در مضار شتاب




عنوان داستان : دکه
نویسنده داستان : رقیه بصیرتی برزکی

نگرانش شده ام.
درست دو روز است که سر کارش نیست.
اگر فردا هم رد شوم و نبینمش شاید کاری کنم نمیدانم اما بی آنکه اورا بشناسم و حتی چهره اش را دیده باشم حالا نگرانم..
شاید حتی به سرم بزند که دنبالش بگردم، شوخی ک نیست دو روز هم کم نیس برای نبودن کسی که ده سال هر روز از هفت صبح تا هشت شب میدیدی که بود.
صورتم را به شیشه ی کثیف و پراز تبلیغاتش میچسبانم و سعی میکنم داخلش را ببینم اما هیچ پیدا نیست، درست رو به روی ایستگاه بی ارتی سرچهارراه است ابی رنگ و بعضی جاهایش که رنگش کنده شده سفید و گاهی فلزش پیداست. اندازه اش احتمالا یک در یک است هیچوقت داخلش معلوم نبود شیشه هایش را انگار از روز اولی که ساخته بودند تا به حال حتی یک دستمال خشک هم رویش نکشیده اند.
پشت همین کثیفی هایش پر است از تبلیغات بلیط الکترونیکی و عکس انواعش و یک کارت ملی گم شده و یک اطلاعیه ی مژده گانی پوسیده که معلوم نیست چند سال است که آنجا چسبیده و حتی بلیط های ده تومنی و بیست تومنی قدیمی و خیلی چیزهای دیگر .
برای ارتباط با او که حالا نیست تنها یک دریچه ی نیم داریره و چند تا سوراخ کمی بالاترش است.
در تمام این سالهایی که از جلویش رد شدم فقط یکبار که خیلی عجله داشتم و می دانستم برای شارژ کردن کارت بلیطم باید چند دقیقه‌ای در صف طویلی بایستم ترجیح دادم قبل از ورود به ایستگاه مترو جلوی این دکه بایستم و او برایم شارژرش کند.
سعی کردم فلزی که جلوی دریچه گذاشته بود را کنار بزنم اما انگار با قفلی چیزی از داخل محکمش کرده بود و یک نقطه هم تکان نمیخورد.
دنبال راه و سوراخ میگشتم که درونش را ببینم اما نشد که نشد.
در همین تکاپو کسی روی شانه ام زد، پلیس راهنمایی رانندگی سر چهارراه بود با تعجب پرسید:
دنبال چیزی میگردید؟
سرم را تکان دادم.
گفت:
میتونم کمکتون کنم؟
چیزی نگفتم و سرم را انداختم پایین و رفتم، فکر کردم امروز را بیخیال فردا هم اگر نیامد یک کاری میکنم.

فکرش راحتم نمیگذاشت اصلا نمیفهمیدم چرا باید نگرانش باشم شب را تا صبح با این سر کردم که از کجا و چه کسانی میتوانم سراغش را بگیرم.
اولین جایی که رفتم همان ایستگاه بی ارتی روبه رویش بود از مسیولش پرسیدم که چرا سه روز است از او خبری نیست؟ آیا درگیر بیماری است یا اتفاق دیگری افتاده، اوهم نمیدانست و حتی گفت تا به حال یکبار هم او را ندیده است، مگر میشد؟ همچین چیزی امکان داشت؟ چون بقیه ایستگاه ها دیده بودم باهم حرف میزنند و رفیق اند اما این یکی؟ کنجکاوی بیشتراز نگرانی درونم را قلقلک میداد از مرد تشکرو خداحافظی کردم و به سمت دکه رفتم، دنبال یک کد یا شناسه گشتم.
یکی از کاغذ های پشت شیشه که مشخص بود مجوز یا نمیدانم برگه ی مشخصات فروشنده ی بلیط بود را پیدا کردم، برگه ای که تقریبا تمام بافتش بر اثر تابش افتاب و گرما و سرما و مطمئناً طول زمان از بین رفته بود و یک عکس نه چندان واضح از پسر یا مرد جوانی که مشخصاتش را باید با دقت نگاه میکردم تا میفهمیدم چه نوشته است، با گوشی همراهم چند عکس گرفتم و به خانه برگشتم سیم گوشی را به لپ تابم زدم و عکس را انتقال دادم با برنامه های مختلفی سعی کردم آن را واضح کنم و تقریبا به نام و نام خانوادگی آشنایی رسیدم.
آلبومی که توی کمد کهنه ی جهاز مادرم بود را بیرون کشیدم عکس های عروسی را پیدا کردم عکس روی مجوز را بزرگ و واضح تر کردم خیلی شبیهش بود.
اسمش که همان است چهره اش شبیه است، شماره ی مادرم را گرفتم در دسترس نبود، آژانس خبر کردم و بلافاصله خودم را جلوی مطب مادر رساندم یک دستم عکس عروسی پدرو مادرم و یک دستم پرینت عکسی که از مجوز گرفته بودم بدون در زدن وارد شدم مریضی که داخل بود را محترمانه بیرون کردم و مادرم از تعجب هیچ نمیگفت عکس و پرینت را جلویش گذاشت حالا کم کم چشم هایم داشت داغ میشد گلویم درد میگرفت و صورتم گر گرفته بود، مادر سمتم امد شانه هایم را توی دستانش گرفت و تکانم داد فریاد می زد اما چیزی نمی شنیدم منشی با لیوان ابی وارد شد و همه اش را رویم خالی کرد نفسم بالا آمد و روی زمین افتادم.مادر که از ترس رنگش به سفیدی می زد دو زانو رو به رویم نشست و آهسته گفت:
حرف بزن بگو چی شده؟
به میز و عکس ها اشاره کردم منشی سریع آن ها را توی دست مادر گذاشت بریده بریده و با نفسی که سخت بالا می امد گفتم:
این باباس مگه نه.
مادر عینکش را به چشم زدو پرینت را کمی نزدیک گرفت به یکباره چشم هایش بزرگ و بعد جمع شدند طوری که صدایش سخت شنیده می شد گفت:
اینو از کجا پیدا کردی.
دستش را گرفتم و بلندش کردم ابدارچی مطب را صدا زدم که همراهمان بیاید سوییچ ماشین مادر را از منشی گرفتم و خواستم همه بیمار ها را رد کند، تمام توان بدنم انگار برگشته بود مادر را دنبال خودم می کشیدم و او بدون هیچ حرفی پشت سرم می آمد به آبدارچی گفتم ماشین را روشن کند تا برسیم، سوار شدیم آدرس را دادم و جلوی دکه ایستادیم مادر را پیاده کردم

برگه پشت شیشه را نشانش دادم، همانجا کف خیابان نشست و بلند بلند گریه کرد، حالا فهمیده بودم چرا نگران نیامدنش شده بودم، پرینت را میگشتم دنبال جایی که آن را چاپ کرده بودند، مصمم تر شده بودم برا رسیدن به پدری که فقط یکبار من را دیده بود، او با یک نامه روزی که من به دنیا امدم خانه را ترک کرده بود:
خانم عزیزم سلام
من تا چند روز آینده به ورشکستگی کاملی خواهم رسید خوشحالم که این خانه به نام توست، مهریه ی کم ارزشت یعنی چهارده سکه را توی صندوقچه گذاشته ام بدهی ام زیاد نیست و با کارخانه و لوازمش تصویه میشود، اما من دیگر توان از نو شروع کردن را ندارم میدانم اگر بمانم جز خورد شدن و شرمندگی در برابر تو و دخترم چیزی برایم نخواهد ماند، از تو خواهش میکنم بعد از من درست را ادامه بده و این جدایی را طلاق بدان و با کسی که تورا خوشبخت کند ازدواج کن.
عزیز تر از جانم بدان که اگر دنبالم بگردی پیدایم نخواهی کرد پس خواهش من را بپذیر و به خوشبختی فکر کن.
دوستدار همیشگی ات
همسر سابق تو.

مادر هیچوقت ازدواج مجدد نکرد خانه و سکه ها را فروخت و خانه ای کوچک در مرکز شهر خرید، دانشجوی سال اخر پزشکی بودکه من به دنیا آمدم درسش را تا دکتری ادامه داد و کم کم مطب زد و من را شاهانه و آبرو مند بزرگ کرد هیچوقت نگذاشت کسی بفهمد برای پدرم چه اتفاقی افتاده و فقط گفت او برای کار به خارج از کشور رفته و ماهم گاهی پیش او می رویم و هر سه ماه یکبار منو مادرم برای ده روز به اطراف شهر می رفتیم.
روی دکه یک برگه پیدا کردم که رویش نوشته بود تلفن انتقادات پیشنهادات و شکایات شما.
بعد چهار بوق یک زن جوابم را داد و گفت ساما شکایات اتوبوسرانی بفرمایید.
گفتم:
ببخشید ه دکه ی شارژ بلیط سر فلان چهارراه هست که سه روز تعطیل میشه رسیدگی کنید.
زن گفت ممنون که اطلاع دادید در اسرع وقت رسیدگی میشه خودتون رو معرفی کنید که رسیدگی شد باهاتون تماس بگیریم.
اسم و فامیلم را گفتم و قطع کردم دوسه روزی گذشت و من همچنان دنبال راهی برای دیدن داخل دکه بودم و بوی عجیبی که روز اول هم به مشامم خورده بود اینبار بیشتر و آزار دهنده تر شده بود روز های اول فکر میکردم به خاطر سطل زباله ی کنار دکه است تا روز چهارم که تلفنم زنگ خورد.
سلام خانوم فلانی؟
بله بفرمایید.
به شکایت شما داره رسیدگی میشه اگر ماییلید تشریف ببرید محل.
تشکر کردم و هرچه دستم بود پوشیدم و از خانه زدم بیرون، به چهار راه که رسیدم یک ماشین سفید نعش کش و چند ماشین پلیس و نوار های زرد احتیاط دور دکه همه چیز را برایم روشن کرد.
پدرم هفت روز مرده و بدنش توی دکه گندیده بود و میشد گفت با صندلی کارش یکی شده بود تمام دکه و وسایلش را از جا کندند و بردند صدای پلیس ها را میشنیدم که می گفتند کس و کار ندارد، جنازه اش را باید ببرند پزشک قانونی، حالا هرجا شد دفنش میکنند.
اهسته جلو رفتم، چند پلیس سمتم امدند و گفتند اجازه ندارم که به محدوده پا بگذارم بی اختیار فریاد کشیدم که او پدرم است، باور نمیکردند فکر میکردند خبرنگاری عکسی هستم و مانعم میشدند پرینت مجوز و کارت شناسایی ام را دست یکی از مامور ها دادن و گفتم ببین فامیلی منو اون یکی بوده ببین نام پدر من با اون یکی بوده من زنگ زدم شکایت کردم که این دکه چند روزه تعطیل فهمیدی؟ من بابام و بعد از بیست سال پیدا کرده بودم حالا نمیذاری برم.
مامور ها عقب رفتند، به سمت نعش کش رفتم همه از بوی گند ماسک به صورت داشتند، نگاهش کردم پنجاه سال بیشتر نداشت اما نود ساله می مانست یکدست همان موی کمی که روی سرش معلوم بود سفید شده بود صورتش سیاه و خون مرده بود از بدن تخریب شده اش نمیتوانستم بفهمم لاغر بوده یا چاق غذایش چه بوده؟ اصلا غذا خوب میخورده؟ دلم میخواست مثل فیلم ها کسی یک دفتر خاطرات توی دستم بگذارد و بگوید این را از دکه اش پیدا کردیم مال شماست. اما تنها یک دست لباس کهنه و چند وسیله شخصی را توی پلاستیک ریختند و دستم دادند و گفتند همراهشان بروم برای کارهای پزشک قانونی و مراحل کفن و دفنش.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
درود بر خانم بصیرتی عزیز
اول باید تبریک بگویم برای داستان‌تان. داستانی خوش ریتم. نوشته‌اید که یک تمرین کارگاهی بوده. باید بگویم از تمرین کارگاهی کمی پایش را فراتر می‌گذارد. هر چه در زیر می‌نویسم برای این است که داستان از کارگاهی بودن دربیاید و یک داستان استاندارد و قابل توجه داشته باشیم.
همیشه تعلیق برای داستان جواب داده است. یعنی شما جوری رفتار کنید که هول و ولا در مخاطب ایجاد کنید و او را به خواندن داستان‌تان ترغیب کنید. این یک اصل است. شما این اصل را خوب رعایت کرده‌اید. داستان را خوب شروع می‌کنید و از اتفاقی صحبت می‌کنید که افتاده و کسی نگران این وضعیت است. این خودش شروع خوبی برای داستان است. اما مساله جایی است که شما می‌خواهید خواننده‌تان را تا انتها کنار خودتان نگه دارید. این‌جا کار سخت می‌شود. وقتی زیرکی خواننده را هم در نظر بگیرید کار برای نویسنده سخت می‌شود. شما نمی‌توانید جلوی حدس‌های مخاطب را بگیرید اما می‌توانید کاری کنید که او غافلگیر شود. یادم است دوران دانشگاه استادی داشتیم که نمایشنامه نوشتن را یاد می‌داد. می‌گفت وقتی می‌نویسم هرجا نقطه عطف نمایشنامه است و باید راهی انتخاب کنم آن را برای همسرم می‌خوانم و از او می‌پرسم به نظرت بعدش چه اتفاقی می‌افتد بعد همسرم هم می‌گوید فلان اتفاقو بعد من درست خلاف نظر او حرکت می‌کنم که قابل حدس نباشد. شاید این حرف استاد من خیلی سانتی‌مانتال به نظر بیاید اما نکته‌ای در خودش دارد که باید زیرکی مخاطب را در نظر بگیرید. این مقدمه را نوشتم که به داستان شما برسم. شما داستان خوش ریتمی ساخته‌اید ضرب‌آهنگ خوبی ایجاد کرده‌اید اما دست‌تان برای مخاطب رو می‌شود. یعنی از جایی که ماجرای پدر وارد داستان می‌شود می‌فهمیم که در آن دکه چه کسی است. این برای نویسنده خوب نیست. این یعنی نویسنده داستان را از دست داده است. شما در این‌جا موفق نیستید. چون من می‌دانم پدر در این دکه است. در عین این‌که منطقی که در داستان وجود دارد هم دچار اشکال است. متکی شدن روی یک حس خیلی دلیل قانع‌کننده‌ای برای داستان نیست. این‌که یک حس نزدیکی با یک دکه بکنید. تاکید می‌کنم شما با دکه احساس نزدیکی کرده‌اید و نه دکه‌دار. دکه‌دار حضور چندانی در این نزدیکی ندارد. این‌جاست که منطق داستان دچار اشکال می‌شود. این منطق‌های شل و همچنین راهکار یکباره در داستان شما زیاد است. مثلا ماجرایی که باعث می‌شود سراغ آلبوم قدیمی برود. خودتان را جای مخاطب بگذارید و به او حق بدهید این ناگهانی بودن اتفاقات را از شما نپذیرد. یا یکباره رفتن دختر پیش مادرش در مطب هم ناگهانی است و منطق ندارد. پیش زمینه‌ای برای چنین برخوردی برای مخاطب ایجاد نکرده‌اید. او یکباره دست به عمل می‌زند و البته شهرداری هم به موقع عمل می‌کند و البته خیلی به شکل ناباورانه‌ای مسوولانه عمل می‌کند. عین این‌که بخواهیم فیلمی تبلیغاتی برای شهرداری بسازیم و مسوولیت‌پذیری آن‌جا را نشان بدهیم. این بخش از داستان شما چندان با واقعیت جور در نمی‌آمد. این است که برای من سوال می‌شود و باعث می‌شود داستان‌تان را باور نکنم. این‌که شما تمام تلاش‌تان را بکنید داستان بنویسید اما مخاطب باور نکند یعنی یک جای کار می‌لنگد. این در حالی است که در داستان شما چیزی جز واقعیت وجود ندارد. اگر بخواهید داستانی جادویی بنویسید چه کار می‌کنید؟ باید آن هم باورپذیر باشد. مثلا در «صد سال تنهایی» گابریل گارسیا مارکز همان‌جا که رمدیوس خوشکله عروج می‌کند. این را چطور به مخاطب عرضه می‌کنید؟ مارکز معتقد است که او عروج می‌کند. او عروج کرده است چون این باورپذیری را از همان ابتدا در ما ایجاد می‌کند. شما هم باید این را در نظر داشته باشید که اگر می‌خواهید داستان بنویسید این اصل را در نظر بگیرید. شما با عناصر واقعی در داستان‌تان به سراغ مخاطب رفته‌اید اما مخاطب باورتان نمی‌کند چون در نگاه اول همه اتفاقات براساس حس و حدس و گمان است و بعد سلسله اتفاقات ناگهانی کنار هم ردیف می‌شوند. این مشکل از این‌جا هم ناشی شده که شما در روایت کردن شتاب کرده‌اید. شما سریع می‌خواهید همه چیز را کنار هم بچینید. این‌ کار باعث شده داستان ضرب‌آهنگ تندی داشته باشد و سریع پیش برود و در یک نفس و در یک مجلس خواندنی باشد. اما توجه نکرده‌اید که این سرعت فرصت تامل کردن را از مخاطب می‌گیرد. شما برای داستان حوصله به خرج نداده‌اید و همه اتفاقات را با سرعت هرچه تمام‌تر به پیش برده‌اید. کمی تامل کنید روی اتفاقات و از این حدس و گمان‌ها هم کم کنید تا داستان جان‌دارتری داشته باشیم.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
رقیه بصیرتی برزکی » دوشنبه 02 بهمن 1396
درود جناب مرشدی عزیز، دنیا دنیا از نقد و نکات خوبتان ممنونم... پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.