خطر به اشتباه افتادن داستان و به اشتباه انداختن مخاطب




عنوان داستان : انقلاب یک نفره
نویسنده داستان : فاطمه جعفری

صدای دوستانش را میشنید که نیشخند میزدن و به طعنه ها میخندیدند.با اخم به گوشه ای خلوت رفت و هزاربندش را باز کرد.زیر لب غر زد و گفت:"خدا هر چیز بِ وقت را لعنت کُنهَ،غسلِم باطل شد ،اگر به گپ او ذاکر خَیرندیدَهَ نَمیکردم و چای را نَمیخوردم آلی تشناب لازم نَمیشدم!"
کارش که تمام شد،هزار بندش را محکم تر از قبل بست و لباسش را مرتب کرد تا برآمدگی های بمبی که به خود بسته بود پیدا نباشد.نفسش را با صدا بیرون داد و فکر کرد خداوند بخشنده است و فقط به خاطر یک غسل او را از دیدار مادرش در بهشت بازنمیدارد و با خاطری جمع کلید بهشتی را که به گردن داشت در دست فشرد و بوسه ای به آن زد.
یاد مادرش افتاد.مادری که به دست شوهرش به قتل رسیده بود.و عبداللهی که بعد از مرگ مادر از پدرش میترسید و ترس از پدر باعث فرار او شد .فرارش ذاکر را با او آشنا کرد و ذاکر او را با طالبان.طالبانی که ۶ سال جای خانواده اش را برایش پر کرد و اورا امروز به این نقطه رسانده بود.نقطه ای که فرماندهانش به او گفته بود او را به بهشت نزد مادرش میرساند.عبدالله فکر کرد بالاخره مادرش را میبیند و این بهتر از هر چیز دیگریست حتی بهتر از بهشت!احساس کرد امروز بیشتر از همیشه دلتنگ مادرش است و بیشتر از همیشه مشتاق دیدارش.
نفسش را به صورت آه بیرون داد.شلوغی دسته ،سینه زنی ،روضه،نوحه خوانی,فریاد حسین حسین و بوی اسپند و دودش کلافه اش کرده بود.با پشت دست عرق پیشانی اش را پاک کرد.سرش سنگین شد.لحظه ای در جایش ایستاد،فکر کرد زمین و هوا دور سرش میچرخد.چشمانش را بست.چشمانش را باز کرد.یک قدم به جلو رفت.کسی به او طعنه زد و بر زمین افتاد.حالا زمین و هوا با سرعت بیشتری دور سرش چرخ میزد.گیج شد.منگ شد.باز چشمانش را بست این بار محکم تر .سرش را به چپ و راست تکان داد و چشمانش را باز کرد.چرخش تمام شد اما همه جا تار بود و صدایی نمی آمد.عبدالله چند بار پشت سر هم پلک زد و با پشت دست چشمانش را مالید.کم کم چشمانش جان گرفت اما آنچه که میدیدآنقدر غیرواقعی بود که باز عبدالله را مجبور کرد تا با پشت دست چشمانش را بمالد.مادرش را دید.با همان لباس مخمل سرمه ای که آخرین بار تنش بود که به عبدالله خیره شده.نمیدانست بر صورتش چه نوشته اما دوست نداشت مادرش آن را بخواند،خواست مادرش را صدا بزند اما صدا در گلویش حبس شده بود.باز زمین و هوا به رقص درآمدند.عبدالله بار دیگر پلکهایش را بر هم فشرد و چشم باز کرد.انگار وسط یک کابوس گیر کرده باشد،صدای نبض سرش را می شنید.مادرش برزمین نشسته بود و مردم به سویش تف می انداختند و زیر لب لعنتش میکردند.عبدالله دردی خردکننده در قفسه ی سینه اش احساس کرد انگار گلوله ای از تیغ در سینه اش بود،کمرش قفل شده بود و فکر میکرد تک تک عضلات پشتش دو تکه شدند .آرزو کرد کاش میتوانست از جسمش فرار کند،دیدن مادرش در آن وضعیت،نگاه پراز حرفش و حال خودش...
سرش را به زیر انداخت.گرمی اشکهایش را روی گونه اش احساس کرد.نفسش به شماره افتاد.تفی بر زمین انداخت،جایی نزدیک خودش.کمی به جلو خم شد.سرعت اشکهایش بیشتر شد و شانه اش را به لرزه انداخت.دلش میخواست غوغای درونش بالا بیاورد.
در حال و هوای خودش بود که دستی به روی شانه اش نشست."برادر حالت خوش نیست؟کدام گپی شده؟"عبدالله چیزی نگفت.گیج تر از بود که بخواهد و یا بتواند جوابی دهد.
از دور صدای ضعیف اما واضحی شنید "تو یاور مایی،توبه ات قبول است."برای لحظه ای گوشهایش شنید وباز کیپ شد.در سرش فقط یک چیز تکرار میشد."تو حر شهید کربلایی توبه ات قبول است"انگار کسی سیلی محکمی به صورتش زده باشد.از جایش برخاست بی توجه به مرد و با چشم به دنبال مادرش گشت.باآستین چشم ها و دماغش را پاک کرد و با قدم های بلند به سمت جایی رفت که مردم به مادرش تف می انداختند،باز به اطراف نگاه کرد.اثری از مادرش نبود.اما وضع عجیبی بود.دود همه جا بلیعیده بود.صدای گریه و ناله می امد،صدای آژیر پلیس و آمبولانس در هم پیچیده بود.بوی لاستیک سوخته،خون،آتش،بوی غم می آمد.
عبدالله با پایی لرزان یک قدم به جلو برداشت،دود راه چشمانش را سد کرده بود.باز قدمی دیگر و قدمی دیگر.پایش به چیزی خورد و تعادلش را بهم زد.بر زمین،روی چیزی نرم افتاد.سرش را کمی بالا گرفت تا ببیند کجا افتاده،از دیدن چیزی که در یک وجبی صورتش بود، برای لحظه ای قلبش ایستاد،انگار برق گرفته باشد خود را به گوشه ای پرت کرد.لبانش تکان میخورد اما صدایی نمی آمد.
پسری بود شاید ۱۳ ساله که دست چپش از پوست آویزان بود،روی صورتش خون های خشک شده و مچ پایش بالای سرش افتاده و زنی که در کنارش بر سر و صورت خود میزد و جیغ هایی میکشید که فضا را تکان میداد.
عبدالله با شدت سرش را تکان داد و چشمانش را روی هم فشرد.با این کار امیدوار بود از آنجا خلاص شود.اما بی فایده بود.دستش را روی زمین گذاشت و سعی کرد تا بلند شود و فرار کند.دود کمتر شده بود.پاهای عبدالله به وضوح میلرزید با صدای بلند و با فاصله نفس میکشید آنچه دور و برش بود را نمیتوانست تحمل کند.چند زن در گوشه ای نشسته بودند و خاک بر سر و صورت خود می ریختند،چنگ به رویشان می کشیدند و گاهی کِل میزدند.دختری با پای برهنه و سر و صورت خونی و لباس های پاره به سویی میدوید.مردی در آتش می رقصید.کودکی با قنداق خونی و سربند یاحسین در کنار زنی به خواب رفته بود.مگس ها و پشه ها مهمانی داشتند و پسری که خود را روی زنی غرقه در خون انداخته بود و گریه میکرد از جایش بلند شد،دست زن را گرفت و سعی کرد تا جنازه را مجبور کند تا بایستد،داد میزد و در میان گریه با لحنی پر از ناامیدی و غم میگفت:"بلند شو مادر،بلند شو برویم خانَه،چاشت است،مه خو گشنِم است".و وقتی از تلاش خسته شد کنار زن نشست و با دست کوچکش سر زن را روی پاهایش گذاشت و سرش را بوسید و نوازش کرد.عبدالله اما آن بچه و زن را نمی دید.خودش را می دید و مادرش را در روزی که مرد.
قطرات عرق و اشکهایش و آب دماغش در هم مخلوط شده بود.عبدالله دوست داشت داد بزند اما حتی قدرت باز کردن دهانش را هم نداشت.
عجیب هوس آغوش مادرش را کرده بود.هوس لالایی و آن دوبیتی خواندش دا...برای چندمین بار از سرش گذشت اگر آن مرد پدرش نبود،حالا مادرش زنده بود!و باز مثل همیشه از این فکر پدرش را لعنت کرد.در فکرهای همیشگی خودش شناور بود که باز راه گوشهایش باز شد.
دو مرد کمی آنطرف از عبدالله در جلوی دوربین بریده بریده با گریه چیزی میگفتند از یک انتحاری!
گوشهای عبدالله تیز شد."دَ محرم همیشه همی حاله...خدا لعنتشان کنه،طالبای خدا زده رَ..."دیگری گفت:"نفامیدوم چی شد مه رفته بودم از دکان خو برای مردم آو بیاروم...فقط دیدوم که از چار جا،پَدرلعنتا انتحاری کدن..."
صورت عبدالله کبود شد،نفسش راه بیرون آمدن را پیدا نمیکرد.دهانش خشک شد و تلخ.از درون داغ بود و در حال انفجار اما پوستش سرد.سرانگشتانش بی حس شد و بدنش به لرزه افتاد.
خفگی را با همه ی وجود احساس میکرد.در سرش حرف های مرد کوبیده میشد.
با آخرین توان به دور و برش نگاه کرد آن زن و بچه...دیگر خود را شبیه آنها نمی دید،بلکه خودش را شبیه پدرش میدید شاید هم وحشتناک تر...پدرش،مادرش را کشت اما او...آن زن ها و بچه ها را،آن مردان و کودکان را...
پاهایش سست شد و بر زمین افتاد.باز زمین و آسمان چرخید.عبدالله فکر این چرخش ها آخر جانش را میگیرد.چشمانش را بست.صدایی به گوشش رسید.همان صدا،همان نوحه...چشم باز کرد.آهی از سر درماندگی کشید همان جا نشست و سرش را میان دستانش گرفت.صدای نوحه خوان و سینه زنان نزدیک تر شد.توبه ات به نزد ما قبول ،تو یاور مایی،توبه ات قبول...
عبدالله از گوشه ی چشم نگاهی به سینه زنان کرد.نگاه مادرش و "توبه ات قبول"و آنچه دیده و شنیده بود تمرکزش را بهم زده بود.سست وبی رمق از جایش بلند شد هنوز بدنش میلرزید هوس کرد تا در صف سینه زنان بیایستد و سینه بزند اما برخورد دستش با بمب زیر لباسش او را به دنیای طالبانه ی خودش پرت کرد.انگار سطل آب سردی بر پیکرش ریخته باشند.یادش آمد که او نمیتواند در صف دشمنانش سینه بزند.دشمنانی که امروز میمرند بدون آن که خودشان بفهمند.آن هم به دست عبدالله و دوستانش وبا یک انفجار.ناگهان سرشار از عدم اطمینان شد.بار دیگر به سینه زنان نگاه کرد.این بار دقیق تر.مردان جوان سیاه پوش که سینه میزدند،بچه هایی که خارج از درک عزاداری معصومانه،خارج از ریتم زنجیر میزدند و پیرمردانی که قطرات اشک را با پشت دست پاک میکردند و زیر لب دعا و صلوات میفرستادند.در نگاه و حرکات هیچکدامشان چیزی نبود که عبدالله را مجاب به مرگشان کند.به اینجای فکرش که رسید ضربان قلبش شدت گرفت،نفسش راهش را گم کرد .در سرش صدای نوحه خوان میپیچید"توبه ات قبول" و صدای فرمانده هانش "جنت پاداش توست برای کشتن چند کافر بی دین.ایی وعده ی خداست،برو که مادرت در بهشت چشم دَ راه توست"
عبدالله احساس کرد در کوره ی آجرپزی است و تک تک سلولهای بدنش آتش گرفته و در حال انفجارند.صداها در سرش بلند تر شد انگار قرار بود باز به دنیای دیگری پرت شود.چشمانش را بست.دستی روی شانه اش نشست عبدالله به سرعت به سمت دست چرخید.عبید را دید که از چرخش ناگهانی عبدالله جا خورده بود و چشمانش را گرد کرده و گفت:"چی میکنی عبدالله!؟ترساندیم!"منتظر جواب نماند و خودش ادامه داد"زود شو برویم یَک بار دیگر پلان مرور کنیم و جاها رَ مشخص کنیم که هیچکدام اَزی سگا زنده نَمانه"و با چشم به مردم اطرافش اشاره کرد و به عبدالله که بی حرکت ایستاده بود نگاه کرد."تو رَ چی شده عبدالله،ترسیدی؟...یا...با وحشتی نامحسوس ادامه داد...نکنهَ پُشیمان شدی!؟"
عبدالله نگاه تندی کرد و گفت:"دانتَ(دهانت)بسته کو!"عبید شانه اش را بالا انداخت و تفی بر زمین کرد و گفت:"بیا برویم پِشِ اشرف و نجم الدین که ناوقت شده."و با قدم های بلند به راه افتاد،عبدالله هم با قدم های سنگین به دنبالش،انگار وزنه ی ۱۰۰ کیلویی روی شانه هاش باشد.قطرات عرق را روی پشتش احساس کرد گرمای کوره ی آجر پزی جایش را به سرما داد.دندانهایش به هم میخورد.خودش را جمع تر کردو به عبید نگاه کرد که کنار اشرف و نجم الدین رسیده و منتظرش است.آرزو کرد کاش نمی رسید اما چند ثانیه بعد آنجا بود،کنار دوستانش و ذاکری که او هم تازه رسیده بود.
ذاکر پبشانی عبید،اشرف و نجم الدین را بوسید.نوبت به عبدالله که رسید او را در آغوش گرفت و گفت:""خدا از تو راضی باشد عبدالله جان...فقط بگویی هَمی دیروز بود که یَک بچه ۱۰ ساله را با خود به پایگاه اورده بودم...تو برایم مثل پسر نداشته ام هستی اگر دلتنگ مادرت نبودی تو را از رفتن منصرف میکردم و رأیت را میزدم اما همی که بدانُم تو خوش استی،دلِم آرام میشوه."و آغوشش را تنگ تر کرد.بوسه ای بر پیشانی عبدالله زد و کنارش ایستاد ودستش را دور شانه اش حلقه کرد و باصدای آرام و محتاطانه گفت:"خو بیرادرا...وقت رفتن است...هر کسی دَ جای خود ایستاد شَوه سر ساعت ۱۱ همه با هم شروع کنید. "و بعد دستش را به جیبش زد،کمی به جلو خم شد و آرام تر از قبل ادامه داد."یک کانتُرل دَ جیبِم است اگر هر کدامتان از بقیه جا ماند مَه با یک دکمه او را دَ بقیه خواد رساندوم!"لحنش بوی تهدید میداد.
عبدالله فکر کرد ذاکر مچش را گرفته و روی صحبش با اوست.به صورت دوستانش و ذاکر نگاه کرد.در صورت هر چهار نفرشان بی اعتنایی موج میزد.عبدالله در آن نیم ساعت حس های مختلفی را تجربه کرده بود و حالا احساس میکرد چهارستون بدنش میلرزد نه از سرما بلکه از ترس تصمیمی که برایش نقشه ای نداشت.
ذاکر همچنان حرف میزد اما عبدالله چیری نمیشنید جز نگاه مادرش و زجه ها و گریه ی مردمی که عبدالله قاتل عزیزاتش بود و اویی که نمیخواست شبیه پدرش باشد.
عبدالله چشمانش را بست،نفس عمیقی کشید و به آرامی خودش را از حلقه ی دست ذاکر رها کرد.به دور و برش نگاهی کرد.بجز خودشان و چند نفر دیگر که زیر سایه ی دیوار نشسته بودند و نوجوانی که مدام اسپند دود میکرد دیگر کسی نبود.
دستان لرزانش را به زیر لباسش برد،فکر کرد این یک انقلاب کوچک و یک نفره است و هر انقلابی،قربانی میخواهد.هر چه قربانی کمتر بهتر،اصلا انقلاب بدون قربانی معنا ندارد و نشدنی است.در حال توجیه تصمیمی بود که گرفته،که با صدای لرزان و کنترل نشده ی عبید که رو به رویش ایستاده بود به خود آمد:"چی میکنی عبدالله "
ذاکر با صدای عبید به سمت عبدالله برگشت. بلافاصله زنگ خطری در سرش شنید خواست دست عبدالله را بگیرد اما عبدالله سرعت العمل بیشتری داشت و ضامن را کشید.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه جعفری، سلام

در فضاسازی داستان «انقلاب یک نفره» موفق بوده‌اید. زبان و لهجه و بعضی حس‌ها خوب درآمده‌اند. مهمترین نکته این است که جغرافیای اثر قابل تشخیص است و تلاش کرده‌اید عبدالله شخصیتی یکسره سیاه و منفور و غیرقابل بخشش نباشد و شخصیت‌پردازی شما او را از سیاهی مطلق به درآورد و خاکستری کند تا به این ترتیب خواننده بتواند رنج او را هم ببیند و بر او نیز دل بسوزاند اما حتما می‌دانید که پرداخت چنین شخصیت هایی دشوار است و نباید آنچنان عمل کنید که هر رفتاری از جانب شخصیت سر می‌زند قابل توجیه باشد. در این داستان با استفاده از تلخیص (فشرده و خلاصه‌ی اتفاق‌ها)، به گذشته عبدالله اشاره می‌شود؛ اما بی‌مادری و خشونت پدر، به خودی خود نمی‌تواند به عنوان توجیه عضویت در طالبان طرح شود یعنی جوری که در اینجا و به این شکل شتابزده آمده چندان قوی و قابل پذیرش نیست و زمینه سازی برای انحراف فکری نوجوانی که ناآگاه است و سردرگم و فریب طالبان را خورده، می توانست بسیار بهتر و داستانی تر از این طرح و پرداخت شود. طراحی شخصیت عبدالله و به طور کلی طراحی داستان، وقت و دقت بیشتری می‌طلبد. اگر آگاهی عبدالله اینقدر دیر اتفاق نمی‌افتاد می‌توانستید پایان دیگری برای داستان رقم بزنید؛ پایانی که این ضعف محتوایی را نیز نداشته باشد چون به هر حال و در نهایت آنچه انقلاب یک نفره نامیده‌اید، باز هم به مرگ و کشتار می‌انجامد؛ البته نکته‌ای که نباید ناگفته بماند این است که چنین سوژه‌هایی برای نویسنده چالش به حساب می آیند و شما موضوع پرچالشی برای نوشتن انتخاب کرده اید به ویژه که داستان می‌خواهد زندگی نوجوانی از اعضاء طالبان را به مخاطب نشان بدهد پس کار ساده‌ای نیست چون خطر به اشتباه افتادن یا به اشتباه انداختن مخاطب بالاست. تعدادی از توصیف‌ها و صحنه‌های قوی امیدوارمان می‌کنند که شما از پس انواع سوژه‌ها برمی‌آیید و می‌توانیم منتظر آثار بسیار خوب شما باشیم؛ بنابراین برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم و منتظر آثار خوبتان هستم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.