پرهیز از شعارزدگی



عنوان داستان : تربت فراموش شده

فقط چهل روز دیگر مانده بود. محسن به تعداد روزهایی که گذشته بود خط می کشید روی دیوار آلونکش و چشمش به پایان ماه بود.
برای هزارمین بار زنگ زد تا بلاخره حکیمه را پای از بساط مانیکور و پدیکورش جدا کرد .
- پس کجایی تو؟ دلم پوسید گوشه این شهر غریب!
حکیمه همان طور که سوهان را گوشه ناخن های مستطیلی اش می سابید، از سر کلافگی آهی کشید و گفت: «دارم برای سوپرایزت تلاش می کنم»
- «کاش یک عکس جدید ازت داشتم »
- «من دلم می خواد رودررو ببینمت »
محسن آب دهانش را قورت داد و آهسته تر گفت:« به آقات هم گفتم، خودم اینجام، دلم پیش دخترته اما نمی دونم چرا دلشوره دارم ...!»
حکیمه کار سوهان کردن ناخن های دست چپش را تمام کرده بود و داشت تمیزی و هم اندازه بودنشان را برانداز می کرد. گفت: «آقام خیلی هواتو داره. دلش غنج میره زودتر بریم خونه خودمون. همون خونه ای که دیدیم، نقلی و خوشگل ...یادته؟ از بالای برج همون ا.... برجه اسمش چی بود؟»
- «میلاد»
- « از اون بالا خونمون چقدر کوچیک بود! »
- «حکیمه بیا از خر شیطون پایین. ما شهر بزرگ نمی تونیم دووم بیاریم.گرونی هست، هوای آلوده هست، ترافیک، شلوغی و... ... هزار درد سر دیگه»
حکیمه سوهان را محکم تر کشید روی انگشتان دست راستش و تند تند گفت: «از اون بالا تموم شهر زیر پاته و می تونی همه جا رو خوب دید بزنی. یک شهر بزرگ و روشن با یک عالمه مغازه رنگی ، برندهای جور واجور و...»
لحن صدای محسن خشک و گرفته شده بود. گفت: «فکر کنم دلت برای زرق و برق تهرون بیشتر تنگ شده تا من!»
حکیمه سوهان را کنار گذاشت و گوشی را که بین شانه و سرش تکیه داده بود گرفت دستش. گفت: «اینجوری نگو محسن!»
محسن ساکت ماند و حکیمه برای اینکه این سکوت را بشکند. با ذوق گفت:« من یک پیشنهاد دارم. سربازیت که تموم شد، بزار موهات کوتاه بمونه اینجوری بیشتر بهت میاد. اون ریش ها رو هم...»
صدای محسن خشک بود و بلند. که حکیمه را کمی ترساند. گفت: «داری عصبانیم می کنی! بگو منو با این ریخت نمی خوای دیگه..د... بگو...»
حکمیه لباهایش را نزدیک گوشی آورد. نازک و ملایم گفت: «محسن من دوستت دارم»
محسن باز ساکت مانده بود.
حکیمه همانطور که برابر بودن ناخن هایش را که از زیر سوهان، مربع شکل بیرون آمده بودند، ورانداز می کرد؛ با هیجان گفت: «یک مغازه دیدم جنساش ترکه اصله، یک دست لباس نشون کردم برات، پولشم آقام میده نگران نباش»
محسن کلافه از این بگو مگوی بی نتیجه نتوانست خودش را کنترل کند و بلند تر از قبل گفت: «من باید برگردم سر پستم! نامه بنویس برام»
- «عکس لباسارو با نامه می فرستم»
- «عکس خودتو بفرست»
سی روز دیگر مانده بود تا محسن برسد. حکیمه وقت عملش را انداخت جلو. آقاش راضی نبود اما رضایتش را گرفته بود و گفته بود این چیزها مد شده و لازم است آدم به روز باشد.
در این چند روز محسن هر بار زنگ زده بود آقاجان گفته بود که حکیمه خانه نیست. بلاخره پیدایش کرد و با پریشانی و دلشوره پرسید: « دلم شورتو می زد کجا بودی این مدت؟ ناخوشی؟»
حکیمه با صدای تو دماغی گفت: «خوبم.. خوبم»
- «دلم تنگته»
حکیمه نخودی خندید و با صدای گرفته تر از قبل گفت: « منم دلم هواتو کرده»
- «دوست داری وقتی اومدم اولین جایی که می ریم کجا باشه؟»
لبخند حکیمه پررنگ شد. سرش را به سختی تکان داد. خواست با صدای خوشحال تری پاسخ شوهرش را داده باشد اما انگار توی سرش سرب داغ بود. به اندازه یک کوه ورم کرده احساس سنگینی می کرد. نتوانست خودش را تکان دهد و آب خون داخل دهانش را به سختی قورت داد گفت« کافی...»
محسن نشنید چه می گوید: « چی؟ کافه؟»
به زحمت گفت: « کافی شاپ»
- « من چایی که تو بریزی رو ترجیح می دهم حکیمه »
- «میشه اینقدر به من نگی حکیمه! چند بار بگم ترانه. اسم جدیدم رو تکرار کن تا تو یادت بمونه!»
- «تو عوض شدی دختر»
- « همه تغییر می کنن»
- «این تغییر نیست حکیمه. تو از خودت فرار می کنی از اینکه دختر آقا جون باشی بدت میاد»
- « گفتم نگو حکیمه ...! اصلا هم اینطوری نیست »
- «دلم می خواد وقتی برمی گردم این کابوس عوض شدن تو از بین رفته باشه، دوست دارم دوباره همون حکیمه دبیرستانی درو برام باز کنه، همون که از بچگی شیرینی خوردش بودم همون که از وقتی فهمیدم عشق چیه عاشقش شدم..»
- « عوض شدم یا تغییر کردم، بده یا خوبه، تو باید قبول کنی که زن امروزت اینه!»
- «من خودت رو دوست دارم، نه کسی که نقابشو زدی به صورتت...»
- « میشه تمومش کنی؟»
هر دو ساکت ماندند.
یک آن سمت چپ سر حکیمه تیر کشید. انگار واقعا چند مرد قوی هیکل با آهن می کوبیدند توی سرش . آهی کشید. و با صدای آرام تری پرسید: « قول می دی زودی بیای محسن؟»
محسن مثل بره ای که از گله جا مانده باشد، نفس بریده بود گفت: «هر چی تو بگی»
بیست روز دیگر مانده بود تا محسن را سوپرایز کند. موهایش را به رنگ سال، زیتونی کرده بود و از انبار تاناکورا چند تا بلوز و پیراهن خارجی تقریبا نو بیرون کشیده بود و داده بود خشک شویی و هر چه آقایش گفته بود اینها مرض دارد دختر، اینها را از خارج می اورند و معلوم نیست کدام سگ مجوسی پوشیده، به گوشش نرفته بود که نرفته بود! حتی وقتی آقا جانش قسم خورده بود که شنیده آنها را از تن مرده ها بیرون می کشند، باز هم کوتاه نیامده بود و گفته بود تو ایران از این جنس ها پیدا نمی شود، اینها مده اقاجون مد! و آقا جان گفته بود لعنت به این مد!
محسن کلافه از سرمای استخوان سوز زمستان، پست نگهبانی، تنهایی و سکوت شب، دوری حکیمه و هزار دلیل دیگر، فقط روزها را می شمرد تا این چند روز آخر هم ته بکشد و عید نوروز بتواند زنش را ببیند، با هم بروند طلا فروشی ها را برای یک حلقه نامزدی خاص زیر و رو کنند، برایش لباس نو بخرد به سلیقه خودش و ... دلش از فکر کردن به این همه خوشی می تپید. تلفن کردن هر روزه برایش یک خرید پاکت سیگار و یک پست نگهبانی اضافه، آب می خورد. آن شب هم پست ها را معامله کردند و سیگارها رد و بدل شد. محسن نشست پای تلفن توی تلفن خانه و چند بار زنگ زد. حلیمه داشت چسب روی بینی اش را عوض می کرد و حواسش پی زنگ نبود. محسن چند بار سمجی کرد تا بلاخره گوشی را برداشت.
- می دونی چند روز دیگه بیشتر نمونده ببینمت. پس چرا دیر جواب دادی؟
- آقا جون حالش خوب نیست براش سوپ گذاشتم. سرم گرم اون بود.
- دروغ هم که میگی!
- چه طور ؟!
- امروز پنج شنبه است اقا جون هر هفته این روز میره سر خاک مادر
حکیمه بی اختیار خندید.
- خب سرگرم موهام بودم.
- باز چه بلایی سرشون درآوردی؟!
- نمیگم تا خودت بیای و ببینی
- حکیمه چند وقته نرفتی سر خاک مادرت؟
- تو رو خدا باز شروع نکن
- آخرین بار با هم رفتیم چند ماه پیش.
- من از قبرستون خوشم نمیاد دلم می گیره
- من هم بمیرم سر خاکم نمیای؟
- مرگ حقه محسن. مادرم تو قلبم زنده است. مهم نیست برم سر خاکش یا نه مهم اینه که...
محسن پرید وسط حرفش و گفت: « حکیمه دل سردم می کنی»
حکیمه همان طور که بیگودی موهایش را باز می کرد گفت: «دلخور نشو به این فکر کن وقتی اومدی می ریم تهرون»
«باز گفتی تهرون!»
حلیمه از حلقه کردن موها دست کشید و عصبانی گفت: «چیه چرا هر وقت حرف تهران رو میزنم ترش می کنی؟ اینو بدون من عاشق این شهرم. شرطم هم برای زندگی همینه»

محسن داغ کرد. نمی توانست این همه تغییر یک دفعه زنش را توی ذهن درهمش حلاجی کند. فکرش درگیر شده بود و دوست داشت دوباره برگردند به قدیم. زندگی شهری بود یا ماهواره لعنتی خودش هم نمی دانست چی باعث این همه تغییر حکیمه شده بود. اما یک چیز را مطمئن بود حکیمه دیگر دختر بچه نبود. حالا بیست سال داشت و برای خودش دختر جوانی به حساب می آمد.
گوشی را بدون خداحافظی گذاشت و صبر کرد تا روز دیدارشان همان حکیمه قبل را در ذهنش داشته باشد و زیبایی و عشقش را مرور کند. عین ده روز آخر را ماند پای پستش. نه سیگاری رشوه داد و نه پستی جا به جا کرد. فقط به تفنگش تکیه می کرد و امیدش به روزی بود که همه چیز برایش مانند گذشته شود.
روزی که محسن آمد تا قول و قرارهای عروسیشان را محکم کنند، دل توی دل هیچ کدامشان نبود. اولین تصویر حکیمه با بینی باند پیچی شده، صورت پف کرده، چشمها تغاری از خون، زیر پلک ها ورم کرده و کبود ذوقش را کور کرد. نفهمید چه شد که گفت: « چه کار کردی با خودت!»
حکیمه انتظار شندین این جمله را نداشت. صورتش را کج کرد و گفت: « منو باش که خواستم سوپرایز شی!»
« چکار کردی تو؟»
« دیگه از شر اون غوز لعنتی راحت شدم»
محسن ساکت ماند. چند لحظه ای در فکر فرو رفته بود تا دوباره خودش را پیدا کند و بدجور داشت جلو خشمش را می گرفت که سرازیر نشود ورد زبانش وگرنه خیلی دوست داشت چند تا فحش آب نکشیده نثار حکیمه می کرد. همان طور هاج و واج زنش را نگاه می کرد که روبرویش نشسته و اصلا شبیه گذشته دوست داشتنی اش نیست.
- «نمی تونم باور کنم حکیمه»
- «چی رو نمی تونی باور کنی! مد؟ زیبایی؟ با کلاس بودن؟ تو هنوز تو عهد قجر پر می زنی! »
بهت هنوز توی نگاهش موج می زد. کلمات تکه تکه و غمزده از ته گلویش بیرون ریخت «دلم می گیره این حرفها رو که می زنی»
حکیمه بلند شد و رفت توی آشپزخانه. نگاه محسن دنبالش کرد. حتی از پشت سر هم شبیه دختر دوست داشتنی اش نبود. حکیمه همان طور که سرو صدای استکان ها را در می آورد تا چایی بریزد و بیاورد برای شوهرش گفت: «دیگه داری عصبانیم می کنی محسن.. نمی خوای قبول کنی دوره زمونه عوض شده»
- « نه می خوام بدونم و نه می خوام تغییر کنم. اگر به روز شدن و مد بودن به عوض شدن زنمه نمی خوام !»
چایی را گذاشت جلویش و گفت: «بعد این همه مدت اومدی این حرفها رو تحویلم بدی!»
محسن به سراپایش نگاه کرد و اخم در هم کشید. حتی لباس پوشیدن حکیمه به نظرش احمقانه و جلف آمد.
حکیمه موبایلش را برداشت و عکس چند مدل و مانکن غربی را زیر انگشتانش بالا و پایین کرد بعد رو کرد به شوهرش و گفت:
- «اینا رو میبینی؟ همون لباسهاست که گفتم. ببین خوشت میاد»
محسن گوشی را کناری گذاشت و به چشمهایش خیره شد. ناخن های مانیکور شده و لاک زده اش را لمس کرد و آهسته گفت: « لباس های ایرانی چه عیبی دارن؟»
حکیمه گفت: «اوفففف» و خودش را پس کشید.
- «من نگفتم عیبی دارن! اما تا وقتی لباس مارک هست، من دوست دارم ازینا بپوشیم»
محسن سرش را با دو دست گرفت و به دیوار تکیه داد. سنگینی عجیبی حس می کرد.
حکیمه باز خواست بحث را عوض کند که بلیط ها را گذاشت جلوی شوهرش.
- «اینم دوتا بلیط هوایی. چارتر گرفتم. بگو چند؟»
محسن بلیط های را برداشت و همان طور خشک و عصبی به انها خیره شده بود.
- «میریم هم یک دوری می زنیم، هم خرید...»
محسن خیره مانده بود به اسم تهران روی بلیط ها.
آهی کشید و گفت :«نباید از روستا می اومدیم این شهر کوچیک. باید فکر اینو می کردم ممکنه اینجا ذوق زده ات کنه بعد بیفتی تو فکر یه شهر بزرگتر»
حکیمه زد به سیم آخر و گفت: «محسن من تو این خراب شده نمی مونم. اینجا هیچی پیدا نمیشه مغازه هاش یک دست لباس درست حسابی ندارن»
- « تا دیروز که به روستامون می گفتی خراب شده بود، حالا!...»
- « وقتی می تونیم شیک زندگی کنیم و مد روز بپوشیم چرا نباید این کار رو بکنیم حرف من اینه»
- « مد غربی بپوشیم که چی بشه؟ به این هم فکر کردی این جنسا بیشترشون قاچاق اند؟»
- « مد غرب قشنگ تره. تازه ما قاچاق بخریم که قاچاق چی نمی شیم! میشیم؟»
- «نه ولی یک عده بدبخت رو که از نون خوردن می ندازیم درسته؟ »
- «اوووو میلیون میلیون آدم دارن ازین لباسا میخرن ککشون هم نمی گزه! »
- «من به اون میلیون ادم کار ندارم، دارم درباره خودمون حرف می زنم»
- «محسن من دوست دارم خارجی بپوشم»
- «حتی اگه جنسش بدتر باشه؟»
- «مهم اینه که بگن خارجیه. مارکه. می دونی این چیزها خیلی مهمه الان»
- «اگه بگم من لباس های طرح سنتی بیشتر دوست دارم چی؟»
- «توروخدا بس کن. »
- «حکیمه من کیف می کنم وقتی زنم رو بین یک دشت پر از بته جقه تو لباس ترمه ایرانی می بینم»
- « اصلا نمی دونم یک ساعته چرا داریم سر این مخرفات بحث می کنیم! من همینم محسن تغییر هم نمی کنم وسلام! تو هم اگه می خوای.....»
جمله «بس کن» را بلند و ترسناک پس داد توی صورتش. طوری که حکیمه خشکش زد و آب دهانش را همراه جمله اش قورت داد. توی دل محسن خالی شده بود. فکر می کرد هر چه در این مدت رشته، پنبه شده. حکیمه در نظرش زنی نبود که می خواست یک عمر با او زندگی کند.
چند بار حرفش را مزه مزه کرد و بلاخره گفت: «بهتره بیشتر فکر کنیم هر دومنو میگم.»
حکیمه دلش لرزید و گفت :«یعنی چی ؟ »
- «چرا اسمت رو عوض کردی؟ گیر دادی بریم تهرون؟ دست بردی تو خلقت خدا؟ فکر مد پوشی و مدبازی افتادی؟ این حرفها چه معنی داره؟ حکیمه ما از بچگی نشان هم بودیم نمی خواستم زندگیمون مفت مفت بهم بخوره»
حکیمه ابروهایش را در هم کشید و اشک از پهنای صورتش جاری شد.
- «داری خیلی تند میری محسن. من فقط می خوام اونجوری که دلم می خواد زندگی کنم
می خوام... می خوام... مثل بقیه ادمها باشم»
- «مگه با بقیه فرق داشتی؟»
چایی را برداشت و جرعه ای نوشید. لیوان در دستانش می لرزید.
محسن دوباره سرش را به دیوار تکیه داد و همان طورکه نگاهش به زمین بود گفت: «بذار تصمیم عاقلانه بگیریم »
حکیمه فین فین می کرد و اشک امانش نمی داد. تن محسن گر گرفته بود و عرق از پیشانی بلندش سر میخورد روی گردن باریکش. سیب آدمش بالا و پایین می رفت و نفسش به شماره می زد. عصب دست راستش می پرید و شقیقه هایش تیر می کشید. گفت: « باید فکر کنیم هر دوتامون»
می دانست عشق حکیمه توی وجودش است و باید فکر می کرد. شاید زندگی شکل نگرفته شان واقعا به بن بست رسیده بود! و شاید راهی بود که زنش خودش را پیدا کند.
نقد این داستان از : نازنین جودت
نسیم جان سهیلی، سلام. مثل همیشه ابراز خوشحالی می‌کنم از این‌که خانمی هنر نوشتن را انتخاب کرده و داستانش را برای نقد فرستاده است.
نسیم جان داستان‌ات را خواندم. «تربت فراموش شده» اسم خوبی است ولی به لحاظ معنایی از داستان شما دور است چون شخصیت‌های شما دور از ایران زندگی نمی‌کنند و تا وقتی که در این خاک هستند، هر جایش که باشند، وطن‌شان است. روستا و شهر و ابرشهرش فرق نمی‌کند. شخصیت داستان شما دچار بحران فرهنگی است و ایرانی بودنش را زیر سوال نمی‌برد.
همان‌طور که خودتان در پایان داستان اشاره کردید، این داستان سفارشی است و برای جشنواره و موضوعی از پیش تعیین شده نوشته شده. خیلی هم قابل تحسین است که شما به موضوعی پیشنهادی فکر کنید و برایش داستانی بنویسید. اما داستان‌های سفارشی و مناسبتی مُحسنات و معایبی دارند. در این نوع نوشتن قدرت داستان پردازی و تخیل‌تان را با موضوعی که ذهن‌تان از پیش درگیرش نبوده و به شما پیشنهاد شده، می‌سنجید. حتما خودتان بر این مطلب واقف هستید که نویسنده وقتی به نوشتن روی می‌آورد که مسئله‌ای ذهنش را درگیر کرده باشد. وقتی این درگیری ایجاد نشده و نویسنده تمرکز می‌کند که در مورد موضوعی بنویسد که قبل‌تر شاید به آن فکر هم نکرده، یک‌جورایی محک زدن قدرت تخیل و تمرکز و داستان‌سرایی‌اش است. حسن دیگرش این است که اگر داستان خوبی نوشته باشید از شما و داستان‌تان تقدیر خواهد شد و این برای نویسنده خیلی لذت بخش است. اما از معایبی که این قبیل داستان‌ها دارند این است که همه چیز را رو می‌گویند و جایی برای کشف خواننده نمی‌گذارند، سانتی‌مانتالیسم بودنِ زبان خیلی متبلور است، غالبا شعارزده‌اند، در پایان با پیامی کاملا آشکار به خواننده پند و اندرزی می‌دهند و او را امر به معروف و نهی از منکر می‌کنند.
داستان شما خصوصیات یک داستان سفارشی را با توجه به موضوع جشنواره، داراست و این به این معنی است که شما کارتان را درست انجام دادید. اما در همین داستان‌ها هم می‌شود خلاقیت بخرج داد تا تمایز بین داستان شما و داستان‌های دیگر نظر داوران را جلب کند. شما تا حدودی این‌کار را انجام داده‌اید با این احوال این داستان جای بهتر شدن دارد.
شروع داستان‌تان با عدد چهل است و روایت باید تا چهل روز ادامه پیدا کند تا به دیدار حکیمه و محسن بیانجامد. در خلال این چهل روز و مکالمات تلفنی حکیمه و محسن، خواننده با آن‌ها آشنا می‌شود. گره اول در اولین مکالمات زده می‌شود که حکیمه اصرار می‌کند بعد از ازدواج ساکن تهران شوند. این گره شروع اختلافات حکیمه و محسن است. در مکالمه بعدی حکیمه اصرار دارد که محسن ترانه صدایش بزند و مکالمه بعدی با دروغ آغاز می‌شود و بی تفاوتی نسبت به گذشته و فراموش کردن مادری که مرده و ... . در هر کدام از این تماس‌ها تغییرات حکیمه را در دیالوگ‌هایی که بین او و محسن رد و بدل می‌شود، به خواننده منتقل می‌کنید. این تغییرات ناشی از فاصله گرفتن حکیمه از هویت و فرهنگ و خانواده‌اش است و چون دختری بسیار سطحی است و بلندپرواز، موفق بودن را در تغییراتی در نحوه لباس پوشیدن و آرایش و عمل بینی و زندگی در تهران می‌بیند. چقدر صحنه‌ای که پای تلفن در حال سوهان کشیدن ناخن‌هایش است را خوب و با جزئیات درآورده اید. در همان موقعیت که محسن برایش بی‌تابی می کند و او حواسش جای دیگری است و این از نقاط قوت داستان شماست.
نسیم عزیز، زبان و نثر قابل قبولی دارید. یکدست است و روان و خواننده به خوبی با آن ارتباط برقرار می‌کند. اما توجه داشته باشید که دو شخصیت اصلی داستان شما روستایی بودند. چند سال زندگی در یک شهر کوچک یا دو سال سربازی در تهران، این‌قدر روی آن ها تاثیرگذار بوده که این اندازه سلیس حرف می‌زنند و هیچ لهجه یا گویش خاصی ندارند؟ می‌توانید با این بازی زبانی بخشی از شخصیت آن‌ها را بسازید.
در داستان کوتاه، هر جمله اضافه‌ای داستان را از ایجاز دور می‌کند و هر حذف بی‌جا، می‌تواند خواننده را از مسیر درک درست، دور کند. جملات، توصیفات یا کنش‌هایی که هیچ کمکی به پیش‌برد داستان ندارند را حذف کنید تا داستان‌تان از اطناب دور شود. دیالوگ در داستان کوتاه بسیار بسیار حائز اهمیت است چون بخش زیادی از اطلاعات داستان در دل همین گفتگوها به خواننده منتقل می‌شود. در بازنویسی روی دیالوگ‌ها دقت بیشتری بفرمایید. مثلا در قسمت آخر که محسن و حکیمه بعد از مدت‌ها یکدیگر را ملاقات کرده‌اند، جملات خیلی شعاری‌اند. این به داستان لطمه می‌زند و متن را شبیه همه‌ی داستان‌های مناسبتی می‌کند و نویسنده متهم می‌‌شود به این‌که پشت یکی از شخصیت‌هایش پنهان شده و ایدئولوژی یا عقیده‌اش را از دهان شخصیت محجوب‌تر و معقول‌تر به خواننده تحمیل می‌کند. این قصد را می‌توانید با ظرافت انجام دهید و اجازه ندهید این قدر شعار زده و گل درشت از داستان بیرون بزند.
داستان همان‌جا که محسن می‌گوید: «باید فکر کنیم هردوتامون.» تمام می شود و چند جمله بعد اضافه هستند و از تاثیر این جمله که حرف آخر را می‌زند، کم می‌کنند.
بخوانید و بنویسید و ما را به لذت خواندن داستان‌هایتان میهمان کنید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.