زندگی پر از ایده‌های داستانی است




عنوان داستان : اعتراض
نویسنده داستان : سمانه واعظی


بر روی کاناپه می نشینم ،کاناپه سفیدرنگ وزیباست، البته من این رانمی فهمم خودشان می گویند .همراه باآنها به صفحه ای سیاه رنگی زل می زنم که تصاویروصداهای مختلفی داردآنها دورش جمع می شوند ،می خندندوگاهی ناراحت می شوند، خسته می شوم دستهایم رازیرچانه ام می گزارم وچشمهایم رامی بندم که لمس کردن دستی رابرروی سرم احساس می کنم
آنقدردوستم دارندکه ازخوشحالی ذوق مرگ می شوم نمی دانم این دوستی ومحبت چه معنایی دارد اماازآن می ترسم.

بعدازظهرمی شود ومن طبق روال گذشته باآنها درپارک وخیابانها گردش می کنم .نمی دانم چرا؟
اماهمین اندازه می فهمم که گردش دادن من درخیابان وپارک فقط برای تفریح نیست آنها ازنشان دادن من به دیگران احساس غرورمی کنند
آنقدربامن مانوس شده اندکه گله وشکایت هایی که ازهم دارندبه من می گویندومن درجواب سری می جنبانم
نمی دانم به این روزگارخودبخندم یاگریه کنم ؟
دلم برایشان می سوزد.که بجای دلبسته شدن به یکدیگربه من وابسته شده اند
گاهی ازآنها وحشت می کنم وترس تمام وجودم رافرامی گیرد
گاه آرزوی همان ولگردی درخیابانهای نیویورک رامی کنم

درودیوارهای این خانه ی مجلل برآیم زندان می شود باتمام عزت واحترامی که برایم قائل می شوندامآمن ازاین همه دوستی دلشوره دارم ،اضطراب مثل یک سم به جانم افتاده ،بی قرارمی شوم.حتی تصورآن خاطره مرامی کشد.
سفرطولانی من ازگذشته تابه امروز ،ازآن کشورتابه این کشورهمیشه درذهنم مرورمیشود خودم هم باورم نمی شد که بااین خانواده مانوس شوم اماآرزوی فراربه اصلیت خودم برایم دغدغه ی ذهنی ام شده است که روزی آن راعملی خواهم کرد.

اینکه پدرومادرم که بودند،را زیادبخاطرندارم ،فقط می دانم دریک صحنه تصادف مادرم کشته شدوقتی که خیلی کوچک بودم ازآن موقع به بعددرخیابانها سرگردان بودم ودرآشغالها بدنبال غذامی گشتم

خوب بخاطردارم دریک عصرزمستان دریکی ازخیابانهای نیویورک وقتیکه خودم رامچاله کرده بودم پورشه ای سفیدرنگ درکنارم
ایستادخانمی جوان ازآن پیاده شدرقص موهای زردرنگش که اززیرکلاه سفیدرنگ پشمی اش بیرون افتاده بود مرابه یادمادرم انداخت
که دوروبرم می چرخیدونوازشم می کرد.
با پتویی نرم من رادرآغوش کشیدهنوزگرمای تنش وبوی تندادکلنش رابه یاددارم آنچنان مرابوسیدودرآغوش کشیدکه حس کردم مادرگمشده ام راپیداکرده ام درکنارعمارت بزرگش برایم خانه ای ساخت همانندفرزندش مرامواظبت وسرپرستی کرد تابزرگترشدم .

اماوقتی که بزرگترشدم حس کردم خویی شیطانی دارد بخصوص وقتیکه عرق می خوردازاووحشت می کردم
آنقدرباچشمان آبی رنگش به صورتم زل می زدکه گاهی می ترسیدم
البته من هم خیلی به اوانس گرفته بودم هرکاری راکه ازمن می خواست وبه من آموخته بود،بدون چون وچرابرایش انجام می دادم
تا اینکه یکروزبه من، گفت که عاشقم شده است وتصمیم داردبامن ازدواج کند
ازاین حرفش جاخوردم ودردلم به اوخندیدم .
آنقدرخنده ام گرفته بود که ترسیدم دیوانه شوم.
من اوراخوب می شناختم.زنی هوسبازوعیاش که کلمه عشق اوهم بوی تعفن می داد.
هرشب بادوستان ومردان مختلف پارتی داشت .صدای رقص وپایکوبی وخنده های مستانه اش هرشب ،مرابیخواب می کرد .
بعدمثل یک جنازه می خوابیدتاظهر
نمی دانم چراهمیشه به من می گفت توبی موقع تادیروقت می خوابی!!
آنقدرکرم وگریم می کردتاصورت شکست خورده اش راکسی نبیند
هرروزمرابه همراه خودمی کشاندودرخیابانها وبازارهاوآرایشگاههای مختلف پرسه می زدیم
،آنقدررنگهای مختلف به سرش می مالید که برایم مثل یک زن هزارچهره شده بود.که همانندیک عروسک هرروزباچهره ای متفاوت ،او رامی دیدم.
ازبخت بدم هروقت خسته می شدمرادرآغوش می کشیدویک دل سیرماساژم می دادآنقدرکه کلافه ام می کرد.

یک شب وقتی که درآغوشش ازبوسه هاونوازش های پی درپیش کلافه شده بودم فکری به سرم زد
روزبعد درفرصتی مناسب ،وقتی که کارگرخانه دررابازگذاشته بودازآنجا وعمارت مجللش فرار کردم.
باینکه می دانستم دارم به بخت خودم لگدمی زنم وحاصل آن بیچارگی وگرسنگی خواهدبوداماشرافتم برایم بیشترارزش داشت.
دردلم احساس می کردم که پدرواجدادم وآن نژاداصیلی که این زن به آن افتخارمی کرد، برایم صدایی ازسر تحسین ازگلو وحلقومشان خارج می کنند
مادرم هم حتما خیلی خوشحال شده بود،که دیگرآغوش اورابااین زن اشتباه نمی گیرم.

چندروز آواره درخیابها پرسه می زدم ازشدت گرسنگی رمقی دربدنم نمانده بود بیحال گوشه ی پارک خوابم بردکه اسیردوتا
شیادقاچاقچی شدم درمیان پارچه ای که بررویم کشیده بودندفقط صدایشان رامی شنیدم که درباره ی من حرف می زدند واززیبایی وتمیزی من وفروش من به قیمتی زیادبینشان بگوومگومی شد
تااینکه بعدازچندروز سفرهای پی درپی زمینی وهوایی فروخته شدم باقیمتی فراوان. که صدای قورت دادن آب دهانشان راهم می شنیدم
تاآن روز خودم هم باورم نمی شدکه این اندازه قیمتی باشم،هرچندکه من نمی دانستم قیمت چیست؟
استقبال خریداران خیلی گرم بودوحس کردم زبانشان هم متفاوت است من نمی دانستم به کجارفته ام ،اماخودشان می گفتند،خارجی زیبابه ایران خوش آمدی
یکی ازآنهامرادرآغوش کشیدوگفت:چقدرسفیدونرمست !!
دیگری می گفت خوش اندام هم هست
ازتعریف های آنها ترس به جانم افتاده بود.نگاهی به آسمان انداختم وگفتم خدایا به کجافرارکنم ازدست این بنده های شیطان؟
باحمامی گرم ازمن پذیرایی کردند ومرابرروی کاناپه ای سفیدرنگ نشاندند غذایی برآیم آوردند که تلافی این چندروز گرسنگی رامی کرد درحین خوردن غذا،ازظرفی که برآیم گذاشته بودندمتعجب شده بودم.
ظرفی زردرنگ وبراق بود
که درعمارت قبلی ازاین ظروف برای مهمانهااستفاده می شد.
آن شب خواب راحتی برروی تختی که برآیم درنظرگرفته بودندزدم اتاقی چهارگوش پرازدکور ومجسمه
قاب عکس هایی مختلف ازچهره زنانی که من درنیویورک زیادمی دیدم
چشمهایم رابستم چون چهره ی آنها خاطرها ی تلخ گذشته رابرایم زنده می کرد دردل آرزومی کردم که اینجاازآن خبرها نباشد.
هیچ کسی مثل من تابه آن اندازه ازوقایع وجنایات آنجاآشنانبود اماخیلی متاسف می شدم برای این خانواده که بخاطرخارجی بودنم برایشان خیلی عزیزبودم.
صبح باروشنایی سپیده دم طبق عادت هرروزه بیدارشدم اماهنوزهم خسته بودم ازاتاق بیرون رفتم دیدم هرکدامشان درگوشه ای به خواب رفته اند
خانه ای بزرگ وزیبابودکه شکل وقیافه خانه برآیم اهمیتی نداشت من به دنبال راه پله می گشتم که بتوانم هوای آزادراتنفس کنم
آنقدربوهای تندادکلنشان سرم رابدردآورده بودکه تنفس درهوای آزاد برایم بزرگترین نعمت بود
ازپله ها،پایین رفتم تابه حیاط رسیدم.
حیاط بزرگی بودنسیم ملایم بادتنم رانوازش می دادحوض وسط حیاط بزرگ بود وآب آبی رنگش مرابه سمتش می کشاند مقداری ازآن
آب رانوشیدم وبقیه ی آب صورتم رابادستهایم تمیز کردم صدای جیغی من رابرجایم میخکوب کرد پیرزنی دادمی کشیداین دیگه چیه؟؟
خدالعنتتون کنه خانمو نجس کردید!
صدای جیغ پیرزن همه ی خانواده رابیرون کشید!
یکی برایش توضیح می داد،دیگری شانه هایش رامی مالید وآن یکی برایش آب قندآورده بود
منکه ازترس پشت درختها نشسته بودم ، پیرزن بانفرت عینکش راجابجامی کردومی گفت:همینجابود کجارفت؟؟
بعدروبه بچه هایش می کردومی گفت:اول که ماهواره خریدید تابوغ سگ بیداربودیدهیچی نگفتم گفتم جوونندآنهابالایندومن پایین ،بزارسرشان گرم بشه،فکرنکنندازجامعه عقب افتاده اندوعقده ای بشند
حالا بااین چکارکنم؟؟
بچه هاالتماس کنان می گفتند:دیگه نمیزاریم پایین بیادبالا نگهش می داریم
خیلی خوبه ،خودت باهش انس می گیری ،نگاه کن چقدرقشنگه
پیرزن داد می زد،نجسه،نجسه
اماآنهامی گفتندکی گفته نجسه؟؟
دیشب حمامش کردیم ازماهم تمیزتره!
پیرزن دادمی کشید، برید اونورشماازوقتیکه پای اون ماهواره لعنتی نشستیددیوونه شدید،خودتونم نجسید .
دخترازکنارپیرزن بلندشدوگفت:آره ماهم نجسیم این چی طرز برخورد بایک مهمان خارجیست!
من آلان می برمش بالا وسریک میزباهش صبحانه می خورم
دیگه شورشودرآوردی مادربزرگ!
باامن سرمیز نشست وصبحانه ای مفصل خوردیم ،اماچهره وصدای مادربزرگ درذهنم حک شده بود.
دختربه من گفت:نترس عزیزم من خودم هواتودارم،بیابریم بیرون وهوایی بخوریم
لباسهایش راپوشید ومثل آن زن قبلی یک ساعت جلوآیینه ایستادوبه صورتش کرم مالیدوخودش رانقاشی کرد من هم برروی کاناپه نشسته بودم ونگاهش می کردم.
حتما تصوراین راهم نمی کردکه من درموردچیزی فکری داشته باشم ویانظری بدهم
امامن خودم راکه می شناختم ،برای فکرونظرخودم هم احترام قائل بودم
واقعا کلافه شده بودم ازاین همه اداواطوار زندگیشون!
آسمان راکه نمی دیدم اماسرم رآبالا گرفتم وصدایی بااعتراض ازگلویم بیرون دادم
که دخترگفت:خسته شدی الان می برمت بیرون
ازخانه که خارج شدیم ،باافتخارکنار راه می رفت انگارکه بایک رئیس‌جمهورویایک استاددانشگاه قدم می زند.

،عینک دودی اش رابه چشم زده بودوحتماحس می کرد برروی ابرهاراه می رود راه رفتن بامن درکوچه وخیابان باآن نگاههای متعجب همه بادی به غبغبش انداخته بودکه نگو!!
ازچندکوچه که گذشتیم دوستش رادید.دوستش گفت:سلام نازی،وای این چیه؟؟
باباتودیگه کی هستی؟؟
به جمع روشنفکرهاخوش آمدی!!
خوشم اومدازت خیلی باحالی!!
خم شد ودستی به سرم کشیدوگفت :چقدرسفیدوخوشگله
منم دنبال خریدن یکی ازاینام
نازی درحالیکه عینکش راازروی چشمهایش برمی داشت،گفت :نه عزیزم گیرت نمیادمن اینوازیک واسطه خریدم
این عزیزی که می بینی ازنیویورک اومده
دوستش گفت:خوش بحالت نازی جون
همه که مثل توخوش شانس نیستن که باباشون حاضربشه این همه پول بابت خریدن یک سگ بده
نازی چشم وابرویی بالا انداخت وازدوستش دورشدیم.
صدای نازی را ازتوی حیاط می شنیدم الان دوسالی هست که پیششان هستم واو سرنجس وپاکی من بامادربزرگش بحث می کند.
ازروی کاناپه بلندشدم ورفتم توی اتاق روی تخت نازی درازکشیدم،حوصله ی شنیدن دادوفریادمادربزرگش رانداشتم .منکه تقصیری نداشتم که باآنها یکجازندگی می کردم اگرنظرمن رامی پرسیدندمن به همان خانه ی کوچک ویک تکه استخوان راضی بودم.

گاهی دوست داشتم یک دل سیربامادربزرگ نازی درددل کنم فقط اومی فهمید که من بازیچه ی دست اینهاشده ام .
گاه به تابلوی منظره ی اتاق نازی خیره می شوم وآرزو می کنم یک روز باهمسرم وبچه های نداشته ام دربیابانها وجنگلهازندگی کنم .
وازدیدن بازی بچه هایم لذت ببرم
اماحیف که اسیراین انسانهای زبان نفهم شده ام.
امروز قرارهست بانازی ودوستش برویم گردش ،آنهاتوی پارک ازمارک لباس هاودوستی هاوبرنامه های ماهواره حرف می زنند،
من هم باسگ دوستش دردودل می کنم ونقشه ی فرارمی کشم .باهم دوستان خوبی شده آیم ،حرف های زیادی هم می زنیم.
بیچاره رفیقم خیال پردازخوبی هم هست ،اومی گوید به همه ی سگهابگیم تاشورش کنن
دریدن انسانها،ازگرگها هم بهتره ، کدوم گرگی جرات کرده هیبت ماروندیده بگیره وبابیشرمی تمام ،ماروبه کارهایی وادارکنه که تابحال اجدادمان نشنیده بودن واگربودن ازخجالت زمین رامی کندن ودرآن مخفی می شدن
این ننگ راچه کنیم؟؟
که هرروزه آماری از، ازدواج انسان وسگها رومی شنویم .
البته حرفهای خوبی می زندوانصافا همه اش حقیقت هست امااین زنجیرلعنتی که به گردنمان انداخته اندواین خوی وفاداری احمقانه نمی گزارد که انتقامی جانانه ازاینهابگیریم!!
امامن واوبارها سرموضوع فرارنقشه های زیادی کشیده آیم وامروز روزیست که ازبک فرصت مناسب بایداستفاده کنیم .
نازی من رابرروی صندلی جلونشاندوبه دنبال دوستش رفتیم ،سگ اوهم که آمدمن رفتم عقب پیش رفیقم نشستم برخلاف من ،اوخیلی سیاه بودوازلباس های قرمزی که دوست نازی برتنش می پوشاندنفرت زیادی داشت.
نازی ودوستش درصندلی جلومشغول حرف زدن بودندومن ورفیقم هم دنبال فرصت باحرکت دم ودستهایمان باهم نقشه ی فرارمی کشیدیم حرفی زدکه هم خیلی دلم بحال نازی ودوستش سوخت وهم تنها کاری بودکه می شدانجام دهیم.
کم کم ازشهردورمی شدیم وانها به خیال بودن باماوداشتن امنیت به خارج شهرنزدیک ترمی شدندومی خواستندتفریح دلچسبی راباهم داشته باشند .
وبه خیال گذشته ماراگوشه ای به درخت ببندند وبرایمان غذایی بگزارند وخودشان مشغول عیاشی شوند ومنتظربنشینندتادوست پسرهایشان ازراه برسندودودی بزنندوزهرماری بنوشندوباخنده های مستانه یشان، هرغلطتی دلشان می خواهدبکنند وبی خیال این شوند که مامی بینیم و می فهمیم وازکارهایشان حرص می خوریم.
فکرمی کنندماکوریم ویابی عقلیم ودیگردوستانمان را که درکنارجاده هاازدست گرسنگی وتشنگی درزیرماشین های مسخره شان له میشوندرانمی بینیم ویااخباری را که ازجعبه های صدا،دارشان بیرون می آیدنمی شنویم .
این همه خشکسالی ونباریدن باران تقصیرکیست؟؟
ماحیوانات که می دانیم منظورازجفت گیریمان زادوولد وبزرگ کردن بچه هایمان وباقی ماندن نسلمان هست .
امااینهایی که ماراحیوان فرض می کنندوخودراعاقل می دانندکارشان بجایی رسیده که به نژادخوداعتماد،نمی کنند وباماسگهاازدواج می کنند که اگرهم منظورفقط ازدواج وبوجودآمدن فرزندبودمامی پذیرفتیم ،اما پذیرائ هوسبازی وگناه نیستیم
اگراینهابه وجودخداونداعتقادی ندارند،مااعتقادداریم وی دانیم سرپیچی ازفرمان خداوندگناه هست وعقوبت وعذاب درانتظارگناهکاران هست.
وهمین خشکسالی شروع عذاب وآغاز ورود به جهنم هست،همین بی اتمادشدن به یکدیگرعذابی دردناک هست.
نمی دانم اینهاچه موجوداتی هستند؟.
حتی همان گرگهای بدبخت که خوی کثیف دریدنشان خونمان رابه جوش می آوردهماننداینهااینقدربیشرم وبی حیانیستند.
نازی ماشین رادرکناریک رودخانه پارک کردجای خلوتی بود،برای آنها اینجابهترین مکان بودبه سگ دوست نازی اشاره کردم الان وقتشه.
اگردوست پسرهایشان ازراه می رسیدندفرارمان سخت ترمی شد،آنها حتماتفنگ شکاری داشتندوجانمان راازدست می دادیم.
منتظرایستادیم تاتماس نازی تمام شود.وقتی که مشغول پهن کردن بساطشان بودند .پارس کردیم
دوست نازی گفت:جانم حتما گرسنه هستن
درماشین راکه بازکردندهردووحشیانه پارس کردیم
رنگ ازصورت نازی پرید به دوستش گفت:اینا چشونه؟؟
نکنه ازون شراباخوردن ،دم دست که نزاشتی؟؟
دوستش باوحشت گفت:نه
آنقدرترسیده بودندکه هردوپریدند داخل ماشین وماهم دورماشین می چرخیدیم وپارس می کردیم
نازی ماشین راروشن کردوخیلی باعجله فرارکردندحتی فرصت نکردندوسایلشان رادوباره داخل ماشین بگذارند.
من ورفیقم باخوشحالی خندیدیم امااین قلاده های لعنتی که به گردنمان زده بودندآزارمان می داد.آن راهم به عنوان سوغات بردگی باخود به همراه می کشاندیم
فرصتی پیداکرده بودم تادل سیربه طبیعت نگاه کنم.طبیعتی که هم بوی آزادی می دادوهم گرسنگی !!
ازاینکه درآینده چه اتفاقی برایمان خواهدافتادهراسی نداشتیم .
این آزادی بیشترمی ارزید به آن همه بردگی !!
تازه فهمیدم که من هم قیمت وارزش رامی فهمم
قیمتی راکه من می فهمیدم ،نازی ودوستش ،هم نمی فهمیدند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمانه واعظی، سلام

این نوشته داستان نیست. غافلگیر کردن مخاطب با پنهان کردن راوی که مثلا انسان نیست، کهنه و نخ‌نما شده است. «اعتراض» همانطور که از نام آن برمی‌آید بیشتر یک یادداشت ساده‌ی انتقادی با مستقیم‌گویی‌هایی است که قالب داستان برایش نامناسب است. بنابراین نمی‌شود درباره‌ی اجزا و عناصر داستانی بحث کرد و به جایش برایتان چند پیشنهاد دارم. اول اینکه سوژه‌ی داستان را از میان هزاران هزار اتفاق آشنای اطراف و از دل زندگی انتخاب کنید. زندگی پر است از شگفتی و شکوه، پر از رنج‌ها و پر از شادمانی‌های به زبان نیامده بنابراین نیازی نیست سگی آمریکایی را به عنوان راوی و در بستر چنین ماجرای سطح پایینی انتخاب کنید. دوم اینکه با پنهان کردن اطلاعات یا راوی و یا هر چیز دیگری به دنبال غافلگیر کردن خواننده نباشید در چنین مواردی مخاطب به جای اینکه ذوق‌زده شود، یا دل‌زده می‌شود و به نظرش می‌رسد دست کم گرفته شده و رکب خورده است و یا از همان چند سطر ابتدایی متوجه بازی شما می‌شود و اصلا ادامه نخواهد داد. سوژه‌ها را ساده انتخاب کنید اما به شکلی عمیق به آن‌ها بپردازید. از مستقیم‌گویی بپرهیزید و بیشتر به دنبال شناختن احساسات و افکار عمیق انسان و زندگی باشید. تا می‌توانید داستان های خوب بخوانید. «پراسپر عزیز» اثر پائولا فاکس هم داستان لطیفی است بیشتر از این جهت خواندنش را پیشنهاد می‌کنم تا به عنوان یک نمونه‌ی خوب بخوانید و ببینید حتی اگر بنا باشد سگی به عنوان شخصیت یک داستان طرح و پرداخت شود چگونه می تواند خواندنی و هنرمندانه باشد. برایتان آرزوی موفقیت و داستان‌های بهتر می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
سمانه واعظی » شنبه 05 اسفند 1396
سلام،متشکراززمانی که صرف کردید
سمانه واعظی » چهارشنبه 25 بهمن 1396
سلام،متشکرازنقدشما،این روبرآی بنیاددزتابستان به عنوان روایت نوشتم،چندروایت خواسته بودند. روایت چی نشده؟؟
آناهیتا آروان » چهارشنبه 25 بهمن 1396
منتقد داستان
سلام خانم واعظی از نظر من تمرین برای هرچه و یا هر کجا که باشد، خوب است؛ اما این نوشته روایت هم نیست. در نشریه ی «الف یا» سلسله بحث هایی تحت عنوان روایت راه افتاد که پیشنهاد می کنم اگر فرصت دارید نگاهی به آن ها بیندازید در ضمن مطالعه ی انواع روایت در بخش روایت های همان جا یا هر نشریه ی دیگری قطعا می تواند راه گشا باشد. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.