چانه‌زنی با ذهن



عنوان داستان : عروسک

عروسکم را از جعبه ی زیر تخت بیرون می کشم،نگاهش می کنم و به سینه ام می چسبانم،لباس عروسکم تر می شود،سرم را روی تخت می گذارم،کاش میشد بعضی از اتفاقهای زندگی را مثل فیلم عکاسی چید و به دور انداخت،گذشته در سرم رژه می رود.
گوشه بخاری کز کرده بودم و می لرزیدم،صدای جیغ وفریاد در اتاق پیچیده بود،یاسین دستهایش را دور سرش گرفته بود ودر اتاق می چرخید، عروسکم را بغل کرده بودم:تو نترسی عروسک قشنگم،الان زود زود تموم میشه. بابا از اتاق که بیرون آمد پیراهنش از شلوارش در آمده بود، دستش را مشت کرده بود، نگاهش به من و یاسین خورد سرش را پایین انداخت، شاید خجالت کشید، اوایل بعد از کتک زدن مامان زود شرمنده می شد،یاسین صورتش سرخ شده بود و هیچ حرفی نمی زد،بعد از بسته شدن درحیاط یاسین به اتاق پرید مامان گوشه اتاق افتاده بود و هق هق می کرد،از گوشه لبش خون می آمد زبانش بند آمده بود،یاسین دستمالی به مامان داد مثل بید می لرزید، تند که صحبت می کرد زبانش می گرفت،عصبانی می شد و فریاد می زد، مامان می گفت:به داییش رفته،اونم وقتی جوش می اورد زبونش می گرفت، باید مراقب باشیم کمتر عصبی بشه مخصوصا حالا که نوجوونه ،اما آن روزها هیچ چیزی سرجایش نبود و یاسین همیشه زبانش می گرفت.
مامان نگاهش به من افتاد ، خون کنار لبش را پاک کرد وگریه کنان دستانش را گشود،پریدم بغل مامان، سرم را بوسید ، اشکهایم را پاک کردو گفت:نبینم دختر گلم ناراحت باشه،راستی معلومه عروسکت رو خیلی دوست داری،اینو بابات برات خریده، می گفت دوست دارم دخترم مثل این عروسک خوشکل و بور بشه، اما نمی دونست که دخترش از این عروسک هم خوشکل تره،اشکهایش را پس زد، یاسین سرش را روی زانویش گذاشته بود ،نگاهم را چرخاندم به سمت مامان و گفتم:مامان محتاد چیه؟مامان نگاهی به یاسین کرد و گفت:محتاد نه مامان معتاد،یه جور مریضیه که خیلی بده وقتی میاد سراغ آدم،آدم بداخلاق میشه وکارای بد میکنه،گفتم:مامان بابا معتاده؟ خودم شنیدم که همسایه ها به هم می گفتند، یاسین از اتاق بیرون رفت، دست مامان روی سرم ثابت شد ، هیچ حرفی نزد. جلوی من حتی زخم هایش هم التیام میافت.
با صدای در سرم را از روی تخت بلند میکنم،با عجله اشکهایم را پاک میکنم،عروسک را زیر تخت قایم می کنم
-مادر دوباره اون آینه دقتو برداشتی،چندبار گفتم بندازش دور،الهی مادرت بمیره،بلندشو بیا شامت یخ کرد.
- مامان سرم درد میکرد.الان میام.
-دروغ گفتنم که بلد نیستی، ،به بابای خدا بیامرزت رفتی،اونم هروقت گریه می کرد مثل تو بینیش سرخ میشد،پاشو بیا، قربونت برم.
جعبه را زیر تخت هل میدهم، بلند که می شوم نگاهم می افتد به قاب عکس بالای تخت ،بابا دستش دور گردن مامان است ومی خندند،روزی که یاسین می خواست این عکس را پاره کند،مامان عصبانی شد،عکس را از دستش کشید و مایوسانه گفت:هرچی باشه پدرته،الانشونبین،یه روزی یه محله بوده یه ممدقصاب،کل محل روسرش قسم می خوردن،جونش برای زندگیش و بچه هاش در می رفته، اما امان از روزگار که یکی دوسالیه اونوگیر این کوفتی انداخته و همه مون رو بدبخت کرده،تو هم آروم باش پسر ، حتما دوستات دوباره مسخرت کردن که این حال شدی.مگه صدبار نگفتم عصبانیت برای تو سمه .یاسین دستانش را در هم کوبید وگفت:من چی چیکار دوستاتاتام دارم،مگه خودددم کورم ،داره پدر هممممونو درمیاره،دیگه چه قدرباید بزننننتت،آخه تو چه قدر صبوبوبوری ،همه طلاهاهاهات رو هم که گرفته وووو فروخته،دیگگه خسته ته ته شدم،طاطاقت کتتتک خوردن ن تو رورورو ندارررم.
صدای یاسین هنوز در گوشم است که روی صندلی می نشینم،مامان بشقاب برنج را جلوی دستم می کشد و می گوید:داداشت زنگ زده که فردا با بچه هاش میان اینجا،کاش تو هم بتونی مرخصی بگیری و زودتر بیای، قاشق برنج را جلوی دهانم می برم،نگاهم به رد زخم کنار ابروی مامان می افتد،سرم گیج می رود.
هوا سرد بود،باز هم من گوشه ای از اتاق کز کرده بودم ویاسین با مشتهایش روی دیوارمی کوبیدو فریاد می زد ،بابا کمربند به دست از اتاق بیرون آمد،یاسین را که مقابلش بود به گوشه اتاق هل داد، نگاهش به من افتاد اما دیگرخجالت نکشید، شبیه خودش نبود،چروکهای صورتش،لرزش دستانش وخمیدگی پشتش روز به روز بیشتر می شد، ازچشمهایش خون چکه می کرد،جلو آمد، صدای جیغم بلندتر شد،عروسک را که جلوی صورتم گرفته بودم ازدستم کشید،اما آن را به قدری محکم گرفته بودم که بدنش کنده شد ووسط اتاق افتاد،سر عروسک را از دستم گرفت و از پنجره اتاق به کوچه پرتاب کرد ، بعد هم گردنبندم را کند و رفت.
گردنم می سوخت،با صدای فریاد به اتاق رفتم، مامان در دستها ی یاسین تکان نمی خورد، صورتش زیر خون پیشانی اش پیدا نبود بود،یاسین مامان رو به پشتش انداخت ،صورتش سرخ شده بود فریاد زد:زووود برو به عباباس آقاقاقا بگو باید مامامانو ببریم بیمامامارستان،گریه می کردم ، نگاهم به عروسک بی سر وسط اتاق افتاد که یاسین فریاد زد:دددد برو دیدیدیگه
مامان شانه ام را تکان می دهد،معلومه حواست کجاست، برنجها را داخل بشقاب می ریزد،دستش می لرزد،معلومه چیکار می کنی؟آخه چراهرچند وقت یکبار باید این حالت بشی ،همش تقصیر ااون عروسک بی سرته،بندازش دور دیگه،منم می ترسونی،اعصابم به هم میریزه و پاهام قفل میکنه ،بسمه هرچی شام خوردم، بیا کمکم کن برم سرجام بخوابم.
زیر کتف مامان را می گیرم ، او را که در تختش می خوابانم،پیشانی اش را می بوسم و می گویم:چیزی لازم نداری مامان،ببخش ناراحتت کردم،دست خودم نیس،دلم برای بابا تنگ میشه.
-می دونم مادر ،همه ی اون صحنه ها عین روزجلو چشممه ، به خاطر شماها تحمل می کردم و دم نمی زدم به این امید که بابات ترک می کنه ،بعدش هم که دیگه پیشمون نبود شماها رو بی پدر بزرگ کردم و خاموش موندم، اون داداشت که تو سن کم اون اتفاقها رو دید و مریضیش توش موندو خوب نشد بعدش هم که تو یتیمی هم کارمی کردو کمک خرجمون بود وهم درس می خوند ، الهی مادرش بمیره ،اینم از تو که چندوقت یکبار این حالته، اصلا ولش کن این حرفارو مادر بروشامتو بخورو بگیر بخواب،فردا باید بری سر کار
چراغ را خاموش می کنم و به مامان نگاه می کنم،به چروکهای روی صورتش،به عصای کنار دستش،به ردزخم کنار پیشانی اش که یادگاری آن روزها شد.
خودم را پرت می کنم روی کاناپه و سعی می کنم به هیچ چیزی فکر نکنم ،اما انگار خاطره های بد در سرآدم مسابقه دو می گذارند ،بعد از آن روز بابا به خانه برنگشت،مامان تسبیح به دست گوشه پنجره می ایستاد و دعا می خواند،نگاهش همیشه به در بود،گریه هایش را از ما مخفی می کرد،در بغل مامان می نشستم ومی گفتم:مامان برا بابا گریه میکنی؟ پس کی بابا میاد؟
مامان هم لبخند می زد و می گفت: میاد مامان گفته یه عروسک خوشکل می خره و میاد،من هم می گفتم: بهش بگومن عروسک خوشکل نمی خوام،همون سر عروسکم روبیاره بسه.عروسکم بدون سر هیچ جا رو نمی بینه، یاسین صبحها مدرسه بود و عصرها به مکانیکی عباس آقای همسایه می رفت،کمتر صحبت می کرد فقط چندروز یکبار از مامان می پرسید :خبری نشد؟ ومامان فقط سرش را تکان می داد.
بعد از چند ماه خبر فوت بابا را دادند، در زیر یکی از پل های اطراف شهر درحال تزریق سنگ کوب کرده بود، مامان تا چندروز غذا نخورد و هیچ حرفی نزد، ،شبها بلند گریه می کرد و چشم می دوخت به جانمازش، یاسین کمتر به خانه می آمد،بیشترکار می کرد ومن در آن روزها مدام به خودم می گفتم:پس عروسکم بدون سر چیکار کنه؟
سرم را می گیرم و به آشپزخانه می روم ، دنبال قرص مسکن می گردم،لیوان را زیر شیرآب می گیرم و به این فکر می کنم کاش قرصی داشتیم که خاطره های بد را پاک کند
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
دوست عزیز درود
ممنون که به پایگاه نقد داستان، اثر ارسال کرده‌اید. داستان «عروسک» نوشته شما بخش‌های قابل توجهی دارد. نخستین چیزی که در داستان خودش را نشان می‌دهد که شما بلد هستید روایت کنید و توصیف‌‌های‌تان را هم خوب پیش می‌برید و فضا را هم خوب تشریح می‌کنید. این یعنی که بلدِ کار هستید و مایه‌های نویسنده شدن در شما هست و باید ادامه بدهید. اما باید نکته‌ای را در این میان بگویم. داستان شما همه چیزهای خوب بالا را به صورت نسبی دارد اما سوژه خوبی ندارد. یعنی شما وارد کلیشه‌های مرسوم شده‌اید و اتفاقی که خاص خودتان باشد رقم نزده‌اید. این ضعف است. داستان‌نویس باید بتواند سوژه‌های بکر به دست بیاورد یا هم اگر سوژه‌ای تکراری استفاده می‌کند باید بتواند به بهترین نحو آن را به خورد مخاطب بدهد. شما هیچ یک از این راه‌ها را نرفته‌اید و فقط سوژه‌ای تکراری را به شکلی تکراری روایت کرده‌اید. داستان مردی معتاد که خانواده‌اش را اذیت می‌کند و بعد آن‌ها را ترک می‌کند سوژه کلیشه‌ای است که هر نویسنده‌ای به راحتی به سراغش نمی‌رود مگر بخواهد کار عجیب و غریبی با آن بکند. این‌جاست که داستان شما ضربه می‌خورد. اگر شما چنین سوژه‌ای را انتخاب می‌کنید باید بلد باشید اتفاقاتی رقم بزنید که هر کسی قادر به ساختن آن‌ها نیست وگرنه معتادی که زنش را کتک می‌زند و به عروسک بچه‌اش هم رحم نمی‌کند اتفاقی نیست که ما از ذهن‌مان نگذرد. دقیقا راهی را رفته‌اید که هر ذهنی آن را راحت به دست می‌آورد و به آن فکر می‌کند. بنابراین توصیه می‌کنم خاص فکر کنید. همیشه وقتی خواستید به سراغ سوژه‌تان بروید با خودتان بگویید الان من چه چیزی می‌توانم به این وضعیت اضافه کنم. چطور می‌توانم داستانی خلق کنم که کسی به آن فکر نکرده باشد یا حداقل به بخشی از آن فکر نکرده باشد. یک کاغذ بر دارید و شروع کنید این خانواده را در چند وضعیت دنبال کنید. اتفاق‌های متعددی برای آن‌ها در نظر بگیرید. پیدا کردن راه‌های مختلف و بعد بهترین اتفاق کاری است که داستان‌نویس باید انجام بدهد. داستان‌نویس باید بهترین وضعیت و غیرقابل تصورترین وضعیت را برای داستانش انتخاب کند. داستان نوشتن یعنی مرارت در نوشتن. یعنی این‌که شما سختی را به جان بخرید و یک داستان را بارها زیر و بالا کنید تا بهترین شیوه روایت را پیدا کنید. اگر این کار را کردید بدانید دارید نویسنده خوبی می‌شوید. وقتی از یک داستان شکل‌های متعددی داشتید و بعد به جایی رسیدید که سوژه‌تان بکر شد بدانید داستان‌نویس موفقی خواهید بود. یکی از آسیب‌های جدی نوشتن راحت‌طلبی است. این مساله یعنی چه؟ یعنی این‌که شما نخستین چیزی که به ذهن‌تان آمد روی کاغذ بیاورید. اینجا شکست یک نویسنده است. داستان نوشتن یعنی چانه‌زنی با ذهن. وارد تعامل و گفت‌وگو شدن با ذهن. بالا و پایین کردن ذهن. کند و کاو در ذهن. می‌بینید، همه چیزهایی که می‌گویم کارهای مشکلی است. خودتان را برای کارهای سخت آماده کنید. آن وقت است که سوژه‌ها را به راحتی خرج نمی‌کنید و سوژه‌های تکراری را هم وارد کارتان نمی‌کنید. آن وقت است که به راحتی به سراغ یک معتاد نمی‌روید. اگر هم به سراغ چنین سوژه‌ای می‌روید می‌خواهید نگاه خودتان را به آن اضافه کنید. درحالی که در داستان «عروسک» یک نگاه کلیشه‌ای دنبال می‌شود که آدم نمی‌داند به چه دردش می‌خورد. اگر می‌خواهید خواننده برای شخصیت‌های داستان‌تان دل بسوزاند و اگر موفق شدید این کار را با خواننده‌تان بکنید بدانید که راه اشتباهی می‌روید. کار نویسنده این نیست که شرایطی ایجاد کند تا ما دل‌مان برای شخصیت‌هایش بسوزد و فکر کند که قرصی وجود داشته باشد تا خاطرات بد از ذهن آدم برود. بلکه نویسنده باید جوری ماجرا را نشان دهد که خواننده خودش تصمیم بگیرد چه حسی با این شخصیت‌ها و اتفاقات داشته باشد. هیچ‌وقت در پی ایجاد ترحم در خواننده‌تان نباشید. وقتی ایجاد ترحم می‌کنید داستان‌تان تحت تاثیر عواطف خواننده قرار می‌گیرد.
«مامان تا چند روز غذا نخورد و هیچ حرفی نزد، شب‌ها بلند گریه می‌کرد و چشم می‌دوخت به جانمازش.» این جمله شما نه تنها ترحم خواننده را بر نمی‌انگیزد بلکه تکراری بودن سوژه شما تاثیرگذاری آن را کم می‌کند. همین صحنه را چند بار در تلویزیون دیده‌اید؟ وقتی ماجرایی خلق می‌کنید با خودتان فکر کنید این صحنه را چند بار دیده‌ام. آن وقت خودتان از نوشتن آن پشیمان خواهید شد و به سراغ صحنه‌ای دیگر و اتفاقی دیگر می‌روید که خواننده را تکان بدهد.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.