ضروریاتِ زبانی داستان




عنوان داستان : روز وصال
نویسنده داستان : محمد عربی

صدای طبل و سنج از دور می اید اما نفس های خسته علمدار پیر اینجا روی تخت است. روی صندلی می نشینم و به بدن لاغر و آرام پیرمرد نگاه می کنم. آفتاب کم جان زمستانی در پشت ابری رود. تاریکی ملایمی اتاق را فرو می گیرد. از صندلی بلند می شوم تا چراغ ها را روشن کنم. صدای جیر جیر صندلی خواب نازک پدربزرگ راپاره می کند. چشمان کم سوی خود را در اتاق می گرداند و با دیدن من مثل همیشه لبخند می زند. زیباترین لبخندی که می توان روی لب های چروکیده ای پدید آورد. نزدیکتر می روم و می پرسم:«چای بریزم؟تازه دم کردم.» سر بالامی اندازد که یعنی نه و چهره درهم می کشد و سرفه خشکی می کند.دلم ریش می شود. لبه تخت می نشینم و گوش هایم را نزدیک صورتش می برم. خسته اما با همان ابهت همیشگی می گوید:«بابات کجا رفت؟»
-:رفت کارای ایستگاه صلواتی رو راست وریس کنه.
پرده اشک به روی چشمان آسمانی رنگش افتاد و گفت :«دیدی دیدی امسال چه جوری توفیق علمدار شدنم ازم گرفته شد.» از روی تخت بلند می شوم و به سمت آشپزخانه می روم. می گویم:«ان شاءا... این بیماری رو که از سر بگذرونید سال دیگه علم دوباره دست خودتون رو می بوسه.» سال بعدی که نه من و نه او به ان اعتقاد نداریم. برمی گردم و نگاهش می کنم. تنها لبخند می زند. لبخندی تلخ تلخ. و تنها برق اشکی را می بینم که از میان صورت لاغر و خشک راه باز می کند و در میان سفیدی ریش ها گم می شود. ساعت را نگاه می کنم. قرص ها را یکی یکی در می آورم و با یک لیوان خنک زد پیرمرد باز می گردم. قرص هایی که تنها چند روز تقدیر را عقب می اندازد. قرص ها در دستان لرزان و زمختش جای می گیرد. هوای اتاق سنگین است. می پرسد:« هیأت کی حرکت دارد؟کی اینجا می رسند؟»
-: فکر کنم ساعت 12حرکت دارد. آقاجون نمی دونی بابا چه ایستگاهی زدند.
-:امسال کجا ایستگاه زدند؟
-:سر همین میدون. راستی بی بی جون چرا این هچین نذری کردن؟
چشم می گرداند ونگاهش را روی عکس بی بی می گذارد. دوباره سرفه خشکی می کند ومیگوید:«آقات خیلی مریض بود. از بین چندتا بچه همین زنده مونده بود... نذر کرد همین هیأتی که هر سال از سر این گذر می گذره رو یه چیزی بده... می داد تا زمین گیر شد و...» سرفه رشته کلامش را برید. قرص ها را در دهان می ریزد. لیوان را به لبان داغمه بسته اش می چسباند. آرام می گوید:«سلام بر لبان تشنه ات ارباب. امسال شرمنده ات شدم.»لیوان را بر می گرداند. و قرص ها را به زحمت فرو می دهد. با هول می گویم:«اِ... چرا بدون آب قرص ها رو خوردین نمی گین یه وقت گلوتون بگیره؟!»
اذان می گویند. خاک پاک را که در ظرفی است،برایش می برم. تیمم می کند. ظرف را که برمی دارم خاکی در ظرف نیست گل اشک است پیر غلامی است. می نشینم و نماز نشسته اش را تماشا می کنم. ذکر است که از دهان جاری است و اشک از چشم. سلام را که می دهد توان از بدنش میرود دوباره در بستر داز می کشد.
به دیوار سرد تکیه می دهم و با خودم می گویم :اگر الان هیأت بودم با بچه ها داشتیم زنجیر میزدیم. گوش هایم را که تیز می کنم صدای رضا کاظمی را از میان بحبوحه ی طبل ها و فریاد های مداحان می شنوم. همین پدربزرگی که خود در بستر است دستش را گرفت و آوردش روی کار. هنوز ریشش در نیامده اما صدای زیبا و محزونی دارد.
از تک پنجره ی اتاق دریچه ی نگاهم را به بیرون سوق می دهم. هوا ابری است. آن قدر ابری که دل را هم دلگیر می کند، اما این روز ها نیاز به ابر نیست تا دل بگیرد. چشم ها همه خود بارانی است. آری، بارانی
روزی که کاش باران می آمد. صدای سرفه پدربزرگ مرا بخود می آورد . صدای هیأت از مکانی نزدیک تر می آید. به آرامی چیزی می گوید . عادت دارم. می شنوم : ((فکر می کنی رسیدن ؟))
-:آره ، همین جاها هستن . اما هیأت خودمون نیست. هیأت محله بالاست .
به آرامی سر تکان می دهد که یعنی می دانم . تلاش می کند تا بلند شود. به سمتش می شتابم ، به پشتی مخملی تکیه می دهد و نفس راست می کند . کجا رفت آن مردی که یک نفره هیأتی را میچرخاند.
عرقچین را روی سر بی مویش جابه جا می کند و می گوید: (( حـسین جان! یک لطفی در حق منه پیر می کنی؟)) پیشانی خیس عرقش را می بوسم و می گویم: ((شما امر بفرمایید؟))
-:دل منه پیرمرد رو نشکن بذار یه بار دیگه زیر علمش سینه بزنم . منو تا سر کوچه ببر تا این هیأت رو ببینم.
بهتم می زند. انتظار هر خواهشی را داشتم اما نه این را . مردد می شوم. در گوشه ی چشمش قطره اشکی آماده باریدن است . می گویم : ((خب من شما رو با این وضعتون چه جوری ببرم؟تازه بابام رو... دستم را می فشارد و با صدایی لرزان می گوید: ((به خاطر ارباب))
ژاکت قهوه ای مندرس را تنش می کنم . قالیچه ای کوچک زیر بغل می زنم و تن سبک پیرمرد را به دوش می گیرم. قدم به کوچه خاکی می گذارم و در همان نگاه اول علم پرچم هیأت را از سر کوچه می بینم . هر قدمی که بر می دارم پدربزرگ ذکر می گوید. ذکری که تعبیر ناله ای است. قالیچه را پهن می کنم و پیرمرد را بر آن می نشانم . در کنار پدربزرگ می نشینم و نفسی چاق می کنم.
زنجیرزنان همراه با صدای گرم مداح و ریتم طبل ها زنجیر می زنند . آسمان و زمین رنگ غربت و مظلومیت دارد. چشم اگر چشم باشد . اشک زنجیر را، سینه ی ملتهب آسمان را می بیند. گوش اگر گوش باشد . ناله ی زمین را می شنود. فریاد سوزان طبل را می شنود. هیأت کاروانی است سیاه پوش که آرام آرام از قالب چشم می گذرد.
دست پدربزرگ آرام بالا می رود و بر سینه ی سوخته اش فرود می آید. نمی بینم اما می دانم که صورتش شسته از باران اشک است . آخرین کودک سیاهپوش که با جدیت زنجیر را بر پشت میکوبد که می گذرد بغض آسمان می ترکد. هیئت پدر را از دور می بینم دلم آرام گرفته است. نم نم باران شدت می گیرد . پدربزرگ را تکان می دهم .جوابی نمی دهد . بلند می شوم و رو به رویش مینشینم. چشمانش به جایی ماورای این جهان دوخته شده است.
پیر غلام با کاروان سیاهپوشش به مهمانی ارباب رفته بود.
خم می شوم و دستی را که سالها دسته ی علم گرفته را می بوسم . بوی خوشی می دهد گویی بوی عاشورا.
لبانش را می نگرم خشک است به خشکی کربلا.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
گشایش داستان در خط اول بسیار عالی است. داستان با ایماژ شنیداری شروع شده است. ایماژها فقط تصویری نیستند بلکه اصوات نیز تصاویر خود را دارند. در ادامه "اما"یی که آورده شده نوعی تضاد و عدم تعادل را در همان ابتدای داستان شکل می دهد. این "اما" از برهم خوردن وضعیت نرمال داستان می گوید و برهم خوردن وضعیت نرمال نیاز اولیه هر داستانی است. هیچ داستانی شکل نمی گیرد مگر وضعیت نرمال برهم بخورد. صدای طبل و سنج نوعی لذت را می رساند و با وضعیت علمدار پیر و بیمار تضادی را ایجاد می کند که از شروع شکل‏ گیری گره و حادثه خبر می دهد. این وضعیت متضاد آن هم در همان گشایش به جذابیت داستان می افزاید. گشایش داستان اطلاعات بسیاری را در اختیار قرار می دهد. اولین آن ها زمان و مکان داستان است. مکان در یک منزل شخصی و زمان با توجه به "طبل و سنج" و عبارت "علمدار پیر" ایام عاشورا می باشد. این نوع اطلاعات دادن که به طور غیرمستقیم به مخاطب ارائه شده از نقاط قوت داستان محسوب می شود. "صدای طبل وسنج از دور می آمد" هم به فضای داستان و موقعیت کمک می کند و هم اطلاعاتی در خصوص زمان داستان به ما داده است. دومین اطلاعات مربوط به شخصیت های داستان است؛ پیرمردی که زمانی علمدار هیئتی بوده و اینک در بستر بیماری و مرگ افتاده و همچنین جوانی که نوه ی این پیرمرد است. سوم این که راوی داستان یکی از همین دو شخصیت است. اول شخص مفرد که طبیعتا محدودیت ها و در عین حال درونیات خاص خود و نوع نگاه خود را دارد. راوی اول شخص را از منظر بیان احساسی یک راوی قوی می دانند و لذا برای چنین داستانی هم مناسب می نماید. چهارم این که لحن داستان در همین خط اول رقم خورده است. نوع نگاه راوی به شخصیت دیگر و داستان و مضمون آن در همین گشایش بدست آمده است. کلمات و بار احساسی آن ها از نوع نگاه راوی می گوید.
نویسنده محترم می‌توانست در مواردی از تعدد افعال و جملات بکاهد. هر چه فعل یا جمله زیاد شود از شکوه زبان کاسته می‌شود. تنها درموارد خاص و بر اساس منطق های روایی است که می شود جملات کوتاه با افعال زیاد استفاده نمود (مثلاً برخی داستان های روانشناختی). پبشنهاد می شود نویسنده محترم در مواردی مثل این نمونه جملات را با هم ترکیب نماید: "آفتاب کم جان زمستانی که پشت ابر می رود تاریکی ملایمی اتاق را فرا می گیرد یا با رفتن آفتاب کم جان زمستانی به پشت ابر، تاریکی ملایمی اتاق را فرا می گیرد." این ادغام می تواند بر مبنای سلاست جملات و روانی خوانش اتفاق بیافتد و یا سبک خاص خود نویسنده یا زبان راوی.
داستان در فضاسازی بسیار موفق است. فضا از ضروریات چنین داستان هایی است و نویسنده با استفاده از موقعیت‏سازی مناسب این فضا را به خوبی خلق نموده است. زمان انتخاب شده برای داستان که علاوه بر ایام محرم، وقت غروب و ابتدای شب است با غروب آفتاب عمر پیرمرد همخوانی دارد. البته باید توجه کرد که این موارد خیلی کلیشه ای استفاده نشوند. قرص خوردن پیرمرد بدون آب و به یاد تشنگان کربلا، زیبایی احساسی خودش را دارد که به همان فضا سازی و عمق احساسی و اعتقادی داستان کمک کرده است، بماند که این عمل در شخصیت پردازی نیز موثر بوده است.
در مواردی جملات بیش از حد شاعرانه و احساسی شده و گاه تا مرز شعاری شدن پیش می روند : "آسمان و زمین ... سوزان طبل را می شنود." یا این جا " از تک پنجره ی ... آری، بارانی". شاید به سمت شاعرانگی رفتن را برخی نقطه ضعف داستان بدانند اما می توان در جواب گفت که داستان های احساسی زبان احساسی می خواهند. این قالب و این مضمون چنین زبانی را می طلبد. داستان نوشته شده داستان عشق است و داستان عشق زبان عشق می‏خواهد. با این همه شدت شاعرانه و احساسی شدن جملات را باید مورد نظر قرار داد تا افراط و تفریط نشود. جملات بالا کمی شکل افراطی در شاعرانگی داستان دارند.
اگر نیاز به ارائه اطلاعاتی در خصوص گذشته افراد یا حادثه ای داریم می توان با استفاده از تکنیک های داستانی نظیر فلش بک و غیره این گذشته را زنده کرد. برای نمونه در جایی که مساله نذر بی‏ بی را می خواهد مطرح کند بهتر بود به جای سئوال کردن راوی، تکنیکی عمل می شد و با فلش بک و یا خاطره دلیل این نذر گفته می شد.
پایان بندی داستان احساسی و زیباست گرچه ایکاش به همان غیرمستقیم گویی ادامه داده شده بود و گفته نمی شد "به مهمانی ارباب رفته بود". از بخش پایان بندی جملات زیر مستقیم بوده و یا کمی شعاری می شوند: "چشمانش به جایی ماورای این جهان دوخته شده است." و "پیر غلام با کاروان سیاهپوشش به مهمانی ارباب رفته بود." و "بوی خوشی می دهد گویی بوی عاشورا." این ها قابلیت حذف شدن از داستان را دارند.
استفاده از زبان رسمی برای روایت بخش های توصیفی و زبان محاوره برای دیالوگ ها نشان می دهد نویسنده دارای ایده است. بالشخصه با این روش موافق هستم و همین را پیشنهاد می کنم.
هر داستانی میزان مشخصی از شخصیت پردازی را نیاز دارد. قرار نیست تمام جنبه های شخصیتی یک شخصیت را در داستان بازگو کرد، به خصوص در داستان کوتاه که زمان و فضای زیادی نداریم. میزان شخصیت پردازی باید به حد نیاز داستان باشد. در اینجا به حد لازم انجام شده و به نظر نمی رسد بیشتر از آنچه که گفته شده لازم بوده تا بدانیم.
نامگذاری داستان بسیار مهم است. نام بایست جذابیت های خاص خود را داشته باشد. برای مخاطب امروزی دلنشین باشد. تعلیق ایجاد کند. چشم را بگیرد. کلیشه ای و مستعمل نباشد. امروزه تک کلمه ای ها بیشتر سفارش می شوند. روز وصال کمی کهنه و استفاده شده به نظر می رسد.
داستان متاسفانه غلط های نگارشی دارد. متن غلط می تواند خوانش را دچار غلط کرده و منتقد برداشت دیگری از داستان بکند.

در مجموع: به عنوان یک داستان مناسبتی و ارزشی می توان نمره خوبی به این داستان داد و نویسنده توانمندی خوبی را از خود به نمایش گذاشته است و نشان داده که از کیفیت قلم لازم بهره‏ مند می باشد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۲
سعید نریمانی » یکشنبه 02 مهر 1396
سلام محمد عزیز داستانت رو خواندم و لذت بردم. نظرات آقای عباسلو رو با دقت بخون و مو به مو اجراشون کن. استعداد نوشتن داستان تو وجود شما هست. فقط انتقادپذیر باش و ان شاءاللّه روزی بر قله ی ادبیات داستانی ایران بایست.
عباس عنافچه » شنبه 01 مهر 1396
احسنت ممنون آقای عباسلو ، استفاده کردیم از نویسنده داستان هم تشکر میکنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.