زبان پریشان داستان را پریشان می‌کند




عنوان داستان : سایه ماه
نویسنده داستان : امید کرمی

سایه ی زمین ماه را میخورد.منم شبهای که ماه خسوف می کرد از کنار مادر تکان نمیخوردم خودم را لای پتو می پیچاندم واز پشت پنجره به آسمان نگاه میکردم آن شب هم سایه داشت ماه رامیبلعید چهارشنبه ساعت ده شب تمام قدپشت پنجره ایستادم وبه بلعیده شدن ماه خیره شدم. بایست بر میگشتم خانه همان لحظه صدای بابان مامان می آمد بلندشدم نخورم دیوانه می شم.. در راه باز کردم باترس کمی گوش دادم حرفهایشان پرازسایه بود.باعجله ازاتاق خواب روی تخت بیرون زدم
-چکارمیکنی زن بیاداخل آبروریزی نکن.
-دیگه خسته شدم.
یک راست سمت سایه بان کوچکی که برای موتور گوشه ی حیاط بوددویدم وبشکه ی زردرنگ بنزین راروی خودم خالی کرد م جیغ بلندی کشیدم وبا گریه همان دم در به التماس نشستم وسعید باوحشت گوشی اش را پرت داد درحالی که میلرزیدبه فندک فشارمی آوردم بایک دست آب بینیش را پاک میکردجرقه ی کوچکی ازدهنه ی فندک بیرون زدصفحه ی گوشی سعیدروشن شد و زنک تند داشت از خانه در میرفت

جرقه ی کوچکی از دهنه فندک بیرون زد.هیچ کس نتوانست نجات دهدجلوی چشم سعید آتشش تاآسمان بلندشدو گوشی سعیدپشت سرهم زنگ میخورد
...سایه!! عزیزم چرا گوشیتوجواب نمیدی؟
ان شب ماه خانمان رفت ویک سایه تمام زندگیمان راخراب کردهیچ وقت آن شب بی ماه رافراموش نکردم..نفس تند وپرازبغضی کشیدم وادامه فایده ی نداشت.آتش با جرقه فندک به جانم افتاد چرا من در آه ملت
-خانم من ازسایه متنفرم .دوست ندارم سایه ی من بختک زندگی کسی باشه.

-پس چرااومدی تو زندگیم؟
بعدازکمی سکوت گفت:
-ببخشیداشتباکردم ولی قول میدم دیگه تکرارنشه خیالتون راحت شمابرید به زندگیتون برسید
تلفن چندبوق کوتاه زد ودیگرنیامدهنوزداشتم میلر زیدم هنوزباورم نشده بودچندماه است که به این شماره ی ناشناس شک داشتم.نفرین روزگا ر سر راهم آمده بود.سایه یاس وناامیدی دروجودم رخنه کرده بود.

حس کردم پشت تمام حرفهایش داشت میگفت تو ازکی داخل زندگیم بودی وقتی بختک زندگی زن بدبختی بودم که به هرزبانی بامن حرف میزدداخل گوشم نمیرفت
. به هر زبانی حرف می زد توی گوشم نمی رفت بلند شدم به در و دیوار ای خانه نگاه کردم داشت دور سرم می چرخید . به کجای زندگیم بچسبم هوای زندگیم جای دیگری بود .نمیتوانستم صبر کنم تا او به خانه برگردد دلم بند نمیشد مدام به در خانه حیاط نگاه میکردم گاهی به ساعت .هنوز برای برگشتنش کلی وقت مانده بود.
به آن صبح فکر کردم من و یکی از هم اتاقی هایم وارد موبایل فروشی شدیم .
مغازه شیک و تر و تمیزی بود .صا حب مغازه صورت جذاب و تو دل برویی داشت با لباس هاس مد روز .لااقل برای من اینطوری بود از لبخند کم رنگ و چشم های قهوه ی معصومش خوشم می آمد . بی ادب و هیز نبود ولی آنقدر که نشان می داد سر به زیر هم نبود .
گوشی ام. ا روی میز گذاشتم ودر حالی که چشم دوخته بودم به گوشی موبایلی که برای فروش روی در و دیوار آویزان کرده بود گفتم :قسط بندی هم میکنید .
-جان برای آشناها بله.
برگشتم نگاهی به چشم هایش کردم .
روی تضمین کارت دانشجویی بزارم چی ؟
-مگه بنده گفتم برای شما قسط بندی نمی کنم ؟ شما انتخاب کنید به توافق می رسید .
بعد از نیم ساعت سر و کله زدن و با گوشی ها ور رفتن گوشی به دست از مغازه بیرون آمدیم .مهیا دوستم گفت من که اصلا خوشم ازش نیامد واقعا به چهره ش نمیاد همچین آدمی باشه ؟
-مگه چشه؟
-از حرف زدن و رفتارش مشخص بود تور انداخته برات ؟
-نه بابا برای جذب مشتری اینکار رو میکنه .
-حالا اگه مشتری پسر بودباز جذبش میکرد. این آقاهه یک هدف دیگه هم داره حالا ببین کی گفتم .
-تور هم انداخته باشه من بچه نیستم اقساط گوشی را که پردخت کردم نه او نه من .حرفم را که تمام نکرده بودم که صدای دلینگ پیام رسید موبایلی بود .امیدوارم از خریدتان راضی باشید در صورتی که از گوشی خوشتان نیامدو خواستید بسپارید عوض میکنیم. من با صدای بلند خواندم و آخر سر من و.مهیا دو تایی بلند خندیدیم میان خنده گفتم بابا خیلی کارش درسته داره دون می پاشه خیلی عاشق شده .
حالت مهیا عوض شد جلوی روم ایستاد و خیلی جدی اخم کرد و.گفت:نه دیگه داری اشتباه میکنی این آقایی که دیدم زن که هیچ بچه هم داره.
من با صدای نسبتا بلندی میخواندم و آخر سر من ودوستم دو تایی بلند خندیدیم.میان خنده گفتم .
بابا کارش خیلی درسته.داره دون می پاشه.طفلی عاشق شده. حالت دوستم عوض شد جلوی روم زل زد بهم و خیلی جدی اخم کرد و گفت نه دیگه داری اشتباه میکنی این آقایی که من دیدم زن که هیچ بچه هم دار.پس خودتو گول نزن نه وارد این بازی نشو .ممکنه راه برگشتی نداشته باشی این خط این نشون.
مهیا سر این مسایل خیلی حساس بود.بزرگ نمایی تو خونش بود.و اصلا خوشم از ارتباط زن و مرد نامحرم نمی آمد.مردی همین بود بعد از آن روز حرف این قضیه را اصلا پیش نیاوردم ولی وارد بازی شدم.اولش بازی بود.خرش کنم .یک کمی بهش بخندم...
پیامک بازی های سر شب کم کم کشیده شد به آخر شب و بعد از چند بار دیداررسمی به بهانه پرداخت پول بیشتر دعوت هایش را قبول میکردم.
هر بار که از زن و پسر سه ساله اش میپرسیدم یک
یک آهی می کشید و می گفت :هی زندگی ما که شانس نداریم ولش کن و خودش را بی شانس ترین فرد دنیا در زمینه زناشویی می‌دانست ما اگه خوش شانس بودیم به زمین سفت نمخوردیم انگار همه دنیا دست به یکی کردن ز ن غرغرو گیرم بیاد.
اوایل میدانستم شکوه وفضولیش برای گول زدنم است اما کم کم فریب خوردم .دلم به تمام دروغ هایش رضا می داد .وجودش بهم روحیه می داد یک حس خوشایند .
از مهیا فاصله گرفته بودم تنها بازار میرفتم از درس و مشق که بکلی افتاده بودم . مهیا چند بار همصحبتم شده بود .و هر بار میگفت زمین گرد است .وقتی دید گوش هایم در و دروازه اند .بیخیالم شد دیگه پاپیچ این حرف ها نمی شد.یه بار جدی ازش پرسیدم .نگفتی آخه مشکلت با زنت چیه؟
مگه نگفتی باهاش مشکل داری؟
آخه هر بار سوال کردم گفتی ای روزگار ما که شانس نداریم .
لبخندی بر لب نشاند رو بهم کرد آها از اون لحاظ هیچی بابا چیز مهمی نیست .
اگه چیز مهمی نیست پس چرا چسبیدی به من.
هرگلی بوی خودش رو داره عزیزم.

حرفش آتیشی بود که به جانم افتاد دیگه نمیتونستم به پیغام دادن اکتفا کنم پشت سر هم زنگ میزدم و معمولا هم جواب نمیداد تا اینکه جواب داد حرفی نمیزد صدای دعوایش با زنش به گوش می رسید.قطع کردم ترسیده بودم ولی خودم را نباختم .گوشیم زنگ خورد شمارش بو خواستم رد کنم ولی نمیدانم چرا جواب دادم صدای زنش بود با عصبانی گفت خانم شما چی از زندگیم میخواهی ؟ چرا دست از سر شوهرم بر نمی داری؟داد می زد و پرخاش می کرد. سعی کردم خونسردی خودم را حفظ کنم خانم چی شده چرا داد می زنید من چکار شوهر شما دارم فقط درباره گوشی موبایل ازشاطلاعات اطلاعات میگرفتم .اما طرف گوشش بدهکار نبود از اواون گفتن و از من انکار. با عصبانیت گفت روزگار اینطور نمیمونه و گوشی را قطع کرد .
بدنم داشت می لرزید سردم شده بود نای بلند شدن از جایم را نداشتم بیحال روی زمین افتادم اگر هم اتاقیم نبود معلوم نبود چه بلایی سرم می آمد زنگ زد اورژانس چند روزی بستری شدم من موندم و تنهایی .
بعد اون روز چند بار بهم زنگ زد اما دیگه تحویلش نگرفتم راستش ازترس زنش میترسیدم بیاد خوابگاه آبروریزی کنه. و کم کم همه چی به فراموشی کشیده شد. درسم را تمام کردم و برگشتم ور دل مامان و بابا تا زمان تق الباب سعید .
سعید پسر چهارشانه قدبلند سر و زبان دار معلم دیگه کور از خدا چی میخواد دوچشم بینا.
بله آقا سعید .
و روی خوش زندگی به من رو کرد . تفریح ، در پیپسی اوج خوشی ها اما بالاخره سایه زمین ماه رو خورد.اونم در چهارشنبه ساعت ده شب . خانه بابام رفته بودم نیم ساعتی تا خانه خودمان باای ماشین فاصله بودقرار بود شب آنجا بمانم . قرص هایم همراهم نبود. قرص که نمیخوردم یکم اعصابم ممکن بود بره روی هم اعصاب ملت . مامان هم میگفت شب های خسوف دیونه ها دیونه تر مییشن.بایست واسه قرص هام بر میگشتم خانه.توی راه برگشتن چشم از ماه برنمیداشتم بیشتر ماه خورده شده بود تا چند دقیقه ی دیگه اثری ازش پیدا نمی ماند.جای شهریار خالی امشب ای ماه به درد دل من تسکینی.
دیگه رسیدم خونه ماه جز هلال باریکی چیزی ازش نمانده بود .کلید انداختم تو که رفتم.سعید تو...
دو نفری از روی تخت پایین پریدند.با عجله به سمت حیاط دویدم به طرفه سایه بان کوچکی که برای موتور گوشه ی حیاط بود بشکه زرد رنگ بنزین را روی خودم خالی کردم جیغ بلندی کشیدم و باگریه سعید رو نفرین میکردم زنک داشت درمی رفت ماه کامل خورده شدبود چیزی ازش باقی‌مانده نمانده بود فندک را روشن کردم سعید التماس میکرد ماه محوشده بود.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای کرمی، سلام
وقت‌تان به خیر. می‌گویند هیچ موضوع تازه‌ای برای روایت وجود ندارد، آن‌چه هست، شیوه‌ی ارائه‌ی تازه است و نگاه تازه. این نکته درباره‌ی داستان شما هم صدق می‌کند. موضوع داستان‌تان موضوع تازه یا بدیعی نیست، مساله‌ی بی‌وفایی در رابطه است، که بارها و بارها از قدیم‌الایام در داستان‌ها و نمایشنامه‌ها و در این صد‌واندی‌ساله‌ی اخیر در فیلم‌ها دیده و شنیده و خوانده‌ایم. پس باید در آن به دنبال شیوه‌ی روایت و ارائه و نگاه جدید گشت. آیا نویسنده از منظر تازه‌ای دارد به مساله می‌پردازد؟ آیا تجربه‌ی ناب‌تری در این داستان روایت می‌شود؟ آیا فرم روایت از بداعت ویژه و منحصربه‌فردی برخوردار است؟ آیا…؟ جواب بیشتر این سوال‌ها، در قبال داستان شما، منفی است. جز یکی… آن که به فرم روایت مربوط می‌شود. به نظر می‌رسد سعی کرده‌اید با طراحی زمانی دایره‌وار فرم جذابی برای داستان خلق کنید که همین هم خوب است و اگر درست ساخته و پرداخته می‌شد، می‌توانست داستان را نجات دهد. اما این اتفاق هم نیفتاده و علت اصلی‌اش زبان پریشان و درهم‌ریخته‌ی داستان شماست. نمی‌شود به این راحتی‌ها گفت (یا قضاوت کرد) که شما چرکنویس داستان‌تان را برای ما ارسال کرده‌اید، اما خودتان نگاهی به این بخش بیندازید:
«من با صدای بلند خواندم و آخر سر من و مهیا دو تایی بلند خندیدیم میان خنده گفتم بابا خیلی کارش درسته داره دون می پاشه خیلی عاشق شده.
حالت مهیا عوض شد جلوی روم ایستاد و خیلی جدی اخم کرد و.گفت:نه دیگه داری اشتباه میکنی این آقایی که دیدم زن که هیچ بچه هم داره.
من با صدای نسبتا بلندی میخواندم و آخر سر من ودوستم دو تایی بلند خندیدیم.میان خنده گفتم .
بابا کارش خیلی درسته.داره دون می پاشه.طفلی عاشق شده. حالت دوستم عوض شد جلوی روم زل زد بهم و خیلی جدی اخم کرد و گفت نه دیگه داری اشتباه میکنی این آقایی که من دیدم زن که هیچ بچه هم دار.»
این‌ها را عینا از متن داستان شما نقل و کپی کرده‌ام. بعد از خواندن داستان‌تان بارها از خودم پرسیدم این تکرار در داستان دلیلی دارد؟ یا صرفا به این دلیل رخ داده که نویسنده نسخه‌ی نهایی داستانش را دقیق و درست بازخوانی نکرده؟ و این یک نمونه است. داستان‌تان پر از فعل‌هایی است که فاعل‌شان معلوم نیست و پر از ضمیرهایی است که مرجع‌شان ناشناخته است. زبان پریشان داستان را پریشان می‌کند دوست عزیز. باید هرچه می‌توانید روی زبان و نثرتان کار کنید. یکی از موثرترین راه‌ها، خواندن آثاری است که زبان خوب و شسته‌رفته دارند؛ از تاریخ بیهقی و گلستان سعدی گرفته تا آثار جلال آل‌احمد و احمد محمود. این بزرگ‌ترین خدمتی است که به خودتان و داستان‌های‌تان می‌کنید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.