باید در شروع داستان خواننده را گیر بیندازید




عنوان داستان : شهرک عربها
نویسنده داستان : نسیم سهیلی

نامه افتاده بود پشت در. وقتی پستچی توی آن شهرک شلوغ گم شده بود، نامه را داده بود دست خاله طیبه که همیشه می نشست دم در خانه و از هر کس و ناکسی که رد می شد می پرسید: «شعیب را ندیدی؟» آن روز هم از مرد نامه رسان پرسیده بود که پسرش را ندیده ؟ او گفته بود نه و نامه را داده بود دستش تا برساند به مصیب .اما پیرزن کم حواس بود و آخر شب که یکی از همسایه ها راهی اش کرده بود توی رختخواب، نامه از زیر عبایش سر خورده و افتاده بود پشت در.
خلود توی بالکن خلوت ساختمان ایستاده بود و لباسهای شسته و رنگ و رو رفته را رو به آفتاب پهن می کرد. هر طبقه آن ساختمان بدقواره را که نگاه می کردی رخت های آویزان به در و دیوارش، مثل وصله پینه هایی رنگی روی یک پارچه کهنه توی ذوق می زد.
خلود طبق روال هرروز رفت سروقت آشپزی و موهایش را بالای سرش گوجه کرد. این طور که موهایش را بسته بود، سن و سالش کمتر دیده می شد و اگر دو رج موی سفید اطراف شقیقه ها نبود، حدود همان چهل و خرده ای به نظر می رسید. اکثر زن های همسن او چربی دور شکم داشتند یا از زانو دردی که به خاطر اضافه وزن بود، می نالیدند اما خلود از بس فرز بود، هیکل ترکه ای داشت و فقط شکمش به خاطر زایمان سزارین کمی از ریخت افتاده بود.
بوی ماهی کپور پیچیده بود توی خانه. هود، چربی غلیظ هوا را می بلعید و صدای خرخری بیرون می داد که با جلز و ولز ماهی های طلایی قاطی شده بود. خلود پنجره را نیمه باز کرد تا باد به هود کم جان و قدیمی آشپزخانه کمک کند. ماهی ها که قهوه ای شدند، برنج را آبکش کرد. سبزی خوردن را پاک کرد، ظرف ها را از توی کشو های کهنه و زنگ زده کابینت ها بیرون کشید، برای شوهرش چای تازه گذاشت و بعد از دو ساعت وول خوردن توی آن هلفدانی کوچک و دم کرده، نشست پای بساط خیاطی اش. باریکه ای از نور آفتاب راه باز کرده بود توی اتاق. چرخ کردن سر دست آستین ها را که تمام کرد، مصیب صدایش زد و گفت: سیگارش تمام شده. از زیر مشمای بالای یخچال یک اسکناس بیرون کشید و از پنجره داد زد:
-یحیی خاله، برو برا عاموت «بهمن» بگیر.
یحیی یک سرو گردن از بقیه بلندتر بود. بین بچه های شیطان و شلخته ای که ظهر تابستان نمی گذاشتند احدی خواب راحت داشته باشد، سر بیرون آورد و گفت:
- می گیرُم اَلانه.
- بیا لباس یوماتَم ببر کارش تِمومه.
یحیی رسید طبقه پنجم. نفس نفس می زد؛ گفت:
- ای رِ از دم خانه خاله طِیبه پیدا کردُم. نوشته مال عامو مصیبِ.
- کو بده مُو خاله.
نوشته روش را به زحمت خواند مُ ...صَ.. یِ..ب ....
- دستت درد نگیره پِسرُم. خو پَ سیگارا کو؟
یحیی سیگار را ازلای کش شلوار بیرون کشید و داد دستش.
خلود نگاهی به پاکت قرمز رنگ کرد و چشم غره ای به یحیی رفت.
- باز که کش رفتی!
یحیی خودش را به کوچه علی چپ زد.
- چی خاله، مُو؟ نِ به جان بوام...
- ردش کن بیاد والله که پر رویی !
- خاله گیر نِده دیگه. دودش کردُم ...
- خو چرا ای کاراتِ می کنی؟ بچه 13 ساله سیگار دود می کنه! اگه بوآت بفهمه چی بُگُمِش؟
مصیب لای در را بیشتر باز کرد و وسط بگو مگوی آن ها پاکت سیگار و نامه را از دست زنش گرفت و رفت پای بساطش.
خلود یک تکه ماهی سرخ شده داد دست یحیی و اشاره کرد به دشداشه اش:
- ای رِه دربیار درزشِ بگیرُم.
بوی ماهی کبابی از بوی تریاک و روغن سوخته، بیشتر توی ذوق می زد. همان بویی که لطیف را می کشاند خانه شان. می ایستاد کنار گاز و ناخنک می زد. می گفت: « یک کفگیر بکش خاله تا ای بِچه ات بزرگ نشده مُ حقشِ می خورم» خلود می خندید، یقه اش را درست می کرد و پیشانی اش را می بوسید. می گفت: ای رِه دربیار درزشِ بگیرُم.
مصیب کم کم حال آمده بود و درد کمر و پشتش را فراموش کرده بود. بلند شد و رفت توی دست شویی. به تصویر خودش توی آینه شکسته و زنگار گرفته خیره شد و دست کشید روی پوست ناهمگونش و صورتی که نیمه اش نبود. خودش را خوب ورانداز کرد و از دیدن زشتی قیافه اش چندشش شد. مشتی آب به صورتش زد و توی سینک دست شویی شاشید. اگر خلود او را وقتی داشت همه جا را به گند و نجاست می کشید می دید، حسابی کفری می شد.
خلود سرگرم خیاطی اش بود. پرسید: او نامه چی بود؟
مصیب نشست روی تخت وبی حوصله پشت پاکت را خواند. یک آن رگ کمرش گرفت. همان طور که چشم هایش با نوشته ها بالا و پایین می رفت، مردمک ها گشادتر می شد. دست گذاشت گودی پشتش و ولو شد روی تخت. زیر چشمی زنش را نگاه کرد که سرگرم روغن مالیدن به انگشت های ورم کرده اش بود. یک نخ بهمن دود کرد و چشم هایش را بست.
خلود غذا را گذاشت جلوی شوهرش، زیارت عاشورا خواندنش را شروع کرد و همان طور او را می پایید. احساس می کرد تن شوهرش یخ کرده.
- خُ چِته مرد ؟خفمون کِردی! ای همه سیگار دود می کنی چرا...؟
مصیب صدایش می لرزید، گفت: خودت نمی خوری؟
خلود سرش را از روی زیارت نامه بالا آورد. از بالای عینک مستطیلی چشم دوخت به شوهرش که مثل گنجشک به غذا نوک می زد و با آن بازی می کرد.
- میگُم از لطیف خِبری نشد؟
- پرسیدُم چرا غذا نمی خوری؟
- خو تو چرا نمی خوری طبع دلت نیس؟
مصیب چیزی نگفت و همان طور عین مرغ برنج ها را این طرف و آن طرف می پاشید.
تازه باریکه نور آفتاب کوتاه شده بود و خودش را از وسط هال کشیده بود بیرون، که چرت هر دوتایشان با صدای گریه بچه تخسی که ساختمان را روی سرش گذاشته بود، پاره شد. خلود گوشه جا نمازش خوابیده بود و مصیب روی مبل زهوار در رفته گوشه خانه.
انگار صدای گریه لطیف بود که می گفت: خاله،.. یوما ...،آتش زدند. مردم از در و دیوار می ریختند توی خیابان؛ شهر شام شده بود. پنج تا خمپاره زده بودند. یکی افتاده بود بین طویله گاومیش هایی که ماااا می کشیدند و در می رفتند. انگار زن دیده باشند، هراس داشتند و می دویدند سمت آب. اما آب را خون گرفته بود. پسرش توی بغل لطیف بود و نفس های آخرش را می کشید. لطیف دست گذاشت روی سرش گفت: خاله بِچه رفت. تخم چشم های سیاه بچه یادش آمد که کج شد سمت بالا و دیگر برنگشت. تنش کبود و سرد بود.
خلود توی خواب و بیداری نیم خیز شد و منگ دنبال ساعت گشت؛ پرسید: قرصاتِ خوردی؟
مصیب نشست و آب دهانش را از گوشه لبش پاک کرد. بعد تلویزیون را روشن کرد، به شکم ورآمده اش دست کشید، دور نافش را خاراند.
گفت: اینا چه مدل بِچِه اَن؟ سِر ظهر تختمِ سگارِ ول می کنن عین خر صدا میدن.
-اگه بِچه خودتَم بود همین سگُ خرِ می گفتی بهش؟!
خلود قرص را داد دست شوهرش و اشاره کرد به دشداشه:
- ای رِه دربیار درزشِ بگیرُم.
مصیب نگاهش به تلویزیون بود. با دست زنش را پس زد. انگار که دارد مگس سمجی را توی هوای شرجی می پراند. خلود رفت سمت آشپزخانه و خودش را مشغول کرد.
صدای ظرف ها نمی گذاشت اخبار خوزستان درست و حسابی به گوشش برسد بلند گفت:
- پَ چه می کنی؟ بیا این جا ببین باز چه خبره اهواز!
هر دو خیره شده بودند به تلویزیون قدیمی. انگار که صفحه اش خش داشته باشد. تصویر شهر آنقدر تار بود که چیزی درست دیده نمی شد.
- مُ که می گُم بِت اونجا نمیشه نفس کشید! همشون دارن میرن از اهواز
- خُ این جام همین وضعه . لااقل اونجا شهر خُمون بود، هواشم هوای خُمون بود. این جا چی؟...کی ایم این جا؟!
- ای حرفارِ نزن مرد. این جا کنار امام رضاییم. خُ پاتِ دراز کنی تو حرمشی. چشم بگردونی گنبدشِ می بینی. خداروشکر دور حرم کار هم زیاده ای فصل.
- یخ فروشی جا پالایشگاهِ می گیره بِرام؟
- رادیو می گفت ای هفته هوا خوبه ایشالا. می ریم نخلستونِ شادگان بِرا خرما پزون.
- غلط کرده هر کی گفته.
خلود لب گزید.
- پَ تو چرا ایقد نادونی! اینا هرچی می گن باور می کنی ها؟ صد نفر تا حالا مردن. قایقارِ جمع کردن از تو تالاب، خرما پزون سر خاک یومای مُ می خای بری با ای وضع؟!
خلود خواست چیزی بگوید اما جرئت نکرد. می دانست شوهرش از همان سر صبح دنبال بهانه بوده و حال خوشی ندارد.
- او وقت که باید می رفتیم نیومِدی. نِ اون جا بند شدی ننِ این جا. به کدوم سازت یَزله بُرُوم ها؟!
- بیا ای شربت لگاحِ بخور .
- مو هیچ نمی خورُم... چقدر نون تورِ بخورم؟ ...
- ای حرفا چیه می زنی!
- کار کردُم ها...! اینه زندگیم! ای از خانه ام، ای از قیافم، ...ای از... لا اله الا الله
خلود صلوات فرستاد و یک لیوان دهن گشاد شربت لگاح برای شوهرش ریخت.
- لِطیف می برتمون ازاینجا. قول داده.
مصیب لیوان را کوبید روی میز. نفسش با خس خس از سینه بیرون می آمد. با دستمال عرق دور گردن و صورت نصفه نیمه اش را خشک کرد و سرش را تکیه داد به دیوار.
بچه ها پشت حیاط خلوت باز دعوایشان شده بود و صدای جیغ و گریه بلند بود. چندتایی فحش های آب نکشیده نثار هم می کردند . بزرگ ترها هم سیگار روشن کرده بودند که بویش تا طبقه پنجم می رسید.
مصیب خودش را از پنجره آویزان کرد و داد زد:
- توله سِگا دِ گمشید... یحیی مگه مُ نبینُمت تخم سگ ...
یحیی سیگار روشن را قایم کرد پشت سرش و با کف دست خاموشش کرد. دستش داشت آتش می گرفت اما توان حرکت نداشت و چشمش روی صورت گداخته مصیب که توی قاب پنجره مثل دملی چرکی و متورم بیرون زده بود، خشک شده بود.
- مگه با شما نیستُم! گم شید!
بچه ها پا به فرار گذاشتند. خلود شوهرش را کشید داخل.
- چته می گُم؟ بِچه خودتم بود ای طور سرش داد می زدی؟
- بچه مو غلط می‌کرد ای جور باشه. بچه مو اگه می موند مرد می شد . حالیته.. ؟! می گفتُمِش بره سرکار از همو بچیگی. می ذاشتُم ایجور ول بچِرخه؟ می ذاشتُم تو کار کنی؟
- بس کن ای رگ کمرت باز می گیره.
مصیب نشست روی تخت و پنکه را چرخاند سمت خودش . بدنش مثل یک گلوله برفی زیر هرم خورشید داشت آب می رفت. سیگاری گیراند و یک لیوان دیگر شربت سرکشید. نبضش به شماره می زد، تنش گُر گرفته بود و دو دایره عرق زیر بغل هایش هر لحظه بزرگ تر می شد.
خلود دستانش می لرزید. نشست پای چرخ خیاطی، داشت دشداشه یحیی را درز می گرفت. گفت:
- ختم برمی دارُم. امسال دیگه رطبا مون خرما می شن ایشالا... با پولش می ریم تهرون بِرا عملت. لِطیف می گفت هر روز به زمین مون به خونمون سر می زنه..
لبخندی نشست روی لب هایش.
- جا پسرمونه خو.
مصیب دود سیگار را بیرون داد.
- مُ صورت مُخام چکار؟ مُ قیافه مُخام که چِ بشه؟ تو داروهای خودتِ بگیر جوش مونه نِزَن..
صدای قرقر خیاطی سکوت سنگین دم غروب را می شکست. خلود بعد از یک سکوت طولانی با صدایی که تویش بغض بود گفت:
- پَ مو دارو مُخام که چی؟ پسر بزایُم بِرات تو ای سن؟
مصیب آشفته بود. حتی سر شام. هنوز نتوانسته بود نامه را بدهد دست زنش. خلود برای خودش یک کفگیر بیشتر نکشیده بود و لقمه ها را نجویده، به زحمت قورت می داد.
- خِبری نشد ازش؟
مصیب قاشق را پرت کرد روی سفره و خودش را کشید کنار.
- فردا خودُم می رُم تهرون.
- مگه لِطیف نگفت خبرمون می کنه بِرا وقت دکتر؟ خُو سه روز گذشت که...
مصیب ساکت ماند. خلود انگار حس دلشوره اش بیشتر شده بود. هول و گیج عبایش را برداشت. مصیب خیز برداشت سمتش.
- کدوم گوری می خوای بری نصفِ شِبی؟
- ماهی کپور دوست داره بِچَم. نیامد امروزم...
- نمیاد به ای زودیا.
خلود خودش را از دست شوهرش رها کرد و رفت سمت راهرو. هیکل تنومند مصیب قاب شد توی چهارچوب و دستش را قفل کرد دم در.
- می گُمت لِطیف نیست. می فهمی!
- یعنی چی که نیست؟
- دوتا اتوبوس لامذهب شاخ به شاخ شدن نزدیک تهرون.
خلود آب دهانش را قورت داد. مصیب بی جان گفت:
- میگن.... شاید لِطیف بینشون بوده.
سر خلود گیج رفت.
- باید بُرُم تهرون بِرا شناساییش.
نتوانست روی دوپا بایستد.
کلمات بریده بریده از زیر زبان خلود بیرون خزید. «خودش گفت خاله هفته دیگه هوا صافه، گرمه، خرما پزون داریم.»
مصیب سرتکان داد.
خلود لنگان لنگان رفت سمت جانمازش. با انگشتان رنگ پریده لای سجاده را باز کرد و خواست ختمش را تمام کند که نتوانست. مثل مار به خودش می پیچید.
مصیب گفت: چرا داروهاتِ نمی خوری؟ می خوای با دعا درمون شی؟
خلود سرش را کرد زیر چادر نماز.
مصیب روی تخت دراز کشید و عرقچین را گذاشت روی چشمهایش، گفت:
- فردا اول وقت میرُم تهرون. بلند شو قرصاتِ بخور.
- مُو تا لطیفِ برنِگردونی هیچ نمی خورُم.
- عین همی سی سال لجباز بودی!
- ای داغِ دیگه بذارم کجای دلُم ؟
این را که گفت باز از زور درد به خودش پیچید. دستش روی شکمش بود و صورتش سرخ شده بود.
- دِ پاشو قرصاتِ بخور.
نفس عمیقی گرفت و طولانی تر پس داد. قطره اشکی از کنار چشم ها راه باز کرد روی صورتش. بریده و بی جان گفت: سرطان کی خوب شده که مُ دومیش باشُم؟
مصیب دیگر نتوانست طاقت بیاورد و بغض کرد .گفت: چکارمونِ که هر روز یک بدبختی رو سرمون هوار می شه؟
خلود دردش را توی خودش حل می کرد، نفس نفس می زد . شوهرش با شک نگاهش می کرد و نمی توانست توی آن هیکل شکسته زنش را ببیند. بسته سیگار را برداشت و بیرون زد.
تصویر مصیب توی چشم های نمناک خلود هر لحظه کوچک و محو می شد . از آن بالا خاله طیبه را هم می دید که باز نشسته دم در و دارد به مصیب می گوید: « شعیب آمدی یوما؟»
خلود تنش را کشید سمت راهرو. پاهایش نا نداشت. انگار دوگوی آهنی بهشان وصل بود. رفت روی بالکن. بوی تریاک از حیاط پشتی خورد توی صورتش. پاکت سیگار نصفه را از گوشه ای بیرون کشید و یک نخ آتش زد. یحیی از حیاط خلوت چشم دوخته بود به او که دود سیگارش توی سیاهی شب راه باز می کرد و گم می شد.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، سرکار خانم سهیلی، سلام
وقت‌تان به خیر. «شهرک عرب‌ها» داستان خوبی است. مواجهه‌ی انسانی و در عین حال تاثیرگذاری با پدیده‌ی جنگ دارد. شما هم به‌خوبی از عهده‌ی روایت و ساخت‌وپرداخت داستان و پیش بردن ماجراها و انتقال احساس صحنه‌ها و شخصیت‌ها برآمده‌اید. نقطه‌ی قوت‌تان دیالوگ‌نویسی است، که البته یکی از سخت‌ترین کارها در داستان‌نویسی است. می توانید با خواندن آثار نویسنده‌هایی مثل همینگوی و سلینجر که استاد دیالوگ‌نویسی در داستانند، این نقطه‌ی قوت را تقویت و به یک شاخصه در داستان‌های‌تان تبدیل کنید. تنها ایراد داستان‌تان ـکه ایراد کوچکی هم نیست- این است که دیر شروع می‌شود. داستان شما در واقع از جایی «شروع» می‌شود که خلود نامه را می‌گیرد و به مصیب تحویل می‌دهد. این گرهی است که داستان را به حرکت درمی‌آورد. آن‌چه تا پیش از این روایت می‌شود، بیشتر معرفی شخصیت‌ها و وضعیت‌وموقعیت‌هاست؛ نه این که این‌ها لازم نیست در داستان بیاید. نه، این‌طور نیست، اما بهتر است اول گره‌افکنی کنید، بعد بروید سراغ این‌ها. و بهتر است در اجرای‌شان ایجاز بیشتری به کار ببرید. در این داستان زیادی طولانی‌اند. شروع داستان، یکی از مهم‌ترین جاهای داستان است. خواننده‌ی شما معمولا این انگیزه و آمادگی را دارد که داستان شما را رها کند و برود سراغ تلویزیون یا گوشی موبایلش! باید او را نگه دارید، نه با فریب، بلکه با شروع خوب و تاثیرگذار و گیرا. اگر این قلاب را درست انداختید، احتمالی زیادی وجود دارد که خواننده به خواندن داستان‌تان ادامه بدهد. فضاسازی و توصیف‌های داستان‌تان هم خوب است. همین است که حس صحنه‌ها و آدم‌ها خوب منتقل شده. امیدوارم خوب و مدام و جدی بنویسید و موفق باشید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۱
نسیم سهیلی » دوشنبه 30 بهمن 1396
ممنونم خیلی نقد خوب و مفیدی بود سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.