شخصیت‌ها را خاص کنیم




عنوان داستان : آن شب سرد دی ماه
نویسنده داستان : علی معتمدی

شب سردی از شب های دی ماه بود و مثل همیشه با قطار از کار به خانه بر می گشتم. کف دست راستم را تکیه گاه چانه کرده بودم، به کف واگن زل زده بودم و به تلق و تلوق بی وقفه قطار گوش می دادم. چند دقیقه ای که گذشت، بی حوصله ام شدم، سرم را بالا آوردم و صاف نشستم ولی همان جا بود که میخ کوب شدم. یک جفت چشم وق زده بودند توی چشم هایم. جوانکی روی صندلی روبرو، به چشمانم خیره مانده بود. هول شدم. خودم را به آن راه زدم و سعی کردم حواسم را به در و دیوار و پنجره ها و کف واگن پرت کنم.

قطار گاهی آرام و گاهی پرشتاب به راه خودش ادامه می داد. چند لحظه بعد بی اختیار و برای این که خیالم راحت شود که جوانک از من چشم برداشته است، سر چرخاندم. نه، انگار دست بردار نبود. بِر و بِر خیره مانده بود و من حالا بیش از پیش احساس ناراحتی می کردم. با خودم غرولند کردم که آدم ها را باش ! چقدر بی نزاکت شده اند. دلم می خواست صاف توی تخم چشم های بی حیایش زل بزنم، سگرمه هایم را در هم کنم و تشر بزنم “هی ی ی .. چیه؟ چته؟!" . ولی نمی توانستم. جراتش را نداشتم. کار من نبود. بی خیال شدم. تصمیم گرفتم دوباره حواسم را پرت کنم، به هر چیزی غیر از آن چشم ها. به هر کسی غیر از آدم ها، به در، دیوار و پنجره های واگن و نوشته های تبلیغاتی آن بالا.

سرم را کمی به راست چرخاندم. مردی در آن سوی واگن داشت پسرکی را که آن دورتر، به درب تکیه زده بود می پایید و خانمی در آن سوی دیگر، زیر چشمی، پیرمردی را که روزنامه به دست داشت تماشا می کرد. سرم را به چپ چرخاندم و زیر چشمی مردی که کنارم نشسته بود را دیدم که دارد کنجکاوانه صفحه گوشی موبایل کنار دستی اش را می پاید. با خودم گفتم که لابد آدم ها به ورانداز کردن همدیگر علاقه مندند. شانه بالا انداختم و دوباره به در، دیوار و پنجره ها و نوشته ها خیره شدم.

قطار داشت به ایستگاه نزدیک می شد و سرعتش را کم می کرد. بلند شدم، کیفم را برداشتم و به نزدیک درب واگن رفتم. قطار ایستاد. درب ها باز شدند و من تنها کسی بودم که در آن ایستگاه پیاده می شدم. داشتم از سنگینی بار آن چشم های وق زده، از بی اعتمادی آن نگاه های دزدانه و از ازدحام آدم هایی که مدام همدیگر را ورانداز می کردند فرار می کردم. حس گنجشکی بی پناه را داشتم که دارد از قفس کرکس ها رها می شود و حالا بی اندازه سبکبال بودم. درب ها پشت سرم بسته شدند و قطار به راه افتاد. دور و برم را ورانداز کردم. ایستگاه خالی بود. تنها باد سردی زوزه می کشید و برگ های خشک را یکی یکی از این سو به آن سو جارو می زد. کسی آن جا نبود غیر از گربه ای فربه که از روی نیمکتی سیمانی، قمری کوچک از نفس افتاده ای را که کمی آن طرف تر بر زمین سرد ایستگاه تُک می زد، می پایید. به راه افتادم و از این خیال که دیگر کسی مرا ورانداز نمی کند، نفسی عمیق و راحت کشیدم. اما از دهانم بخار سردی بیرون زد. انگار نفسم در جا یخ زده بود. زیر لب گفتم

“دیگه کسی منو نمی پاد، کسی نگام نمی کنه”.

و لبخندی از سر رضایت و همراه با کمی تردید بر گوشه لبانم نقش بست. بی اختیار تکرار کردم

“کسی نگام نمی کنه، کسی نگام نمی کنه، کسی نگام نمی کنه .. “

که ناگهان باد سردی زوزه کشان بر صورتم سیلی زد. سرخی گونه هایم را حس کردم. ایستادم تا دکمه های پالتو را ببندم که همان لحظه خیالی سرد بر خاطرم سایه انداخت. فکر کردم که اگر کسی مرا نگاه نمی کند، پس حتما کسی مرا نمی بیند، و اگر کسی مرا نمی بیند لابد دیگر کسی هوایم را نخواهد داشت و از این خیال، احساس تنهایی، همچون صخره ای عظیم بر سینه ام سنگینی کرد. انگار کسی داشت قلبم را بی رحمانه در مشت هایش می فشرد. بی معطلی چرخیدم و پشت سرم را نگاه کردم ولی دیدم که قطار از ایستگاه دور شده است. خیلی دور. آن قدر که دیگر صدای تلق و تولوق واگن ها را هم به زور می شنیدم.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان حاضر بر تضاد درونی شخصیت قوام یافته، تضادی که خیلی پررنگ نمی‌شود و تلاشی هم در جهت پررنگ‌تر کردن آن از طرف نویسنده صورت نگرفته بلکه به جای تمرکز بر آن به سمت حاشیه کشیده شده است و برعکس آن را کم‌رنگ‌تر هم ساخته است. باید روی حس نگاه جوانک روبرویی متمرکز می شدید و آن حس را به خواننده منتقل می کردید. گفتن این که احساس ناراحتی می کردم کافی نیست. حس را باید ساخته و به مخاطب منتقل می کردید. نقطه تمرکز داستان بایست بر روی نگاه جوانک دوام بیشتری می یافت و تاثیر آن را بیشتر می کرد. به حجم داستان خود نگاهی بیاندازید و ببینید این نگاه که عامل روایت و شکل گیری داستان بوده چقدر استمرار داشته و چقدر در داستان حضور فعال خود را حفظ کرده است. نباید از اصل سراغ حاشیه می رفتید و به دیگران می پرداختید عکس العمل های فیزیکی و احساسی شما باید پررنگ تر می شدند. باید از عذاب حسی چنین موقعیتی به خوبی تصویر می ساختید. با توجه به حجم نوشته تان، باید داستان از این تعامل دوسویه میان راوی و جوانک بیرون نمی آمد. وقتی داستانی روی درونیات شخصیت استوار است این درونیات بایست کامل و درست منتقل شوند. گفتن و توصیف صرف در چنین مواقعی به کار نمی آید. وقتی عاملی بیرونی ترس و هیجانی درونی ایجاد کرده ، داستان یا فیلم ناگزیرند حتماً از طریق عکس العمل ها این تاثیر را منعکس نمایند. در اینجا نویسنده کمی روانشناسی باید بداند. موقعیت به تصویر درآمده با واکنش های روانشناختی مرتبط است.
نویسنده اگر شخصیت‌های خود را خاص کند داستان را خاص کرده است. برای خاص کردن شخصیت‌های خود واکنش های خاصی را به آن‌ها نسبت دهید. مثلا ببینید در روانشناسی برخی آدم‌ها وقتی احساس ترس می‌کنند چه واکنشی نشان می دهند. از آن ها استفاده کنید. نمونه آن می تواند عرق کردن زیاد باشد یا عرق کردن کف دست و یا پریدن پلک چشم. این‌ها به داستان جذابیت می دهند چرا که به سمت خاص کردن شخصیت و از آن جا داستان می روند. مضافا آن که نوعی اضطراب هم در شخصیت نشان داده می شد که می‌توانست خود تبدیل به گره در داستان شود.
پایان‌بندی هم در چنین متونی مهم است. نباید خیلی ساده به آن نگاه کرد. در پایان بندی انتظار مخاطب را هم مورد نظر داشته باشید. فقط خواسته شما به عنوان نویسنده مطرح نیست. مخاطب از دل داستان گذر کرده و انتظاراتی برای پایان آن دارد تا احساس و یا اندیشه خود را ارضاء نماید. نباید با یک پایان ساده تمام انتظارات مخاطب را زیر سئوال ببریم. بواقع پایان این داستان زیاده از حد ساده است و همین مساله فاصله‌ای بین آن با شروع و بدنه ایجاد کرده که باورپذیری آن را زیر سئوال می‌برد و از ارزش کلی داستان می کاهد. در ارزشگذاری یک داستان هر سه بخش گشایش و بدنه و پایان‌بندی به طور همزمان در قضاوت دخیل خواهند بود. اگر یکی ضعیف باشد بقیه را هم تحت الشعاع قرار می دهد. فاصله زیادی بین نتیجه ای که شخصیت داستان شما بدان می‌رسد تا بخش‌های گشایش و بدنه وجود دارد. بار هیجانی را با یک نتیجه فکری خوابانده‌اید و شاید اشکال در همین جاست.
در کل این نکات را با هم مد نظر داشته باشیم:
- در داستان کوتاه از اصل داستان خارج نشویم. این را آلن پو تحت عنوان وحدت تاثیر هم اشاره کرده است.
- اگر تک احساس مورد نظر است باید روی همان متمرکز شویم.
- شخصیت‌های خود را خاص کنیم. به افراد دور و بر دقت کنیم و از آن ها الگوهای خاص رفتاری را بسازیم.
- در پایان‌بندی، خواسته مخاطب را هم مورد نظر داشته باشیم. البته این به معنای کنار گذاشتن ایده اولیه خودمان ضرورتاً نیست.
- در داستان کوتاه، تابع قاعده وحدت تاثیر آلن پویی، تناسبی میان گشایش و بدنه و پایان‌بندی بوجود بیاوریم.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.