نگو، نشان بده




عنوان داستان : ژیگولات
نویسنده داستان : نواب همتیان

طبق معمول همیشه آخرین فیس فیس های ادکلنم را هم زدم و از اتاق بیرون آمدم که ناگهان موجی از غر ولندها از سمت مادرم شروع شد.
فقط گوش میدادم و لقمه های صبحانه را یکی یکی می چپاندم داخل دهانم و یک هورت چایی پشت سرش.
-" تو آخر منو دق میدی. آخه اینم شد ریخت و قیافه؟ ببین جوونای مردم دکتر میشن. مهندس میشن اونوقت تو فقط بلدی روزی دو سه ساعت موهاتو حاضرغایب کنی. وایسا دارم بات حرف میزنم."
از در خانه خارج شدم و همینطور که ملچ ملوچ خوردن آدامسم شروع میشد بند کفشهامو می بستم و ناراحت ازغرغرکردنهای مادرم. آخه فکر میکنه من واقعا دزدی یا هیزی یا هر چیز دیگه ای هستم که به این قیافه میخوره. هرازگاهی وسط همین گره زدنها یک غرغری هم به مادرم میکردم. نه اینکه دوستش نداشته باشم. بیشتربه خاطراین بود که نمیتونستم براش توضیح بدم چرا قیافه ام رو اینقدر ژیگول و اتو کشیده میکنم هرروز. ولی خب شبا که براش پول میبردم یکمی راضی میشد و غرغر نمیکرد.
تو همین افکار و تخیلات خودم بودم که یکی زد رو شونم و گفت "نبینم سگرمه هات تو همه." برگشتم و دیدم لاتِ جوانمرد قصه ی کاسبی هر روز منه.
-"چطوری رفیق؟"
-"خوبم داش. تو چطوری؟ تو نمیری پنشنبه ها تامیاد شنبه بشه دلم برات غنج میره. خیلی آقایی"
-"کاش ننمم مث تو منو قبول داشت. بیا بریم تو راه باهم حرف میزنیم"
-"اون بنده خدا چیکار کنه. مادره و هزار آرزو. خواستِ دلش این بوده که تو نون بیارخونه اش باشی. نه اینکه ژِیگول فکلی کف خیابونا باشی"
-"خب مگه نیستم؟"
-"هستی داش. ولی به ارواح خاک آقام دیگه خسته شدم. این که نشد نون در آوردن. من که دیگه هر روز با ترس و لرز میرم خونه."
- "طوری نیست. روزای آخره. کم کم دیگه تموم میشه. تو که از این قلدر بازیا خوشت میمومد؟"
-"آره خوشم میاد ولی ترس و لرز از پلیس بازیاشم هست."
-نترس. اونایی که مشتری ما هستن جرات شکایت کردن و پلیس کشی ندارن. دستشون زیر سنگ ماست."
اصلا راه رفتن ما دوتا توی شهر خیلی عجیب بود. و کلی حرفای بد پشت سر ما. که این بچه ژیگول با این غول بیابونی چه حشر و نشری داره. کم کم داشت کار امروزمون شروع میشد. بگذارید یکم توضیح بدم کار ما چیه. در واقع من هر روز قیافه مو میفروختم. قیافه مو میفروختم به پسر مایه دارای بی قیافه. شاید عجیب باشه ولی بله. هر پسری که از دختری خوشش میومد در قرار اول من جای پسر ظاهر میشدم بعد که دل دختر به دست میومد ادامه را میسپردم به خود پسره. و یه پولی میگرفتیم. حالا اینکه این وصلت سر میگرفت یا نه دیگه به ما ربطی نداشت. این قسمت اول پول در آوردن ما بود. بعد از اینجا دوستِ قلدر من وارد داستان میشد و با تهدید پسرکِ عاشق، پسرک را تلکه میکردیم. هر دفعه با بهونه های مختلف. اینکه اون دختر آبجی ماست و هزار جور دری وری دیگه. من میدونستم که دوست لات من امروز توی تلکه کردنش قراره دستگیر بشه ولی چیزی بش نگفتم که پا پس نکشه. چون دعواهاش با اون بود. پیش خودم گفتم اگه گرفتنش من سریع میزنم به چاک. رفتیم داخل پارک و پسر مورد نظر رو نشونش دادم. چاقوی ضامن دارشو در آورد و داخل دستش گرفت و رفت سمت پسر. من از دور صحنه را میدیدم. یکم دوست من لات بازی در آورد و بعد هم پسره و بعد هم دعوا. حسابی همدیگه را زدن. دوست قلدر من از چاقوش استفاده نکرد. یعنی هیچ موقع قرار نبود استفاده کنه. تا اینکه وضعیت سخت شد. ولی پسر سوژه ی ما قبول کرد که به ما پول بده ولی لو نره.
رفت که پول بیاره ولی با مامور و همون دختره برگشت. نامردا همه چیزو زیر نظر داشتن. تا مامورهارو دیدیم در رفتیم. ولی تنها کوچه ای که به پارک راه داشت را مامورا بسته بودن. خلاصه اینکه گرفتنمون و با پس گردنی مارو انداختن داخل ماشین پلیس و رفتیم پاسگاه. توی راه پیش خودم گفتم این پسره چرا اینقدر نترس بود که حاضر بود جلوی دختره و خانوادش اینطوری ضایع بشه. ولی مارو بندازه زندون. توی پاسگاه، پلیس ازم پرسید:
"شما فیل و فنجون باهم چه کارا که نکردید. کلی شاکی دارید."
جوری کلمه ی "کارا" رو کشید که هر کی ندونه فکر میکنه چه کارا که واقعا نکردیم. برگشتم به پلیس گفتم:
"ما کارمون امر خیره جناب. دختر پسرارو بهم میرسوندیم. ولی نمیدونم این یکی چرا ناراضی بودن. همه ی موردهای ما راضی بودن."
خودم هم یقین داشتم که دارم مزخرف تحویل میدم. به خاطر همین دیگه ادامه ندادم.
پلیس با اخم خاصی برگشت و گفت:
"یکم دیر جنبیدید. اگه مثل قبلیا برای تلکه کردن این دوتا هم زودتر جنبیده بودید الان اینا ازدواج نکرده بودن و الان شما هم به پولتون رسیده بودید."
برگشتم و تو چشای دختر و پسر نگاه کردم و گفتم:
"شما با هم ازدواج کردید؟ .....یعنی کار ما باعث شد شما با هم ازدواج کنید؟ .......دختر خانم...آبجی.... روز اول من بودم سر قرار بعد تو چطوری از این لندهور خوشت اومد؟"
اصلا فکر نمیکردم این کار ما یه روزی قراره به یه ازدواج ختم بشه. هم برام عجیب بود و هم جالب. سریع رو کردم به پلیس و گفتم:
"جناب دیدی گفتم ما کار خیر میکنیم. اگه بقیه ی مواردی که ازمون شکایت کردن به ازدواج ختم نشده مشکل از دختر و پسر بوده یا خانواده هاشون نه از ما."
دوست قلدر من که الان با دستبند نقره ایش بیشتر شکل گنجشک شده بود تا لات جوانمرد با بغض خاصی لب باز کرد:
"سرکار تو رو جون مادرت ولمون کن بریم. من که شروع کننده نبودم. من بخدا کاره ای نیستم"
صدای التماس های رفیق شفیقم میومد که یه دفعه صدای سرکار که دستور داد بازداشتگاه، همه چیزو روی سرم خراب کرد. این اولین باری بود که از یه چیز خوب بدم میومد. گاهی اوقات فیلسوف میشدم و به کارام فکر میکردم. پیش خودم میگفتم اگه این جوونا موقعیت ازدواج داشتن شاید اینطوری التماس منو نمیکردن. و شاید اگه ملاک قیافه نبود و هزاران چرای فیلسوفانه ی دیگه. همیشه وقتی به این چراها فکر میکردم و تهش به عروسی و این چیزا میرسید خوشحال میشدم. اما الان از امر خیر بدم اومد. از عروسی بدم اومده بود. کاش این دختر و پسر هم مثل بقیه کماکان با هم ازدواج نکرده بودن تا ماهم به کاسبیمون میرسیدیم. شاید هم عیب از ماست که راه غلط را انتخاب کرده بودیم. شاید روزی همه ی کسایی که الان ازدواج نکردن و ما تیغشون میزدیم رو بعد از ازدواجشون بریم سراغشون. شاید.و هزاران شاید مسخره و مزخرف دیگه که نمیدونم جوابشون با کیه. با من. مادر غرغروی من یا دوست لات جوانمرد من. یا شاید جناب سروان عزیز....
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، آقای همتی، سلام
«نگو، نشان بده.» این شاید متواترترین جمله در تمام متون آموزشی ادبیات داستانی و داستان‌نویسی مدرن باشد. منظورش این است که نویسنده، بهتر است سعی کند خواننده را در خلال روایت و به کمک عمل داستانی و توصیف و فضاسازی، اطلاعات لازم را به خواننده بدهد، نه این که مستقیم اطلاعات را بگذارد کف دست او. این چیزی است که شما در داستان‌تان رعایت نکرده‌اید. همین است که روایتِ مبتنی بر عمل در آن شکل نمی‌گیرد. حتا جایی می‌گویید «بگذارید یه‌کم توضیح بدم کار ما چیه.» و بعد، روایت را قطع می‌کنید و شروع می‌کنید مساله‌ی داستان را برای خواننده توضیح دادن. این غلط‌ترین استراتژی برای روایت است. شما باید شخصیت‌های داستان را در خلال ماجراها حرکت دهید و بگذارید خواننده خودش مساله‌ی داستان را کشف کند. خیلی مستقیم اطلاعات می‌دهید. داستان، عرصه‌ی ارائه‌ی غیرمستقیم اطلاعات است دوست عزیز. جایی همان اوایل داستان می‌گویید «برگشتم و دیدم لات جوانمرد قصه‌ی کاسبی هر روز منه.» با این شیوه‌ی روایت، داستان را لو می‌دهید. بهترش این است که بگویید -مثلا- «برگشتم و دیدم فرهاد است»،‌ بعد در خلال روایت به‌جای «گفتن»، «نشان بدهید» که او لات جوانمرد قصه‌ی هر روزه‌ی راوی است. در کنار این شیوه‌ی نادرستِ روایت، روی طراحی پیرنگ هم باید بیشتر کار کنید. داستان‌تان حالا پر از سوال‌های بی‌جوابی است که پذیرش ماجرا را برای خواننده دشوار یا حتا غیرممکن می‌کند. مثلا: وقتی راوی می‌داند امروز همکارش قرار است دستگیر شود، اصلا چرا همراهش می‌رود؟ یا -مهم‌تر- آن دخترها که راوی خوش‌سرووضع را می‌بینند، دفعه‌ی بعد چطور می‌توانند با کس دیگری ملاقات کنند؟ چطور او را می‌پذیرند؟ این شدنی است؟ به این می‌گوییم «ضعف پیرنگ»، یعنی سستی روابط علی و معلولی در داستان. روی دیالوگ‌نویسی هم باید بیشتر کار کنید. دیالوگ در داستان، هر حرفی نیست. شخصیت‌های داستان حق ندارند هر حرفی را توی داستان بزنند. همینگوی -استاد دیالوگ‌نویسی در داستان- می‌گوید «دیالوگ‌ها باید طوری باشند که انگار صدای شخصیت‌ها را ثبت کرده‌ای، اما در عین حال، اگر در جهان واقع حرف‌های دوتا آدم را ثبت کنی، هرگز شبیه دیالوگ‌های داستانی نمی‌شود.» این یعنی یکی از دشوارترین کارهای نویسندگی، یعنی راه رفتن روی لبه‌ی تیغ، یعنی الزام به تمرین و مطالعه‌ی زیاد و زیاد و زیاد. روی زبان و نثر باید خیلی زیاد کار کنید. خواندن آثار ادبی -داستانی و غیرداستانی- با زبان و نثر خوب خیلی کمک‌تان خواهد کرد؛ از گلستان و بوستان سعدی و تاریخ بیهقی بگیر تا آثار شاهرخ مسکوب و جلال آل‌احمد و احمد محمود و محمد قائد و دیگران. روی نگارش و آیین نگارش هم باید دقت و تمرکز بیشتری داشته باشید. مثلا این جمله‌تان را ببینید: «از در خانه خارج شدم و همین‌طور که ملچ‌ملوچ خوردن آدامسم شروع می‌شد بند کفش‌هامو می‌بستم و ناراحت از غرغر کردنهای مادرم.» من فاصله‌ها و نیم‌فاصله‌های بین کلمه‌ها را اصلاح کرده‌ام، اما به جمله‌بندی‌ها و سجاوندی دست نزده‌ام. گفته‌اید «همین‌طور که ملچ‌مولوچ آدامسم شروع می‌شد»، در حالی که باید بگویید «همان‌طور که آدامسم را می‌جویدم و ملچ‌مولوچ می‌کردم» یا «همان‌طور که با ملچ‌مولوچ آدامسم را می‌جویدم». گفته‌اید «بند کفش‌هامو می‌بستم و ناراحت از غرغر کردن‌های مادرم.» فعل جمله‌ی دوم را به قرینه‌ی کدام فعل حذف کرده‌اید؟ باید بگویید «بند کفش‌هایم را می‌بستم و از غرغرهای مادرم ناراحت بودم.» در تمام داستان از شکسته‌نویسی استفاده کرده‌اید، که -حتا در روایت‌های اول‌شخص- به هیچ وجه توصیه می‌شود.
هر نویسنده‌ای، وقتی داستانی می‌نویسد، حتما حرفی برای گفتن دارد که می‌خواهد آن را به شیوه‌ای روایی با خواننده‌اش مطرح کند. شما هم حرف‌های خوبی دارید که متاسفانه نتوانسته‌اید خوب به هیات داستانی درشان بیاورید. هرچه بیشتر روی فن و تکنیک داستان‌نویسی تمرکز کنید، بیشتر پیش خواهید رفت. برای‌تان آرزوی موفقیت دارم.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۲
کاوه فولادی‌نسب » چهارشنبه 18 بهمن 1396
منتقد داستان
قربان شما. خوشحالم که مفید بوده. برای‌تان آرزوی موفقیت دارم.
نواب همتیان » جمعه 13 بهمن 1396
ممنون. نکات بسیار زیبایی بود. استفاده کردم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.