جملات تاثیرگذاری که در جای خودشان خرج نشده‌اند




عنوان داستان : ترکه آلبالو
نویسنده داستان : امیرمحمد روحانی

هنوز هم وقتی نگایش می کنم بدنم از درد تیرمی کشد. زخم های آن ترکه آلبالو روی کف دستانم. عجب دردی داشت...
نیمه های آبان بود. یکی از آن زنگ های دلهره آور مدرسه. آخرین کلاس روز پنجشنبه را در رویای چشیدن خوشمزگی جمعه سپری می کردیم. چند دانش آموز به روال همیشه برای تنبیه شدن، وسط کلاس به صف شده ایستاده بودند. آن روزها معلم ها نمی خندیدند و کوچکترین خطایی برایشان گناهی نابخشودنی بود. ترکه معلم با غرور اوج میگرفت و خشمگین و بی رحم روی کف دسته بچه ها فرود می آمد. نه دردی که در صورت هایمان نقش می بست، نه التماس مظلومانه زبانمان، نه سرخی دستانمان و نه زلالی اشک هایمان نمی توانست از شدت ضربه ها کم کند.
همگی از ترس چشم به زمین دوخته بودیم که ناگهان درمیان امتداد ضربه ها صدای شکستن چیزی آمد. فریاد صدای نا آشنا باعث شد تا سرهایمان را بالا بگیریم. برای بالا آوردن سرها همیشه یک فریاد لازم است. ترکه چوبین معلم تکه تکه شد، تکه ها چرخی در هوا زدند و روی زمین افتادند. گویی پوستمان حسابی کلفت شده بود و بالاخره جان ترکه را گرفت.
ما ماندیم و یک معلم خشمگین با دست های خالی و سوالی که شاید همگی جوابش را می دانستیم. حالا قرار است چگونه تنبیه شویم؟
قبلا هم این اتفاق برایمان افتاده بود. می دانستیم نابودی ابزار تنبیه پایان تنبیه نیست و چیزی سختتر و دردناکتر در انتظارامان را می کشد.
آن روز معلم پس از آنکه حسابمان را با کف دست هایش تسویه کرد روی صندلی اش نشست و دستور داد تا یکی از دانش آموزان کلاس، شنبه ترکه ای جدید با خود به مدرسه بیاورد. همه ما این بازی کثیف را از بر بودیم. هرکس ترکه را بیاورد اولین نفر خودش با آن ترکه تنبیه خواهد شد؛ وای اگرترکه بشکند یا تنبیه شدن با آن درد نداشته باشد، آن وقت معلم میدانست وآن دانش آموز نگونبخت. همین بود که حتی برای شیرین کردن خودمان پیش معلم هم کسی جرات نداشت تا داوطلب شود.
بالاخره در میان سکوت دلهره آور کلاس انگشت اشاره ای سر برآورد و چون نهالی از ریشه بیرون زده قد کشید.
ـ اجازه؟ ما شنبه براتون یه ترکه جدید میاریم.
این من بودم که حاضر به انجام آن کار شدم. این انتخاب من بود و شاید من هنوز کوچکتر از آن بودم تا بفهمم که انتخاب ها تاوانی به همراه دارند.
اما چرا من؟!
آن روزها دانش آموزی توی کلاسمان بود که همه علی چاقه صدایش می زدیم. تا دلت بخواهد درشت و بد قواره. ته کلاس مینشست و پای ثابت کتک های معلم بود. برعکس من او هیچی از درس حالیش نمی شد و به قول معلممان کودن کلاس بود. علی چاقه بعد از زنگ آخر دق دلی کتک های معلم را سر بقیه دانش آموزها خالی می کرد و از قضا من هم بهترین مشتری مشت های او. به هر بهانه که می شد جلوی راهم را میگرفت و دعوای مفصلی با من میکرد. با خودم گفتم با آوردن یک ترکه سفت و سخت، حسابی حالش را جا می آورم. یکبار تنبیه را به جان خریدم تا علی چاقه هربار با ترکه ای که من برای معلم می برم تنبیه شود. آن شب با رویای انتقام به خواب رفتم.
صبح جمعه به محض بیدار شدن از خانه بیرون زدم و راهی باغِ کوچکمان شدم. باغی که در آن پر بود از انواع و اقسام درخت های میوه. خوب درختان را بر انداز می کردم. درخت گردویمان سال گذشته خشکیده بود. شاخه هایش پوسیده و از داخل پوک بودند. درخت گیلاس شاخه صاف و مناسبی نداشت. شاخه ای از درخت زردآلو را امتحان کردم. بیش از حد سفت بود. دستان خودم هم دراولین تنبیه جان سالم به در نمی بردند؛ بیخیالش شدم. به درخت آلبالو رسیدم. با هزار شاخه نازک و در هم تنیده به نقاشی های دوران طفولیتم می مانست. همیشه از آن درخت بدم می آمد چرا که مجبور بودم هرسال به تنهایی تمام آلبالوهایش را بچینم. هزار شاخه پربار و دستان کوچک من. نگایش کردم. با آن برگ های زرد و طلایی و نارنجی در آن وقت سال، عجب می درخشید. شاخه های صاف و منعطفش همان بودند که میخواستم. زود دست به کار شدم و شاخه ای مناسب را با اره جدا کردم.
ـ این هم انتقام من از درخت آلبالوی پیر. با یک تیر دو نشان زدم.
شاخه های کوچک تر را جدا و ترکه را حسابی صاف کردم. ترکه ام با صبر و حوصله زیاد آماده شد. وقتش بود که امتحانش را پس می داد. با دست راستم گرفتمش و ضربه ای بر کف دست چپم فرود آوردم.
ـ نه ! معلم به این نرمی ضربه نخواهد زد.
مصمم تر از قبل ترکه را بالا آوردم و ضربه زدم. درد از کف دستم شروع شد، در بدنم پیچید و در نهایت همراه با قطره اشکی از چشمم بیرون زد.
ـ باید قوی تر باشم. نمی خواهم فردا توی کلاس بچه ها اشک هایم را ببینند.
چشمانم را بستم، دست چپم را چون آیینه ای رو به روی خود گرفتم و با تمام قدرتم ترکه را روی آن کوبیدم. تکرار کردم. دوباره و دوباره. ترکه بالا می رفت و بی درنگ بر کف دستم سقوط می کرد. دندان هایم بر هم فشرده می شدند، درد و سوزش جولان می دادند و اشک می بارید. ترکه در هوا پنجه می کشید. آنقدر با ترکه خودم را تنبیه کردم تا خسته شدم.
چشم که باز کردم کف دست چپم پر از خون بود. اهداف گاهی خون می طلبند.
صبح شنبه ترکه را به معلم تحویل دادم. چند باری سرش را بالا و پایین کرد و با ترکه ضربه ای آرام بر دستش کوفت. نگاهم کرد. وقتش رسیده بود. جلویش ایستادم و دست راستم را بلند کردم. ترکه توی دستان معلم بالا رفت و با شتاب روی دستم آرام گرفت. عادت داشتیم برای تسکین دردمان به نوبت روی هر دو دستمان تنبیه شویم اما من خیال نداشتم زخم های دست چپم را تازه کنم. معلم دوباره ترکه را بلا آورد و با شدت بیشتری رو دستم ضربه زد. منتظر بود تا دست دیگرم را بالا بیاورم اما من تکانی نخوردم. این کارم معلم را جری تر کرد. ترکه آلبالو پیاپی بالا می رفت و بر کف دستم بوسه می زد. بالاخره پس از ضربه های فراوان معلم از نفس افتاد. چشمانم را گشودم و به دستورش سر جایم نشستم. ضربه های معلم را دستِ کم گرفته بودم. دست به قلم که بردم سوزشی عمیق از کف دستم گذر کرد و اشکم را در آورد. یاد گرفتم هرزمان که خون ریخته شود اشک به دنبال آن خواهد آمد.
داستان اما آنطور که می خواستم پیش نرفت. غروب آن روز مادرعلی چاقه به خانه یمان آمد. با مادرم که حرف میزد صدایشان را از پشت در اتاق می شنیدم. از مادرم میخواست تا من به پسرش در درس ها کمک کنم. مادرم با کمال میل قبول کرد؛ دستور از طرف مادر به من رسید و من با اکراه و به ناچار پذیرفتم. آن سال تا می توانستم به علی چاقه کمک کردم. راستش آنقدرها هم خنگ نبود. هیچوقت نفهمیدم که او از چه زمانی به بهترین دوستم تبدیل شد.معلممان به خیال آنکه ترکه آلبالو درد کافی ندارد تصمیم گرفت تا از یک تکه شلنگ برای تنبیهمان استفاده کند. ترکه آلبالو زودترازآنچه که فکرش را می کردم بازنشسته شد و تا آنجا که به خاطر دارم هیچکس جز من مزه دردش را نچشید.
و اکنون، بعد از گذشت سالها، هنوز هم درد آن ترکه آلبالو زیر پوستم جریان دارد. دردی که مسببش هیچکس جز من نبود. منی که در سرش اندیشه انتقام داشت.
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای امیرمحمد روحانی، سلام. داستان «ترکه‌ی آلبالو» شروع خوبی دارد. خواننده را مخاطب قرار داده‌اید و با یادآوری دردِ تنبیه شدن با ترکه‌ی آلبالو گره داستان را می‌زنید و تعلیقی که ایجاد می‌کنید خواننده را مشتاق می‌کند که روایت راوی اول شخص داستان شما و خاطره‌اش از ترکه‌ی آلبالو را بشنود. دو سوم داستان را با همین تعلیق پیش می‌روید و یک‌باره در یک سوم باقی مانده که خواننده منتظر است بداند قضیه انتقام راوی از علی چاقه و ترکه‌ی آلبالو چه شد، چرخش عجیبی در روایت اتفاق می‌افتد و راوی به خواهش مادرش به علی چاقه درس می دهد و با هم دوست می‌شوند و در آخر، داستان با جمله‌ای اخلاقی تمام می‌شود. منظور راوی از پیش کشیدن قضیه‌ی درد ترکه‌ی آلبالو که هنوز هم سوزش و دردش را بعد از این همه سال احساس می‌کند، مربوط به کدام بخش داستان بود؟ جایی که راوی خودش را تنبیه کرد یا جایی که توسط معلم تنبیه شد؟ هر کدام از این‌ها که باشد داستان قبل از پیش کشیدن قضیه علی و دوستی‌اش با راوی تمام می‌شود . اگر راوی در ادامه می‌گفت که معلم از ترکه‌ای که برده بودم، خوشش نیامد و من نفر اول و آخری بودم که با آن ترکه تنبیه شدم، برای خواننده قابل قبول‌تر بود. اتفاقا در این حالت جمله‌ی اخلاقی پایان داستان مفهوم عمیق‌تری پیدا می‌کرد و بیشتر به دل خواننده می‌نشست. این‌که راوی قصد داشت با آن ترکه‌ی آلبالو از علی انتقام بگیرد و خودش طوری تنبیه شد که هنوز از یادآوری خاطره‌ی آن تنبیه کف دستانش می‌سوزد ارتباط بهتر و محکم‌تری بین شروع و میانه و پایان داستان شما داشت اما با این پایانی که برای داستان رقم زدید سوالاتی برای خواننده پیش می‌آید که بی جواب می مانند و این از لذتی که خواننده می‌توانست از این ایده‌ی خوب داشته باشد، کم می‌کند. چرا قضیه‌ی ترکه‌ی آلبالو را آن‌طور بی دلیل رها کردید؟ چرا معلم با آن ترکه بچه‌ها را تنبیه نکرد و به جایش از شلنگ استفاده کرد؟راوی می‌گوید معلم فکر می‌کرد ترکه‌ی آلبالو به اندازه‌ی کافی دردآور نیست در حالی که در جایی دیگر می‌گوید وقتی تنبیه شد اشکش درآمد چون از دستش خون می‌آمد. چطور معلم خون و کبودیِ کف دست دانش‌آموز را دیده و باز فکر کرده ترکه‌ی آلبالو مناسب تنبیه نیست؟ و نکته مهم‌تر این که کسی که وسیله‌ی تنبیه در دستش است از روی شدت ضربه‌هایش می‌فهمد که وسیله‌ی دردآوری است یانه و این ربطی به مقاوم بودن و سکوت تنبیه شونده ندارد. شما ایده‌ی خوب داستان‌تان را در میانه خفه کرده‌اید و بخشی را به آن وصله کرده‌اید که به ادامه روایت ننشسته.
اوایل داستان راوی می‌گوید که چند دانش‌آموز به روال همیشه برای تنبیه شدن وسط کلاس به صف شده بودند. در ادامه اضافه می‌کند که من هم جزو آن‌ها بودم. باز در جایی دیگر اشاره می کند که کسی برای آوردن ترکه داوطلب می‌شود و بعدترش می‌گوید که داوطلب خودش بوده. شما راوی اول شخص انتخاب کرده‌اید و ما داستان را از دریچه‌ی چشم او می‌بینیم. چرا مدام این راوی از خودش فاصله می‌گیرد و داستان را از بیرون روایت می‌کند؟ اگر دوست داشتید راوی از شخصیت فاصله داشته باشد، از زاویه دید دیگری داستان را روایت می کردید.
در پایان هر پاراگراف جمله‌هایی دارید که بسیار هم دلنشین هستند. بی تعارف بگویم که این‌قدر خوبند که خواننده‌ای مثل من هوس می‌کند آن‌ها را در دفتر یادداشتش بنویسد و به یادگار نگه‌شان دارد. اما این جمله‌ها به روایت این راوی نمی‌نشینند. شعاری شده‌اند. ساده‌تر بگویم از سطح داستان شما بالاتر هستند. در داستان شما روایتی با زبانی ساده داریم و جمله‌هایی مثل: «اهداف گاهی خون می‌طلبد، نابودی ابزار تنبیه پایان تنبیه نیست، برای بالا آوردن سرها همیشه یک فریاد لازم است و ...» این جمله‌ها را برای داستانی خرج کنید که روایتی از مسائل مهم‌تری دارد. داستانی که ریشه‌ی عقیدتی یا فلسفی داشته باشد و شخصیت در جایگاهی باشد که این جمله‌ها به خودش و اتفاق مهمی که روایت می‌کند، بنشیند.
آقای روحانی عزیز، شخصیت راوی داستان شما پسر بچه‌ای است مثل همه‌ی پسر بچه‌ها با همان شیطنت‌های معمول و بدجنسی‌هایی که اقتضای سن و سال‌شان است اما آن بخش از داستان که پسر به باغ می‌رود و با ترکه ی آلبالو آن‌قدر خودش را تنبیه می‌کند که از کف دستش خون می‌آید، بخشی از حالات روحی و روانی این پسر را به نمایش می‌گذارید که به آن چه قبل‌تر از او معرفی کرده‌اید نمی‌خورد. این خودآزاری به راوی داستان شما نمی‌نشیند. خودتان بهتر می‌دانید که داستان کوتاه مجالی برای شخصیت‌پردازی به خواننده نمی‌دهد اما هر اشاره و نشانه‌ای می تواند ذهن خواننده را در ساختن شخصیت به درستی هدایت کند یا گمراهش کند و در این بخش و صحنه‌ای که پسر چنین خودآزارانه خودش را تنبیه می‌کند خواننده را گمراه کرده‌اید و من اطمینان دارم که قصدتان این نبوده. چون در ادامه مثل شروع داستان پسر سلامتی را می‌بینیم که به هم‌کلاسی اش کمک می‌کند و حتی تنبیه‌اش از سوی معلم را نتیجه‌ی سودای انتقامی می‌داند که در سر داشته.
آقای روحانی عزیز، داستان «ترکه‌ی آلبالو» داستان خوبی است. ایده‌ی خوبی دارد و در پرداخت آن تا قبل از بخش پایانی خوب عمل کرده‌اید. حتما بازنویسی‌اش کنید که اطمینان دارم به داستان بهتر و موفق‌تری تبدیل می‌شود. بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.