در مزایای تعلیق




عنوان داستان : ماتیک ها
نویسنده داستان : شمیم توپچی

ماتیک ها

انتهای اتاق خواب روی میز چوبی آرایش آینه ی بلندی قرار داشت و روبروی آن ماتیک های رنگی قد و نیم قد به صف ایستاده بودند. و پچ پچ می کردند.
ناگهان ماتیک قهوه ای با صدای بلند فریاد زد: ساکت!
همه ی ماتیک ها ساکت شدند. ماتیک قهوه ای از بقیه قدبلندتر و کهنه تر به نظر می رسید و همه ی ماتیک ها او را می شناختند و ازش حساب می بردند. ماتیک قهوه ای وقتی سکوت برقرار شد، ادامه داد: امشب نوبت زرشکی شماره 103 هست ، همه ساکت و با رضایت به ماتیک زرشکی شماره ی 103 لبخندی زد.
ماتیک زرشکی شماره 103 با غرور به بقیه ی ماتیک ها نگاهی انداخت و لبخندی به ماتیک قهوه ای زد.ماتیک نارنجی شماره 56 طعنه ی ریزی به ماتیک قرمز75 زد و آروم گفت: شب ما هم می رسه.
سایه ی هیکل مرد درشت اندامی در چارچوب در اتاق خواب نمایان شد، مرد چراغ اتاق رو روشن کرد پا به اتاق گذاشت. پشت سر مرد زنی خوش اندام با موهای بلند فرفری خرمایی رنگ وارد اتاق شد. مرد به میز آرایشی نزدیک شد. ماتیک ها همه خیره به لب های مرد بودند. لب های مرد شروع کرد به تکان خوردن و گفت: امشب ماتیک زرشکی بزن، طرف از اون کله گنده های آدم حسابیه. خوب می شناسمش، یازده ماه از سال اروپاست و مُد روز دنیا رو خوب میدونه چیه، امسال زرشکی مُد شده.
زن پشت میز آرایشی نشست و ماتیک زرشکی شماره 103 رو برداشت و توی آینه به لب هایش نگاه کرد.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود بر خانم توپچی عزیز

داستان «ماتیک‌ها»ی شما عین کارهای پیشین است. بعید می‌دانم چیزی بتوانم به حرف‌هایی که پیش‌تر زده‌ام اضافه کنم. با این‌همه این داستان تعلیقی در خود دارد که قرار است خواننده را با خود بکشد. داستان به این کوتاهی شاید زمان زیادی برای تعلیق نداشته باشد اما ایجاد کردن تعلیق هم در چنین زمان کوتاهی سخت است. اما از همان ابتدا که داستان شروع می‌شود خواننده به دنبال این است که ببیند ماتیک‌ها چرا زرشکی را انتخاب می‌کنند و بعد که مشخص می‌شود موضوع از چه قرار است این تعلیق جای خودش را به تعلیقی دیگر می‌دهد. تعلیقی که ماتیک‌ها از کجا می‌دانند که قرار است زرشکی انتخاب شود و البته این تعلیق همچنان باقی می‌ماند و به‌عنوان گره داستان کار را تمام می‌کند. یعنی تعلیق ایجاد گره می‌کند و بعدش است که این گره باز نشده در ذهن خواننده تمام می‌شود. برای همین است که داستان در ذهن می‌ماند. مدام به این فکر خواهید کرد که چرا زرشکی از طرف ماتیک‌ها انتخاب شد و چه شد که در آخر هم مرد همین رنگ را انتخاب کرد.
نمی‌دانم باقی دوستان نویسنده‌ام چقدر تعلیق را دوست دارند. اما باید بگویم برای من تعلیق از بسیاری عناصر دیگر بیش‌تر اهمیت دارد. این‌که بدانم خواننده مرا همراهی می‌کند لذت‌بخش است. این‌که بدانم او قصه مرا دنبال می‌کند و من دارم او را با خودم همراه می‌کنم جذاب است. شما فضایی ایجاد می‌کنید که خواننده می‌خواهد آن را دنبال کند. مثلا هر وقت به جمله آغازین داستان «گلدسته‌ها و فلک» نوشته جلال آل‌احمد فکر می‌کنم با خودم می‌گویم بالاخره چه اتفاقی می‌افتد در این داستان. جمله شروع این داستان سرشار از تعلیق است. «بدی‌اش این بود که گلدسته‌های مسجد بدجوری هوس بالا رفتن را به کله آدم می‌زد.»
در این جمله جلال تعلیق را در همان جمله ابتدایی‌اش ایجاد می‌کند که بدی‌اش این است که گلدسته‌ها هوس به سر آدم می‌اندازند حالا شخصیت داستان بالاخره از این گلدسته بالا می‌رود یا بالاخره این کار را نمی‌کند و سرانجام چه می‌شود. برای من هنوز این شروع تازگی دارد. همه این‌ها را نوشتم که در مزایای تعلیق حرف زده باشم و بگویم داستان شما با همین کوتاهی‌اش خوب از این تعلیق استفاده کرده است.
اما بگذارید از نوشتن‌تان ایراد بگیرم. جایی که پای خط و زبان به میان می‌آید آدم در داستان شما سرگردان است نمی‌داند زبان معیار در جاهایی از داستان شما را قبول کند یا زبان محاوره‌ای که به کار می‌برید. و البته جمله «امشب نوبت زرشکی شماره 103 هست» غلط است. به جای فعل هست باید از فعل است استفاده کنید.
باقی بقای‌تان

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.