شخصیت‌های داستان‌تان را بشناسید




عنوان داستان : آتش زیر خاکستر
نویسنده داستان : عارفه روئین


مرد پنجره را باز كرد و نگاهي به بيرون انداخت. چراغ ويلاي روبرو روشن بود، با تعجب پنجره را بست و به عقب برگشت، رو به همسرش كه در آشپزخانه مشغول شستن ظرف بود كرد و گفت:
- چراغ ويلاي آقاي رستمي روشنه!
بعد كتش را از گل ميخ ديوار برداشت و در حالي كه آن را به تن مي كرد گفت:
- برم ببينم چه خبره؟
در را باز كرد، باد سردي به درون خانه خزيد. زن شير آب را بست و دستش را با پيش بندش خشك كرد:
- زود برگرد، شام آماده ست.
مرد در را بست:
- زود ميام.
آسمان دلش گرفته بود و خيال باريدن داشت. مرد پشت در رسيد ابتدا گوش هايش را تيز كرد صدايي نشنيد به آهستگي دستش بالا آمد و روي در مشت شد، دو بار پشت سر هم مشتش را بر در كوبيد. صداي پايي از پشت در به گوشش رسيد، زني پرسيد:
- كيه؟
مرد دستي به موهايش كشيد و خودش را مرتب كرد:
- منم...همسايه روبرويي تون.
در باز شد و مرد خيره به روبرو شد:
- س...لام.
زن چشمان خمارش را خمارتر كرد، لب هايش به خنده باز شد و دندان هاي سفيدش را به مرد نشان داد:
- سلام.
مرد چشمان گرد شده اش را از سر، تا پاي زن حركت داد:
- خانم رستمي؛ خودتون هستید؟ کِی اومدید؟
خانم رستمي از جلوي در كنار رفت:
- صبح رسيدم. چايي آماده است، بفرماييد تو، ببخشيد يه خورده ريخت و پاشه، هنوز فرصت نكردم جمع و جور كنم.
خانم رستمي به طرف آشپزخانه رفت و مرد با طمأنينه پايش را داخل ويلا گذاشت و با چشمانش همه جاي ويلا را از نظر گذراند:
- مثل همون موقع هاست كه خدا بیامرز پدرتون زنده بود.
زن كه سيني چاي دستش بود با لرزش خفيفي كه در دستانش ايجاد شده بود سيني را روي ميز وسط هال گذاشت و در حالي كه سعي مي كرد عادي باشد موهاي مشكي پركلاغي اش را به زير شال قرمز رنگش كشيد:
- سرد نشه، بفرماييد...
مرد فنجان چاي را برداشت كمي از آن را نوشيد و زير چشمي خانم رستمي را نگاه كرد:
- ماشاالله براي خودتون خانمي شديد! راستش...وقتي پدرتون فوت كرد، شايعاتي پخش شد كه پدر من در مرگش مقصر بوده، در صورتي كه اين طور نبود.
خانم رستمي سرش را جلو آورد:
- مي دونم، نياز به توضيح نيست.
مرد دستي به پشت گوشش كشيد:
- تا كي هستيد؟
خانم رستمي روي مبل چرمي جا به جا شد:
- چند روزي بيشتر نيستم، اوضاع زمين و ويلا را كه سرو سامان بدهم برمي گردم.
مرد فنجان را درون سيني گذاشت و بلند شد:
- اگر اجازه بدهيد فردا شام در خدمت تون باشم.
خانم رستمي بلند شد و لبخند كمرنگي به مرد زد. مرد خداحافظي كرد و از ويلا بيرون آمد. باران نم نم شروع شده بود، مرد كت اش را روي سر كشيد و تا خانه اش دويد.
زن ميز را چيده بود، مرد صندلي را عقب كشيد و نشست. زن ظرف سوپ را جلوي مرد گذاشت:
- دير كردي!
چشمان ميشي مرد برق مي زد. زن ملاقه اي سوپ درون پياله كوچكي ريخت، مرد كاسه را برداشت و سوپ اش را هورت کشید، زبانش را لاي دندان هايش چرخاند و با پشت دستش دهانش را پاک کرد. بعد نگاهی به زنش انداخت و گفت:
- میدونی باید این زندگی نکبتی تموم بشه. پدرم می گفت که اون مرد یک گنج تو زمینش داره. می گفت من نکشتمش. من اینو به اين دختره گفتم. گفتم خانواده من بی گناه بوده در مرگ پدرش. تو می تونی دندون رو جگر بذاری که دل دختره رو من به دست بیارم؟

زن درحالی که به دو بچه خوابیده شان در تخت نگاه می کرد اهسته گفت:
ما احتیاجی به گنج نداریم که خوشبخت بشیم. تو هم احتیاجی به یک دختر لاغر نداری. زندگی ما به حد کافی شلوغه، شلوغ ترش نكن.
مرد دستهایش را بالا برد و بشکنی زد:
- هی من فقط بخاطر تو و بچه ها حاضر شدم فردا شب با اون شام بخورم.
قسم میخورم که فقط بخاطر تو و بچه هاست.
زن ابروهايش را در هم كرد و با نفسي عميق گفت:
-اون زن زیباییه.
مرد از روي صندلي بلند شد و به طرف زن رفت، دستش را دور كمر زن حلقه كرد و با لحنی حق به جانب و جدی گفت:
- اما نه به زیبایی تو. میدونی اون فقط یه مالکه، یه مالک .
زن دستان مرد را از دور كمرش باز كرد و به طرف بچه ها كه خوابيده بودند رفت. مرد ريشش را خاراند:
- بيخود نگران نشو. اون پول زیادی به ارث برده و نیازی به زمین های اینجا نداره، كاري مي كنم كه زمين رو به ما بده، اون وقت گنج رو در مياريم و از اينجا براي هميشه ميريم.
مرد چند شب بود که شام را با خانم رستمی می خورد و زن پشت پنجره می ایستاد مرد وقتی از راه می رسید کت خود را در می آورد و روی صندلی می انداخت و روی تخت دراز می کشید.
ده روزي مي شد كه خانم رستمي آمده بود و هر شب با مرد بيرون شام خورده بودند و زن هر شب پشت پنجره به انتظار نشسته بود كه همسرش بيايد.اما امشب خبري نبود. نگاهي به آسمان انداخت از ابر و باران و ديوانگي هاي چند روزه آسمان خبري نبود. انگار شهرك ساحلي را توي قير انداخته بودند. هيچ صدايي نمي آمد، چشمانش را در دل تاريكي به طرف ويلاي خانم رستمي دوخت، نور كم رنگي از پنجره به بيرون متصاعد مي شد، دلش براي لحظه اي آشوب شد. پالتو اش را پوشيد و شال بته جقه اي اش را به سر كرد و از خانه بيرون آمد. صداي خش خش علف ها زير پايش سكوت را مي شكست. به پشت در رسيد، گوشش را روي در چسباند. قلبش تند مي زد، صداي همسرش را شنيد، به طرف پنجره آمد دستش را روي شيشه گذاشت و چشمانش را نزديك كرد. همسرش را با دختر آقاي رستمي در حال صحبت ديد. از پنجره دور شد و به طرف در آمد،خودش را رها كرد و گوش سپرد به گفتگوي آن دو. قلبش مثل گنجشكي كه اسير شده باشد تند مي زد. مرد به دختر التماس مي كرد:
- بمون، ما مي تونيم با هم ازدواج كنيم.
بغض از گلوي زن پايين رفت تا قلبش و آن جا ماند تا آماس كند. دستش را روي قلبش گذاشت و به آسمان نگاه كرد. ابرها به آرامي به نزديكي زمين مي آمدند و بوته ها گويي روي زمين مي خزيدند. بر خودش لرزيد و اشك به آرامي از گوشه چشمش فرو لغزيد و هوايي ابري تمامي سينه اش را پوشاند. شالش را محكم تر دور خودش پيچيد. ضربه اي به در زد و قبل از اين كه منتظر بماند دستگيره را چرخاند. در با جر جر باز شد. آن دو به طرف در برگشتند. اشك بي اراده از چشمانش فرو ريخت، به همسرش و خانم رستمي نگاه كرد. نمي دانست چه بگويد. ذهنش مثل كاغذي سفيد و بي خط ميان كلمات مي چرخيد، حرف ها توي گلويش ِگِره شده بودند و زن نمي توانست حرف بزند. مرد به طرف زن آمد:
- برات توضيح ميدم!
سعي كرد دست زن را بگيرد، اما زن خودش را كنار كشيد. صورت خيسش را روي كتفش كشيد. كاسه چشم هايش سرخ شده بود. مثل خورشيدي كه مي خواست غروب كند.
لحظاتي در سكوت يخ زده اي گذشت. خانم رستمي به طرف زن آمد:
- من...من...من...
صدايش مثل تار شكسته اي بود كه هي مي نواختندش، يا مثل طبلي تركيده كه وقتي بر آن بكوبند صداي پارگي دهد.
زن دست هاي ناتوانش را ستون پاهاي بي رمقش كرد:
- دنيا بي رحمه!
و رو به مرد كرد:
- گفتم، نكن، ما به زمين نيازي نداريم!
بعد صدايش جايي در ته حلقش گم شد. لال شد. مرد زير بازوي زن را گرفت. زن بلند شد و دست مرد را از دور بازويش پس زد و رو به خانم رستمی کرد:
- زندگي من مثل يه ساختمون كلنگي مي مونه كه هر آن ممكنه بريزه!
خانم رستمي دست راستش را كه نامه اي در آن بود بالا آورد و به زن نشان داد:
- پدرم همه چي رو اينجا توضيح داده!
من فكر مي كردم پدرم به دست...
با دستش اشاره به مرد مي كند و ادامه مي دهد، به دست شماها كشته شده... مي خواستم...مكث مي كند و سرش را پايين مي اندازد...زندگي تون رو از هم بپاشم! و شما هم كه زمين رو مي خواستيد...همه چي مهيا بود...اما نامه رو كه پيدا كردم، فهميدم كه پدرم...آه خداي من...پدرم خودش را از تنهايي كشته بود.
زن خیره به خانم رستمی نگاه می کند:
- نامه... پس این همه سال کجا بود؟
خانم رستمی لب پائینی اش را زیر دندان می گیرد:
- درست جلوی چشمم بود؛ زیر گلدون روی اُپن. اما من هیچ وقت اون گلدون رو جا به جا نکرده بودم؛ تا امروز وقتی عصبانی شدم و خواستم آن را به طرف...
گردنش به طرف مرد می چرخد؛ پرت کنم؛ چشمم به نامه افتاد.
خانم رستمي چمدانش را بر می دارد و به طرف در می رود، لحظه اي مكث می كند:
- گذشته مثل يه آينه ي قدي هميشه پيش روم بود. نه مي تونستم بشكنمش، نه تاب گذشتن از اونو داشتم. انتقام خيلي بده...خيلي. نگاهش روي مرد می چرخد:
- با ديدن شما مثل آتشي بودم كه خاموش نشده، گالني نفت رويم خالي كرده باشند. خوشحالم كه اين نامه را پيدا کردم.
باران ريز و شلاقي به شيشه مي كوبيد كه هر سه از ويلا بيرون آمدند.انگار حسرت بود كه مي باريد و توي زمين فرو مي رفت.
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم عارفه روئین، سلام. داستان «آتش زیر خاکستر» شروع خیلی خوبی دارد. در همان یکی دو جمله‌ی اول با روشن بودن چراغ ویلای روبرو و تعجب مرد، گره را می‌زنید و تعلیق را ایجاد می‌کنید. داستان تا آن‌جا که مرد می‌رود ویلای رستمی و گفتگوی کوتاهی با دختر رستمی دارد، خوب پیش می‌رود. اما وقتی برمی‌گردد خانه و با زنش راجع به دختر رستمی و گنج صحبت می‌کند، دچار مشکل می‌شود. مطرح کردن رابطه با دختر رستمی و به دست آوردن دلش خیلی بی مقدمه و ناگهانی است و این به داستان ضربه می‌زند. باید برای ایجاد ارتباط و نزدیکی مرد با دختر رستمی، همسر مرد را آماده کرده باشی که با آماده بودن او، خواننده هم با این مسئله کنار بیاید. با راوی دانای کل دستتان باز است که از دل همه‌ی شخصیت‌های داستان خواننده را مطلع کنی. چرا وقتی مرد در خانه‌ی رستمی است، از موقعیت استفاده نمی‌کنید. مرد وقتی آن‌جاست می‌تواند فکر کند: «اگر زنم قبول کند که من به دختر رستمی نزدیک شوم، به گنج می‌رسیم و زندگی‌مان از این رو به آن رو می‌شود.» و این ذهن خواننده را آماده می‌کند. بعد که برمی‌گردد خانه و موضوع را برای بار چندم مطرح می‌کند و می‌گوید حالا که دختر رستمی آمده چندوقتی در ویلا بماند، باید از این موقعیت استفاده کنیم و بارمان را ببندیم و با زبان چرب، زنش را نرم کند. این که یکباره چنین موضوعی را مطرح کند و زن قبول کند، باورپذیر نیست. مگر این‌که این زن هم افکار پلید داشته باشد و بخواهد به پول بزرگی برسد در حالی که چنین نیست. شما زنی را ساخته‌اید که زندگی‌اش را دوست دارد و قانع است. پس به نزدیک شدن شوهرش با دختر رستمی رضا نمی‌دهد. مرد باید او را وسوسه کند یا با تندی با او برخورد کند که زن برای خوشحالی مرد و رسیدنش به پول با او و نقشه‌اش موافقت کند.
خانم روئین جایی از داستان می‌گویید دختر بعد از چند سال به ویلا آمده. حتی مرد هم از دیدنش تعجب می‌کند و می‌گوید: «برای خودتان خانمی شده‌اید.» این با پیرنگ داستان شما جور در نمی‌آید. باید پیش از نوشتن داستان، طرح اولیه را کامل در ذهن‌تان بپرورید و همه ریزه کاری‌ها و جزئیات را در نظر بگیرید. این مشکل باید برطرف شود. مثلا بگویید از وقتی که آقای رستمی مرده، دخترش هر چند وقت یک‌بار به ویلا می آید و برای مدتی می‌ماند. به مرد هم توجه خاصی دارد که مرد فکر می‌کند می‌تواند از این توجه استفاده کند و به او نزدیک شود و این بار که دختر تصمیم دارد مدت طولانی‌تری بماند، مرد وسوسه شده که نقشه‌اش را عملی کند. من فقط برایتان مثال زدم. این داستان شماست و خودتان باید راهی برای برطرف کردن این ضد و نقیض گویی پیدا کنید.
دیالوگ در داستان کوتاه، آن‌هم داستانی با این حجم کم باید اطلاعات داستانی داشته باشد. پیش‌برنده باشد. شخصیت‌ها را بسازد. در داستان شما باید احساس خواننده را هم تحریک کند. در مورد دیالوگ‌های مرد با زنش کمی تامل کنید. موقعیت را در ذهن‌تان بسازید و ببینید در چنین شرایطی زن و مرد چه جملاتی بین‌شان رد و بدل می شود؟ چه واکنش‌هایی نشان می‌دهند؟ مرد داستان شما فریب کار است. روباه صفت است. باید این در دیالوگ‌ها ساخته شود. باید زبان چربی داشته باشد که زنش را به رابطه با دختری زیبا و پولدار و جوان راضی کند. جواب‌های زن باید تاثیرگذار باشند. وقتی مردی به زنش می‌گوید می‌خواهد به دختر پول‌دار و جوانی نزدیک شود، زن در جواب می‌گوید لاغر است؟ فضای این داستان می‌طلبد که پر تنش باشد. این را در داستان‌تان نشان بدهید. وقتی زن درِ خانه‌ی رستمی را می‌زند تا به آن‌ها می‌فهماند از همه‌چیز خبر دارد باید اولین جمله‌ای که به ذهنش می‌آید این باشد که دنیا بی رحمه؟ آن‌جا لحظه‌ی اوج داستان شماست و شما با این جمله‌ی پیشِ پاافتاده این اوج را ویران می‌کنید. داستان موضوع خوبی دارد ولی در پرداخت ضعیف عمل کرده‌اید. این داستان جای بازنویسی دارد که به داستان خوب و قابل قبولی تبدیل شود.
پایان هم مثل میانه‌ی داستانتان مشکل دارد. دختر رستمی می گوید بعد از سال‌ها آمده ویلا و برای انتقام از مرد آمده. چرا بعد از این همه سال به فکر انتقام افتاده؟ قضیه گنجی را که مطرح می‌کنید چه می‌شود؟ در مورد جملات آخر هم تجدید نظر کنید. حیف است این داستان با جمله‌ی: «انگار حسرت بود که می‌بارید» تمام شود.
عارفه خانم، شما داستان نویس خوبی هستید. فقط علت و معلول اتفاقات داستانی را قبل از نوشتن مشخص کنید. شخصیت‌ها را قبل از نوشتن بشناسید، به آن‌ها نزدیک شوید، بدانید با توجه به خصوصیاتی که شما برایشان در نظر گرفته اید در مواجهه با مسائل چه واکنشی نشان می دهند. داستان را بعد از نوشتن چندین‌بار بازنویسی کنید.
منتظر داستان‌های بیشتری از شما هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
عارفه روئین » 12 روز پیش
سلام خانم جودت عزیز؛ از نقد بسیار خوب تان ممنونم. به نکات خیلی خوبی اشاره کردید. یکی از معایب من این است که متاسفانه داستانی که می نویسم را بازنویسی نمی کنم؛ اما نقد شما تلنگری بود تا این کار را حتما انجام دهم. برایتان آرزوی موفقیت دارم. باز هم سپاس از راهنمایی های خوب تان.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.