داستان عرصه‌ی ارائه‌ی غیرمستقیم اطلاعات است




عنوان داستان : لطفا کمکم کنید
نویسنده داستان : رقیه بصیرتی برزکی

اونجا، روی نیمکت آخر تنها می نشست، نه با هیچ کس صمیمی نبود، اصلا حرف نمی زد، همش سرش پایین بود، همش ناخوناشو می جوید، دستاش دایما میلرزید، رو صورت و دستاش هر روز یا شایدم دوسه روز یبار یه زخم یا کبودی تازه بود، خونشون؟ نه والا من که تا حالا نرفته بودم فک نکنم کس دیگه ای هم رفته باشه، گفتم که با کسی صمیمی نبود، مشکوک که نه ولی دلمون براش می سوخت که چه بلایی سرش میاد، یبار که خیلی اصرار کردم فقط یک کلمه گفت بابام، همین، یعنی باباش؟ آقا کی تموم میشه، ما دیرمون شده هرچی میدونستیم گفتیم بخدا.

بگید ناظم بیاد تو.
والا مورد انضباطی نداشت، بچه ارومی بود، یکی دوبار کشیدمش دفتر ازش بپرسم چی شده اما انگار لال بود این دختر هیچی نمیگفت تا من از سوال کردن خسته بشم و بره، زیاد زنگ زدم به خونشون ولی هیچوقت کسی جواب نداد، انگار مامان باباش جدا شدن، نمیدونم با کدومشون زندگی میکنه، اطلاعات دیگه ای ندارم جناب، با معلما؟ نمیدونم فک نکنم اصلا با کسی خوب باشه الان میرم دفتر میپرسم.
معلم ادبیات گفت یکم باهاش حرف میزده، بله الان میگم بیاد.


ببخشید بغض گرفته گلوم و دختر خوبی بود درسش که عالی بود، انشاهای خوبی می نوشت، اره سر کلاس من حرف میزد همه سوالارو جواب می داد، یبارم بعد کلاس اومد پیشم گفت میخواد یه چیز مهمی رو بگه اما میترسه، میگفت یه مشکلی داره، فک کنم تو خونه اذیتش میکردن میترسید بگه، همین هارو میدونستم گفتم شاید به دردتون بخوره، بله خواهش میکنم، بی خبرمون نذارید، ممنون که پی گیرید.

بگید مادرش بیاد.
بچم و کشتن دارید از من میپرسید، هی وای هی وای، اروم باشم؟ بچم مرده، پاره تنم مرده میگه اروم باش، اگه قاتلشو پیدا نکنید میکشمتون. تهدید؟ اره تهدید میکنم، چرا ولش کردم؟ من ولش نکردم خودش رفت، وقتی شوهر کردم گذاشت رفت پیش ننه باباش، خب جوونم میگی دل نداشتم ازدواج کنم، اره خب شوهرمم راضی نبود بچه یکی دیگه تو خونش باشه، باباش وقتی اون بچه بود ولمون کرد رفت، همو بهتر که رفت، خل بود مردتیکه، چیزای عجیب غریب میگفت کارای ترسناک میکرد، راحت شدم رفت، نرفتم سراغ بچم؟ خب میدونستم نمیاد خیالم راحت بود بزرگتر بالا سرشه تنها نیس، البته ننه باباش حافظه نداره یکم گیج و خنگه بچه من شده بود پرستار پیر زن دیونخ، اصلا ازکجا معلوم همون دیونه نکشتتش هان اونو بگیریدش پیرزن خل، دخترمو اون کشته، اره اون کشته، تهمت چیه اقا غیر اون کی تو اون خونه بوده، مگه جنازه بچمو تو اون طویله پیدا نکردید.

اینو ببرید بیرون بگید مادربزرگش بیاد تو.

آقا من کمرم درد میکنه، نمیدونم خوردم زمین یا باز آقام زدتم، نوه ی من؟ من هنوز شوهر نکردم که ده سالمه نوه ام کجا بود، آهان یادم اومد چرا کمرم درد میکنه آقام میخواد به زور شوهرم بده منم میگم نه اونم میفته به جونم کتکم میزنه واسه همین کمر درد دارم، آقا شما پا در میونی کن نذار منو بفرسته خونه بخت، نمیشناسم بخدا کی هست؟ پسرم؟ میگم من شوهر نکردم تو میگی پسرت؟ بذارید من برم توروخدا بذارید برم.

گزارش پزشک قانونی آماده اس؟
بله جناب سرهنگ الان میارم اتاقتون.
خودکشی؟ چرا مختومه اعلام کردن، چرا پرونده رو بستن؟
کدوم آدم احمقی خودشو زجر کش میکنه، نمیذارم بسته بشه حتی اگه خودکشی ام بوده باشه مقصر داره.
پرونده بستس به جریانم نمیفته نتیجه کاملا مشخص ما کارای مهم تراز این داریم.
اما نمیشه که یه دختر جوون مرده اونم نه معمولی، بدنش یادت رفته؟
نه یادم نرفته با منم بحث نکن.

آقا ما که هر چی می دونستیم گفتیم، بخدا بیشتر نمیدونیم. چشم آقا تماس میگیریم، چشم.

سلام آقاگفته بودید اگه چیزی یادمون اومد تماس بگیریم،ما یه سری کاغذ لوله شده تو میله نیمکتش پیدا کردیم، نه بخدا نخوندیم، بله اقا داریم براتون میاریم، چشم آقا، خواهش میکنم وظیفمون بود.

باید به یکی بگم، شاید اون دختر که اون جلو میشینه، اسمشو نمیدونم اما ادم خوبیه بهش بگم به کسی نمیگه شاید کمکم کنه، نه نمیتونم اعتماد کنم، شاید بره به ناظم بگه، به خانوم ادبیات میگم منو دوست داره، مهربونه، هیچوقتم دخالت نمیکنه اره به خودش میگم فردا باهاش کلاس داریم، اَه لعنتی، کاش حداقل یه خواهر داشتم، که چی می شد، اونم مثه من باید تو بد بختی زندگی می کرد، برادر چی اون که میتونست مراقبم باشه نمی تونست؟ شاید مثه بابا بود، من براش مهم نبودم، ولم میکرد می رفت پی زندگی خودش، نه برادرم خوب نیست، این معلم چقد چرت و پرت میگه اصلا خودش میفهمه چی داره سر هم می کنه، معلوم نیس معلم چیه تاریخ، جغرافی، ریاضی، ولی اگه با کسی حرف نزنم دیونه میشم، اصلا دوست دارم یکی بدونه شاید کمکم کنه، ولی میترسم آدما خطرناکن نمیشه بهشون اعتماد کرد. کاش ننه می فهمید.

کاش یکی این کاغذارو پیدا کنه، یعنی میتونم امروز برم به خانوم ادبیات همه چیز و بگم، چشماشو نگا توروخدا سبز یا آبی نمیدونم هردوتاش باهمه انگار، خوشبحال بچه هاش، یعنی ازدواج کرده؟ حلقه که دستش نیس، کاش مجرد باشه، اصلا کاش مامان من بود، دیشب حالم دوباره بد شد اگر نمی زدم اروم نمیشدم اما خوب بود یه درد شیرینی داشت، صبح همه چپ چپ نگام میکردن، یکی گیر داده بود چی شده منم گفتم بابام، خب چی میگفتم میخواستم دست از سرم برداره، همه اش تقصیر همونه که بهش میگم بابا، اگه اون نرفته بود الان با مامان سه تایی اروم و خوشبخت داشتیم زندگی میکردیم، مامان میگفت دیونه بوده چیزای عجیب میخواسته از مامان اما نگفت چی میگفت استرسی بوده هی ناخوناشو می جوییده مثه من. برای خانوم ادبیات مینویسم شاید این کاغذارو پیدا کنه، یا اصلا هر کسی، براش مینویسم که وقتی خوند به دادم برسه.
کلاس داره تموم میشه شاید بتونم از خانوم ادبیات بخوام مامان من باشه.

وایی نگاه چیکار کردم با دستم، فک کنم اخر شوهر گیرم نیاد کی میاد یه دختر با این دست و صورت که روش پره زخم بگیره، دیروز زیاده روی کردم ولی اخ که چه لذتی داشت.

ننه هم چند روزه بدجور قاطی کرده دیگه هی میره میاد میگه اقام داره منو شوهر میده کمکم کنید، اصلا منو مامان به درک، بابام چطوری دلش اومد ننه رو ول کنه، کاش هیچوقت نمیره، من دیگه جایی ندارم برم، اوف از ریاضی بدم میاد اصلا نمیفهمم چی داره میگه، به چه درد میخوره اخه این ریاضی همون دو دوتا چهارتا بسه دیگه بیشتر کجا رو میخواد بگیره، وای صدام کرد باید برم پای تخته خدا خودت به دادم برس.

امروز چرا اینطوری شدم دلم خیلی میخواد، خدایا نه، یکاری کن از سرم بیفته، باید بنویسم، بنویسم دردمو حتما یکی میخونه میاد کمکم میکنه. دیگه نمیتونم این حس و تحمل کنم از خودم بدم میاد.
هر کسی که داری اینو میخونی به دادم برس، من یه مشکلی دارم اما خب میترسم به کسی بگم، نمیدونم چرا اینطوری شدم حدودا دوساله اما یه ساله که شدت گرفته و از کنترلم خارج شده، من از یه چیزی لذت میبرم، اما چیز خوبی نیست به نظرم وحشتناکه، اونم درده، دوست دارم درد بکشم، کتک بخورم، شکنجه ام بدن، اما ازونجایی که تنهام مجبورم خودم خودمو اروم کنم، امروز بیشتر از همیشه نیاز دارم، میخوام دیگه اینطوری نباشم و خوب شم لطفا کمکم کنید

آقا چی شد خوندین؟ چی نوشته بود؟ عه چیز مهمی نبود، یعنی واقعا خودکشی کرده، باشه آقا بیشتر نمیپرسم ممنون که بهم گفتید خدا نگهدار.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم بصیرتی برزکی، سلام
وقت‌تان به خیر. داستان‌تان را خواندم. ایده‌ی مرکزی خوبی دارد، که متاسفانه خوب اجرا نشده. رفتن سراغ دختر محصلی که گرفتار خودآزاری (مازوخیسم) جسمی است و پرداختن به وضعیت‌وموقعیت او می‌تواند (می‌توانست) مایه‌ی داستان خوبی باشد که در این روزگار اتفاقا از مهم‌ترین موضوعاتی هم هست که نویسنده‌ها باید سراغش بروند: مشکلاتی که نسل جوان ایرانی با آن‌ها دست‌به‌گریبانند و مسایل مبتلابه آن‌ها. اما از نظر فنی اجرای خوبی نکرده‌اید. مدام قرارهایی را که «خودتان» در شیوه‌ی روایت داستان وضع کرده‌اید، نقض می‌کنید. مگر نه این است که نویسنده خداوندگار داستانی است که دارد می‌نویسد؟ و مگر نه این است که جهان داستان -هر داستانی- تمام و کمال به خواست نویسنده‌اش شکل می‌گیرد؟ داستان شما با تک‌گویی نمایشی یکی از شخصیت‌ها شروع می‌شود. اما بعد از یک پاراگراف کسی -که معلوم نیست کیست… معلوم است‌ها! سرهنگه است، اما معلوم نیست وسط تک‌گویی نمایشی یک شخصیت دیگر چه‌کار دارد- می‌گوید «بگید ناظم بیاد تو.» خب… به نظر می‌رسد نویسنده تصمیم گرفته معماری داستانش این باشد… بله، او خداوندگار داستان است. اما بعد از حرف‌های ناظم خبری از سرهنگ نیست. حرف‌های ناظم با اشاره‌ای به معلم ادبیات تمام می‌شود و بخش بعدی تک‌گویی نمایشی معلم ادبیات است. می‌شود فکر کرد نویسنده برای تنوع‌بخشی به روایت دارد این کار را می‌کند. بعد نوبت مادر و مادربزرگ می‌شود و تازه دمای بدن خواننده دارد با داستان هماهنگ می‌شود، که می‌رسیم به بخش شتابزده‌ی گفت‌وگوی سرهنگ با کسی (احتمالا یکی از زیردست‌هایش). این بخش دوباره همه‌ی قراردادهای نویسنده و روایت و داستان را نقض می‌کند و ایراد بزرگش این است که دارد مستقیما درباره‌ی مساله‌ی داستان به خواننده اطلاعات می‌دهد. روی دیالوگ‌نویسی باید حتما بیشتر از این‌ها کار کنید. بعد دوباره یکی دو بخش خیلی کوتاه تک‌گویی نمایشی داریم و در نهایت می‌رسیم به یادداشت‌های دختر، شخصیت محوری داستان، که این هم بیشتر از آن که دلنوشته‌های کسی باشد، اطلاعات مستقیمی است که نویسنده دارد از زبان قلم دختر به خواننده می‌دهد.
دوست عزیز، داستان، عرصه‌ی ارائه‌ی غیرمستقیم اطلاعات است. شاید در آثار بالزاک و دیکنز و سایر نویسنده‌های قرن‌نوزدهمی دیده باشید که صاف زل می‌زنند توی چشم خواننده و اطلاعات می‌دهند. اما ریخت و شیوه‌ی روایت در این دویست‌ساله تغییرات زیادی کرده. ما بعد از چخوف و همینگوی و مارکز زندگی می‌کنیم؛ نویسنده‌هایی که فرم داستان را ارتقا داده‌اند و یکی از مهم‌ترین کارهای‌شان این بوده که از شیوه‌های غیرمستقیم و درگیرِ عمل برای ارائه‌ی اطلاعات در داستان استفاده کرده‌اند. شما همه‌چیز را دارید مستقیم می‌گویید؛ همین شده که نه تک‌گویی‌های نمایشی شخصیت‌ها خوب از کار درآمده، نه دیالوگ بین سرهنگ و دیگری، و نه یادداشت و دلنوشته‌های دختر. این شیوه‌ی ارائه‌ی مستقیم اطلاعات، اگر هم در تک‌گویی‌های نمایشی ابتدای داستان قابل‌قبول باشد، قطعا در آن دوتای دیگر نیست.
زبان‌تان روان و قلم‌تان خوب است. دایره‌ی واژگان مناسبی دارید. از کلمه‌ها درست استفاده می‌کنید. اما نمی‌دانم چرا شکسته‌نویسی می‌کنید. شکسته‌نویسی -حتا در روایت‌های اول‌شخص- چندان توصیه نمی‌شود. به‌ویژه به این دلیل که صمیمتی توخالی و لحنی تقلبی برای شخصیت‌ها می‌سازد که نویسنده را از ساختن و پرداختن درست‌وحسابی لحن و فضاورنگ داستان غافل می‌کند.
امیدوارم حساسیت ذهنی‌تان را (که منجر به انتخاب چنین موضوعی حساسی شده) با دقت و ظرافت در خدمت داستان‌نویسی قرار دهید و درباره‌ی تکنیک‌ها و فنون نویسندگی و شیوه‌های روایت هم بیشتر و بیشتر مطالعه و تمرین کنید، تا داستان‌های بهتری از شما بخوانیم. موفق باشید. و خسته نباشید.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.