روشن‌گویی در داستان یعنی چه؟




عنوان داستان : مثل بابا که عاشق تو بود...
نویسنده داستان : نجمه ولی زاده

روی برف شیشه ی عقب ماشین،یک قلب کج و کوله است. شاید پسر رحمانی کشیده . اسمش را یادم نیست همین که تازگی ها استخوان ترکانده و قدش یکی دو وجب از باباش بلند تر شده.یادت آمد؟
یا شاید همین کبلایی خودمان ،آدم چه میداند؟! سر پیری وقت معرکه گیری است لابد.
دیشب که قرار بود صغری خانوم از خانه ی پسرش برگردد به گمانم دست کم صد بار خیابان را گز کرد آخر شب که جلوی در دیدمش به قدر سه انگشت برف روی شانه هاش نشسته بود . پیرمرد جان نداشت کلید را توی در بچرخاند لابد شنیده بود دوباره قلب صغری خانوم بازی درآورده .
علی با تو هیچوقت برای مادر از این قلبها نکشیدی؟حتم دارم اگر کشیدی روترش کرده که استغفرالله ،مرد و این سبک سری ها؟مثل همان وقت هایی که برایش غزل می خواندی.
ماشین که روی برف پیچ و تاب میخورد دودستی فرمان را میچسبم و پام را آماده روی ترمز نگه میدارم.
از طالقانی که میگذرم سمت کاشانی،برف کمتری روی خیابان است.شن هایی که روی برف ریخته اند می پیچد دور تایر و صدا میدهد.شیشه را که کمی پایین میکشم صدای مامان گفتن بچه ای میخورد توی صورتم مثل وقتهایی که من مامان را صدا میکردم.
ـ مامان ...مامان ...بریم آدم برفی بسازیم؟مامان هویج داریم؟کلاه قدیمیم کو؟
ـ امین برف بی برف برو بشین پای درس و مشقت . من حوصله تب و لرز و اخ و اوق ندارم.
ـ تورو خداااا.فقط یه خرده...ببین چقد برف زیاده .جلدی میام.بشمار سه.برم؟؟
داد میزد.
ـ چی از جونم میخوای ؟برو بزار دورکعت نماز قضا بخونم .برو.
کسی توی سرم داد میزند.ولم کن .
تو که باید یادت باشد آدم برفی های آبکی وارفته ام را علی با.نه؟
آدم برفی های دیگر که آب شده بودند من تازه میساختمش . قدش به زانوم هم نمیرسید با آن برفهای لعنتی آفتاب خورده. می نشستم و آب شدنش را تماشا میکردم .عمرش به نیم ساعت هم نمیرسید.
کسی دستش را میگذارد روی بوق که متوجه چراغ قرمز میشوم.
کمی جلوتر یک پژو آلبالویی از پشت زده به پراید.زنی دست به کمر استاده روبه روی مامور و دست دیگرش را هی توی هوا تکان میدهد و حرف میزند.موهای کوتاه طلایییش از زیر کلاه بیرون افتاده و باز شده اش ،افتاده روی شانه هاش .
خدا به جوانی دخترک رحم کرد که مادر توی سرای سالمندان دارد نمازهای قضایش را میخواند .اگر اینجا بود به گناه فلان و فلان چنان پرونده دختر را میپیچید و به دوزخ حواله اش میکرد که خود خداـ استغفرالله ـ انگشت به دهان بماند مثل اولین باری که بهار را نشانش دادم و دومین بار و...
گفتم برایش که بهارم را توی چله زمستان پیدا کردم.گفتم یک آدم برفی ساختیم قد خودم.هیچ آب نشد مادر. زد توی صورتم.
ـ بی آبرو....
علی با تو نبودی که بگویی فاطی جان پسرت مرد شده که اخم کند که اسم اولاد پیغمبر را درست بگو و اصل قصه یادش برود . گفتم عاشق شدم مثل علی با که عاشق تو بود.دوباره زد.راستی بابا تو عاشقش بودی یا ...یا فقط تحملش میکردی؟
ماشین را پارک میکنم و آویزی که بابا تویش زندانی شده را از دور آیینه باز میکنم. خودش قابش را معرق ساخته بود عکس جوانی هاش را هم گذاشته وسطش وقتی داد وقتی گذاشتش جلوی آیینه گفت این قبر منه جانِ بابا نمیخواد توی قبرستون دنبالم بگردی و خواند:
برمطاریم مگذارید بیاید واعظ پیر میخانه بخواند غزلی از حافظ
دورت بگردم علی با.تو بمان اینجا من میروم کمی سبزی و هویج بخرم برای سوپ. دیشب که آدم برفی ساختیم بهار سرماخورده انگار.
عکسش را میبوسم .برگشتنی یادم بنداز برایت فال بخرم....
نقد این داستان از : علیرضا ایرانمهر
به نسبت زمان کمی که فرصت تجربه‌ی نوشتن داستان را داشته‌اید، این داستان بسیار خوبی است. مهم‌ترین ویژگی مثبت داستان نیز روایت روان و ملموس آن است که به تناسب از توضیح و توصیف موقعیت و دیالوگ استفاده کرده است. همین طور رفت و برگشت های زمانی که باعث رنگارنگ شدن فضای داستان و ایجاد ریتم و حرکت مناسب در روایت می شود.
اما مشکلی کلیدی و بزرگ در داستان وجود دارد که البته بسیاری از داستان‌های نویسندگان حتا باتجربه و حرفه‌ای نیز گاه از آن رنج می برند. این مشکل ابهام در قصه‌گویی و نامفهوم بودن روابط داستانی است. به زبان ساده‌تر ماجرای داستان روشن و مفهوم نیست و خواننده برای فهمیدن این که آدم‌های داستان چه کسانی هستند و چه کار کردند و الان چه اتفاقی در حال رخ دادن است دچار مشکل می‌شود.
اما باید توجه کرد که روشن و واضح نوشتن به معنای توضیح دادن همه چیز و افزودن بر حجم اطلاعات داستان نیست. به معنای زیاده‌گویی و روایت خطی و بدون چالش هم نیست. در واقع روشن‌گویی در داستان، حاصل به‌کارگیری درست و هوشمندانه‌ی عناصر داستانی است. ایجاد یک نقطه‌ی اتکا که خواننده بتواند بر اساس آن دریابد زمان حال روایت کدام است و چه زمانی فلاش‌بک زده شده است و درگیری اصلی شخصیت‌های داستان با چه مساله‌ای است. گره اصلی داستان چیست و شخصیت‌های داستان چه رابطه‌ای با این اتفاق اصلی دارند. این‌که خواننده با حدس و گمان بفهمید ماجرای داستان چیست باعث می‌شود انرژی کمی برای درک حس و حال و معنای داستان باقی بماند. و مثلا در این داستان همه‌ی انرژی خواننده صرف این می‌شود که بفهمد ماجرای این عشق چه بوده است ولی حس و دریافتی که می‌توانست از همزادپنداری با آن داشته باشد به زحمت شکل می‌گیرد.

منتقد : علیرضا ایرانمهر

متولد 1353 مشهد. نویسنده. فیلم نامه نویس انتشار صد ها عنوان داستان، نقد و پژوهش ادبی در نشریات فارسی زبان از سال شصت و هشت تا کنون



دیدگاه ها - ۱
نجمه ولی زاده » سه شنبه 24 بهمن 1396
سلام بابت وقتی که گذاشتید خیلی ممنونم ... فکر میکنم بخاطر تلاقی عشق و مشکل امین با مادرش هر دو رابطه رو با ابهام خیلی زیادی وارد قصه کردم دوباره داستان رو مینویسم و سعی میکنم ابهامش رو از بین ببرم بابت غلط های املایی متن عذر میخوام ... ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.