تفاوت عنصری داستان ساز است




عنوان داستان : قایق کاغذی
نویسنده داستان : افشین رشیدی

صدای جیغ و شیون زنی از دور دست به گوش می رسد و کودکی که انگار در عمق فاجعه ای گریه می کند.
مرد با ریش بلند و موهای مجعد جو گندمی اش بی توجه به کسی و چیزی خشمگین به دریا می نگرد .کودکان در ساحل سنگی مشغول بادبادک بازی هستند، کمی آنسو تر پسر بچه‌ای تنها در محل تلاقی ساحل سنگی و دریای کف آلود قایق کاغذی اش را در آب خاکستری رنگ دریا به رقص در آورده است و احساس می کند دریانوردی بزرگ است
مرد نگاهش را از پسرک دریا نورد می دزدد و سرش را سمت کودکان بادبادک باز ، می گرداند ، آنها گاهی از این که بادبادکشان از بقیه بالا تر است قهقه می زنند و گاهی از ارتفاع کم آن اخم می کنند .
مرد غرق در افکار خویش است اما طولی نمی کشد که حس می کند سمت چپ بدنش سنگینی می کند سرش را برمی گرداند و همان پسرک دریا نورد با صورت غمگین و چشم هایی اشک آلود که از زیر عینک کائوچویی و ته استکانی اش پیداست ، او با یک دست مرد را می کشد و با دست دیگراش دریا را نشان می دهد، قایق کاغذی در دست پسرک دیده نمی شود او به مرد می گوید: در حین بازی حواسش پرت شده و قایق اش از او فاصله گرفته و از مرد می خواهد قایق اش را برای او بیابد.
نگاه مرد دوباره به دریا می افتد ، او دل پر دردی از دریا دارد ، دریا سه سال پیش همسر و فرزندش را گرفته بود، مرد لرزید و نمی دانست از ترس است و یا از نسیم خنک ساحل سردش شده است، مرگ دل خراش زن و فرزنداش روح او را خراش داده بود ، از پسرک فاصله گرفت و پسرک نا امید به سمت دریا رفت.
مرد روی تخته سنگی بزرگ وا رفت و همچنان صدای زنی که جیغ می زند و کودکی که شیون سر می دهد از عمق دریا به گوش می رسد ، مرد چشم هایش را می بندد و صدای دریا بلند تر و واضح تر شنیده می شد و صدای همهمه بچه ها راه به جایی نمی برد لابه لای این هیا هو ها صدای دل خراش زنی از عمق دریا به گوش می رسد.
مرد در فکر انتقام از بی مهری دریاست ، صدای کمک خواهی او را از افکارش بیرون آورد.
مرد چشم هایش را گشود پسرک در میان پنجه های در یا دست و پا می زد او تنهایی برای نجات قایق اش به آب زده اما خود اسیر پنجه های تیره رنگ دریا شده بود، مرد به سمت او دوید اما در فاصله چند متری دریا ایستاد ، پا هایش گویی سنگینی می کرد یاد سه سال پیش افتاد، آن روزی که برای تفریح همراه همسر و فرزند چهار سالش به دریا زده بودند ، اما موجی قایق آن ها را سرنگون ساخت ، همسر و فرزند اش غرق شدند و او کاری از دست اش بر نیامد. همچنان زنی جیغ می زد و کودکی از عمق وجود گریه می کند.
مرد به خود آمد و پا هایش جانی تازه گرفت، او به سمت دریا حمله ور شد.
غروب کودکان باد بادک های خندان با اشکال مختلف و رنگی شان را زیر بغل گرفته و به خانه می رفتند، پسرک در محل تلاقی ساحل و دریا ی همیشه نا آرام نشسته و به جنازه خیس قایق اش نگاه می کند و از عمق دریا صدای قهقهه مرد به همراه زن و فرزندش بگوش می رسید ، دریا خورشید نارنجی رنگ را در آغوش می گیرد.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
زبان این نوشته از آن یک طرح ساخته تا داستان. مانند طرحی از یک نمایشنامه یا فیلم نامه که قرار است در ادامه تکمیل و نوشته شود فقط لحظه ها و صحنه های مهم اشاره شده اند. گر چه در بیان همین هم گاه زبان نوشته بهم ریخته است و ناظری که واقعه را با افعال می رود و می گوید و می بیند روایت می کند ناگاه از افعال گذشته استفاده می کند و داستان را به زمان ماضی می برد: "مرد به سمت او دوید اما در فاصله چند متری دریا ایستاد." اگر همه چیز در زمان گذشته اتفاق می افتاد به نظر بیشتر مورد پذیرش بود و داستانی تر. البته شاید نویسنده خواسته به مانند دوربینی که فقط نظارت و روایت می کند عمل نماید اما ورود به ذهن مرد و درونیات او این ناظر بیطرف بودن را از او گرفته است. داستان موضع دارد و بیطرف نیست و لذا بهتر می شد اگر با استفاده از زمان ماضی به روایت می پرداخت.
علی ایحال تفاوت شخصیت کودک و کاری که می کند با دیگر کودکان که بادبادک بازی می کنند جذابیت خوبی به داستان داده است. تفاوت ها همیشه داستان ساز اند. یک شخصیت برای این که دیده شود باید تفاوت داشته باشد. یک داستان نیز برای این که دیده شود نیازمند تفاوت با دیگر داستان هاست. این تفاوت در زبان و موضوع داستان و در پردازش های داستانی به تحقق می رسد. خاص بودن و متفاوت بودن این کودک که عینک کائوچوئی و ته استکانی زده به خوبی در متن جا افتاده است. حضور پسرک و تنهایی او و مرد و تنهایی اش بر فضای غریب داستان به خوبی افزوده است.
یک راه زیباسازی داستان گذاشتن معمایی در دل آن است و این که بگذاریم خواننده خود معما را حل کند و به جواب برسد. بهتر بود بدون اشاره طولانی و مفصل به گذشته مرد و خانواده اش در حد یک جمله در انتهای نوشته به غرق شدن اعضای خانواده اش اشاره می شد و آن گاه خود مخاطب علت کمک کردن او به کودک را در می یافت. نباید به این صراحت تقابل و دعوای مرد با دریا بیان می شد. این همان تفاوت گفتن و نشان دادن است. ما خودمان باید به چرایی عملیات نجات او پی می بردیم و این که چرا حاضر نیست اجازه دهد دریا قربانی دیگری بگیرد. همان طور که مرگ مرد به طور غیر مستقیم و فقط با بیان این که "از عمق دریا صدای قهقهه مرد به همراه زن و فرزندش بگوش می رسید" به خواننده رسانده شده است نکات دیگر را نیز می شد با زبانی غیر مستقیم بیان کرد.
فضای ناآرام گشایش داستان هم در تضاد با حضور کودکان و احساس امنیت آن هاست و فضای درونی مرد هم با ظاهر آرام بیرونی او در تنافر است که این ها از زیبایی های نوشته محسوب می شوند. تفاوت ها و درگیری ها از هر دو نوع بیرونی و درونی هستد: مرد با خود و مرد با دریا، کودک با دریا، کودکان با هم. این تضادها فضا را داستانی تر کرده اند.
اما کاغذی بودن قایق و دوام آن بر چنین آب متلاطمی کمی از واقعیت داستان می کاهد و بهتر می بود قایقی چوبی استفاده می شد تا استعاره ای از قایقی باشد که مرد و خانواده اش در آن بوده و اعضای خانواده غرق شده اند. و بهتر این که تکه چوبی می بود که جای قایق استقاده می شد و وسیله سرگرمی کودک می شد تا سادگی رفتار کودک و تنهایی و غریب بودن او بار احساسی بیشتری پیدا می کرد. تنهایی کودک در پایان داستان و از دست رفتن مرد یک پایان تراژیک را شکل داده که از لحاظ احساسی بر مخاطب تاثیرگذار است.
نوشته ویرایش لازم دارد. باید عادت کرد تا حتماً داستان را پیش از هر استفاده و ارسالی، ویرایش نمود. غلط های نگارشی و حتی فرمی تاثیر منفی بر مخاطب به خصوص مخاطب داور دارد. اگر جمله ای نقل قول نیست چرا از علامت : استفاده می شود؟
نویسنده باید روی نحوه پردازش و زبان داستانی خود بیشتر کار کند. شناخت وی از عناصر داستانی و نحوه استفاده او از این عناصر خیلی خوب است. اصول داستان نویسی نسبت به عناصر رعایت شده اند اما فقط زبان و پردازش مشکل دارد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.