داستان یعنی تخیل




عنوان داستان : شاپرک
نویسنده داستان : فاطمه محمدیان

 از کودکی عاشق پروانه ها بودم و از شاپرک ها بیزار!
با آنکه از اسم شاپرک بیشتر از پروانه خوشم می آمد، خیلی بیشتر!
حتی گاهی با خودم فکر میکردم که کسی اسم آنها را جابجا کرده است!
اگر پروانه ای میدیدم اول کلی ذوقش را میکردم
بعد دنبالش میدودم
و اگر تلاشم نتیجه بخش بود بال هایش را میگرفتم.
 در دستانم بال بال میزد که رهایش کنم
و من هی با خودم تکرار میکردم 'چقد خوشگله'!
کمی که ذوقم فروکش میکرد رهایش میکردم
و انتظار داشتم چونان قبلش پرواز کند و برقصد!
روی انگشاتم همیشه ردی از برقش می ماند،
انگشتانم را فوت میکردم
و زیر لب‌ به پروانه بخت برگشته میگفتم' برو دیگه'
 و بعد با دستم هولش میدادم،که برود مثلا...
حالا که با خودم فکر میکنم میبینم
 شاپرک ها از پروانه ها خوشبخت ترند، خیلی بیشتر!
لااقل اسیر من یکی نمیشدند...
نقد این داستان از : احسان عباسلو
یک داستان خوب ناگزیر از داشتن برخی عناصر است. این ها از ملزومات یک داستان خوب هستند. شخصیت، موقعیت و کنش.
در زبان انگلیسی گاه داستان را این گونه تعریف می کنند که: داستان یعنی یک نفر در یک جایی یک کاری را انجام می دهد. کسی که این کار را انجام می دهد شخصیت داستان است. که شما آن را آورده اید و گویا خودتان هستید چون راوی داستان همان "من" است. منظور از جایی معمولا زمان و مکان داستان است. البته ضرورتی به استفاده هر دو با هم نیست. حالا شما در خانه یا باغ یا جای دیگری با شاپرک ها و پروانه ها تعامل داشته‌اید. زمان و مکان مورد نظر شما بخشی از موقعیت شماست. البته موقعیت معنا و مفهوم بزرگ تری دارد اما بخشی از آن زمانی و مکانی است. موقعیت می‌تواند تعیین‌کننده کیفیت رابطه شما با دشمن یا دوست‌تان باشد. در این‌جا موقعیت همان رابطه و کیفیت رابطه شما با شاپرک‌ها و پروانه‌هاست. پس اول شخصیت را داشتیم که شما بودی و سپس موقعیت را که رابطه شما و این حشرات است. سوم کنش خواهد بود. کنش در به چشم آمدن شخصیت داستان شما و خود داستان شما بسیار نقش اساسی دارد. کنش باید تا حدی بزرگ باشد که داستان شما را قابل توجه کند. برای این بزرگ بودن باید متفاوت باشد و یا خطیر باشد و یا بسیار احساسی باشد. هر چه هست نبایست معمولی و پیش پا افتاده باشد تا برای مخاطب مهم جلوه نکند. کنش می تواند موقعیت را خطیرتر کند، شخصیت را پررنگ‌تر سازد، به نوشته هیجان بدهد و تعلیق ایجاد کند. کنش می‌تواند تبدیل به حادثه شود و حادثه داستان را در چشم مخاطب می آورد.
برگردیم به نوشته شما. نوشته تان هیچ کنش قابل اعتتنایی ندارد. چیزی که جذابیت بدهد و خواننده را بدنبال بکشد. متن شما یک گزارش احساسی است. باید اتفاقی در متن می‌افتاد تا داستانی می‌شد. حتی در جهان فانتزی وارد شده و یکی از آن‌ها با شما حرف می‌زد. داستان در لابلای این کنش(ها) به تضاد و گره می‌رسد و باز کردن گره باعث هیجان خواننده می‌شود و در نهایت به لذت می‌رسد. شما هیچ هیجانی در نوشته تان ندارید. انگار با یک نفر گفتگو کرده اید و ایده تان را در مورد کارهای گذشته تان بازگو نموده اید. گذشته همواره منبع خوبی برای داستان است اما یا باید گذشته ای هیجان انگیز را روایت کرد و یا خودتان بدان هیجان بدهید. این عناصر را فراموش نکنید: کنش، حادثه، تعلیق، تضاد و گره. این ها برای پیشبرد داستان بسیار ضروری هستند.
از بیانات احساسی صرف پرهیز کنید. داستان یک گزارش احساسی نیست. نه این که احساس نداشته باشید. اما این احساس را باید کلمات منتقل کنند نه خود شما. زبان هم باید یک‌دست باشد کلماتی نظیر "چونان" زیادی ادبی و شاعرانه هستند و گاه با کلمات دیگر همخوانی و تناسب ندارند (مثل متن خود شما).
تضادی که در انتها میان خوشبختی شاپرک ها و پروانه ها مطرح کرده اید نکته قشنگی است اما باید این را در لابلای کنش های داستانی نشان دهید تا مستقیم بگویید. می توانستید این را در سرگذشت دو پروانه و شاپرک دوست مثلا نشان دهید. داستان یعنی همین تخیل.
در کلاس های داستان‌نویسی حتما شرکت کنید. با تکنیک‌های بیان آشنا شوید. کتاب‌های خوب را بخوانید و بر نحوه ارائه شان دقت کنید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.