داستان، اتفاق می‌خواهد



عنوان داستان : خلیل متولد اسفند نبود

اگه الان بود حتما تا حالا ماهی قرمز و تنگ تازه خریده بود, آره فکر کنم تا حالا روزی 10 بار هم باهاشون زندگی کرده بود. چقدر ماهی دوست داشت. متولد اسفند بود دیگه.
خلیل یادته اون روزی که رفت لباس نوی عید پارسالش رو تن کرده بود, فکر کنم اگه بود تا حالا یه دست کت و شلوار تازه هم خریده بود, همیشه می گفت عیده و کت و شلوار نوش, متولد اسفند بود دیگه.
خلیل تو هم اسفند رو خیلی دوست داشتی نه؟ می گفتی سعید رو خدا بهمون عیدی داده, یادته هر سال پا به پاش. از اول اسفند می رفتی خرید عید, وقتی دست پر بر می گشتید فقط دلم می خواست رو سرتون غر بزنم که چرا منو با خودتون نبردید و سعید فقط می خندید، متولد اسفند بود دیگه.
یادش بخیر چقدر دم دمای عید و این روزای اسفند خونه پر بود از عطر ادکلن هایی که روی لباساش خالی می کرد، لباسای زمستونش رو کنار می ذاشت و لباس سبک بهار تنش می کرد، می گفت آدم که خونه رو تمیز کنه یادش می افته دلشم باید تمیز کنه, اون روز که رفت نمی دونست شاید بعضیا دم عید هم خونه دلشون رو سفید نکنند, متولد اسفند بود دیگه.
خلیل یادته پارسال که دستش شکسته بود و نمی تونست دست به سیاه و سفید بزنه چقدر کلافه بود درست مثل آخرین روزایی که زنده بود, متولد اسفند بود دیگه، راستی خلیل چی شد که دیگه دستش خوب نشد؟
خلیل یادته بیشتر از اینکه از قطع شدن دستش ناراحت باشه از گریه های من و تو ناراحت بود همش خودش رو قایم می کرد که ما نبینیمش, خلیل یادته آخرین روز قبل رفتن اصلا بهمون نگفت گریه نکنید؟ اخلاقش مثل فصل بهار شده بود, متولد اسفند بود دیگه.
خلیل راستی چرا وقتی فهمید سرطان داره تموم جونش رو می گیره گریه نکرد؟ مگه متولد اسفند نبود؟ یادم میاد بهم گفتی اینقدر گریه نکن زن، بچه از گریه های تو داره آب میشه, می گفتی خدا هر چی بخواد همون میشه, اسفند میره بهار میشه عید که بیاد همه چی یادت میره, چرا یادم نرفت خلیل؟ مگه متولد اسفند نبود؟ تو که اسفند رو دوست داشتی، نداشتی؟
خلیل یادته همون روزها بهت گفتم اگه سعید چیزیش بشه، هیچ وقت نمی بخشمت؟ یادته بهت گفتم که اگه دلداریم بدی، می کشمت؟ یادته بهم گفتی متولد اسفند مثل زمستونه، بهار که بیاد باید بره، گفتی بهار که بیاد اسفند رو یادت می ره، چرا یادم نرفت خلیل؟
یادته خلیل بهت گفتم کاری به کارم نداشته باش، بذار رو سیاه زمستون باشم، بذار لباس عیدم ذغال و خنده هام تلخی سوز سرما باشه، یادته بهت گفتم اسفند من دیگه بهار نمیشه، خلیل، سعید مرد، سعید رفت، زمستون موند، خلیل تو هم موندی، چرا با سعید نرفتی؟ چرا مثل سوز سرمای چله زمستون رو دلمون موندی؟
خلیل حالا دیگه دیر شده، من راه رو باز کردم، دیگه برفی نیست، اشکی نیست، گریه ای نیست، بهار که نیومده، اما تو باید بری، من می مونم شاید اسفند تموم نشده تو هم تموم شدی، شاید یادت اومد متولد اسفند بود دیگه.
خلیل حالا که داری نفسای آخرت رو می کشی، دوست دارم بهت بگم تا همیشه یادت بمونه، تو متولد اسفند نبودی، سعید متولد اسفند بود دیگه.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مینا افشاری سلام

این اثر می‌تواند بگوید که با نویسنده ای مشتاق و بسیار علاقمند به نوشتن طرف هستیم اما داستان نیست. قطعا می‌دانید داستان طرح پولادین می خواهد، ساختاری مستحکم، عناصری قوی با پرداختی هنرمندانه که همه به هم چفت شده باشند و مهم تر از همه کشمکش می‌خواهد؛ قصه می‌خواهد؛ کشش و جاذبه می‌خواهد. انگیزه‌ی قوی برای روایت می‌خواهد. استفاده مکرر از ترجیع «متولد اسفند بود»، نمی تواند اثری را که قصه‌ای پرکشش برای روایت ندارد، نجات بدهد. در این اثر جز تلخیص، یعنی جز روایت خاطره‌وار و کلی از آنچه که در گذشته اتفاق افتاده، شاهد کنش داستانی دیگری نیستیم. بیشتر شبیه یک دل‌نوشته‌ی حسی و عاطفی است تا اینکه بخواهد داستان باشد. تقریبا هیچ توصیف و صحنه‌ی داستانی قدرتمند ندارد. از اشاره به جزییات درست داستانی خبری نیست. هر نوشته‌ای که بار حسی و عاطفی دارد نمی‌تواند داستان باشد. جدی‌ترین پیشنهادم به شما این است که تا می‌توانید داستان های خوب بخوانید. دست از تلاش و تمرین نیز برندارید. درباره‌ی فکر اولیه و چگونگی تبدیل فکر اولیه به داستان مطالعه کنید. انواع سوژه‌ها را انتخاب کنید و ببینید کدام سوژه‌ها قابلیت بیشتری برای داستان شدن دارند. پایگاه داستان همیشه منتظر داستان‌های شما نویسنده‌های تازه نفس و پرشور است.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.