قدرت داستان می تواند یکدست باشد




عنوان داستان : چهار پیمانه
نویسنده داستان : منصوره رضایی

تِق. تِق. تِق...
- بسه فهیمه. سرم رفت. اینقدر چاییت رو هم نزن. اون مانتوی مسخره رو هم در بیار. پالتوت رو بپوش. هوا ابریه. ممکنه برگشتنی بارون بیاد.
یک قپ از چای نیمه شیرینش را هورت می کشد. لقمه ی نیمه خورده اش را زمین می گذارد. خودش را توی شیشه ی درِ آشپزخانه برانداز می کند و مثل همیشه که می خواهد خودش را لوس کند با صدای بچه گانه، می گوید: « قربون مامان خوشگل بد اخلاقم بشم. آخه مانتوی به این قشنگی چشه؟» بعد، انگشت اشاره اش را جلوی چشم هایم تکان می دهد و می گوید: «دوباره هوا ابری شد و احوال زهره خانوم قاراشمیش.» باقی مانده ی لقمه را می دهم دستش و سفارش می کنم حتماً توی راه بخورد. می گویم زودتر بیاید که برای شله زرد فردا کلی کار داریم.
علیرضا حوله اش را می اندازد روی یکی از چهار صندلی میز غذاخوری. چشم غرّه ای می روم و برَش می دارم. حسابی خاکی شده. یادم نیست کِی، صندلیِ چسبیده به پنجره را گَردگیری کرده ام. چند بار به سَرم زده بگذارمش توی انباری. اما انگار جای خالی اش بدجور دهن کجی می کند. علیرضا اِتیکت روی پیراهنش را صاف می کند و می گوید: « عجب هوای دو نفره ای. حیف که ما یه نفریم.» لیوان چای را می گذارم جلویش و می گویم: «پس ما هویجیم؟» لب های خیسش را می چسباند روی لپ های داغم و می گوید: «شما خوب. شما سروَر. شما رفیقِ بی کلک. ولی آخه کی تو این هوای دبش، دست ننه شو می گیره تو خیابون قدم می زنه؟» مثل همه ی مادرها دنبال بهانه می گردم تا حرف های توی دلم مانده را بهش بگویم. کلاه سبزش را می گذارم روی میز و می گویم: «شما آقا. شما خوش تیپ. شما سروَر. ولی آخه کی به یه سرباز کچلِ بیکار، زن می ده؟»
بچه ها می روند پی کار و زندگی شان. مثل هر روز خودم می مانم و حوضم. خودم می مانم و کارهای خانه که تمامی ندارند. خودم می مانم و هزار فکر و خیال.
برنج ها را پیمانه می کنم. زعفران ها را با زعفران سابی که مادر از مشهد آورده گَرد می کنم. چه بویی دارد. معلوم است حسابی رنگ می اندازد. از شله زردهای بی رنگ و رو بدم می آید. به قول محسن، آدم یا نذر نمی کنه یا برای نذرش سنگ تموم میذاره. باید سه برابر برنج ها شکر بریزم. وای! خاک بر سرم شد. دیشب یادم رفته درِ ظرف شکر را بگذارم. کابینت، سیاهِ سیاه شده. انگار عروسی مورچه ها باشد. ظرف را جا به جا می کنم بلکه خودشان بفهمند و تالار را ترک کنند. فایده ندارد. دلم نمی آید اما مجبورم راه بعدی را امتحان کنم. همین طوری هم کلی دیر شده. تا آب، جوش بیاید؛ برنج ها بپزد؛ شکرها شیره شود؛ زعفران، خوب به خوردشان برود؛ توی ظرف ها بکِشم؛ فهیمه بیاید و تزیین کند خودش کلی طول می کشد. می ترسم شبِ شهادت، روز شود و نذرم ناقص بماند. به دلم بد است. ظرف شکر را می گذارم توی سینک و آب را رویش باز می کنم. مورچه هایی که کمی زرنگ ترند خودشان را نجات می دهند. بقیه که لابد شنا بلد نیستند یا کوچک ترند نفَس کم می آورند و یکی یکی می آیند روی ظرف. جمعشان می کنم و با دستهای نوچ شده ام شکرِ یکدست سفید را می گذارم روی گاز. به دلم نمی چسبد. نذری که با مرگ موجودات زنده، انجام شود قبول است یعنی؟
این نذر، پیشنهاد محسن بود. وقتی بچه ها به دنیا آمدند گفت: « هنوز بوی شله زردهای خانوم بزرگ توی سَرَمه. موافقی هر سال برای سلامتی بچه ها شله زرد بپزیم؟ البته اگه سختت نیست.» همیشه همین طور بود. خواسته اش را به شکل سؤال می گفت و تهَش تشکری، چیزی می چسباند که آدم را مجاب می کرد. گفتم: «باشه ولی خودمون چی؟ سلامتی خودمون مهم نیست؟» قرار شد هر سال، چهار پیمانه برنج را شله زرد کنیم و بدهیم دستِ همسایه و فامیل.
یعنی شکرهایی که به مورچه های زبان بسته چسبیده و دور ریخته شده، چه قدر بوده؟ دوباره پیمانه شان می کنم. دوازده پیمانه ی درست با احتساب شکرهای خیس خورده که به ظرف چسبیده اند. یعنی مورچه ها هیچی با خودشان نبرده اند؟ پس زبان بسته ها از دیشب تا حالا چه کار می کردند؟
هر قدر بوی جوش آمدن برنج و دم کشیدن زعفران، حالم را خوب می کند؛ از بو و طعم شکر بیزارم. شکرها را _که حالا شیره شده اند_ می ریزم توی دیگ و هم می زنم. سه سالی می شود که چای هایم را تلخ می خورم. به همه گفته ام قند دارم. اگر بگویم از قند و شکر بدم می آید که باور نمی کنند. مگر می شود کسی آن قدر گوشت تلخ باشد که از شیرینی خوشش نیاید؟
هُرمِ بخار می خورد توی صورتم. نفسم می گیرد. پنجره را باز می کنم. ابرها مثل آدمهای عزادار سیاه پوشیده اند و نم نم می بارند.
آن روز هم هوا ابری بود. گفتم: « محسن جان! جاده ها لغزنده نیست؟ نمی شه فردا بری؟» گفت: «نه بابا! زنجیر چرخ خریدم به چه کُلُفتی. بعدشم یه نصفه روز بیشتر طول نمی کشه که. فردا صبح، ورِ دلتم.» حرفی نزدم. یعنی قانع نشده بودم که بخواهم چیزی بگویم. گفت: «اصلاً اگه خیلی نگرانی، می خوای خودتم بیایی؟ حالا یه بارَم شاگرد شوفر باش. البته اگه سختت نیست.» همیشه، همین طور بود. خواسته اش را به شکل سؤال می گفت و تهش تشکری، چیزی می چسباند که آدم را مجاب می کرد. به بچه ها گفتیم بروند خانه ی مادر و راه افتادیم. هر چه می گفت، چشم اوسّایی می گفتم و غش می کردیم از خنده. باران، چِک چِک، می چکید روی شیشه ها. به قولِ علیرضا هوا حسابی دو نفره بود. برف پاک کن های ماشین، مثل دو تا دست خشک و یخ زده می رفتند و می آمدند. بخاری را روشن کرد. هوا سنگین شد. چشم هایش هم سنگین شده بود انگار. لیوان چای را دادم دستش. صدای ضبط را زیاد کردم. رو کرد به من و بنا کرد به هم خوانی با خواننده: «تو که محراب نگات قبله ی راز منه. اون دو تا چشم سیات زندگی ساز منه...» خندیدم و تقریباً جیغ زدم: «دیوونه! حواست به جاده باشه.» خودم هم خوابم گرفته بود اما هر چه به ذهنم می رسید می گفتم که او را بیدار نگه دارم. پرسیدم: «چه قدر دیگه مونده؟» خمیازه ی کِش داری کشید و گفت: « اِنقدری نیست. این پیچو که رد کنیم. صد، صد و بیستای دیگه هم بریم. رسیدیم. بارو تحویل دادیم و برگشتیم. صبح خونه ایم ایشالا.» فلاکس را تکان دادم. خالی بود.گفتم: «بیخود! بیخود! مگه جونمو از سر راه جُستم؟ صبح راه می اُفتیم.» چشم اوسّایی گفت و با پشت دست، چشم هایش را مالید. پیچ را که رد کردیم. انگار وارد عالم برزخ شده باشیم هیچ جا پیدا نبود. جاده در مِه فرو رفته بود. نه می شد بفهمی کجایی. نه می فهمیدی جلوی رو و پشت سرت چه خبر است؟ مثل مورچه، حرکت می کردیم. به گمانم رنگم پریده بود. به صورتم نگاه کرد و گفت: «چیه؟ اینا برای ما خاطره س! الآن تموم می شه.» گفتم: «محسن! می ترسم. آیت الکرسی بخون. خودم هر چی می خونم تا «وَ ما خَلفَهُم» بیشتر یادم نمیاد. به دلم بده. نکنه...» گفت: «این خرافات بازیا رو درنیار. از ترس، یادت رفته. ببین راه باز شد حاج خانوم.» گازش را گرفت که مثلاً دلِ من را سفت کند و بگوید خبری نیست. هوا هنوز مِه بود. جاده لغزنده بود. پشت سر و پیش رویمان پیدا نبود. ماشین های پشت سرمان یکسره بوق می زدند؛ انگار عروسی بیوه زنی باشد! محسن از آینه ی بغل، نگاهی به بیرون انداخت. قرمز شد. گفت: «دیدی چی شد؟ درِ کامیون باز شده. چادر روی بارها یه ور شده. اموال مردم حیف و میل شد.» با عجله پرید پایین. با احتیاط از رکاب خیس ماشین، پایین رفتم. کیسه های شکر را یکی یکی می داد دستم. سنگین بودند. مجبور بودم تحمل کنم. تا جایی که جا می شد گذاشتیمشان توی اتاقک کامیون. چادرم را در آوردم. انداختم رویشان که خشک شوند. چادر روی بارها را صاف کرد. درِ کامیون را بست. بوق ها کمتر شده بود. خوبی مِه، این بود که راننده ها عجله ای برای رد شدن از ترافیک نداشتند. انگار بترستد از خدایشان بود که بیشتر معطل شوند تا هوا صاف شود. با دست های شیرین شده ام دستگیره ی کامیون را گرفتم و خودِ خیسم را -که هزار کیلو شده بود_ کشیدم بالا. بخاریِ ماشین را زیاد کردم. شکرها انگار بپزند توی همان چند دقیقه شروع کردند به آب شدن. نمی دانستم چه کار کنم. سَرم را از پنجره، کردم بیرون. داد زدم: « محسن بدو. بیا ببین چی شده.» مِه، کمتر شده بود و بوق ماشین ها بیشتر. ترسید. دوید. ماشین های پشت سری، گویی سال ها سر پل صراط، گیر افتاده باشند؛ برای رد شدن عجله داشتند. نصفِ آیت الکرسی را به محسن فوت کردم. باران، فوتم را برگرداند. به دلم بد آمد.
________________________________________________________________________________
تَق. تَق. تَق.
- مگه کلید نبردی؟ چرا اینقدر در می زنی؟
- توی جیب پالتوم جا گذاشته بودم. سه ساعته دارم زنگ می زنم. کجایی؟ خیس شدما.
بی سلام، می پرد توی اتاق. آب کفش هایش را خالی می کنم و می گذارم توی جاکفشی. بخاری را زیاد می کند. می رود توی آشپزخانه. درِ دیگ را باز می کند. برنج ها پخته اند انگار. می گوید: « چرا این همه؟ دوباره چهارتا پیمونه پختی؟ »
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم منصوره رضایی سلام

داستان «چهارپیمانه» شروع ضعیفی دارد اما از میانه‌ی کار ، رفته رفته و به شکل غیرمنتظره‌ای اوج می گیرد. از جایی که زن راوی در خانه تنها می‌شود یعنی از جایی که «... بچه‌ها می‌روند پی کار و زندگی‌شان». از اینجاست که تازه داستان چهره‌ی خودش را به دست می‌آورد. بنابراین به نظر می‌رسد حضور فیزیکی پسر و دختر در پاراگراف‌های ابتدایی کارکرد چندانی ندارد می‌شود برشان داشت و می‌توان فقط در حد اشاره به دیالوگ «به قولِ علیرضا هوا حسابی دو نفره بود» به آنها اشاره کرد؛ چون این جمله، جمله‌ی خوبی است. ایجاد رابطه میان شکرهای شله‌زرد نذری و مورچه‌ها و شکرهایی که بار کامیون بوده و اتفاقی که در گذشته افتاده، (به ویژه رابطه‌ی حسی که راوی با این دو ماجرا برقرار می‌کند)، بسیار خوب و هنرمندانه درآمده است. گره‌ای است که اندک اندک گشوده می‌شود و مثل رازی است که بر مخاطب آشکار می‌گردد بدون اینکه توی ذوق بزند. صحنه‌های دونفره ی راوی و محسن در جاده، پرکشش‌ترین و قوی‌ترین و در عین حال داستانی‌ترین بخش این اثر است. ضرباهنگ مناسب، بده بستان درست گفتگوها و حادثه‌ی زنده‌ی هیجان‌آور بیرونی (عمل داستانی)، که هر دو یکدیگر را تکمیل می‌کنند، حس‌های قوی، چیدمان فضاسازی که قصه را آبستن حادثه کرده است، ترکیب توصیف‌ها، صحنه‌ها، دیالوگ‌ها و کنش‌های به جا، آن بخش از داستان را قوی و اثرگذار کرده است. همان سطرها می‌توانند نشان بدهند شما با تمرین و تلاش پیگیرانه، می‌‌توانید از پس نوشتن داستانی‌هایی بسیار خوب با قدرت و کیفیتی یکدست برآیید. شاید بهتر بود داستان را پیش از آنکه فصل بخورد، تمام می‌کردید. یعنی اینجا: «... نصفِ آیت الکرسی را به محسن فوت کردم. باران، فوتم را برگرداند. به دلم بد آمد.» همین کافی است. تق تق دوباره و آن یکی دو سطر باز کار را دم‌دستی می‌کند. پیشنهاد می‌کنم برای نوشتن آغاز و پایان قوی، به موقع و اثرگذار در داستان تمرین کنید. منتظر داستان‌های خواندنی شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۱
منصوره رضایی » پنجشنبه 05 بهمن 1396
سلام خانم آروان عزیز.بسیار سپاسگزارم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.