نوشتن در چند نشست




عنوان داستان : یک جنتلمن واقعی
نویسنده داستان : سعید حسین پور

آسمان یک حالتی مثل بغض نشکسته دارد. ابر سایه انداخته اما نمی بارد. باد که به سر شاخه های بلند می وزد، برگ ها را طوری تکان می دهد انگار که آدمی سرگیجه گرفته باشد. در این خیابان که تمام زیبایی شهر کوچک ماست، نبش میدان- همان جایی که آغاز می شود- یک رستوران غذاهای دریایی بزرگ ساخته اند که ساختمانش از بیرون مثل یک کشتی بادبانی است. با این که ارتفاع یا فاصله ی شهرمان از دریا بسیار زیاد است اما این رستوران و این خیابان که دو ردیف درخت پهن برگ کهن سال به موازات هم دارد، حالت یک شهر ساحلی را تداعی می کند.
داخل این رستوران که بزرگ ترین بنگاه اقتصادی شهر کوچک ماست، نوازنده ی بسیار چیره دستی که شهرت جهانی دارد، پیانو می زند. بعد از ظهر ها که رستوران تعطیل است، تنها می رود پشت پیانو بسیار بزرگ-که همیشه از تمیزی برق می زند- می نشیند؛ برای همین بعد از ظهرها که مردم برای قدم زدن پا به بلوار می گذارند، همیشه چیزی برای شنیدن وجود دارد. بستگی دارد به حال آن روز نوازنده که حال خیابان را چگونه عوض کند. بعضی وقت ها باران می بارد و معمولا در این مواقع راه رفتن در این بلوار شنیدنی تر می شود. به شما هم توصیه می کنم که یک بار -به خصوص وقتی باران می بارد- حتما قدم زدن در بلوار شهر ما را تجربه کنید.
حالا فکر نکنید که دارم وسط این جریان، تبلیغات می کنم. خدا را شکر، شهر ما نیاز به تبلیغات ندارد و روز به روز اوضاعش بهتر می شود. به برکت وجود رستوران کشتی و بلوار سرسبز، سرمایه های کلان و عجیبی به شهر سرازیر شده و مردم خوشحال به نظر می رسند.
اما برسیم به جریانی که به صاحب رستوران ختم می شود و جراید و روزنامه ها از گفتنش سر باز زدند و دهان به دهان بین مردم چرخید و یک کلاغ چهل کلاغ شد. شاید خیلی از ورشکستگی های ناعادلانه این گونه شکل گرفته باشند. ماجرایی را که می خواهم برایتان نقل کنم، مو به مو از شنیده ها و دیده های مستند این جانب و کاملا بی ارتباط و التفات به شایعات بی پایه و اساسی ست که این روزها شنیده می شود. هدف این است که با این کار شفاف سازی کنم و انتقام مردم را از روزنامه ی حقیقت - زمانی مسئول ستون حوادث آن بودم و با استعفای شخصی به خاطر همین رویداد از آن بیرون آمدم-، که حقیقت را از آن ها پنهان می کند، بگیرم. منابع موثقی را مد نظر گرفته ام تا ماجرا دقیق تر به سمع و نظر شما برسد.
ماجرا از آن جایی شروع می شود که یک مرد بسیار لاغر با موهای جوگندمی در شهر دیده می شود. البته او هم مثل تمام آدم ها قیافه ی آدمیزادی داشته و توجه هیچ کس را بر نینگیخته مگر چند نفری که لاغری بیش از حد او را دریافته اند. از میان این افراد که نیم نگاهی به این مرد انداخته و شاید بعد از آن زیر لب نچ نچی هم سر داده اند، یکی همین پیرمرد صاحب رستوران است. این پیرمرد که بسیار چاق و با طراوت است، جزء مورد احترام ترین افراد در شهر ما محسوب می شود. او از درآمد رستوران کشتی به طور مستمر به بنیادهای مردم نهاد، انجمن ها و سازمان های خیره کمک می کند. و تنها هر ماه مبلغ قابل توجهی را به حساب خانه ی سالمندان شهر که تنها شصت و سه نفر سالمند در آن نگهداری می شود، می ریزد. همچنین از دیگر امور خیرخواهانه ی او برای شهر، ساخت یک زمین ورزشی و پارک آبی است -که پروژه ی احداث شان هنوز به اتمام نرسیده، اما بدون شک بر جاذبه های شهر خواهند افزود-.
اما اگر بخواهیم به اصل ماجرا بپردازیم باید توصیفی از موقعیتی که در آن پیرمرد صاحب رستوران با مرد لاغر اندام مواجه شد، داشته باشیم. فکر کنید که صاحب رستوران، بعد از این که در اصلی را می بندد و کرکره راپایین می کشد، روی پله ی سوم-بعضی ها هم به پله ی دوم اشاره کرده اند- می ایستد تا نفس عمیقی بکشد. بعد از این که مرحله ی دم را با موفقیت پشت سر می گذارد، درست در مرحله ی حبس نفس در سینه، چشمش به مرد لاغراندام می افتد که روبه روی او ایستاده و به رستوران کشتی زل زده است. در این هنگام نفس در شش های صاحب رستوران می شکند و او را به سرفه می اندازد. بعد از این-درست بعد از این که در تمام مدت نگاه شان به هم گره خورده- پیرمرد نگاهش را می دزدد و راه خانه اش را -که در انتهای بلوار و بهترین منطقه ی شهر که از آن جا می شود همه چیز را دید – در پیش می گیرد.
وقتی پیرمرد در بلوار به راه می افتد، لحظه ای می ایستد و انگار که چیزی را فراموش کرده باشد-یا از روی عادت همیشگی- به پشت سر نگاهی می اندازد. همه چیز عادی جلوه می کند مگر مرد لاغراندام که با فاصله ی نه چندان دوری به محض مکث پیرمرد می ایستد و به چشم های او زل می زند. وقتی که پیرمرد خوب دقت می کند دو چشم خانه ی سرخ را در پس زمینه سبز تیله ای چشمان مرد لاغر می بیند که بسیار غیر عادی قرمز می زند.این بار مکثی کوتاه تر از قبل شکل می گیرد اما باز پیرمرد این ارتباط چشمی را متوقف می سازد و راه خانه اش را پیش می گیرد.
کمی بعد برای این که سرکی بکشد- و نه این بار به حسب عادت چون معمولا تنها یک بار در طول روز این کار را انجام می داد- سر بر می گرداند و باز هم مرد لاغر را می بیند که می ایستد و به او زل می زند. این باعث کمی وحشت در وجود پیرمرد می شود. برای همین در ادامه ی مسیر، قدم هایش را تند تر می کند و حتی به نزدیکی های خانه که می رسد، شروع به دویدن می کند- هر چند که دویدن او باید بسیار مضحک باشد. فکرش را بکنید...با آن هیکل بسیارچاق... اما خیلی ها این تصویر را دیده و بازگو کرده اند- ولیکن هر بار که سر بر می گرداند، مرد لاغر را می بندد که حتی گاهی لبخند زنان چشم از او بر نداشته و تعقیبش می کند.
سرانجام پیرمرد به خانه اش می رسد. صاحب رستوران کشتی در این سال هایی که در شهر ما زندگی می کند، ازدواج نکرده و به تنهایی سر می کند. هر چند که داستان های متعددی درباره ی او ساخته یا گفته اند که صحت و سقم شان زیاد مشخص نیست. برای همین من به اصلی ترین ماجرا اشاره می کنم که نقل معروفی ست راجع به این که پیرمرد چاق صاحب رستوران کشتی، سال ها پیش همسرش را-که خیلی به او علاقه داشته- از دست می دهد. البته این جا دو نسخه ی متفاوت هست. یکی راجع به خیانت همسرش به او و دیگری مرگ همسر پیرمرد که به نظر می رسد دومی روایت شرافتمندانه تری باشد و ما هم این را در نظر می گیریم.باری، پیرمرد در خانه ی بسیار بزرگش به تنهایی زندگی می کرد.
فیلمی که از دوربین داخل خانه ی پیرمرد چاق بیرون آمده حاوی نکات بسیار جالبی ست. اول این که پیرمرد ابتدا در خانه را روی خود قفل می کند. دوم این که با عجله به سمت طبقه ی دوم از پله ها بالا می رود که روی پله ی هشتم نزدیک است تعادلش را از دست بدهد، اما با خوش اقبالی این اتفاق نمی افتد. بعد از این از پنجره ی طبقه ی بالا سرک می کشد و مرد لاغر را می بیند که همان طور شق و رق جلوی خانه اش ایستاده و کاری نمی کند. پیرمرد به سمت تلفن می رود و شماره ی پلیس را می گیرد- به این سبب می گویم پلیس که درست در همان لحظه تماس نافرجامی با اداره ی پلیس گرفته شده اما به محض صدای بوق اول، قطع شده است-.
سپس پیرمرد تلفن را رها می کند، روی مبل تک نفره ی بزرگی که رو به روی پنجره ی مشرف به بلوار قرار دارد می نشیند- در حالی که چربی های شکمش به دسته ی مبل چسبیده اند-. بعد شروع می کند به گریه کردن. و دوربین ها اشک هایی را که به پهنای صورتش می ریزد،به دقت ضبط کرده اند. هق هق می کند و تکان تکان می خورد. سرانجام، وقتی کمی بر خودش مسلط می شود، به سختی از جا بر می خیزد و دوباره به طبقه ی پایین می رود. کلید را می چرخاند و در را باز می کند و کنار می رود تا مرد لاغر اندام وارد شود.
راجع به لاغری او طبق تصویری که خودم شخصا دیده ام اغراق نمی کنند. شاید از لحاظ قد، او به یک انسان معمولی شباهت داشته و محاسن به اضافه ی موهای جوگندمی، میانسال بودنش را-که طعنه به پیری می زند- بیان کند اما لاغری اش به نوزادی تازه متولد شده می ماند.آن قدر لاغر است که فکر می کنی اگر دست به اندامش بزنی مثل شیشه خرد می شود و فرو می ریزد. پس شما هم تصور کنید که او چه قدر لاغر است و استخوان هایش حتی از روی لباسی که پوشیده - که چندان هم نازک نیست- هویدا و معلوم اند.
در ادامه مرد لاغر و پیرمرد چاق روی دو صندلی رو به روی هم می نشینند. صندلی مرد لاغر از آن دست صندلی های چوبی ست که تاب می خورند-اما شق و رقی مرد به راحتی صندلی می چربد و صدای جیر جیر خفیفی شنیده می شود-. آن ها کمی به هم نگاه می کنند. پیرمرد چاق سعی می کند لرزش اندامش را- به خصوص انگشت سبابه ی دست چپش را- پنهان کند؛ همین طور بغضی را که بر گلویش نشسته و حالت معصومانه ی کودکی را به چهره اش داده.- در همین حال صدای مرد لاغر -که بیش تر شبیه صدای جاروی بلند سپوری ست که شب ها روی پیاده رو ها می کشد- بلند می شود.
" می شه یه کم غذا به من بدی؟"
صدای مرد، خشک تر از استخوان بندی لاغرش شنیده می شود. پیرمرد چاق که سفیدی رنگ صورت و نوع راه رفتنش یش تر به جن زدگان می ماند- صدای بسیار غیر معمولش بلند می شود و به آشپزخانه می رود، کمی بعد با یک سینی برمی گردد و لیوانی شیر و تکه ای کیک جلوی مرد می گذارد. مرد لاغر با وسواس تکه ی کوچکی از کیک را با کاردی که توی سینی ست می برد، در دهان می گذارد و با نزاکت می جود. بعد، لیوان شیر را برمی دارد و جرعه ا ی سرمی کشد-جوری که فقط لبی تر کرده باشد-. پیرمردچاق، در این هنگام که کمی بر خود مسلط شده،سعی می کند لرزش انگشت سبابه ی دست چپش را از او پنهان کند.
وقتی که مرد میانسال با موهای جو گندمی و اندام لاغر تناول غذایش را به پایان می رساند، یک دستمال کاغذی از جعبه ی چوبی تراش داده شده ی روی میز برمی دارد مرتب تا می زند و روی لب می کشد. بعد آرام و با لبخند کوچکی که کنج لبش نشسته ،از پیرمرد تشکر کرده و از خانه بیرون می رود. پیرمرد چاق با شنیدن صدای بسته شدن در نفس عمیقی می کشد و قطره اشکی که تا آن موقع گوشه ی چشمش زندانی بود می سرد و روی گونه اش می افتد. بعد، همان طور که روی صندلی لم داده ، دست دراز می کند و کنترل تلویزیون را برمی دارد و به اخبار هواشناسی گوش می دهد- نمی گویم نگاه می کند، چون چشم هایش به جای دیگری نزدیکی پنجره خیره مانده بود- بعد از این متوجه می شود که خودش را خیس کرده است. نگاهی طولانی به شلوارش می اندازد- انگار که شلوارش یک جور آدم باشد- و دست آخر سر تکان می دهد.
از این به بعد ماجرا، از مرد لاغر اطلاعی در دست نیست. هیچ کس او را دوباره ندیده است. انگار که آب شده و توی زمین فرو رفته است. تمام مستندات حاکی از این است که مرد لاغر اندام هیچ نقش مستقیم و پر رنگی در مرگ مشکوک پیرمرد چاق ایفا نکرده است. البته نگرانی شهروندان قابل اعتناست اما اپیدمی به معنای همه گیری یک بیماری ست که تا کنون مورد مشابهی از این ماجرا به پلیس گزارش نشده است. هر چند که شهروندان یا مسافران مواردی از قبیل چشم خانه ی بسیار سرخ در زمینه ی چشم های سبز تیله ای دیده اند- اما لاغری در میان نبوده است-.
مثلا در یکی از گزارشات آمده که پشت چراغ قرمز همین بلوار که تمام زیبایی شهر کوچک ماست، پسر بچه ی آدامس فروشی مشاهده شده که چشم خانه ی بسیار سرخی داشته است- آن قدر که بعضی ها نمی توانستند با چشم غیر مسلح به او نگاه کنند-. یا این که گربه ی سیاهی را دیده اند که وقتی در شب راه می رفته، قرمزی چشم هایش مثل شعله ی آتش که در تنور زبانه می کشد تاریک و روشن می شده است. اما آن اندازه از لاغری در هیچ جایی مشاهده نشده است . ولی افرادی با شباهت هایی نزدیک به فرد مورد نظر و تحت تعقیب پلیس- یعنی همان مرد بسیار لاغر- دیده و یا حتی دستگیر شده اند که با قید ضمانت یا رفع اتهام، فعلا تحت نظر یا آزاد هستند.
به هر حال همیشه باید به مستندات مراجعه کرد و نمی توان با مشاهده ی تنها یک مورد، همه گیری را به یک بیماری نسبت داد. شاید بیماری صاحب رستوران هیچ ربطی به آن مرد بسیار لاغر نداشته و دلایل مبنی بر این نتیجه بسیار زیاد است. رفتار مرد لاغر در خانه ی پیرمرد چاق، او را یک جنتلمن واقعی نشان می دهد. این ها همه شاید شایعات و توهمات اذهان مریضی ست که حسادت شان نسبت به پیشرفت سریع شهر ما گل داده و می خواهند با این تهمت های ناروا شهر ما و رستوران کشتی را ورشکست کنند.
این ها را می گویم که اگر قصد عزیمت به شهر کوچک و زیبای ما و تناول غذا در رستوران کشتی یا شنیدن صدای گوش نواز پیانیست چیره دست رستوران را دارید، هنگامی که در بلواری به این زیبایی قدم می زنید، اصلا به شایعات توجه نکنید. این ها آدم های سودجویی هستند که می خواهند شهر نو پای ما را زمین بزنند. البته برای رعایت جانب احتیاط می توانید وقتی که در شهر قدم می زنید، عینک دودی به چشم داشته باشید. این کار شما را از گزند چشم خانه ی سرخ و نور آفتاب در امان می دارد.

ارادتمند / رئیس موقت رستوران کشتی
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام. داستان شما را خواندم. از خواندنش سرگرم شدم. فراموش کردم که این داستان را به منظور به نقد کردن می‌خوانم. انگار که از سر تفریح داستان می‌خواندم، کلمات داستان شما را دادم و در داستان پیش رفتم. دوست داشتم از داستان شما سر در بیاورم. به انتهای داستان برسم و ببینیم و ماجرا از چه قرار است؟ در روزگاری که بیشتر داستان‌ها ماجرای درست و درمانی ندارند داستان شما داستان ماجرا محوری بود با ماجرایی جذاب و پرکشش. خواستم به همین بهانه به شما تبریک بگویم. شما با این داستان اولین وظیفه خودتان را به عنوان داستان‌نویس به درستی انجام داده‌اید؛ وظیفه داستان‌گویی و این یعنی ماجرای داستان شما تا مدتی در یاد من می‌ماند و می‌توانم آن‌را به راحتی برای دیگران تعریف کنم. برای دوست دیگری نوشته بودم که اولین سنگ محک سلامت داستان این است که بشود به راحتی آن‌را برای دیگران تعریف کرد. داستان شما را می‌شود برای دیگران تعریف کرد که این نشان سلامتی داستان شماست. علاوه بر این حدس می‌زنم که تمام کسانی که شنوای خلاصه داستان شما از زبان من هستند هم درست مثل من مشتاق به شنیدن ادامه ماجرا هستند تا مطلع شوند که سرانجام ماجرا چیست و این‌هم برگ برنده دیگری برای داستان شماست. این شکل از داستان یعنی ماجرای مواجهه با شیطان یا یک شبه شیطان بارها و بارها درقالب داستان کوتاه در تاریخ ادبیات داستانی نوشته شده است که شاید یکی از بهترین نمونه‌های آن داستان «مردی با کت و شلوار سیاه» نوشته «استیفن کینگ» است که خانم «مژده دقیقی» در مجموعه داستان «این‌جا همه آدم‌ها اینجوری‌اند» آن‌را به خوبی ترجمه کرده است. توصیه‌ام این است که قبل از بازنویسی این داستان پیش از هرکاری این مجموعه را تهیه کنید و این داستان را یک یا که دو مرتبه با وسواس زیادی بخوانید. به نظرم خواندن آن داستان و شناخت دقیق مختصات آن کمک زیادی در بازنویسی این داستان به شما خواهد و توجه شما را به نکاتی جلب خواهد کرد که پیش از این به وقت نوشتن این داستان مورد توجه شما نبوده‌اند.
اما نکاتی هست که توجه به آن‌ها باعث می‌شود که عیار داستان شما در نظر مخاطب بالا برود و مخاطب به وقت خواندن داستان شما موفق شود لذت بیشتری از این خوانش ببرد. قبل از هرچیز قصد دارم خیلی کوتاه در مورد راوی با شما حرف بزنم. چرا راوی شما داستانش را مخاطب شنو روایت می‌کند؟ در لایه‌های زیرین داستان شما درونمایه‌ای از وحشت وجود دارد. همین وحشت مواجهه با مرد لاغر اندام با چشم‌های سرخ‌فام که انگار آینه‌ای از ابلیس است. خب طبیعتا برای این‌که مخاطب بتواند این لایه را عمیق‌تر درک کند و بیشتر موفق به ارتباط برقرار کردن با بشود نیاز است که شما واسطه‌ها را در داستانتان حذف کنید. بیشتر داستان‌های وحشت دنیا اول شخص روایت می‌شوند. این روایت اول دقیقا به دلیل حذف همین واسطه‌هاست. شما در قدم اول راوی سوم شخص جزئی نگری را انتخاب کرده‌اید که شبیه به راوی اول شخص عمل می‌کند یعنی بهتر است بگویم شما از آن کارکرد اول شخص گرفته‌اید. چون خودش را داستان دخالت می‌دهد. این دخالت راوی در داستان این انتظار را در من مخاطب زنده می‌کند که جایی از قصه منتظر راوی داستان شما در دل باشم. اتفاقی که در داستان شما نمی‌افتد. جایی مطرح می‌کند که دلیل استعفایش از روزنامه شهر همین ماجرایی است که تعریف می‌کند اما این ماجرا تا انتهای داستان رها می‌شود و ما هیچ‌وقت نمی‌فهمیم چه ارتباطی میان این ماجرا و ماجرای استعفای راوی از کارش وجود دارد. حتی گاهی راوی از نظرگاهش تخطی می‌کند هرچند که نلاش کرده‌ای به کمک دوربین مداربسته کمی این عیب و ایراد را در داستانت برطرف کنی اما گاهی راوی کاملا شبیه به یک راوی دانای کل عمل می‌کند. من پیش خودم این‌جور توجبیه کردم که راوی تو خوانش خودش از این ماجرا را برای ما مطرح می‌کند و این ماجرا یک ماجرای فیکشنال است و زاییده ذهن راوی اما همان ماجرای روزنامه و خوانش جعلی از ماجرا و ادعای راوی بر مستند بودن ماجرا و قراردادی که میان خودش و مخاطب همان ابتدای کار می‌بندد این امکان را به صورت کامل از روایت راوی حذف می‌کند. توصیه‌ام این است که در قدم اول از نظر فنی راوی انتخاب کن که کارت را مشکل کند. اگر راوی قرار است در داستان حضور داشته باشد یعنی داستان را طوری روایت کند که انگار خودش هم نقشی در آن دارد و اگر قرار است این داستان در لایه‌های زیرین خودش وحشت را به مخاطب القا کند پس چرا با زاویه دید اول شخص روایت نشود. آن‌وقت باید برای حضور راوی در داستان دلیلی دراماتیک بتراشی که همین چالش باعث می‌شود نتیجه بهتر شود و مخاطب با داستانت ارتباط بیشتری برقرار کند. و اما این ماجرای مخاطب‌شنو بودن داستانت. این روایت مخاطب‌شنو بیشتر از آن‌که داستانی باشد یک روایت ژورنالیستی است که البته با شغل راوی تو همخوانی دارد. اگر برای شخصیت سازی راوی انتخاب کرده‌ای روایتش مخاطب‌شنو باید بیشتر از این شکل روایت در داستانت بهره بگیری و استفاده‌ای از آن بکنی اما اصل ماجرا اینجاست که روایت مخاطب شنو مدام به مخاطب اعلام می‌کند که چیزی که می‌شنوی یک روایت دست دوم و در گاهی مواقع یک داستان است و این برای داستانی مانند داستان که به باورپذیر بودن احتیاج دارد امکان بدی است و مدام آن را از ریتم می‌اندازد. مثل این است که وسط یک فیلم سینمایی، بوم را در تصویر ببینی یا سایه دوربین را. زاویه دید محاطب شنو دقیقا همین بلا را سر داستانت می‌آورد پس در استفاده از آن کمی تجدید نظر کن. داستان را با همان انرژی پیش ببر که پاراگراف اول را پیش می‌بری. اگر داستان را در یک نشست می‌نویسی باید توصیه اکید بکنم که این کار را نکنی و در هر نشست یک یا دو پارگراف بنویسی و مدام همین یکی دو پاراگراف را سنباده بزنی. جنس در پاراگراف اول با جنس داستان متفاوت است و از عیار بالاتری برخوردار است. در پاراگراف اول توصیف‌ها و جزئیات از کیفیت بسیار بالاتری برخوردار هستند. در نهایت ماجرای طرح داستانت؛ شهر کوچکی با یک رستوران به شکل کشتی به عنوان اصلی‌ترین مولفه این شهر و ماجرای مرگ صاحب رستوران این شهر. به نظرم باید کمی بیشتر در مورد چرایی این ماجرا توضیح بدهی. این‌که چرا این رستوران تبدیل به اصلی‌ترین المان شهر شده است؟ و این‌که چرا باید مرگ صاحب این رستوران این چنین باشد و ملک الموت یا ابلیس این ‌قدر شخصی برای قبض روح کردن او اقدام کند. امیدوارم با در نظر گرفتن تمام مسائلی که از آن صحبت کردیم این داستان را دوباره بازنویسی کنی و به زودی نسخه بازنویسی شده‌ای از این داستان را بخوانم. فقط خواندن داستان استیفن کینگ را پیش از بازنویسی فراموش نکن..

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
سعید حسین پور » جمعه 31 فروردین 1397
سلام و سپاس.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.