تردید انسان مدرن




عنوان داستان : مردها زن آبله گرفته را دوست ندارند
نویسنده داستان : مینا افشاری

مرد پتک را برداشت. دیشب زنش از آبله مرده بود. مرد پتک را بر تکه آهن سرخی که در دست داشت، کوبید، صدای پتک توی سرش پیچید و بی هیچ واکنشی ضربه دوم را بار دیگر کوبید. آخرین ضربه را که زد، آهن دیگر سرخ نبود، مایع سرخ رنگ لای دست مرد و پتک آرام به سمت آهنی که دیگر سرخ نبود سر خورد، درست مثل آبی که روی صورت مرد نشست و فاصله بین چشم راست تا لب های مرد را طی کرد.
مرد پتک را برداشت، دیشب زنش از آبله مرده بود. قبل از مرگ زنش نمی دانست او را دوست داشت یا نه، شاید هم دوست داشت، چون وقتی به خانه می رسید و با چرخاندن کلید و باز شدن در، بوی گرمی خانه و نور روشن اتاق، خستگی اش را می پراند. شاید هم زنش را دوست نداشت چون وقتی چراغ روشن اتاق را می دید اما صدایی نمی شنید، دوباره صدای پتک توی گوشش می پیچید و زن توی روزنه ای از تاریکی گم می شد.
مرد پتک را برنداشت و بی آنکه به مرگ زنش از آبله فکر کند، روی زانوهایش نشست. لحظه ها را بار دیگر از ذهنش گذراند، صدایی در خانه نبود، یعنی بود اما همان صدای همیشگی توی خانه نبود، اتاق روشن بود اما همان نور هر روز غروب نبود، همان نوری که وقتی مرد وار خانه می شد و بخشی از خستگی اش با دیدن آن در می رفت، چراغ کم سویی در اتاق روشن بود و در اتاق خلاف همیشه باز بود و این بار نور کم سو اما بی رونق از لای در و دیوار به سمتش فرار می کرد. مرد وارد اتاق شد تا مثل هر روز عصر قبل از شام، زن را ببیند و قبل از شام از بوی عطر توی اتاق سیر شود.
مرد پتک را رها کرد و رد خون بین دستش و پتک بر جا ماند، زن را از خاطر گذراند که با تنی نیمه برهنه خلاف هر روز عصر توی تختی آرام گرفته بوده که مردی هم کنارش زانو زده و خوابش برده بود. این نخستین بار بود که مرد به خواب رفته را می دید. هیچ توضیحی برای این دیدار نداشت، هیچ فکری به ذهنش نمی رسید، تمام خستگی به جانش چنگ زد و زانوانش به زمین رسید.
مهمان ناخوانده ای که به گلویش دست برده بود، با خیز بلندی از لای لبهایش بیرون خزید و خواب آرام زن و مرد کنار هم را به هم زد. گشادی چشمان زن، نشان می داد که فکر نمی کرد تا این ساعت خوابش برده باشد و منتظر این لحظه بماند و نفس نفس زدن های مرد ثابت می کرد که زمان از دست هر دوی آنها در رفته و ناخواسته تا این ساعت کنار هم مانده اند.
مرد پتک را برداشت و بار دیگر بر زمین کوبید، زخم دستش زبانه کشید، یادش آمد دیشب تاریکتر از آن بود که صورت زن آبله گرفته اش را به درستی دیده باشد، حتی یادش آمد که هر روز عصر وقت غروب با تنی خسته نمی توانست به درستی صورت آبله گرفته زنش را دیده باشد. حتی به یادش آمد که نمی توانست هر روز عصر وقت غروب نور خارج شده از اتاق را به معنای دوست داشتن زنش تعبیر کرده باشد. مرد پتک را بار دیگر بر آهنی که دیگر سرخ نبود کوبید.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم مینا افشاری عزیز، سلام. با این که نوشته‌اید حدود یک سال است به داستان‌نویسی روی آورده‌اید ولی داستان خوبی نوشتید. انتخاب مردی آهنگر و زنی که از آبله مرده، انتخاب هوشمندانه‌ای بود برای نشان دادن فراقی که مرد بعد از مرگ زنش احساس می‌کند. پیشه‌‌ای که در داستان‌های امروزی کمتر استفاده می‌شود بخصوص برای روایتی مثل «مردها زن آبله‌رو را دوست ندارند» که به لحاظ محتوایی داستانی مدرن است و انسانِ اسیر در شک و تردید را به نمایش گذاشته. استفاده از ترجیع بندهایی در آغاز پاراگراف‌ها نشان می‌دهد که نویسنده برای فکر داستانی‌ای که درگیرش بوده، تامل کرده تا با پرداختی متفاوت ذهن مخاطب را درگیر ماجرا کند.
آن چه داستان شما را خواندنی کرده، زیرمتنی است که خواننده از بین سطرها کشفش می‌کند. مردی زنش را در اثر ابتلا به بیماری آبله از دست داده. پتک به آهنِ گداخته می‌کوبد و به زنش فکر می‌کند. او با هر بار کوبیدن پتک، آن هم با تمام قدرت، میزان اندوه و رنجَش را به خواننده منتقل می‌کند. دست و پنجه نرم کردنش با بحرانی که درگیرِ آن است بخوبی نشان داده شده. به این که مرد زنش را دوست داشته یا نه؟ به این‌که از رفتنش احساس اندوه می‌کند یا نه؟ جایش در زندگی مرد خالی است یا نه؟ چه اشاره خوبی به انسان مدرن داشته‌اید. به این‌که در مورد همه‌ی مسائل زندگی در شک و تردید است. حتی جایی که پای احساس و عاطفه در میان است. حتی در مورد زنی که سال‌ها با او زندگی کرده و حالا زن مرده است. مرد به لحظاتی فکر می‌کند که وجود زن باعث آرامشش می‌شده، به این‌که در کنار بستر زن بیمارش می‌مانده و همان‌جا خوابش می‌برده، به این که صورت آبله‌روی زن ناراحتش نمی‌کرده و با همه‌ی این دلایل که نشان از نزدیکی و علاقه مرد به زن بوده، هنوز در تردید است که زن را دوست داشته یا نه؟ که برای از دست دادنش اندوگین است یا نه؟
مینا جان، اسم داستانت اسم جذابی است و پتانسیل کافی برای تحریک خواننده به خواندن داستان دارد اما مناسب داستان شما نیست. شما به عنوان مولف در طول داستان سعی کرده‌اید که شک و تردید مرد را به خواننده منتقل کنید و حتی در پایان هم این تردیدِ دوست داشتنِ زن معلق می‌ماند و همین است که داستان شما را جذاب کرده ولی این اسمی که انتخاب کرده‌اید انگار حکم صادر می‌کند و با قطعیت می‌گوید که مرد زن را دوست نداشته. بگذارید این شک و دو دلی در داستان و خواننده باقی بماند.
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.