توجه به ظاهر متن




عنوان داستان : نهنگها در کرانه
نویسنده داستان : کریم قربانزاده

می خواهم نهنگ باشم و در اعماق دریاها زوزه کشم.نمیدانم چه باید بگویم.به آن صدای غمناک یک نهنگ که انگاری ترا صدا می زند.زوزه ,نعره ,فریاد و یا هر عبارتی که در کانال نشنال به آن می گویند.انگلیسی ام خوب نیست .اصلا زبان مادری ام هم خوب نیست و زبان فارسی ام هم.معلق ام میان همه شان.
دوباره از میانه راه برگشتم.می خواستم از اتوبوس پایین بپرم که خودش در ایستگاه نگه داشت.برگشتم .در میانه راه پشیمان شدم مثل همیشه.باید دوباره می دیدمش.مثل همیشه که پشیمان می شدم از یک دیدار و در راه کلنجار می رفتم با خودم که کاش حرف میزدم.کاش همه حرف هایی که الان می گویم را رودر روی خودش باز میگفتم و حالا اینقدر خوره پشیمانی نداشتم.
دلم برای راحتی زهوار در رفته خانه اش تنگ شد .گاهی اشیا هم به اندازه آدمها دوست داشتنی می شوند.
در باز بود.اصلا به صرافت بستنش نیفتاده بود.همیشه می خندیدم و برمی گشت و می گفت:این کلمه صرافت را دوست ندارد.
کارم را که پرسیده بود خندید و گفت :دستی هم به کمد های من بکش.پولش را هم پیشاپیش می دهم مثل خودت که لااقل برای من خوش حسابی.
برخورده بود به غرورم شاید و با صدای رعشه داری گفتم:نویسنده ام و از سر لجاجت گفتم که می خواهم نویسنده باشم.
گاهی احساس می کردم که عاشقش شده ام و یا می توانم باشم و متنفر می شدم از او و نامی که با خود یدک می کشید.تن فروشی اصلا شبیه حرفهایش نبود و شعل به حساب نمی آمد.مثل حرف خودش که می گفت آدم خودش هم قر و قاطی میشود با این وضعیت.میبینی که هیچ کس شبیه حرفهایش نیست.اهل کتاب بود و به قول دوستش نوبری بود میان این معرکه.که بروی و از همه وجودت مایه بگذاری و میان راه همه را به بدهی دست پیرمرد کتابفروش که از بالای عینکش تو را می پایید.
متنفر میشدم از او وقتی می دیدم که با صراحتی در به در هیچ چیز را پنهان نمی کرد.خیلی دلم می خواست راجع به خودش و گفته هایش دروغ بگوید .هفته پیش از اجاره حرف میزد و ظهر از تفاوت فیزیولوژیک و خوشبختی مردها از لحاظ پزشکی .
حرف هایی که به او و نامی که یدک می کشید نمی آمد و من حرف او را تکرار میکردم که چرا هیچ کس شبیه حرفهایش نیست.
در را بستم .او هم با همان لباس پشت پنجره تازه جلا خورده ایستاده بود.انگار پرده سینما ماندانا بود و چه سکانسی میشد از او و با او ساخت.سکانسی هم تراز فیلم های دوست داشتنی مونرو که پوستری سیاه و سفید و مچاله شده از او هم اویزان راه پله بود.اتاق گرمای مطبوعی داشت.از کنار پنجره تکان نخورد و برای اولین بار در این شش ماه و شش روز با اسم کوچکش صدایش زدم.آوا....مثل لطافت بعضی آهنگ های رادیو آوا که تنهایی ات را دلچسب تر می کرد.حرفی نزد و رفت تا برایم چای بیاورد.در میانه راه گفت :پشیمان شدی ?با خودم شرط بسته بودم که برمی گردی .می دانی غریزه قویتر از حرفها و تصمیم های احمقانه خیلی هاست.حرفی نزدم ولی می دانستم که برای حرف زدن آمده ام.لا اقل می خواستم بداند که برای حق با او نیست و من نجار نویسنده نیستم و اصلا نیستم.روی راحتی زهوار در رفته نشستم و و گفتم که حق با او نیست و آمدنم ربطی به غریزه نداشت.می خواستم قبل رفتن حرف بزنم.می خواستم بیشتر با تو باشم تا زیر زمین آن آموزشگاه لعنتی با آن مردک که همه نارمک از ناخن خشکی اش برای هم مثال می زدند.برگشت و روبه رویم نشست .روی دسته پت و پهن راحتی که شبی می خواست آتشش بزند که من نگذاشتم.نزدیک تر که شد دیگر حرفی نداشتم برای گفتن.لال شدم .مادرزاد.شیرینی خیره ماندن به او می ارزید به لال ماندن و همیشه لال ماندن.
به ساعتش نگاه کرد .ساعتی پروانه ای ,فلزی و سیاه با عقربه های قرمز رنگی که نمی دانستم کی و کجا را نشان کرده اند .یا چشمان من به نزدیک بینی عادت کردند.
_خوب بگو.چرا دوباره برگشتی....همینها را می خواستی بگویی.
گفتم:نمیدانم.وسط راه گفتم که برگردم .جمعه ها این شهر دلگیرتر از همیشه است.شلوغی هم موهبتی است برای فراموش کردن خودت.اگر منتظری نمانم....از وقتی آمده ام نگاهم نکرده ای.!
با پوزخندی گفت:برای چه نگاهت کنم.قیافه ات مثل همان لحظه های نفس نفس زدنت است.یکبار که کسی رو ببینی کافیه.مگه اینکه اسید بپاشی رو صورتش که جذابتر بشه برای دیگران و کنجکاو بشی برای داستان این گوشتهای بر آمده که چه مقدمه ای می تواند داشته باشد.
گفتم :امروز زیاد مهربان نیستی آوا...جمعه ها با تو هم زیاد هموار نیست.
حرفی نزد .بلند شد و پشت پنجره ایستاد .تماشایی بود و دوست داشتنی.یاد جمله ای از داستانم افتادم .که حیف تو نیست با این زیبایی ات آمده ای و نگهبان باغ حاج فتاح شده ای....
خیره به او گفتم :کاش نقاشی می دانستم و تابلویی از تو می کشیدم مثل آن نقاش همیشه مست.
خندید و گفت :عکس بگیر و نگه دار.
گفتم: عکس همه چیز را نمی گوید.خوب ارضایت نمی کند مثل تنهایی......نمی توانی ان چیزی را که میخواهی درونش جای دهی ولی نقاشی میتواند چشمانت را درشت تر کند و نشان دهد.
گفت :خیلی وقته که به خودم قول دادم خودمو درگیر احساس کسی نکنم.این بعد از ظهر خسته و دودی رو به گند نکش.غریزه رو بیشتر از این بزرگ نکن.خیلیا به عریزه شون بال و پر دادن و..........
ساکت ماند و ادامه نداد.منتظر بود تا خود صبح حرف بزند ولی ساکت ماند.
گفتم :نمی دونم چرا این رابطه رو داری به هم میزنی .من برا همه چیزت آماده ام.
گفت:دیگه برام ممکن نیست.با این همه تجربه فکر کنم برای خیلی چیزا ,خیلی دیر شده. من علاقه زیادی به این تاریخای حک شده تو سوپری ها هستم .تولید و انقضا.رابطه ها هم باید همین طور باشن.
گفتم:از ادامه دادن برات سخت تره....اینقدر متنفری از این رابطه ...
گفت :سخت بود و الان هم هست.دیگه نمی خوام پشیمونی رو تا اون عمقی که تجربه اش کردم تجربه کنم.مثل نهنگی که تا ساحل اومده و لحظه های آخر می دونم که پشیمون شده ولی مطمئنم که به خاطر لجاجتش بر نمی گرده.لجاجت من با زندگیم تموم نشده که بخوام روی کسی لنگر بندازم .امروز همه حرفای خوبی می زنن و منم یک بار حرف خوبی زدم و تا الان هم پاش وایسادم و با هر بی تابی تاب آوردم براش.به خاطر اون مرد که زندگیم رو که ممکن نبود آجری ازش کنده بشه رو سرم اوار کردم و الانم درست مثل همون نهنگی ام که تا ساحل اومده و از شانس بدش هنوز زنده است و هنوز داره لجاجت میکنه.تو هم آقای نویسنده چسبیدی به کرانه های دور زندگیم و بیخودی داری تقلا میکنی.داری چیزایی رو یادم میاری که من به زور این قرصا نمی خوام یادم بیفته.زیادی حرف زدیم برو سرتو با انشا هات گرم کن.
جرات زیر و رویم کرد.گفتم :بگذار نروم.برای من روح نجیب توست که دوستش دارم.دیگر نمی نویسم و سع میکنم همه ثروت دلخواهت باشم.
خندید و بلند شد برای لباس پوشیدن.با صدای مطمئنی گفت :من جایی نمی روم.معلق ام در این مناطق بیست و چند گانه.یادت نیست خودت گفتی این شهر جای خوبیست برای گم و گور شدن.
گفتم:انتظار خیلی کشنده است.علی رغم شیرینی های گهگاهش.نگذار من هم یکی مثل تو باشم.این شهر از این دست داستانها زیاد دارد .مگذار من هم سطری از آنها شوم.من نهنگ ام همانی که با هم تماشایش می کردیم.نگذار که به کرانه زنم.
عجله داشت انگار .خندید ...با صدای بلند و گفت:
غریزه رو روحانی نکن مثل خیلی ها.برو پی کارات باش.بهانه خوبیه برای نوشتن.میدونی آدما اختراع های خوبی هم داشتن.این قرصا رو میبینی!اینا مادرای کوچک منند و دلداریم می دهند.تو هم از این مادرا برا خودت دست و پا کن.ببین چه رنگی برای کدوم روزت مناسب تره.بعصی وقتا این مادرای کوچکم رو بیشتر از مادر خودم دوست دارم.اینها توقعی از ادم ندارن و این خوبه.برو یه چیزی برای خودت شروع کن.من شروع خوبی نداشتم و تو میتونی و بهتر اینکه تو مردی.من هیچ فرقی با این راحتی هرزه ندارم که آتشش خواهم زد.
بلند شدم .پاهایم جلوی پنجره کشاندم.گربه ای رو دیوار مردد بود برای پریدن.سیگاری روشن کردم و به گربه ای خیره ماندم که مردد بود برای پریدن.این دومین بار دوست داشتنم بود.بار اول اسیر دختر یک کمونیست مهربان شدم که سال به آخر نرسیده گرفتندش و کشتندش و بعد رفتند.رفتند بی آنکه چیزی را به مساوات بین من و دخترشان تقسیم کنند و من ماندم و کتابهایی که از خانه شان دزدیده بودم.که هنوز هم دارمشان و روزی من نیز باید آتششان زنم و حالا دلداده زنی ام که هم منفور جامعه است و هم محبوب.
امد و از زیر دست من سیگاری برداشت و رفت سمت اتاق.اتاقی بدون پنجره که خاطرات خوبی از ان داشتم که ای کاش پنجره ای داشت.مدتی روی راحتی نشستم .پاکت بزرگی روی راحتی بود که تکه کاغذی هم کنارش دیده میشد.برداشتمش.پشیمانی بزرگی گلویم را فشرده بود.می خواستم راحتی را ,خودم را و خانه را و او را آتش بزنم اما نشد,نتوانستم .مثل خروارها نتوانستن های دیگر زندگیم.بی خداحافظی زیر طاق در مردد ایستادم.صدایش را میشنیدم که داشت تاکسی صدا می کرد......

در مترو با صدای زن فال فروش و دخترش به خود آمدم.دخترک چهره محزونی داشت و خواب آلود بود.انگار زنده به گورش کرده اند و دوباره نجاتش داده اند که اینطور متعجب است چهره اش.خندیدم و به قول خودم فکر کردم که میانه راه پشیمان نخواهم شد.
به خانه که رسیدم پاکت را باز کردم.نسخه دکترش بود.با عکسی از قفسه سینه اش که استخوانها نازک و منظم کنار هم ایستاده بودند.خنده ام گرفت و به مدد قرصی زرد رنگ خوابیدم.
حالا همه جمعه ها را از تقویم پاره کرده ام و با تقویمی بدون جمعه زندگی میکنم.قرص های زیادی خوردم تا فراموشش کنم.شب ها با زوزه ناله اعتراف کننده نهنگی از خواب بی خواب میشوم.شماره اش را گم کرده ام.گوشی ام را سر اجاره دو ماه زیر زمین به صاحب خانه دادم و هیچ به صرافتش نیفتادم تا شماره اش را بردارم یا ازبرش کنم.و می دانستم که پشیمان خواهم شد و شدم.می خواستم شروعی دوباره داشته باشم .
رفتم تا دوباره پیدایش کنم.ولی نبود و نشد و نتوانستم.خیلی دنبالش بودم ولی نشد و نشد.یادش و تصویر دوست داشتنی اش آجر به آجر زندگیم را روی سرم آوار کرد.خوشحالم که عکسی از او دارم.عکسی از استخوانهای مرتب و نازک کنار هم و نسخه ای از قرص های رنگارنگ.قرص هایی سنگین و رنگین که حکایت یک درد بزرگی داشت که نخواستم پیگیرش شومو تصویری که از او داشتم را قاطی تصاویر دیگری کنم که ذهنم پر بود از آنها.....از مسلولین و معیوبین و مصلوبین.
قرص هایم را دوست دارم.مادران کوچکم که جلوی آینه بر هم سوار شده اند و نقاشی روی آینه که نهنگی در کرانه تقلا می کند برای بازگشت و می دانم که اگر برگردد پشیمان خواهد شد.یعنی بر می گردد.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست خوبم سلام. داستان شما را خواندم. اولین مساله‌ای که قصد دارم در مورد آن صحبت کنم یکی از ابتدایی‌ترین و در عین حال مهم‌ترین مسائلی است که شما بعد از این به عنوان یک داستان نویس با آن سر و کار خواهید داشت و توجه به آن برای شما از هر چیزی در داستان‌نویسی واجب‌تر است. داستان شما پر است از غلط‌های املایی، پر است از افعال و کلمات جا افتاده اگر بخواهم راحت بگویم یکی از شلخته‌ترین فایل‌های داستانی بود که تا به امروز با آن برخورد کرده بودم. علامت گذاری‌ها پر از ایراد بود و ظاهر داستان تحت هیچ عنوان ظاهری حرفه‌ای نبود. مساله این‌جاست که به عنوان یک داستان‌نویس بعد از این دار و ندار شما داستان شماست و شما از روی داستان‌هایتان قضاوت خواهید شد. فرق داستان با سینما و موسیقی و اکثر مدیوم‌های هنری این است ویترین شما فقط و فقط داستان شماست پس در اولین قدم توجه به ظاهر داستان برای شما حیاتی‌ترین مساله است. علامت‌ گذاری‌ها و ایراد‌های نحوی را می‌شود به پای ندانستن گذاشت اما جا افتادن کلمات و ناقص بودن جمله‌ها را نه. این سهل‌انگاری در شیوه ارائه داستان قبل از هرچیزی برای منی که قرار است با داستان شما مواجه شوم این است که وقتی نویسنده‌ای خودش اثرش را جدی نمی‌گیرد چرا من باید آن‌را جدی بگیرم؟ وقتی نویسنده‌ای خودش برای اثر خودش وقت نمی‌گذارد و حاضر نیست حتی دو مرتبه آن‌را بخواند تا ایرادهای‌ فراوان ظاهری داستانش را رفع و رجوع کند چرا من باید این‌کار را بکنم؟ خواهشم این است که بعد از پیش از فرستادن داستان به هرکجایی که قرار است فرستاده شود دقت بیشتری به خرج بدهید و این کار را با وسواس بیشتری انجام بدهید و اگر این کار برای شما این‌قدری جدی نیست که حداقل آن‌را دو مرتبه بخوانید پس آن‌را برای دیگران نفرستید. تمام این‌ها را به این خاطر گفتم که اگر شما بهترین نویسنده دنیا هم باشید وقتی کارتان را با این سر و شکل برای یک انتشارات بفرستید تا بررس آن نشر اثر شما را به منظور چاپ بررسی کند، بعد از همان مشاهده سرسری و اولیه به خاطر ظاهر غیر حرفه‌ای کار آن را رد خواهد کرد و هیچ‌وقت به این مساله پی نخواهد برد که شما نویسنده بسیار خوبی هستید.
برای شکل گیری یک داستان حداقل به دو اتفاق احتیاج داریم. در داستان شما من اتفاق دوم را پیدا نکردم. حس می‌کنم متن شما برای داستان شدن یک کنش اساسی کم دارد؛ یک رابطه عاطفی شکل گرفته است و به هر دلیلی یکی از طرفین این رابطه تصمیم گرفته است که با اراده خودش وارد فصل پرهیز از این رابطه بشود. با این مقدار از مصالح ما با یک داستان مواجه نیستیم؛ یا به اتفاق کوچکتری احتیاج داریم که بهانه روایت همین داستان و یا به اتفاق بزرگ‌تری که داستان شما بهانه روایت آن باشد. اما اگر بخواهیم به متن شما با توجه به مصالح موجود نگاه به چه مشکلاتی برمی‌خوریم؟ یک داستان دو علت می‌تواند داستان خوبی باشد؛ یا طرح داستانی قدرتمندی داشته باشد و یا پرداخت قدرتمندی و تنها به یک دلیلی می‌تواند تبدیل به یک شاهکار شود؛ این‌که طرح داستانی و پرداخت فوق‌العاده‌ای داشته باشد. در مورد داستان شما بنا بر نکاتی که پیش از این به آن پرداخته‌ایم ما با تکنیک و فرم پیچیده‌ای مواجه نیستیم. داستان به ساده‌ترین شکل ممکن روایت می‌شود که من اصلا مخالف این مساله نیستم حتی در بسیاری از مواقع خود ساده نویسی تبدیل به بهترین تکنیک و کارآمدترین رویکرد برای نجات داستان می‌شود اما در داستان شما این خط روایی بسیار ساده درست اجرا نشده است. ما در داستان زاویه دید درست و یکنواختی ندارم و تعداد تخطی‌های شما از نظرگاهی که در نظر گرفته‌اید این‌قدر زیاد است که به این راحتی نمی‌شود آن‌را محاسبه کرد. همین ماجرا در زبان و لحن داستم هم وجود دارد. زبانی و لحنی که به هیچ‌وجه یک‌دست نیست و مدام میان محاوره و معیار در نوسان است. توجه به همین مسائل ظاهری کوچک تا حدود زیادی داستان شما را از چیزی که هست بهتر نشان خواهد داد. به نظرم به عنوان اولین تمرین روی یک دستی زبان و یک دستی زاویه دید در همین داستان کار کنید. زاویه دید میان اول شخص، مخاطب شنو و سوم شخص نمایشی در نوسان است. به دلیل فقدان عمل و عکس العمل در میان گفت و گوها خصوصا در بخشی که گفت و گو و رفت و برگشت داستان را می‌سازد ما کاملا به زاویه دید اول شخصی می‌رسیم که کارکرد سوم شخص نمایشی را دارد و این یعنی یا شما زاویه دیدتان را اشتباه انتخاب کرده‌اید و یا از زاویه دیدی که به درستی انتخاب کرده‌اید به درستی استفاده نمی‌کنید و در حال حیف کردن آن هستید. اما بعد از مساله پرداخت و فرم روایی می‌رسیم به مساله محتوا یا پیرنگ؛ یک خطی داستانتان را برای خودتان تعریف کنید. چیزی جدیدی نیست. داستان شما قرار است در خلال یک گفت و گو شکل بگیرند اما این‌قدر هر دو نفر شبیه به همدیگر فکر می‌کنند که این گفت و گو به جای دیالوگ تبدیل به یک مونولوگ شده است، مونولوگی که نیمی از آن را یک مرد می‌گوید و نیمی از آن را یک زن. شما می‌خواهید از آدم‌ها کارکرد جدیدی بگیرید. دوست دارید به بهانه این داستان تعریف ما از آدم‌ها را عوض کنید و ذهنمان را به هم بریزید. در حقیقت قرار است شما به واسطه آشنایی زدایی شخصیت پردازی کنید یعنی ظرف ذهنی ما را به‌هم بریزید و به همین واسطه شخصیتتان را باورپذیر کنید چون طبق ظرف ذهنی عمده مخاطب‌های شما آدم‌هایی از این طیف زیاد آدم‌های عمیقی نیستند. حالا ادعای داستان شما یا قراردادش با مخاطب این است که آدم این شکلی داستان من آدم عمیقی است اما برای انجام این آشنایی زدایی دقیقا کارش را برعکس انجام می‌دهد یعنی کارش را با اتکا به ظرف ذهنی ما و نه با منطبق برهم زدن مختصات ذهن ما انجام می‌دهیم انگار که همه ما قبول داریم که این آدم‌ها همه آدم‌های عمیقی هستند. باور کنید در بسیاری از پارگراف‌ها متوجه منظور شما نمی‌شدم یعنی نمی‌فهمیدم چرا دو نفر باید این شکلی با هم صحبت کنند؟ چرا باید این همه حرف عجیب به هم بزنند؟ در ارتباط با داستان نویسی واقعیتی وجود آن‌هم این است که شما مددکار احتماعی نیستید. شما فیلسوف و جامعه شناس نیستید شما حتی روشن‌فکر هم نیستید. در درجه اول شما فقط و فقط یک داستان نویس هستید. یعنی وظیفه اصلی همه ما نوشتن داستان است و داستان ما باید در درجه اول داستان داشته باشد و بعد با توجه به این داستان در مورد سایر ویژگی‌های داستان‌نویسی جدل کنیم. داستان شما بر شخصیت‌ها سوار و متاسفانه خود شما هم به عنوان نویسنده اثر چیزی بیشتر از ما در مورد شخصیت‌ها نمی‌دانید. ظاهرا در داستان برای خود شما هم بسیاری از نکات داستان مثل خط اکنونی که یکی از ارکان اصلی شکل گرفتن یک داستان استخوان‌دار است مبهم است و شما چیز زیادی در مورد آن‌ها نمی‌دانید. شناخت شما از داستانتان یک شناخت فیلمی و سریالی است و محدود به برخورد و مواجهه مستقیم با این مساله نیست به همین خاطر مخاطبی مثل من این داستان را پس می‌زند. جدی‌ترین پیشنهادم برای شما به عنوان یک نویسنده این است که به سراغ طرح‌هایی بروید که شناخت بیشتری از آن‌ها دارید طرح‌هایی که آن‌قدر آن‌ها را می‌شناسید که چه بخواهید و چه نخواهید بر کار سوار هستید. عدم شناخت در این داستان و به رخ کشیدن اندیشه پشت داستان همان چیزی است که باعث می‌شود مخاطب نتواند با این داستان احساس راحتی کند. امدیوارم به همین زودی داستان‌های دیگری از شما بخوانم که برگرفته از شناخت شما از دنیای اطرافتان باشد و قبل از یک مانیسفست روشن‌فکری با یک داستان شش‌دانگ مواجه باشم طوری که بعد از خواندن داستان به هودم نگویم با یک مانیفست روشنفکری طرح هستم بگویم با یک داستان خوب سر و کار دارم که شبیه زندگی است. منتظر داستان‌های بعدی شما هستم. به همین زودی در پایگاه نقد داستان.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.