زبان قابل فهم




عنوان داستان : یکی مثل شما
نویسنده داستان : امید کرمی

آقا از این بالاتر دستم نمی رسه .این صدای خالد بود راست می گفت طفلک، هنوز ده سالش تمام نشده بود هر چند با آن هیکل توپرش بیشتر از اینها نشان می داد. یکم چشم غره رفتم و بهش دستور دادم که بره بشینه. و به ناچار مجبور شدم با همان عصایی که چند روزی می شد از میرزا حبیب کدخدای ده گرفته بودم پاشم و چند قدمی برای برداشتن دفتر حضور و غیاب که همیشه خدا از شانس بد ما در طبقه دوم کمد سه طبقه کلاس لعنتی سوال دال بود بروم و با هر نکبت و جان کندنی که بود خودم را آنجا رساندم . دفتر را بر می دارم و طبق روال همیشگی با صدای زمختی که ارثی از بابام بهم رسیده بود و همینطور اخلاق تندش ، داد می زنم حسین نسیم زاده ،آقا حاضر
خلیل لطیفی ، آقا اینجاییم .
حامد فرج اله ، آقا اومدیم .
علی نجات ،حاضر ...
همه حاضر بودن تو این چند سالی که اینجا بودم کمتر روزی بود که همه باشند. یکی مریض بود ، یکی گاوهاش روبرده بود چرا ،یکی رفته بود سر زمین کشاورزی ، یکی ننه اش مرده بود ...
اما این بار همه حاضر بودند شسته رفته و تر تمیز با موهای شانه کرده و ناخن چیده شده.
برعکس خودم که با صورت پف کرده که حاصل نخوابیدن دیشب بود و یک کت پر از قرص استامینیفون و ضد درد و هزار زهر مار دیگر وصد البته عکس مادرم . بدتر از همه درد پای چپم که مثل شرجی های خرما پزان بوشهر امانم را بریده بود.در همین افکار بودم که سمیر از وسط کلاس با آن صدای تو دماغی اش گفت : آقا دیکته نمی گیرید . سمیری که همیشه خدا آرزوی مرگش را می کردم مثل بچه آدمیزاد میز سوم نفر دوم جایی که همیشه خدا خالی بود این را می گفت . راستش یکم جا خوردم. بچه هایی که از درس و مشق گریزان بودند و حاضر بودند هر کاریی بکنند بجز درس خواندن حالا ازم می خواستند دیکته بگیرم .خواستم نه بیارم اما خوب این هم فرصتی بود که داغ دلمو سر بچه ها خالی کنم .
جل الخالق که بقیه بچه ها هم فی یوم ماهذا با اصرار همین را می خواستند .
به ناچار گفتم باشه. هر چند حال درست وحسابی نداشتم و پای چپم که از سه روز پیش یابر پدر همین سمیر که الان در بازداشتگاه منتظر فردا که روز دادگاهی بود ناکارش کرده بود درد می کرد آن هم بخاطر اینکه سمیر درس نخوانده بود و اخراجش کرده بودم . به خودم می آیم بچه ها دفتر های دیکته اشان را با یه عدد مداد سیاه تراش شده گذاشته بودند جلویشان . و من هم درس حسنک را که چند روزی بود درس داده بودم و قرار بود چهارشنبه یعنی امروز دیکته بگیرم را با صدای بلند می خوانم .
حسنک کجایی.
همه مشغول نوشتن بودند و عجیب بر خلاف همیشه جیک کسی در نمی آمد آروم و بی سرو صدا .
گوسفند می گفت بع بع حسنک کجایی.
نامه انتقالی را نوشته بودم .
سگ واق واق می کرد.
یابر فکر کنم دو سه ماهی مهمان زندانی ها باشد.
همه فریاد می زدندحسنک کجایی.
اگر وساطت کدخدا و ملای ده و هر چه کبیر و صغیر تو آبادی نبود سمیر را مدرسه راه نمی دادم .
شب شده بود حسنک کجایی.
فردا روز انتقام است .
یه ریزه سرم را بلند می کنم همه دارند می نویسند . قاسم با آن چشمای قلمبش سرش را گذاشته بود روی دفتر و می نوشت . عادل لم داده بود روی میز ولی نمی دانم چراهیچکی تقلبی نمی کرد حتی ناصر قچماق پسر کداخدا . فقط بعضی وقتا زیر چشمی یه نمه ی دیدم می زدن . دیکته را تمام میکنم و با همان صدای خشنم داد می زنم دفترها بالا . حسن مفصر کلاس میگه آقا دفتر ها را جمع کنم . منم که چاره ی جز تایید حرفش نداشتم آره همشان را بیار بزار روی میز.
حسن مثل فرفره دفترها را جمع کرد .
آقا اینم دیکته بچه ها .
خوبه برو بشین و من هم بگی نگی به ترکه بیدی که مخصوص کتک زدن بچه ها بود نگاه کردم. توی دلم هزار بار آرزو کردم که این روز آخری باز هم سمیر نمره زیر ده بگیرد که نه تنها باباش،بلکه تمام آباء و اجداد و رفتگانش را جلوش زنده کنم . هر چند که نیازی به دعا و سلام و صلوات نبود سمیر خودش،همینطور هم یه نمره پنج کله گنده بود .
یه تکان به خودم میدم برم سمت ترکه درد پای چپم خیلی شدیدتر شد .با اینکه نیم ساعتی بود که سه چهار قرص زده بودم بالا ولی افاده نمی کرد .کم مانده بود از درد مثل زن های شوهر مرده شروع کنم به آه و ناله کردن جهنم ضرر از خیر داغ دلی خالی کردن میگزرم .و با صدایی که از دردحالت نیم لرزش گرفته بود می گویم ،درس تمام پاشید برید خونه ،از فردا دیگه من نیستم شما را بخیر و ما را به سلامت .خلیل از آخر کلاس آقا یعنی از فردا . تندی حرفش را می برم بله از فردا دیگه نیستم. دو سه نفرشان هم من من می کنند چیزی بگویند ولی از ترس ترکه ترجیج می دهند لال مونی بگیرند. کم کم شاگردها از میز اول آهسته آهسته و به ترتیب جوری که انگار یکی داره ازشان سان می بینه پشت سرهم بیرون می روند.با رفتن خالد که نفر آخر بود درد پای چپم یادم می آید .سریع یک قرص از جیب کتم در می آورم و می خورم. به امید اینکه یکم از دردش کم بشه.حالا من مانده ام و چند برگه دیکته. هر چند که اخلاقا سریع از کوره در می روم اما برای بار آخر هم شده دوست داشتم مثل همه وقت ها کارم را درست انجام بدهم .دیکته ها را صحیح می کنم.
دیکته اول مال پسر سگ چشم حامد هر چند خودش ادعا می کرد چشم هایش با آهو پهلو می زند شاید هم راست میگفت ولی خوب من همان سگ چشم برام راحت تره .
حامد آن بالا بالا های صفحه با دستخط درشتی نوشته بود «به نام خدایی که ما را می بخشد هر چند که ختا کرده باشیم ». بچه خطا با ط دسته دار است . آقا معلم سلام ننه سمیر مریض است باباش از صبح تا شب کار می کند تا پول دوا و دارو او را تهیه کند اگر او نباشد ننه سمیر می میرد لطفا او را ببخشید آقا از مدرسه نرو و یک دایره در پایان به عنوان امضاء.
همه شاگرد ها می دانستند مادرم ...
آره یک سالی می شد هر پنج شنبه تا خروس خان سحر سر قبرش گریه می‌کردم . ساعات آخر عمرش خوب یادم است . نمی توانست حرف بزند هیچ کاری نمی توانستم بکنم .
دیکته دوم را بر می دارم .
علی چنانی به نام خدایی که ما را می بخشد هر چند خطا کرده باشیم آقا معلم سلام ننه سمیر مریض است و تا آخر همان حرف ها ...
اشک در چشمانم حلقه زده بود.
دیکته سوم خلیل لطیفی ،دیکته چهارم ،پنجم ،ششم تا آخرین نفر. به عکس مادرم نگاه می کنم و
در اندیشه ذهنم یک لحظه تصویر یابر و سمیر و ننه اش با بچه های کلاس از جلوی چشمانم محو نمی شود باید ماند.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
جناب کرمی عزیز درود
پیش از آن‌که وارد داستان «یکی مثل شما» بشوم و به ساختار داستان‌تان بپردازم باید به زبانی که استفاده کرده‌اید اشاره کنم. آدم در داستانی که نوشته‌اید حیران می‌شود که آیا محاوره‌اید یا معیار. این است که زبان بلاتکلیف داستان را هم بلاتکلیف می‌کند. دست‌اندازهایی که در داستان به وجود می‌آید آدم را در میانه راه خواندن داستان خسته می‌کند. اما فکر می‌کنم گذشته از بلاتکلیفی زبانی، داستان شما شلخته و بی‌قاعده در زبان است. این‌که می‌گویم شلخته یعنی جملات درست استفاده نشده‌اند. کلمات معلوم نیست تکلیف‌شان در داستان چیست. و همین‌هاست که مرا با داستانی روبه‌رو می‌کند که اصلا جذابیت پیدا نمی‌کند. شما مگر غیر از کلمه ابزار دیگری دارید؟ نویسنده با کلمه کار دارید اما وقتی شما ندانید کدام کلمه را چطور استفاده کنید و چه جمله‌ای را چطور بنویسید دیگر واویلاست. همین واویلا در داستان شما رخ می‌دهد. شما را به خواندن دوباره این سطرهای داستان‌تان فرا می‌خوانم: «هر چند حال درست وحسابی نداشتم و پای چپم که از سه روز پیش یابر پدر همین سمیر که الان در بازداشتگاه منتظر فردا که روز دادگاهی بود ناکارش کرده بود درد می کرد...»
حقیقتش را بخواهید اصلا نفهیمدم شما دارید از چه چیزی حرف می‌زنید. این جملات یعنی چه؟ چرا باید یک جمله این‌قدر ناکارآمد و شلخته و بی‌اساس و قاعده باشد؟ فکر می‌کنم این‌جاست که باید شما در ابتدا بنشینید و داستان‌تان را از لحاظ زبانی قابل فهم کنید. این‌که فعلی‌های بود و کرده بود و می‌کرد را یک‌جا استفاده می‌کنید معلوم نمی‌شود به کجای جمله ربط دارند. توجه به همین نکات است که داستان را قشنگ می‌کند. این‌که شما بدانید کدام کلمه کجا باید بنشیند یا این کلمه چه بار معنایی دارد و چه‌طور باید از آن استفاده کرد. اما داستان شما از هر قاعده‌ای سرپیچی می‌کند.
اما گذشته از زبانی که فاقد بار داستانی است باید بگویم داستان‌تان هم نامفهوم پیش می‌رود. همان جمله بالایی که از داستان‌تان مثال آوردم را ببینید. آن‌جا نقطه عطف داستان شماست. همان‌جایی که می‌گویید چه بلایی سر پدر سمیر آمده است که این مشکلات را ایجاد کرده. اما این‌قدر گنگ و نامفهوم است که آدم نمی‌داند دارد چه اتفاقی می‌افتد. کارکرد مادر در این داستان چیست؟ او چه جای این داستان حضور دارد؟ چرا نقطه مهمی است اما این نکته باز نمی‌شود؟
زمان هم دچار مشکل است. اگر یادتان باشد معلم بعد از دیکته‌ای که می‌گوید به بچه‌ها اعلام می‌کند دیگر از فردا به مدرسه نمی‌آید. اما دانش‌آموزها توی دیکته‌شان می‌نویسند که آقا از مدرسه نرو. اگر این خبر را هم قبلا اعلام کرده که باید خواننده هم از آن آگاه باشد اگر نه که این یک خطا در زمان‌سنجی شما در داستان است.
جناب کرمی عزیز، نوشتن داستان یعنی دقت به جزییات و دقیق شدن در جز به جز اتفاقات و رویدادهایی که قرار است خلق کنید. این‌که ندانید چه زمانی چه عنصری استفاده کرده‌اید و چه اطلاعاتی را کجا بدهید با شکست مواجه می‌شوید. پیش از همه این‌ها به زبان داستان توجه کنید. بفهمید که با چه زبانی می‌خواهید بنویسید. غلط‌های دستوری، نگاری و املایی به فراوانی در داستان شما وجود دارد. این درحالی است که در داستان شما معلم برای شاگردها دیکته می‌گوید وقتی نویسنده‌اش «افاقه» را «افاده» می‌نوسد اصلا قابل قبول نیست. یا می‌گذرم را می‌گزرم نوشته‌اید اصلا شکل قشنگی در داستان شما ندارد. نه در داستان شما که در هیچ‌جا شکل قشنگی ندارد. نویسنده باید زبان قابل فهمی داشته باشد. باید بتواند درست بنویسد چون کارش نوشتن است.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.