استمرار حسی در بطن داستان احساسی




عنوان داستان : تولد
نویسنده داستان : رقیه بصیرتی برزکی


آن شب را یادت هست؟
یک تکه از مقوا هایی که خانم جان زیر فرش می گذاشت را برداشتی و با خودکار ته جوهر مانده ای که از پشت پشتی درآوردی رویش نوشتی « لیلا تولدت مبارک».
هیچوقت بخاطر آمدن مهمان ناخوانده سرشام فرصت نکردم بگویم چقدر خوشحالم کردی، یادت هست همین که مقوا را دستم دادی صدای معروف توجه توجه این صدایی که می شنوید توی محل پیچید و در عرض چند ثانیه تاریکی مطلق هجوم آورد. آقا جان همه مان را جمع کرد تابه کوچه برویم ازدر که بیرون رفتیم یوسف، دایی زاده ی آقا جان را میگویم نفس نفس زنان آمد و گفت:
عشقعلی ایکی نفر فامیللاردان داوالاری اولوپ، گه گدخ کلانتریه واسطه اولاخ ایشلری اوزونا دورماسین.
انگار دو نفر دعوایشان شده بودو آقا جان را برای میانجی گری با خودش برد.
یک ساعتی گذشت و آژیر سفید را کشیدند به خانه برگشتیم کم کم داشت شب از نیمه می گذشت که آقا جان با چهره ای برافروخته و خیس از عرق که تند تند خودش را فوت میکرد وارد اتاق شد.
خانم جان با دیدن این حال از جا پرید و گفت:
نه اولوپ عشقعلی؟
آقاجان که میدیدم قفسه سینه اش سخت جلو عقب میرود و نمیتواند دستهایش را کنترل کند گفت:
هر نه اولوپ دای چیچیپ بیر ایش گورم مروخ.
آقا جان طفره میرفت که هرچه شده دیگر گذشته و خانم جان دست بردار نبود و صورتش کم کم داشت سرخ میشد و انگار توی دلش کسی داشت رخت می شست.
آقا جان به یکباره طاقتش طاق شد و دو دستش را محکم روی سر کوبید. ستون بدنش به لرزه افتاد و روی زمین نشست، با صدای لرزانی که داشت به هق هق شبیه میشد گفت:

اویمیز داغیلدی گارداشیم شهید اولوپ یوسوف منی آپاردی شناسایی الییَم اوزیدی محمد علیدی.
آقا جان دم از خانه خرابی میزد و ما تنها چیزی که بعد از حرفش فهمیدیم حرارت و خیسی گونه هایمان بود.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستان کوتاه یک داستان متمرکز است بدین معنا که بر یک تک‌احساس و یک تک کنش و شخصیت‌های اندک متمرکز می‌باشد. البته این بستگی به طول داستان دارد و هر چه داستان حجم بیشتری پیدا کند می تواند به مسائل و حوادث دیگر نیز پرداخته و شخصیت‌های بیشتری را در بر بگیرند. یک داستان ۲۰صفحه‌ای هنوز داستان کوتاه است پس فضا برای ورود شخصیت‌های دیگر و حوادث دیگر وجود دارد. ولی در داستان شما حجم به اندازه‌ای نیست که جز محور اصلی داستان به مسائلی توجه شود که نصف و نیمه رها می‌شوند. شروع داستان شما یک رابطه احساسی را شکل می‌دهد اما به ناگاه وارد لحظه‌های بمباران هوایی و شهادت می‌شود. خوب این نکته از نظر انتقادی یک نوع ضعف محسوب می‌شود. در صورتی بخش اول داستان شما توجیه پذیر می شد که عمق بیشتری می یافت، این رابطه ملموس‌تر می‌شد و برای مخاطب جا می افتاد لیکن مخاطب هنوز با این حس گره نخورده وارد فضای دیگری می شود که کاملا در تضاد با اولی است. ارائه یک فضای متضاد می تواند ایده داستانی خوبی باشد. مثلا توجیه نمائیم که داستان در صدد بوده تا دو فضای زندگی و عشق را با مرگ و جنگ در تضاد قرار دهد. اما این زمانی توجیه پذیر است که بخش احساسی نیز بتواند خود را خوب جا بیاندازد و سهم خود را به اندازه و درستی پیدا نماید.
برای این داستان بهتر بود یک فضای خانوادگی معمولی به تصویر درمی‌آمد و یا همان فضای تولد به‌طور ساده و به دور از قضیه عشق و عاشقی پیش می‌رفت و بعد مساله بمباران و شهادت مطرح می‌شد. این‌طور باز هم داستان مضمون مهم خود را می‌یافت که انسان‌های بی‌گناه ناخواسته درگیر سیاست‌های غلط و جنگ می‌شوند.
نکته بعد، استفاده از زبان دیگر در داستان است. این هم خوب است و هم مضراتی دارد. خوب بودن آن از جهت طبیعی شدن فضا و داستان است. یک خانواده که رگ و ریشه شهرستانی دارند به طور طبیعی در درون خود با زبان خود صحبت می کنند و این خیلی هم خوب است. اما بدی آن در اینجاست که خواننده آن را نمی‌فهمد. اگر پانوشت بدهید خواننده ناگزیر است در وسط یک جریان حسی داستان را قطع کرده و برود ببیند معنای آن جمله چیست و این‌گونه آن استمرار حسی را از دست می‌دهد. اگر هم معنا را ننویسید، همان طور که اینجا ننوشته‌اید، خواننده اصلا داستان شما را نمی‌گیرد و تمام ایده و حس برایش ابتر می ماند. طبیعی از نظر من البته همان آوردن زبان دیگر است گرچه مشکل اشاره شده را دارد اما به هر حال صحنه طبیعی تر خواهد بود. من فقط خواستم شما مشکل کار را متوجه باشید.
فاصله حسی میان گشایش داستان و پایان بندی آن بسیار زیباست. در ابتدا حس زندگی و شادی و در انتها حس اندوه و مرگ. در ایجاد حس عشق و زندگی خواسته یا ناخواسته به خوبی عمل کرده‌اید. برای نمونه استفاده از الفاظ "خانم جان" و "آقاجان" است. خود کلمه "جان" بیانگر یک رابطه حسی است و لذا فضای عاطفی خوبی را در ناخودآگاه مخاطب زنده می کند. بنابراین ضربه‌ای که در انتها با مساله شهادت یکی از اعضای فامیل پیش می‌آید تاثیر خود را در داستان پررنگ می‌یابد. تضادهای حسی، داستان را زیبا می‌سازد. یکی از عوامل حرکت در داستان همین تضادهاست. داستان اگر به تضاد نرسد تحرکی در درون مخاطب ایجاد نخواهد کرد. متونی از این دست که در نظر دارند احساس مخاطب را نسبت به زشتی‌های جنگ برانگیزند به چنین تضادهایی نیازمنداند. اصولاً مضمامین مرتبط با جنگ مضامین متضاد هستند و حسی از مرگ و زندگی را در خود دارند و همین باعث زیبا شدن آن‌ها می‌شود.
داستان در غالب یک خاطره بازگو شده است چرا که با جمله "آن شب را یادت هست؟" آغاز می‌شود. حس خاطره‌گویی خود تداعی‌گر یک نوستالژی است و چنین حسی برای داستانی با این فضا مناسب می نماید. زبان دارای لحن و حس قوی است. نه خشک است و نه بسیار ادبی که حس در ادبیت کلمه گم شود. بسیار راحت و سلیس بیان شده و این هم از نقاط قوت داستان است.
در کل تنها چیزی که ضعیف به نظر رسیده جا نیفتادن حس عاطفی اول داستان است که خیلی زود رها شده و تعادل حسی داستان را برهم زده است. یادتان باشد که حس‌های عاطفی علیرغم کوتاهی بسیار در چشم هستند و لذا این گونه ناگهان رها کردن آن‌ها توی ذوق می‌زند. با این حال متن زبان خوبی دارد و این بسیار نقطه قوت خوبی برای نویسنده است که موفقیت آینده او را می‌تواند رقم بزند.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.