم حدس می زدم هشتاد سال عمر کنم. ولی نمی دانستم شش روز بعد از ازدواجم موقع برگشتن از شهر محل کارم، با پیکان قراضه ای که من و چند مسافر دیگر سوارش بودیم، از پل پرت می شویم پایین. بغل دستی ام همانجا و من هم یکروز بعد، هول هولکی صبح زود توی بیمارستان می میرم...
***
پانزده سال از مرگم می گذرد. دیگر زیاد توی این دنیا آفتابی نمی شوم. اوایل که هنوز مادرم زنده بود، زیاد می آمدم.از مادرم،خانواده ام، زنم،بچه محل ها، فامیل ها و دوستان خبر می گرفتم.چندسال بعد، همه فراموشم کردند. محله مان هم با این ساختمان های بلند کلی عوض شده است. گاهی وقت ها که دیر به دیر می آیم، راه خانه مان را گم می کنم.مادرم می گوید سراغ آن دختر که منظورش زنم است نروم تا کم کم فراموشم کند و به زندگی اش ادامه بدهد.
امروز یک هویی هوس می کنم سری به زنم، بزنم. سالگرد ازدواج مان است.زنم حمام است. پشت در منتظر می مانم. با تی شرت زردِ رنگ و رو رفته و دامن کلوش کوتاهی که خیلی دوست داشتم، بیرون می آید. دختره خل و چل هنوز هم این لباس ها را نگه داشته.جلوی آینه دراور می ایستد. ادکلن می زند، بوی همان ادکلنی می دهد که از مشهد برایش سوغاتی خریدم. خط چشم می کشد. رژ کمرنگی می زند. برمی گردد هال. جلوی تلویزیون دراز می کشد. ولی روشن نمی کند. کتاب دستش می گیرد. هنوز هم همان عادت قدیمی کتاب خواندن را دارد. کتاب "خاطرات صددرصد واقعی یک سرخپوست پاره وقت" دستش است. این روزها اسامی کتابها چقدر طولانی شده. موهای خیس پشت گردنش از حوله ای که مثل مرتاض ها دور سرش پیچیده بیرون زده. حوله از سرش می افتد. موهایش می ریزند روی صورتش. چند لاخ موی سفید هم دارد. از این بالا با این لباس های عهد عتیق و دست و پاهای درازش به عروسک کهنه و درب و داغان کودکی می ماند که کودک، دیگر بزرگ شده و آن را پرت کرده وسط یک انباری بزرگ. اگر صدایم را می شنید، مثل همه مردهای این دوره می گفتم موهایش را شرابی رنگ کند و ناخن هایش را بلند کند و لاک بزند.
زنم کتاب را روی چشم هایش می گذارد. انگار می داند روحم این بالاست. نزدیکتر می شوم. صدای نفس هایش را می شنوم.ردِّ انگشتانم را روی موهایش می بینم. و بوسه هایم را روی گردنش.
چشمهایش بسته است. چند قطره اشک گوشه ی چشم هایش جمع شده. اشک ها می ریزند کف دستم.
"این زن هنوز هم عاشق است"
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مریم گریوانی، سلام

در سراسر داستان«این زن هنوز هم عاشق است»، لطافت دلنشینی هست که مخاطب را با خودش همراه میکند اما این لطافت برای داستان شدن اثر کافی نیست. اولین نکته‌ای که لازم است به آن توجه کنید یک شروع درست و مناسب داستانی است؛ البته این داستان خوب شروع شده؛ همان دو کلمه‌ی «قرار بود» ابتدایی، خواننده را آگاه می‌کند که قرار بوده همه چیز بر وفق مراد باشد اما در واقع اینطور نیست و حالا مخاطب باید خودش را برای حادثه ای ناخوشایند یا غیرمنتظره‌ای آماده کند و همین مساله‌ی به ظاهر کوچک برای خودش نقطه ی قوت خوبی است اما می توانستید داستان را از اولین جمله ی پاراگراف دوم هم آغاز کنید و بی آنکه زمان داستان را برش بزنید هر دو فصل را به هم پیوند بدهید. اینطوری: «پانزده سال از مرگم می گذرد. قرار بود زندگی کنم، کار کنم، درس بخوانم.....دیگر زیاد توی این دنیا آفتابی نمی شوم...» البته این پیشنهاد است اما در واقع استفاده از چنین تمهیدی این گسست غیر ضروری را که در داستان به وجود آمده از میان می‌برد و شما ناچار نیستید دو زمان داستان را با ستاره‌ها برش بزنید و از هم جدا کنید. نکته‌ی دیگر این است که در این اثر جز همان سانحه‌ی تصادف اتفاق داستانی دیگری نداریم. هیچ کنش قابل توجهی شکل نمی گیرد. دیالوگی برقرار نمی شود و جز صحنه‌ی بیرون آمدن زن از حمام، صحنه‌ی جاندار دیگری نمی‌بینیم؛ اما همان صحنه خوب درآمده و یکی از بهترین سطرها ی این اثر است به ویژه با توصیف راوی و به مدد تک‌گویی‌های خوب و صمیمانه‌ی او؛ با این حال به لحاظ محتوایی، آنچه راوی (و در واقع شما به عنوان نویسنده) به خواننده القا می‌کنید با آنچه از خود متن برمی آید متفاوت است به این معنا که وقتی زن کتاب می خواند و اشک می ریزد و راوی می گوید این زن هنوز عاشق است، مخاطب جز همان قطره اشک که از چشم او فروچکیده، کنش دیگری نمی‌بیند که نشان بدهد این حالت از سر عشق زن به همسری است که پانزده سال پیش از دست داده است. در واقع فقط راوی است که دارد می‌گوید زن هنوز عاشق است درحالی‌که درست در همان زمان، متن می تواند چیز دیگری بگوید مثلا متن ممکن است بگوید این زن تحت تاثیر داستان کتابی که می خواند گریه می‌کند یا می‌تواند بگوید اصلا این زن دوباره عاشق شده و به خاطر آن گریه می‌کند و یا هر دلیل دیگری می‌تواند داشته باشد. می خواهم بگویم تاویل‌های گوناگون می‌توان داشت؛ به این ترتیب آن جمله‌ی کلیدی که در ابتدا و انتهای داستان نشسته و اصرار و تکرار می کند که «این زن هنوز هم عاشق است»، ممکن است از اعتبار بیفتد چون متن می‌تواند بگوید اینطور نیست و مخاطب هم می تواند بگوید شاید اینطور نباشد. همه‌ی این جزییات کوچک و به ظاهر نادیدنی و کم‌اهمیت‌اند که برای نوشتن داستان به کار شما می آیند. برایتان آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم در پایگاه داستان خواننده‌ی داستان‌های درخشان شما باشیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.