تغییر مسیر در داستان مینیمال عادی است




عنوان داستان : چراغ قرمز
نویسنده داستان : فریده الحاوی

یک دوست گل فروش داشتم. البته که پشت چراغ قرمز با هم آشنا شدیم. همان جایی که تا مدت ها خفت گیرگاه من شده بود. از هر فاصله ای نسبت به چراغ که می ایستادم پیدایم می کرد. نه، این نمی توانست تنها کار دستگاه بینایی بوده باشد. حتما کار تشعشعات عشق، تردید، ترس، تشویش و پشیمانیِ من بوده. اگر همه ی اینها را با هم جمع کنیم می توانست همین باشد. کم که نیست!
گاهی پول نقد نداشتم ولی به اصرار او, گلهای نسیه را با خود به خانه می آوردم و معمولا قبل از اینکه برسم حسابم را تسویه کنم پژمرده می شدند اما حس بد بدهکاری در من همچنان تازه و بد بو می ماند. تکلیفی شده بود اجباری و تکراری و خسته ام می کرد. یک روز تصمیم گرفتم مسیرم را تغییر بدم. هم در راه رسیدن به خانه هم درجاده خطیر دوستی.
پ.ن: ببخشید اگر داستانم همین جا تمام می شود. این از خواصِ تغییر مسیر است.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
تغییر ناگهانی مسیر امری عادی در انتهای راه مینیمال‌نویسی است. هم از این جهت که مینیمال‌نویس خسته می‌شود و راه دیگری انتخاب می کند و هم داستان مینیمال معمولاً در قالب شوک یا هر تکنیک دیگری پایانی غیر منتظره دارد. بنا بر این جای عذرخواهی نیست. هر زمان که خواستید تغییر مسیر بدهید. اصولاً یک نویسنده برای دیده شدن باید همیشه مسیری برود که دیگرانش نیازموده اند. راه رفته را رفتن در عالم هنر، هنر نیست. تقلید است.
به هرحال نوشته شما خوب شروع شده و پیش رفته است. حس تعلیق خوبی در همان ابتدا نظیر آن دوست کذایی‌تان خفت ما را می گیرد و داستان شما می‌شود "خفت گیرگاه" منی که می خواهم بدانم بالاخره تا کی قرار است پشت این چراغ مدام گیر کنید و آیا چراغ دل شما سبز خواهد شد یا کماکان قرمز خواهد ماند. پس اولین اصل را به خوبی اجرا نموده اید.
این که توصیفی از شخصیت مقابل ندارید هم به نظر خوب می‌آید چرا که اصلا برای شمایی که مدام در اندیشه فرار از دست او هستید مهم نیست که طرف چه شکل و شمایلی دارد پس چرا برای من خواننده مهم باشد مگر این که بخواهم فرصت از دست رفته شما را بقاپم اما با توجه به این که گل ها زود پرپر می شوند گور پدر این چهار راه، پس دنبال شما کماکان در جاده می آییم بلکه ببینیم شما از کدام راه زودتر و بی دردسرتر به سرمنزل می رسید.
این که به آن بنده خدا بدهکار باشید مشکلی نیست شما که راحت مسیرتان را عوض کرده اید اما هرگز به متن بدهکار نباشید و بعد به خواننده. باید اطلاعاتی را که خواننده لازم دارد حتما به او بدهید و البته این اطلاعات در حد نیاز متن شما و موضوع شما و مضمون شما خواهد بود. در این جا به نظر شما رعایت انصاف را کرده اید. متن چیزی بیشتر از این که گفته شده را نمی خواهد و البته این را در انتها خواهیم فهمید وقتی پی نوشت تان را می خوانیم. فقط یادتان نرود که پی نوشت ها از شما ردی در پی می گذارند. این البته برای مخاطب خوب است تا همیشه راحت به دنبال شما بیاید و تا انتهای متن تان با شما باشد اما دیگران هم شاید شما را بیابند. پس در متن مینیمال، کل متن و نیز پی نوشت ها باید تا اندازه لازم کوتاه باشند و موجز. همیشه متن خود را ویرایش کنید. برای مثال در خط سوم "گیرگاه من شده بود" غلط دستوری دارد. چرا که نسبت به زمان گذشته ساده‌ای که شما برای دیدن آن فرد به کار برده اید (آشنا شدیم) دلالت بر یک زمان عقب‌تر یعنی ماضی بعید یا گذشته کامل دارد که بالطبع غلط است. فعل "شد" این جا کوتاه‌تر و درست‌تر است. لذا به درست بودن افعال حتماً توجه کنید. هر چه داستان موجزتر باشد، دقت شما هم بایست بیشتر شود.
قسمت "کار تشعشعات ..." زیباست . هم از لحاظ محتوای جمله و هم از لحاظ لحن و زبان. نوعی سادگی و در عین حال زبان داستانی امروزی دارد. از نگاه شما خبر نداریم اما شاید همین زبان ساده و خوب شما باشد که طرف‌تان را جذب کرده است. زبان دارای حس لازم هم هست. حس خستگی و کلافگی شما از تکرار مکررات به خوبی در متن و در لابلای سطور حس می شود. همواره به حس کلمات توجه کنید و این مستلزم توجه دقیق در زمان انتخاب واژه خواهد بود.
در مجموع داستان خوبی نوشته‌اید و داستان‌نویس خوبی خواهید شد اگر تغییر میسر ندهید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
فریده الحاوی » یکشنبه 01 بهمن 1396
مایه افتخار و دلگرمی ماست که مجموعه ای به این ارزشمندی وقت و دانش خود را اینگونه بی منت در اختیارمان گذاشته. از همگی به ویژه شما استاد عباسلو بی نهایت سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.