طنز علاوه بر موقعیت، زبان هم می‌خواهد




عنوان داستان : پنج زبان دراز
نویسنده داستان : فاطمه نوروزی

مرد خانواده پلاستیک به دست وارد خانه شد.
-سلام بر اهل و عیال خانه،
-سلام من آمدم،
-کجایید؟
-الو الو،
-عزیزم کجایی ؟
-عارف بابا،کجایی؟
مرد هر چی صدا کرد،اثری از کسی وصدایی از کسی نبود. به طرف آشپزخانه رفت، و پلاستیک ها را روی کابینت ولو کرد. حسابی گشنه بود. صبح که صبحانه نخورده،رفته بود اداره، بیچاره به شام دیشب بود، اون هم چه شامی،نون و پنیر و گوجه؛ دستی به شکم در حال شکایتش کشید و به طرف اجاق گاز رفت. ولی قابلمه روی اجاق گاز، فقط از آب خالی پُر بود. حسابی خیط و خنک شد.
اون از شام،اون از صبحانه ی نخورده، و این هم مثلا از ناهار گرم و خوشمزه، نا امید به طرف اتاق خواب به راه افتاد.
همسرش، فتانه، اون جا روی تخت دراز کشیده،و سرگرم چت کردن با گوشی اش بود.
-سلام عزیزم،خوبی؟
-هر چی صدا کردم،جواب ندادی عزیزم؟
فتانه نگاهی کرد و با دست اشاره کرد که ساکت باشد، تا حواسش پرت نشود.
مرد گفت:عزیزم،خیلی گشنه هستم، ناهار چی داری عزیزم؟ چی برام درست کردی عزیز دلم؟
فتانه،دستش را به سمت دهانش بُرد، و هیسسس بلندی کشید و با پنج انگشتش عدد پنج را نشان داد.
مرد گفت:یعنی پنج دقیقه دیگه ناهارت حاضر میشه؟ الهی قربونت بشم،زودتر که خیلی گشنم هست.
فتانه،با اخم نگاه چپ چپی کرد، و باز با انگشتانش عدد پنج را نشان داد.
مرد بیچاره،این بار از حالت نگاه چپ چپ همسرش ترسید، و با ترس گفت:اهان،حالا فهمیدم منظور تو،یعنی پنج دقیقه دیگه پا میشی،یک چیزی برای ناهار عزیزت درست میکنی؟
فتانه، با عصبانیت نگاهی کرد و با دست به طرف در اتاق اشاره کرد،که یعنی برو بیرون دیگه!!!
مرد که پاک گیج شده بود،با شانه های آویزان از اتاق بیرون شد و به سمت اتاق عارف پسرش رفت.
-سلام پسرم،
-خوبی بابایی؟
-پسر بابا چیکار میکنه؟
عارف پشت کامپیوترش نشسته بود و در حال گیم بازی، برگشت و به پدرش نگاهی کرد و سری به علامت جواب سلام پدر تکان داد.
پدر گفت: چیکار کردی ،پسرم از صبح؟
عارف با پنج انگشتش عدد پنج را نشان داد. پدر نگاهی کرد و گفت:فهمیدم،پنج دقیقه دیگه بازی تموم میشه،ومیای بیرون،و حرف میزنی؛
عارف نگاه سردی کرد و باز با انگشتانش عدد پنج را نشان داد. مرد این بار با دست به پیشانی اش زد و گفت: آهان، فهمیدم پنج دقیقه دیگه برنده ی بازی میشی؟
-آفرین پسرم،بهت افتخار می کنم.
عارف نگاه خیره ای کرد و با عصبانیت نگاهی به پدر کرد،و با دست چنان محکم به روی میز کامپیوترش کوبید،که مرد بیچاره یک متر از جا پرید.
مرد از صدای بلند و نگاه عصبانی پسرش ترسید،و وقتی وضع موجود را بر این منوال دید،به آرامی سرش را پایین انداخت و از اتاق عارف بیرون شد.
مستأصل وسط پذیرایی ایستاد و به فکر چاره،که حالا چی بخوره؟ تا حداقل صدای این شکم و روده های لامصب رو خفه کند. با صدای آهسته غُر غُر کرد و به طرف آشپزخانه رفت.
-آخه،این شد زندگی؟ شب نون و پنیر،صبحانه یخچال خالی،ناهار قابلمه ی پُر از آب، آخه خدا جون،من بیچاره با یخچال خالی چی درست کنم؟ تازه الان ساعت دو است،و سه و نیم باید دوباره برگردم شرکت اضافه کاری، شدم،آدم آهنی،مثل یک ربات،فقط برای کار کردن و پول در آوردن، ولی دریغ از کمی محبت و توجه،و آسایش و آرامش توی خونه ی خودم...
مرد غُر غُر می کرد،که ناگهان صدای آیفون بلند شد.به طرف آیفون رفت و از پشت صفحه ی تصویری آیفون مردی را دید.
گوشی را برداشت و گفت: سلام، بفرمائید، شما؟
ولی صدایی نشنید و فقط هیکل مردی را می دید.
-آقا با کی کار داری؟ چرا حرف نمی زنی؟ کری؟ لالی؟ ای بابا بزار بیام پایین،ببینم چی میخوای!
مرد به طرف در خروجی رفت،
-سلام،بله بفرمائید،
مرد بیرون، پیک آشپزخانه بود. و داشت با گوشی اش کِلَش بازی می کرد.
مرد گفت: چیه،غذا سفارش ما است؟
پیک، با سر اشاره کرد،آره،
مرد گفت:مطمئن هستید،سفارش مال پلاک ما بوده؟
پیک با چشم غُره ای که رفت نشان از بله را داد. مرد بیچاره ترسید،و فهمید شاید سؤال بیشتر باعث اتفاقات بدی بشه، گفت:ممنون ببخشید فقط چقدر تقدیم کنم؟ پیک با انگشتانش عدد پنج را نشان داد.
مرد گفت:پنج هزار تومان میشه؟
پیک که حسابی کفری شده بود، دوباره عدد پنج را نشان داد و این بار یک مشت بزرگ بسته را هم نشان داد. مرد بیچاره حسابی کُپ کرد از ترس مشت گره خورده ی پیک، سریع گفت:اهان،ببخشید،فهمیدم میشه،پنجاه هزار تومان؟
پیک با عصبانیت حرف مرد را با چشم تائید ،و دستش را دراز کرد. و با دست دیگرش همچنان به کِلَش بازیش ادامه داد. مرد پول را گذاشت کف دست پیک، و تشکر کرد.
پیک هم با سر و دست اشاره کرد که غذاها را از داخل جعبه ی حمل غذا بردارد. مرد،تشکر دیگری کرد و غذاها رو برداشت و وارد خانه شد، و شروع به چیدن میز ناهار خوری کرد و با صدای بلند گفت:
- اهل و عیال منزل،بفرمائید ناهار، دست پخت آشپزخانه ی سر خیابون....


پایان


فاطمه نوروزی
نقد این داستان از : احسان عباسلو
طنز یعنی "اثری ادبی که با استفاده از بذله، وارونه‌سازی، خشم و نقیضه، ضعف‌ها و تعلیمات اجتماعی جوامع بشری را به نقد می‌کشد" و "طنز یعنی گریه کردن قاه قاه، طنز یعنی خنده کردن آه آه" این‌ها تعاریفی از طنز هستند. تعاریفی که می‌توانند به نقد داستان در اینجا کمک نمایند. در تعریف اول یک تأکید بر ان است که تعلیمات اجتماعی جوامع را به نقد می‌کشد و این کاری است که این داستان در دستور کار خود داشته. متن حاضر شکلی انتقادی از وضعیت فعلی خانواده هاست. عدم برخورداری از فرهنگ مناسب در استفاده از فناوری‌های دیجیتال باعث دوری اعضای خانواده ها از هم شده و در تمام مناسبات و رفتارهای اعضا تاثیر بسزایی گذاشته است. یک کارکرد ادبیات و به‌طور شاخص داستان در نشان دادن همین نقاط ضعف است؛ گاه با زبان خشن و گاه با زبان طنز. زبان طنز می‌تواند حتی تیزتر و برنده‌تر هم باشد و البته تاثیرگذارتر.
این داستان تلاش کرده با ایجاد یک موقعیت و قرار دادن افراد مختلف در چنین موقعیتی، برخی رفتارهای اجتماعی را به چالش بکشد. داستان در عرضه محتوا و مفهوم خود مشکلی ندارد. متن دارای لایه‌های پیچیده نیست و تقریباً به صراحت حرف خود را زده است. آنچه در چنین داستان هایی مورد توجه باید قرار گیرد نحوه ارائه داستان و به عبارتی فرم داستان است.
برخی کارشناسان تکنیک های مورد استفاده در طنز رااین گونه بر شمرده‌اند:
۱. کوچک کردن
۲. بزرگ کردن
۳. تقلید مضحک از یک اثر ادبی شناخته شده
۴. ایجاد موقعیتی در داستان یا نمایش که به خودی خود طنزآمیز است.
۵. به کار بردن عین کلمات کسی که مورد طنز قرار می‌گیرد و ایجاد چهارچوبی مضحک برای آن.
البته این‌ها کمی گنگ هستند و نیازمند تعریف و تشریح. دوتای اول را می‌شود در صنعت اغراق خلاصه کرد و این که چیزی را بسیار بزرگ بسازیم و یا بی اندازه کوچکش کنیم. در نهایت این که تناسب معمولی آن را برهم بزنیم.
سه تای دیگر نیز در باطن بر همین برهم زدن تناسب دلالت دارند. تناسبی که برای مخاطب شناخته شده و جاافتاده است به ناگاه برهم می خورد. این برهم خوردن البته به گونه ای نیست که به مخاطره بیانجامد و فضای داستان را عوض کند. برای مثال خانه‌ای که جلوی آن یک کامیون پارک شده به طور طبیعی تداعی‌گر آن است که مرد خانه راننده کامیون است، اما در طنز این تناسب بر هم می‌خورد و مثلا زن راننده و نان‌آور است و مرد در خانه مشغول خانه‌داری است. برگردیم به تعریف دوم از طنز که قاه قاه گریستن و آه آه خندیدن است. این برهم خوردن تناسب شاید ایجاد طنز کند اما چون یک نظم اجتماعی را برهم زده و نتیجه ای منفی برای افراد و اجتماع برجا گذاشته است موجبات تاسف را فراهم آورده و لذا اگر به موقعیت حاصله می خندیم در دل اصلاً از شکل گیری آن خوشحال نیستیم که برعکس بسیار ناراحت هم می توانیم باشیم. از این رو خنده ما ظاهری و گریه ما درونی است. بدین ترتیب طنز می اید تا با نشان دادن این عدم تناسب، به اصلاح وضعیت بکوشد.
داستان حاضر نیز نقدی است بر وضعیتی که تاثیر منفی بر خانواده‌ها و اجتماع برجای گذاشته است و در این راه البته از صنعت بزرگ نمایی یا همان اغراق استفاده کرده که در آن همه افراد از بچه خانواده تا همسر و پیک موتوری در حال بازی‌های موبایلی هستند و تعاملاتی منفی را شکل داده‌اند.
معمولاً نوعی از طنز قرار دادن افراد معمولی در موقعیت های غیرمعمولی است؛ نظیر شخصیت کیانوش در سریال شب های برره. در این داستان شوهر خانواده یک فرد معمولی نشان داده شده که در یک موقعیت غیرمعمولی قرار داده شده است و آن عدم رفتار طبیعی افراد خانواده و دیگران می باشد. پس داستان در انتخاب موقعیت و شخصیت‌ها خوب عمل کرده است. تنها نقطه ضعف آن بازی‌های زبانی است. صرف خلق موقعیت خوب موجب کمال داستان نمی‌شود. بازی‌های زبانی هم لازم است. بازی‌های زبانی در دو جا میسر هستند: در توصیفات و روایت و در دیالوگ ها. چون در این داستان دیالوگی نداریم که توسط دو نفر انجام شوند در توصیفات و روایت می شد طنزهایی بهتر و بیشتر خلق کرد. یک راه قیاس است. مثلاً قیاس یک نفر لاغر به هرکول می‌تواند طنز باشد. در مجموع این داستان، زبان طنز ضعیفی دارد. موقعیت طنزآمیز است اما خود متن و زبان متن متاسفانه خیر. برای نمونه وقتی فتانه با دستش پنج انگشتش را نشان می دهد مرد می تواند بگوید: " یعنی خاک بر سرم". این گفته در ان موقعیت طنزآمیز می شود. نویسنده محترم کمی دیالوگ های طنزآلود بخوانند و یا به سریال هایی که در قالب دیالوگ طنز را ارائه می دهند توجه نمایند. خواندن کتاب های جوک نیز توصیه می شود.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۲
فاطمه نوروزی » چهارشنبه 15 فروردین 1397
سلام و سپاس استاد عزیز، حتما از توصیه های شما بهره میبرم زنده باشید و موفق
مصطفی گلزاری نژاد » شنبه 05 اسفند 1396
با درود خدمت استاد احسان عباسلو، از نقد خوبتان لذت بردم، فقط ای کاش میشد به صورت جداگانه هم در مورد طنز مطالبی ارائه می شد

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.