بی توجهی به ساختار روایی، ایده را به مسلخ می‌برد




عنوان داستان : تنگ شیشه ای
نویسنده داستان : امیرمحمد روحانی

نگاهم روی جزیره ی داخل تنگ بود.جزیره ای زیبا با گل های کوچک کاکتوس درون یک تنگ شیشه ای.از پشت شیشه مغازه نگاهش می کنم. چه ایده ی زیبایی، جای ماهی، تنگ شیشه ای را با گل های کوچکی پر کنیم. کمی که این ماه در مخارجم صرفه جویی کنم میتوانم بخرمش.
94/11/8
هنوز دو هفته زمان دارم. تولدش دو هفته ی دیگر است، دختر رویاهایم. هدیه تولدش باید یک چیز خاص باشد. صدها هدیه منتظرش خواهد بود اما این یکی فرق می کند. به فکر هیچ کس نخواهد رسید. جزیره ی اسیر در تنگ شیشه ای را از پشت ویترین مغازه حسابی نگاه میکنم، روزهای باقی مانده را می شمارم و می روم.
94/11/19
سه روز تا تولدش مانده.تنگ شیشه ای را خریده ام. روی سکوی پنجره گذاشتمش. خیره به گل های درون تنگ، زیر لب میگویم: چه زیباست؛ هدیه ام، این گل و دختر رویاهایم ...
94/11/21
فردا تولدش است. هنوز خبری نشده. نگرانم. پس چرا من دعوت نشده ام؟ آه بس کن.تو جزو افراد خاص هستی.تو را آخر از همه دعوت می کند. فراموشت نخواهد کرد. قلبم تند می زند...
94/11/22
تمام روز را به تنگ شیشه ای خیره بودم. تنگ شیشه ای در پس زمینه ی پنجره چه منظره زیبایی دارد. عکسی از آن میگیرم. امروز تولدش است؛ می دانم جشنی گرفته و من به بیرحمانه ترین شکل دعوت نشده ام.
***
روز بعد در محیط دانشگاه می بینمش. دخترها همه از مراسم تولدش حرف می زنند. رویش را می بوسند و دوباره تولدش را تبریک می گویند. جلو می روم.
-تولدت مبارک.
-خیلی ممنونم.
همین.حرف دیگری نمی زنیم. لبخندی مصنوعی می زند، صورتکی سرد و یخ زده بود بر صورتش.رویش را بر می گرداند و دوباره مشغول صحبت با دخترها می شود.
***
- چیه پسر تو فکری؟!
همکلاسی ام است. مچم را وقتی غرق در افکارم بودم گرفت و نجاتم داد.
- هیچی. می خوام این معادله رو حل کنم. هرکاری می کنم حل نمی شه.
می خندد.
- اینو که استاد چند دقیقه پیش حلش کرد. حواست کجاست؟
و باز هم می خندد. دستش را روی شانه ام می گذارد و می گوید:
- ناراحتی که چرا تولد "تارا" دعوت نشدی؟!
آه زرنگتر ازین حرفاست. نمی شود دست به سرش کرد. و من ؛ من شکننده تر از آنم که با این تلنگرش نشکنم. خودم را لو می دهم. هرچه حرف در سینه دارم بیرون می کشم. احساس می کنم سبک تر شده ام.
***
به یک ماه نرسید که فهمیدم از دستش داده ام. در واقع هیچ وقت او را نداشتم. او تنها در خیالم مال من بود. داشتن و از دست دادن همیشه سخت است حتی اگر این داشتن تنها در رویا باشد. قلبم تیر می کشد وقتی میبینم حتی نمی توانم در خیالاتم او را برای خودم داشته باشم. تنفر مثل ماری زیر پوستم می خزد.
او با پسر دیگری آشنا شده است...

آن تنگ شیشه ای روی پنجره و آن جزیره ی داخلش با آن گل های کوچک کاکتوس برایم به جهنم کوچکی تبدیل شده. طاقت دیدنشان را ندارم.
***
کمی گذشته است. اکنون با دختر دیگری آشنا شده ام؛ یکی دیگر از همکلاسی هایم.
بی شرمی را از حد می گذرانم. بارها و بارها می گویم دوستش دارم و خوب می دانم این چه دروغ بزرگیست. می گویم قبل از او عاشق هیچ کسی نشده ام. شاید این جمله ام راست باشد، شاید عشق را با هوسی گذرا اشتباه گرفته بودم اما مطمئنم عاشق این یکی نیز نیستم.
برای دروغ هایم پایانی نیست. چاه عمیقیست که هرچه پیش می روم تاریک و سیاه تر می شود.
تنگ شیشه ای را به او هدیه می کنم. ترسی ندارم، می گویم از اول برای تو خریده بودمش. با یک تیر دو نشان زدم. هم از آینه ی دقی که "تارا" را به یادم می آورد خلاص شدم و هم دختری که اکنون عاشقم شده است را خوشحال کردم.
***
چند وقتی از رابطه یمان می گذرد. دائم از سردی من شکایت دارد. اهمیتی نمی دهم. می دانم دوستم دارد و از دستش نخواهم داد.
زمانیکه فکر میکنم اوضاع بر وفق مرادم است دچار اشتباه بزرگی می شوم. همیشه وقتی خیلی به خودت مطمئن می شوی پایت خواهد لغزید، آن هم نه بر روی طناب بند بازی بلکه بر روی زمین هموار.
در یکی از شب های بی حوصلگی عکس های داخل تلفن همراهم را نگاه می کنم. به عکس تنگ شیشه ای با پس زمینه پنجره میرسم. آن عکس را روز تولد "تارا" گرفته بودم و حالا آن تنگ شیشه ای نه در اتاق "تارا" بلکه در اتاق دختر دیگری جای گرفته. بی هیچ دلیل منطقی عکس را برایش می فرستم. دقایقی می گذرد. می دانم آن سوی این دنیای مجازی عکسم به دستش رسیده است اما ساکت مانده.برایم عجیب است. هیچوقت پیامم را بی جواب نمی گذارد.
انتظار به پایان می رسد و مشغول تایپ کردن می شود. خیره به صفحه ی تلفن همراه،منتظر رسیدن پیامش هستم.
پیامش روی صفحه ی تلفن همراه ظاهر می شود. سلام نکرده!!! حالم را نیز نپرسیده!!! تنها یک سوال: تو مطمئنی که این تنگ گل را برای هدیه به من خریده بودی؟!!!
دست پاچهمی شوم. به سرعت عکس را برانداز می کنم. نباید در جواب دادن تاخیر کنم. خطای کودکانه ام نمایان می شود. در منظره ی پشت پنجره برف نشسته. فصل درون عکس زمستان است حال آنکه من تنگ شیشه ای را در گرمای بهار به او هدیه داده بودم. سریع مشغول تایپ می شوم. برایش توضیح می دهم که چند ماه قبل آن تنگ گل را خریده ام؛ کمی به آن رسیده ام و بعد به او تقدیمش کرده ام!!!
دوباره سکوت می کند.سکوتش کمی مرا می ترساند اما حرفی نمی زنم. خودم را لو نخواهم داد.
پس از عبور دقایقی طولانی دوباره پیام می دهد.این بار عرق سرد روی پوستم می نشیند.
- جالبه که این عکسو روز تولد "تارا" گرفتی!!!
آخر چطور فهمیده است؟!!!! ترس و اضطراب گلویم را میگیرد و خشم را روی انگشتانم حس میکنم. چطور ممکن است؟!! چطوری فهمیده.چطوری؟!!!
چشمانم روی عکس هجوم می برد. تمام زوایای عکس را به سرعت جست و جو می کنم. خودش است،این جاست،پیداش کردم.
در داخل خیابان پشت پنجره، گوشه ای از تجمع مردم و پلاکاردها هویداست. آه، روز تولد "تارا" روز راهپیمایی و تظاهرات بود.هیچوقت با دقت به تصویر نگاه نکرده بودم. همیشه اندیشه ام در میان خاطرات از پای در می آمد.
اشتباه بزرگی کرده ام اما هنوز می شود درستش کرد. دست پیش را خواهم گرفت.
پیامی با لحن تند برایش میفرستم.
-منظورت از این حرف چی بود؟!!!!
شکلک های عصبانی را به ردیف ضمیمه ی جمله ام میکنم.
سکوت کرده است. خیلی وقت است که ساکت مانده. چیزی نمی گوید و من هر لحظه بر افروخته تر می شوم. از اشتباه کودکانه ای که مرتکب شدم عصبی هستم. فراموش کرده بودم که بر روی زمین موجودی ریزبین تر از یک زن نیست.
پیام اخرش شلیک پایانیست.
-و چه جالب که تو آن روز گریه می کردی...
***
حتی خودم هم به خاطر نداشتم که آن روز اشک هایم چه بی صدا جاری شده بودند.
من نکته ی دیگری را نیز از قلم انداخته بودم. تصویر من بر روی تنگ شیشه ای نقش بسته بود. تصویری تار و مبهم اما نه انقدرها که چشمان خیسم پنهان بماند.
طی چند روز بعدی تنگ شیشه ای را برایم پس می فرستد و دیگر هرگز کلمه ای با من سخن نمی گوید.
او از من بهتر معنی آن اشک ها را می دانست.
و اکنون لبه ی پنجره نشسته ام و سقوط جزیره ای محبوس در تنگ شیشه ای را تماشا میکنم.
صدای خورد شدن تنگ شیشه ای به گوش می رسد و جزیره ای روی آسفالت خیابان غرق می شود...
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای روحانی، سلام
وقت‌تان به خیر. داستان‌تان ایده‌ی خیلی خوبی دارد. این که کسی بتواند از روی یک عکس واقعیاتی را کشف کند، هم جذاب است و هم کنجکاوی‌برانگیز. من این را ایده‌ی پیش‌برنده‌ی داستان‌تان می‌دانم و به نظرم اگر اجرای خوبی از موضوع می‌داشتید، این ایده می توانست مثل الماسی در آن بدرخشد. اما در این شکلی که داستان را روایت کرده‌اید، با این بی توجهی به ساختار روایی و ترکیب‌بندی (کمپوزیسیون) عناصر داستانی، این ایده را به مسلخ برده‌اید. درباره‌ی موضوع داستان (عشق خیالی راوی به تارا و عشق دروغینش به دختر دوم) هم حرفی ندارم؛ چرا که با یوسا هم‌قولم که می‌گوید «در ادبیات یک موضوع به خودی خود هرگز خوب یا بد نیست. همه‌ی درونمایه‌ها می‌توانند هم خوب و هم بد باشند و این ارتباطی به خود موضوع ندارد… موضوع آن زمان که با در تعامل با شکل و قالب داستان قرار می‌گیرد، هویت می‌یابد.» (این جمله‌ها را از کتاب «نامه‌هایی به یک نویسنده‌ی جوان» نقل کرده‌ام. اگر این کتاب را نخوانده‌اید، حتما بخوانید.) اما درباره‌ی شیوه‌ی روایت و ساختاری که برای آن انتخاب کرده‌اید… آن شوخی قدیمی را درباره‌ی ترکیب و تجزیه شنیده‌اید؟ که یک نفر به دیگری می‌گوید «تجزیه‌ت خوبه‌ها… اما ترکیبت چندان چنگی به دل نمی‌زنه»؟… (حالا گیریم با کلمه‌ها و عباراتی شنگ‌وشوخ‌تر.) در داستان شما چنین اتفاقی دارد می‌افتد. دارید یک‌جور تکه‌چسبانی می‌کنید. به جای این که روی ساختار روایت و چگونگوی ارائه‌ی اطلاعات و ساخت‌وپرداخت صحنه‌ها و برقراری ارتباط میان آن‌ها کار کنید، تکه‌ها را کنار هم گذاشته‌اید؛ یک‌جور کولاژ صحنه‌ها. و این باعث می‌شود خواننده احساس کند دارد گزارشی از صحنه‌های متوالی می‌خواند، نه داستانی که همه‌ی اجزا و ارکانش، در کمپوزیسیونی طراحی‌شده و دقیق، ارتباطی تنگاتنگ با هم دارند. این هم هست که در داستان‌تان قراردادهایی وضع می‌کنید که خودتان هم رعایت‌شان نمی‌کنید. مثلا در ابتدای داستان از شیوه‌ی روایت یادداشت‌های روزانه استفاده می‌کنید، اما روایت هنوز به نیمه نرسیده که این شیوه را کنار می‌گذارید و می‌روید سراغ شیوه‌ی دیگری: روایت گذشته‌ی نزدیک. باز این به هم وفادار نمی‌مانید و می‌روید سراغ شیوه‌ی روایت گذشته‌ی دور. هر کدام از این شیوه‌ها کیفیات خودش را دارد و مهم‌ترین تفاوت‌شان این است که پرسپکتیوهای مختلفی را در اختیار راوی قرار می‌دهند که میزان توجه به جزییات و درگیری عاطفی او را تغییر می‌دهد. شما با تغییر مدام این پرسپکتیو، جلوِ‌ نزدیک شدن خواننده به شخصیت محوری و همذات‌پنداری با او را می‌گیرد. اگر روی مساله‌ی ساختار دادن به موضوع و شیوه‌ی روایت دقت و مطالعه‌ی بیشتری بکنید، حتما در داستان‌های بعدی‌تان بهتر و موفق‌تر عمل خواهید کرد.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.