کشف‌ ‌لایه‌های عمیق‌تر




عنوان داستان : عکس‌های روی دیوار
نویسنده داستان : محمدمهدی امجد

تقدیم به شاخه زیتون روی دیوار

مرد گره کرواتش را محکم می‌کند. مادر پیشانی پسر را می‌بوسد. مرد هم آخرین پُک را به سیگارش می‌زند. پسر خم می‌شود که دست مادر را ببوسد و مادر پلک هایش را بر هم می گذارد. مردی که گره کرواتش را محکم کرده بود خاکسترهای سیگار را از روی کتش می تکاند. چشم های مادر خیس شده و سعی می کند به رویش نیاورد. پسر متوجه فرار چشم های مادر می شود، سعی می کند او هم به رویش نیاورد.
مرد کرواتی حالا که کت و شلوارش را مرتب کرده ته سیگار را زیر پایش خاموش می کند و در صندلی عقب ماشین می نشیند. راننده استارت می زند. پسر و مادر در چشم های هم نگاه نمی کنند. بغض مادر تمام فضای خانه را پر کرده است. ماشین وارد اتوبان شده، مرد کمی گره کرواتش را شُل می کند و با تلفن ماشین در حال صحبت است.
پسر نگاهی به عکس برادر که روی دیوار خانه زیر عکس پدر به او لبخند می زند انداخته، صدای لرزان مادر دلش را تکان می دهد. می خواهد برنگردد و مادر را نگاه نکند. مادر از پشت سر فانوسقه را دور کمر پسرش می بندد. فانوسقه و دست مادر را در دست می گیرد و لحظه ای فشار می دهد. بر می گردد. لبخند در چهره مادر با اشکهایی که از گوشه چشم ها راه افتاده قاب می شود.
ماشین وارد محوطه حفاظت شده سازمان می شود. قبل از اینکه مرد پیاده شود کسی به سمت او می دود. کنار درب ماشین ایستاده چیزهایی می گوید و منتظر دستور می ماند.
پسر دست مادر را می بوسد. آسمان را نگاه می کند. کاپوت ماشن را می بندد. پشت فرمان می نشیند و استارت می زند. قبل از اینکه ماشین را از خانه خارج کند زنجیری که عکس برادر و زنی خندان در کنار هم توی قاب کوچکی قرار گرفته را از آیینه آویزان می کند.
کسی که منتظر دستور است جواب سوال های مرد را با سرعت و بعضی وقت ها لکنت و دستپاچگی می دهد. عکس برادر و زن خندان در زیر آیینه آونگ می شود و ماشین به آرامی از کوچه های ساکت و متروک، از میان خاک ها و خاطره ها می گذرد. مرد کرواتی چیزی به کسی که منتظر دستور است می گوید و از ماشین پیاده می شود.
مادر قاب عکسی را از صندوقچه گوشه اتاق بیرون می آورد. روی صندوقچه می نشیند، به چشم های عکس توی قاب و گوشه و کنار خانه و قاب عکس های روی دیوار نگاه می کند.
کسی که منتظر دستور بود به اتاقش باز می گردد. زن خندان با چشم های بسته روی صندلی نشسته و دست هایش به پایه ها بسته شده. کسی که منتظر دستور بود به کاغذ های روی میز نگاه می کند و دستور را در ذهن مرور می کند. مرد کرواتی نگاهی به نیروهای امنیتی اطراف سازمان نگاه می کند و به سمت دفتر کارش راه می افتد.
صدای شلیک در راهرو های ساکت سازمان می پیچد و زن خندان همراه همان صندلی که دست هایش به پایه های آن بسته شده روی زمین می افتد. خون از کنار روسری اش و زنجیری که پلاکش زیتون نقره ای ست در میان خون های روی زمین می افتد و باز می شود.
مادر قاب عکس پسر را کنار عکس برادر که زیر قاب عکس پدر و در آن طرف عکس زن خندان ست می گذارد. پسر ماشین را به سمت سازمان می راند. بدون توجه به هشدارها، ایست ها، موانع و حتی شلیک های بی هدف و شتاب زده ی نیروهای امنیتی سازمان.
زیتون نقره ای باز شده و خون آلود در دلش عکس کوچک برادر را نگاه داشته بود که لبخند می زند. ماشین که نیروهای امنیتی و موانع را در هم ریخته است، منفجر شده و انفجارش تا شعاع گسترده ای ساختمان ها و موانع را به هوا می برد و می سوزاند.
مادر قاب عکس هایی را نگاه می کند که روی دیوار کنار شاخه ای زیتون زیر عکس دو نفره سیدی قائد و حضرت روح الله قرار گرفته اند. زن به مادر لبخند می زند و مادر باز هم گریه می کند.
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیز سلام. داستان شما را خواندم. به نظر داستان سالم و سلامتی است. می‌شود به یک داستان خوب قناعت کرد و گفت داستان شما همین حالا هم خوب است اما بهتر است هیچ‌وقت به یک داستان خوب راضی نباشید. برای این‌که داستان شما از این بهتر باشد نکاتی به ذهنم می‌رسد که آن‌را با شما در میان می‌گذارم.
وقتی می‌گوییم داستانی شاهکار است به چه‌ علتی آن داستان به نظرمان شاهکار رسیده است؟ واقعیت این است که هر تمهیدی در داستان باید بر خودش دلالت کند. یعنی در قدم اول ما طرحی را انتخاب می‌کنیم. این طرح داستانی طبیعتا به دغدغه‌ی ما تبدیل شده است که قصد نوشتن آن‌را داریم. قدم‌های بعدی نوشتن این داستان را خود طرح مشخص می‌کند یعنی این خود طرح است که فرم روایت را مشخص می‌کند، این خود طرح است که زبان و لحن روایت را مشخص می‌کند، این خود طرح است که زاویه روایت و راوی را مشخص می‌کند و این خود طرح است که مشخص می‌کند کدام‌ یک از تکنیک‌های نوشتن با حال و هوای این داستان سازگار هستند پس در نتیجه تمام داستان‌ها را نمی‌شود به یک شکل نوشت اما هر داستانی فقط یک شکل روایت دارد که از آن یک شاهکار بسازد. در مورد داستان شما باید بگویم که به نظر زاویه روایت و فرم روایت برای طرحی که تبدیل به دغدغه ذهنی شما شده است مناسب نیست. شما در داستانتان از بیان جزئیات و ساختن شخصیت‌ها پرهیز کرده‌اید و به گونه‌ای مینی مالیستی داستان خود را روایت کرده‌اید اما شما داستانتان را با موازی سازی روایت دو شخصیت در دو موقعیت جداگانه پیش برده‌اید تا این دو شخصیت به همدیگر برسند و از برخورد آن‌ها یک داستان ساخته شود؛ این‌که می‌گویم باید و نباید نیست، این‌که می‌گویم یک اصل داستان‌نویسی نیست اما تجربه ثابت کرده است که تکنیک پیچیده و دشواری ماننده موازی سازی دو روایت برای پرداخت یک داستان مینی مالیستی تکنیک برازنده‌ای نیست چون اساسا این تکنیک و این شکل از روایت در جوهرشان با هم تفاوت‌هایی دارند که این تفاوت‌های بنیادی به برآیندشان اجازه نمی‌دهد که نتیجه خوبی باشد. اما نکته بعدی شکل روایت شما و داستانی است که انتخاب کرده‌اید. داستان شما یک تاویل بیرون متنی دارد. به ظاهر راوی شما یک راوی نمایشی است که البته چند جایی هم از زاویه روایتش تخطی می‌کند. اما آن‌جایی که اسم شخصیت‌های تاریخی آورده می‌شود داستان شما یک تاویل بیرون متنی پیدا می‌کند که این تاویل بیرون متنی کمی جانبدارانه است و با روح زاویه دید نمایشی در تعارض است. سوای از این شما داستان را از آن‌جایی روایت می‌کنید که تعلیقش در حالت بیشینه باشد و همین مساله از داستان شما یک داستان معمایی ساخته است در صورتی که روح داستان شما معمایی نیست در نتیجه می‌توانم بگویم که هم شکل روایت و هم زاویه آن با توجه به درونمایه‌ای که برای نوشتن پیدا کرده‌اید زیاد مناسب و کارآمد نیست. بیاید داستانتان را با هم مرور کنیم تا ببینیم برای بهتر نوشته شدن آن چه کارهایی می‌شود کرد؟
داستان شما داستان شخصیت‌هاست یعنی روح داستان شما با شخصیت‌های آن معنا پیدا می‌کند. سوالی که مطرح می‌شود این است که چطور می‌شود داستانی را که جوهر آن بر شخصیت‌هایش سوار است در غیاب شخصیت پردازی روایت کرد؟ من اگر به جای شما بودم این داستان را اول شخص روایت می‌کردم چون به نطرم شخصیت اول داستان شما حرف‌های بسیار جالبی برای گفتن دارد. حرف‌هایی که تبدیل به لایه زیرین داستان شما می‌شود. اطمینان دارم که داستان شما با بیان عقاید شخصی قهرمان داستان شما تشخص بیشتری پیدا می‌کند و خواندنی‌تر می‌شود حتی معانی و مفاهیم خودش را هم بهتر به مخاطب معرفی می‌کند. داستان شما داستان یک اندیشه است و ما برای فهم بهتر این اندیشه به صدای صاحب این اندیشه احتیاج داریم. از طرف دیگر ساختن معما آخرین کاری است که شما باید به واسطه داستانتان انجام بدهید. این‌که جوان ابتدای داستان در انتهای داستان دست به یک عمل انتحاری می‌زند وقتی معنا پیدا می‌کند که ما بهتر او را بشناسیم. یک نویسنده خوب جوان را بر ما می‌شناساند و بعد شروع به ساختن معما می‌کند، یک نویسنده نابغه به شناساندن جوان به ما و فهماندن دنیای او به واسطه اندیشه‌هایش به ما بسنده می‌کند. به نظرم نگارش این داستان احتیاج به جسارت بیشتری دارد. دقت کنید که داستان شما قبل از هرچیزی دغدغه شماست، پس در شناساندن دغدغه‌تان به ما تمام تلاشتان را به کار ببرید. به نظرم این داستان احتیاج به روایتی از سر حوصله و تامل دارد. این داستان از اندیشه خالی است و فقط به بیان کنش‌هایی می‌پردازد که بر اندیشه سوار است اما به ظرف ذهنی مخاطب اکتفا می‌کند و از بیان این اندیشه‌ها پرهیز می‌کند در صورتی که به نظرم این داستان فقط و فقط با بازتعریف این اندیشه‌ها معنا پیدا می‌کند و به آن‌چیزی که استحقاقش را دارد می‌رسد. این داستان داستان شخصیت‌هاست پس در ساختن شخصیت‌های این داستان باید وسواس بیشتری به خرج دهید. به این راضی نباشید که داستانتان صرفا یک پازل باشد که مخاطب از حل کردنش لذت ببرد. داستان شما باید مشتش رو باشد چیزی که مخاطب داستان شما باید از آن لذت ببرد کشف روابط علی و معلولی میان شخصیت‌ها نیست بلکه شناخت شخصیت‌های داستان شما و درک اندیشه‌های آنان است پس این داستان را دوباره و با حوصله بیشتری بنویسید. از خواندن داستان شما لذت بردم. امیدوارم که به همین زودی نسخه جدیدتری از آن‌ را بخوانم نسخه جدیدی که به بیان لایه‌های عمیق‌تری از دغدغه ذهنی شما می‌پردازد نسخه عمیق‌تری که من را در اندیشه‌های شخصیت‌های داستان شما درک خواهد کرد، نسخه‌ای که لایه‌های بیشتر و عمیق‌تری از داستان فعلی دارد چون این دغدغه لیاقتش بیشتر از این‌هاست.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
محمدمهدی امجد » دوشنبه 01 مرداد 1397
سپاس از وقتی که برای داستان بنده اختصاص دادید.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.