داستان تاریخی، پرداخت بیشتر و عمیق‌تری را می‌طلبد




عنوان داستان : کد هفده
نویسنده داستان : اکرم زیبائی

روي صندلي چوبي زهوار در رفته‌اي نشسته بود. يك پا را روي ديگري انداخته، با حالتي عصبي تكان مي‌داد. با هر تكان قيژقيژ صندلي بلند مي‌شد. نم، گچ ديوارها را پوسته كرده بود. مچاله شد. دستانش را ها كرد و به هم ماليد. پوست لبش را ميان دو دندان گرفت و كشيد. خونش را مكيد. بلند شد. صندلي را زير پنجره‌ي كوچك نزديك سقف گذاشت. بالا رفت. دستانش را به لبه ي پنجره گرفت و پنجه‌هاي پا را كشيد. صندلي ناله‌اي كرد و لرزيد. آسمان سفيد، در قاب زنگ زده‌ي پنجره سفيدتر مي‌نمود. دانه‌هاي درشت برف، زير نور چراغ برق، به خاكستري مي‌زد. باد ملايم، دانه برف‌ها را آرام به زمين مي‌نشاند. حياط را نمي‌ديد. نفهميد چقدر برف روي زمين نشسته است. ها كرد. به شيشه نرسيد. از صندلي پايين آمد. چشمش جز قاب سفيد پنجره، چيزي نديد. پلك زد، چند بار. دوباره به تاريكي عادت كرد.
«حواست باشد خواهر سعيده!... تو اين چند ساعت كه اين جايي، تاريكِ تاريك هم كه شد، نه برق، نه چراغ، نه شمع، هيچي روشن نمي‌كني. اين جا يك خانه‌ي متروكه است. جاي قبلي لو رفته، فعلاً نبايد هيچ نوري از بيرون ديده بشود يا صدايي شنيده بشود، حتا بخاري هم نمي‌شود روشن كرد، نبايد از دودكش، دود يا بخار بلند شود. من و برادر آرش بايد برويم. ماموريت داريم. تحت هيچ شرايطي بيرون نمي‌آيي تا كَسي را دنبالت بفرستم. اگر خبري نشد، شب، از پيام دهي راديو، تكليف مي‌گيري. حواست باشد اشتباه نكني... فقط با هدفون...»
صندلي را وسط اتاق، روي زيلوي رنگ و رو رفته گذاشت. از كوله پشتي‌اش راديوي كوچك و هدفون را برداشت. روي صندلي نشست. ساعتش را نگاه كرد. شب رنگ عقربه‌ها، هشت را نشان مي‌داد. روسري ضخيم و آبي رنگ را پشت گوش زد. هدفون گذاشت. راديو را روشن كرد. مارش پيروزي...
«شنوندگان عزيز، توجه فرماييد، شنوندگان عزيز، توجه فرماييد، رزمندگان اسلام، در جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل، به پيروزي ديگري دست يافتند... به گزارش همكاران ما از مناطق جنگي، طي عملياتي كه از ديشب آغاز شده است، نيروهاي متجاوز و بعثي عراق، مجبور به عقب نشيني از خاك مقدس ايران اسلامي شده و تلفات سختي متحمل...»
مچ دست چپش را در دست گرفت. با شَست، صفحه‌ي شيشه‌اي ساعت را نوازش كرد.
«راستش، اول مي‌خواستم با داداش سعيدت حرف بزنم. بالاخره وضعيت او هم يك جورهايي مثل من است. البته خدايي‌اش، دل و جراتش از من بيشتر است. اين كه بداني هر لحظه ممكن است از پشت خنجربخوري، دل شير مي‌خواهد كه من ندارم... بگذريم... حالا مي‌خواهم اول نظر خودت را بدانم... از حال و روز من كه خبر داري... دو سالي از دانشگاهم مانده، ان شاءالله، تو فرصت مناسب تمامش مي‌كنم. اما فعلاً جنگ از همه چيز مهم‌تر است...» سرش پايين بود. لبخندي زد. سرش را كه بلند كرد، چشمان سياهش مست شيطنت بود.
«...چون خاطرت خيلي برايم عزيز است، نمي توانم بگذارم دشمن مكدرش كند... سال ديگر كه دَرسِت تمام شد، با مامان اين‌ها مي‌آييم خدمت عمو... الآن فقط... فقط...» دستش را در جيب برد. جعبه‌ي كوچكي بيرون آورد. جعبه‌ي ساعتي با عقربه‌هاي شبرنگ.
به خودش كه آمد، شستش هنوز روي صفحه‌ي ساعت بود. راديو را خاموش كرد و هدفون را درآورد. سكوت... تاريكي...بلند شد. دور اتاق قدم زد. يك دور، دو دور... سرش گيج رفت. از كوله‌اش كمي مغز گردو و كشمش در آورد.
« اَه ... دختر، تو خسته نمي‌شوي اين قدر گردو و كشمش مي‌خوري؟... ببند نيشت را...»
«پس فكر كردي رياضيم براي چه خوب است؟»
«رياضي...؟ رياضي به چه دردت مي خورد؟» از روي نيمكت پايين آمد. كلاس خلوت بود. همه حياط بودند. مانتو شلوار خاكستري، هم رنگ چشمانش بود. روسري را مرتب كرد و كنارش نشست. آرام در گوشش گفت: « فكر نمي‌كني ديگر از وقت نخودچي كشمش خوردنت، گذشته باشد؟ ناسلامتي چند ماه ديگر ديپلم مي‌گيري، اما هيچي از دور و برت نمي‌داني...» دستش رفت زير مانتو. از داخل لباس زيرش، كاغذ تاخورده‌اي بيرون آورد.
«بيا بگير... سريع بگذارش تو لباست... خواندي، بسوزانش...»
دوباره روي صندلي نشست. راديو را روشن كرد. پيام هاي رزمندگان به خانواده‌هاشان پخش مي‌شد:
«با عرض سلام خدمت رهبر كبير انقلاب، من يار علي كوكبي، شانزده ساله از اهواز، از همين‌جا به خانواده‌ام سلام مي‌کنم و از آن‌ها حلاليت مي‌خواهم كه بدون اجازه به جبهه آمدم. به دشمنان و منافقين هم مي‌گويم تا آخرين قطره‌ي خون از هدفمان دست نمي‌كشيم و يك وجب از خاك پاك ميهن را به آن‌ها نمي‌دهيم. مادرم! آرزو مي‌كنم شهيد شوم كه تو با سرافرازي جنازه‌ام را تشييع كني، حلالم كن...»
«حلالت نمي‌كنم دختر. معلوم هست چه كار مي‌كني؟ مي‌گويي مي‌روي مدرسه، از مدرسه نامه مي‌دهند بيايم غيبتت را موجه كنم، مي‌گويي مي‌روي خانه‌ي آفاق، مامانش زنگ مي‌زند سراغتان را از من مي‌گيرد، آتشم زدي دختر، حلالت نمي‌كنم...»
به پنجره نگاه كرد... كلاغي پريد... تك خالي شد وسط قاب سفيد... دستانش را زير بغل‌ها برد. شانه‌ها را بالا داد... صداي يكنواخت راديو كرختش كرد...
از صداي جيغي بيدارشد. از جا پريد. راديو روي زمين افتاد... خاموشش كرد و زير پنجره ايستاد. گوش داد... دوباره صدا آمد... جيغ دو گربه ... حريف مي‌طلبيدند. نفسش را بيرون داد. ساعت را نگاه كرد. ده و نيم گذشته بود. دوباره روي صندلي لرزان نشست. موج راديو را چرخاند...
«...مجاهدِ كدِ دوازده-یازده، كدِ ماموريت، بیست و چهار... مجاهد كدِ سی و یک-چهارده، كد ماموريت، پانزده... مجاهد كدِ هجده-پنجاه و هفت، كد ماموريت، هفده...» چشمانش گرد شد. دهانش باز ماند. صداي مرد به ويز ويز نامفهومي تبديل شد... ديگر چيزي نمي‌شنيد... دستش را در جيب مانتو سورمه‌اي رنگش فرو برد. چيزي در آورد. مشتش را باز كرد. لرزش دستش، كپسول سيانور راغلتاند. كپسول روي زمين افتاد. نفسش بند آمد. اشك در چشمانش حلقه زد...
«ما... مجاهدين خلق... در راه هدفي كه داريم... از خانواده و جان و مال مي‌گذريم... و چون هدفمان مقدس است و به آن ايمان داريم از هيچ چيز نمي‌ترسيم...»
ترس وجودش را پر كرد. دل شوره گرفت. عق زد. ناگهان، مانعي، چند لحظه‌اي جلوي نور پنجره را گرفت. نفس در سينه حبس شد. دوباره سايه‌اي با سرعت از جلوي پنجره گذشت. كوله‌اش را كاويد. چاقوي ضامن‌دار را برداشت. داخل شكاف پشت در ايستاد... چسبيده به ديوار... آماده باش... ضربه‌اي محكم، در را به ديوار كوبيد. صدايي مهيب و بعد سكوت... چند لحظه‌اي گذشت. مردي مسلح، آرام سرك كشيد. از شکاف بيرون پريد و چاقو را بي معطلي، در گردنش فرو برد... مرد خرخركنان به زمين افتاد... دست و پا زد... كمي بعد، دوباره سكوت... صورت مرد در نورِ افتاده روي زيلو، قاب شده بود. زانوهايش خم شد. لرزان جلو رفت، زانو زد. چاقو در گردن مرد مانده بود. در، دوباره با ضربه‌اي به ديوار خورد.
«دست‌ها بالا!» نور چراغ قوه از صورتش رد شد و بر صورت مرد روی زمین ثابت ماند. صدايي بغض‌آلود فرياد زد: «سعيد!»
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم اکرم زیبایی سلام. خواندن داستانِ خانمی که هنر نوشتن را انتخاب کرده بسی لذت‌بخش است و لذت‌بخش‌تر می‌شود اگر داستان، نشان از تلاش و عزم نویسنده در این راه پر از پیچش و ناهمواری داشته باشد.
خانم زیبایی، از اسم داستان شروع می‌کنم که با دقت و ظرافت انتخاب شده و خواننده را کنجکاو می‌کند به خواندن متن و این اولین گام درست است. شروع هم درگیر کننده بود. توصیفاتی از مکانی که روایت در آن شکل می‌گیرد و شخصیتی که در این مکان گرفتار شده، تعلیق کافی برای ادامه داستان را در خود دارد. فلش بک‌ها و پل‌های تداعی به گذشته، به نرمی و آهستگی فضای دهه شصت و جوانانش را می‌سازد. داستان شما داستان عقیده و ایدئولوژی آدم‌های آن روزهاست. داستان دوره‌ای که گروه‌ها و احزاب برای اثبات عقاید و باورهایشان مبارزه می‌کردند و در آن بحبوحه عده‌ای هم برای دفاع از خاک وطن به مبارزه با دشمن لبیک گفته بودند. از جوانان آن دوره سه نماینده در این داستان داریم. سعید که به نظر باید پاسدار یا کمیته‌ای باشد. پسری که خواستگار سعیده است و درس و دانشگاه را رها کرده و به جبهه رفته و سعیده‌ که عضو گروهک‌ها شده و حالا در مخمصه‌ای گیرافتاده.
داستان «کد هفده» در همین نسخه‌ای که شما ارسال کرده‌اید هم، داستان سرِپایی است. ضربه پایانی هم شدت و قدرت کافی را دارد که خواننده را متاثر کند. اما این تاثر در سطح اتفاق می‌افتد. مثل وقتی که در تاکسی نشسته‌اید و از کنار یک صحنه‌ی تصادف دلخراش رد می‌شوید. در لحظه متاثر می‌شوید. حتی شاید آن صحنه را برای یکی دو نفر تعریف کنید. اما به زودی از خاطرتان پاک می‌شود. اما اگر در لحظه تصادف شما هم حضور داشته باشید یا یکی از کسانی باشید که دچار جراحت شده، در آن صورت به وقت تعریف ماجرا، چقدر جزئیات دارید که به روایتتان اضافه کنید. دردی که کشیدید و ترسی که در دلتان بوده، چقدر ملموس‌تر و ریشه‌ای تر است . حکایت داستان «کد هفده» هم همین است. این متن جای کار و پرداخت بیشتر دارد. آن دوران پر تنش، هنوز هم هزاران حرف نگفته را در بطن خودش حفظ کرده و منتظر است که دستی پیش بیاید و با مطالعه و تحقیق درباره آن دهه، شکافی در این بطن ایجاد کند و روایتی ناب از آن بیرون بکشد. کاری که شما در انجامش تردید داشتید و این باعث شده، داستان‌تان در سطح بماند. وقتی برهه‌ای را محور داستان قرار می‌دهی باید به درونش راه پیدا کنی، تا منِ خواننده را سوق بدهی به لایه‌های پنهان داستانت و به کشفی برسانی که مختص روایت شما باشد. داستان را باز کن، پر و بال بده، بگذار خواننده امروز، دخترِ جوان آن روزها و عقایدش را بشناسد، به ایدئولوژی اش نزدیک شود. وقتی خودت با فاصله از شخصیت‌های داستانت نوشته‌ای، خواننده مجالی برای نزدیکی پیدا نمی‌کند. در رفت و برگشت‌های زمانی که چقدر هم خوب از عهده‌شان برآمده ای، از سعید بیشتر بگو. از پسری که به سعیده ساعتی هدیه می‌دهد که اولین نشانِ نزدیکی شان به هم باشد. از پروسه مجاهد شدن دختر. از این‌که دختر جوانی باید در لحظه تصمیمش را بگیرد و خودکشی کند. برای کدام آرمان؟ کدام اعتقاد؟ بگو که به این باور رسیده که باید در این راه فدایی باشد یا نرسیده؟ بگو ترس به دلش نشسته؟ پشیمان است؟ نیست؟ این مخمصه را بساز تا خواننده از تماشایش به برداشت و تفسیر خودش برسد. در توصیف جایی که سعیده گیر افتاده، خوب عمل کرده‌ای. همان نرسیدنش به پنجره، فضای برفی و سرد، تاریکی، تنهایی، خانه متروک همه تداعی کننده زندانی است که دختر با راهی که انتخاب کرده برای خودش ساخته. حالای دختر و حال و هوایش را بساز و به خواننده فرصت نزدیک شدن به او را بده. این کار را در مورد کسانی که به جبهه جنگ تحمیلی رفتند هوشمندانه انجام دادی. با چند پیام رادیویی از چند رزمنده خط فکری جوانانِ در جبهه و آرمان و باورشان را نشان دادی.
خانم زیبایی، اطمینان دارم که با پرداخت بیشتر و نزدیکی با شخصیت‌هایت، داستانت از این سطحی که هست به موقعیت مطلوب‌تر و عمیق‌تری می‌رسد.
بخوانید و بنویسید و باز هم ما را به لذت خواندن داستان‌هایتان، میهمان کنید. موفق باشید.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۱
اکرم زیبائی » پنجشنبه 19 بهمن 1396
ممنونم خانم جودت عزیز حتما از نقد و نظر خوبتون در بازنویسی استفاده می کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.