شاعرانه‌ای که عطر خوش آن زود می‌پرد



عنوان داستان : از تو خالی اند همه چوب رختی ها

(تقدیم به همسران چشم انتظار مدافعان حرم)


هنوز چند ساعتی از رفتنت نگذشته است، دارم دیوانه می شوم. بچه را خوابانده ام و به حیاط آمده ام. عاشق این حیاط یا تراس بودی. یادت هست، وقتی برای خرید خانه آمدیم صاحبخانه گفت:«این خانه تراس بیست متری دارد؛ در واقع یک حیاط دنج است» نگاهم کردی و گفتی:«با اینکه طبقه سوم است، ولی حیاطش می ارزد» هر شب رختخوابها را برمی داشتی و می آمدی حیاط، دراز می کشیدی و زل می زدی به ستاره ها و آسمان،
- تو این دوره زمانه، کی حیاط می خوابه؟
- حالا که داریم چرا استفاده نکنیم؟ تو روز که فرصت نمیشه زل بزنی به آسمون
ظهر بود که دوش گرفتی، ساکت را بسته بودی، پیراهن و شلوار کرمی ات را شستی و گفتی:«آویزانشان کن حیاط، می خواهم رفتنی بپوشمشان» من گفتم که این همه لباس داری چرا اینها را؟ خندیدی و گفتی:« حیفه لباس نو‌هایم را ببرم برای داعشی ها» ومن باز هم دلم لرزید. وقتی کت و شلوار سورمه‌ای را دستت دادم هیچ نگفتی و پوشیدیشان.
قلبم تندتند می تپد، می لرزد، نمی دانم انگاری توی دلم طبل می کوبند، غوغایی به پاست که نمی‌گذارد دست و دلم به هیچ کاری برود، ِ میروم حیاط، خیره میشوم به آسمان سورمه ای، لباسهایت صاف و مرتب آویزان طناب است. جمعشان نمی کنم، دراز می کشم زیر طناب، دستهایت آویزانند، با صورتم خیلی فاصله ندارند. می خواهم بگیرمشان. یعنی تو باید دستم را بگیری. شلوارت را از کمر آویزان کرده ام. گیره ها را به کمر زده ام تا جای بند روی شلوارت نماند. بالشم را جابه جا می‌کنم. زانوهای شلوارت را می گیرم. بغضم می ترکد:«پیمان، من به تو تکیه کرده بودم» شلوار فاستونی کشیده می شود. پارچه در دستم جابه جا می شود و من می فهمم که پایی در این شلوار نیست. دستم را رها می کنم و خودم را روی بالش می اندازم و های های گریه می‌کنم. جایت خالی است چطور چهل روز را تحمل کنم؟ نصف روز از رفتنت گذشته است دارم جان می دهم در حیاطی که بوی تو را می دهد، اما تو نیستی.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مرضیه نفری سلام

داستان شما عنوان شاعرانه‌ی زیبایی دارد. نثر آن سالم و روان است و یک صحنه‌ی فوق‌العاده در آن هست که از نظر حسی بسیار خوب درآمده؛ منظور صحنه‌ای است که زن، روی تراس زیر لباس‌های آویخته به بند رخت دراز می‌کشد. شاید اشاره به خالی بودن پاچه‌ی شلوار، بتواند اشاره‌ای ضمنی هم باشد به اینکه مردی که روی پاهای خودش رفته، قرار است بدون پا به خانه بازگردد یا بعید نیست چنین اتفاقی بیفتد. «...زانوهای شلوارت را می‌گیرم. بغضم می‌ترکد: "پیمان، من به تو تکیه کرده بودم." شلوار فاستونی کشیده می‌شود. پارچه در دستم جابه جا می شود و من می‌فهمم که پایی در این شلوار نیست. دستم را رها می‌کنم و خودم را روی بالش می‌اندازم و های های گریه می‌کنم...» یکی دیگر از ویژگی‌های مثبت اثر، انتخاب زاویه‌ی دیدمناسب و حفظ یکدستی آن تا پایان کار است. گفتگوها هم مختصر و مفیدند و می‌توان گفت با خصوصیات شخصیت‌ها هماهنگ‌اند. با این‌همه انگیزه‌ی روایت چندان قوی نیست. به این می‌ماند که قصه‌ای ناتمام مانده باشد. درست است که کشمکشی درونی برقرار است اما آنچنان قوی نیست تا اثر ماندگاری بر مخاطب بگذارد و به همین دلیل رنگ حسی داستان به سرعت می‌پرد. درست مثل عطری که بسیار خوشبوست اما اثر ماندگاری ندارد. تمام ماجرا این است که زنی برای رفتن همسرش دلتنگ شده است. درست است که می‌دانیم جنس این دوری و دلتنگی متفاوت است و اضطراب رفتن و بازنگشتن در آن جاری است با این حال پیرنگ آنچنان مستحکم نیست تا یک اثر تمام و کمال را روی پا نگه دارد. صحنه‌ی پایانی نیز که به آن اشاره کردم و در واقع اوج این اثر است و در جای خودش کم‌نظیر، نمی‌تواند جای همه‌ی آنچه را که از داستانی کامل انتظار می‌رود بگیرد. پیشنهاد می‌کنم با حفظ حس‌های ناب و تلاش برای عمیق‌تر شدن در اتفاق ها (همچنان که در این داستان نیز هست)، انواع سوژه‌ها را بیازمایید و طرح داستانی منسجم‌تری بنویسید و با توجه به تمامی عناصر داستانی به پرداخت آن بنشینید. امیدوارم در آفرینش داستان‌هایی خواندنی و پر کشش موفق باشید.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.