داستانی که با راوی غرق می‌شود




عنوان داستان : اینها را نمی‌شود به طاهر گفت
نویسنده داستان : فاطمه رهبر

بعضی حرف ها را نمی شود به مردها گفت.حالا هر قدر که خوب و صبور باشند. آنقدر صبور که هربار بگویی "پشت چشمم یه آدمک چاق و سیاه نشسته"بیاید و دست بکشد روی پلکت و با چشمان ریز شده لابه لای مژه هایت را نگاه کند.حتی اگر بعدش لبخندی بزند و پشت چشمانت را ببوسد،باز نمی شود بگویی"می ترسم مثل عمه ام بشم"چون لابد ابروهای کلفت و حلالش را تا چین عمیق روی پیشانی اش بالا میبرد و می پرسد"عمه ات؟ چش بود مگه؟"
صدای دریا می آید.می پیچم سمت چپ میدان.سی متری را میروم پایین به طرف دریا. توی ساحل کسی نیست .فقط دریا است و موج و کاکایی های گرسنه.دوست داشتم کسی شانه به شانه ام ایستاده بود،زل میزدیم به تک و توک کشتی های ته دریا و وقتی باد خَزری توی دست و پایمان لول میخورد ،برایش میگفتم سیاهی پشت پلکم آمده روی نوک مژه هایم دراز کشیده و سایه اش روی نگاهم لک انداخته.
به طاهر که گفتم،گفت:حتما اشغالی،چیزی رفته تو چشمت،چند روز دیگه خوب میشه
دوماه دیگر میشود یک سال که نشسته پشت چشم چپم.و از یک سال دو ماه کمتر است که هر جا آینه ای،شیشه براقی میبینم، رو به رویش می ایستم ؛صورتم را کج میکنم ،با یک چشم بسته زل می زنم به پلکم.توی خانه این جور وقت ها طاهر می آید کنارم .دست های پر مویش را به پهلویش می مالد.سرم را میچرخاند سمت خودش میگوید سرتو بلند کن!با دست به زیر چانه ام فشار می آورد،روی پنجه بلند میشوم.انگشت بزرگ و نمناکش را میکشد روی مژه هایم.سایه سیاه زیر انگشتان باریکش پخش میشود تا زیر ابروهایم
_هیچی نیست نیگا!
نگاه میکنم هیچی نیست. نمی گویم-سیاهی خودشو زیر یکی از مژه هایم گوله کرده .
اگر کسی کنارم بود ،شاید دستم را میگذاشتم روی چشمم؛ میگفتم:این سیاهی ،این توده،این لکه ،اصلا همین آدمک چاق الان آمده گوشه چشمم کز کرده.میگفتم:حالا دیگه میدونم از باد سرد خوشش نمیاد از بوی پیاز هم متنفره. وقتی دریا رو کولاک می بینه ،غمگین میشه و مثل الان کز میکنه یه گوشه.
دوست داشتم این حرف ها را به طاهر بگویم.اما نمیشود بعضی حرفها را به شوهرت بگویی .حالا هرقدر که خوب باشد.انقدر خوب که دستت را بگیرد و از مطب چشم پزشک بالا برود و از پله های روان پزشک پایین بیاید و شبها پماد به چشمت بمالد و وقتی بگویی :اینا..ببین نشسته رو نوک مژه ام!هی نفس بگیرد فوت کند،فوت کند تا لبش از بی نفسی بلرزد..باز نمی توانی قصه مورچه های صورت عمه ات را برایش بگویی
دست میکشم رویش.بین دو انگشتم می گیرمش،میکشمش بالاانگار دستانش را به یک جایی محکم گرفته ،جدا نمیشود.
عمه چنگ میزد به صورتش می گفت:همش مورچه ..همش مورچه،ببینید هی راه میرن،چسبیدن به پوستم لعنتی ها!
همه خیره میشدیم به سمت راست صورتش؛فقط رد چنگ بود و رد چنگ
بعد صورتش را می مالید به دیوار اتاق،حیاط،مستراح.دستانش را میگرفتیم،محکم نگه اش می داشتیم،صورتش را میکشید روی شانه اش میگفت:آخیش دارن له میشن صابمرده ها!
شوهر عمه پیغام داد:بیا این خواهر دیوونتو ببر،منِ کارگر،منِ بدبختِ هیچی ندار !چقدر در میارم که خرج دوا دکتر این روانی رو بدم اخه؟!!
بابا تسبیح فیروزه اش را انداخت توی جیب کتش ، رفت دست عمه را گرفت و آورد خانه.از زخم ها مایع زرد رنگی شره میکرد.مادر کاغذهای هزار تا خورده را گوشه روسریش گره میزد و روی زخم و زیلی ها پماد می مالید و عق میزد. شبها عمه آینه را دستش میگرفت و خیره میشد به صورتش_نیگا..نیگادر اومدن ،دارن میرن تو زخم های زیر گوشم.بعد جیغ میکشید –نرین اونجا بی شرفا نرین.من گوله میشدم زیر پتو.از دست جیغ های عمه، از دست مورچه های بیشرف میلرزیدم و هی روی صورتم ناخن میکشیدم
کاکایی ها بالای سرم چرخ می خورند.خم میشوم .دست میبرم توی آب .کف دستم کاسه کوچکی میشود و آب را در خودش نگه میدارد.سیاهی تا نوک مژه ام آمده.فکر میکنم اگر سرم را محکم به طرف پایین تکان بدهم می افتد؛تکان میدهم و نمی افتد.
کاش کسی پیشم بود و آینه کوچکم را که دوماه دیگر میشود یک سال همه جا همراهم است را در می اوردم و از توی آینه سیاهی را نشانش میدادم .میگفتم:اینو میبینی؟چی نمیبینی؟ خوب باشه..این زخمو که می بینی همین که پشت چشممه..میدونی با نوک چاقو خواستم از اینجا بِکنمش؟اصلا میدونی دوست دارم این چشممو از کاسه در بیارم تا دیگه هیچ پلکی نباشه که یه سیاهی روش لم بده؟
این حرف ها را نمیشود به طاهر گفت .ممکن است دستانش را بمالد به پهلوهایش،زنگ بزند تیمارستان،بگوید بیاید این روانی را ببرید.چون بابا ننه ام زنده نیستند که مثل شوهر عمه به آنها پیغام بدهد.
عمه را پشت خانه پیدا کردیم.دمر افتاده بود.سرش را که برگرداندیم،سفیدی استخوان شکسته گونه اش ،میان آن همه خون توی چشم میزد.گفت:اونقد با سنگ زدمشون تا بمیرن! این ها را به من گفت..بریده بریده ،با خنده،به سختی..دو دقیقه قبل مرگش
می نشینم.آب تا کمرم است.سر میبرم در آب .می دانم این آدمک سیاه از دریای طوفانی بدش می آید،از آب سرد هم!گره روسریم شل میشود
می خواهم موج ها بردارندش و بروند تا پیش آن کشتی ها.رسیده به نوک مژه هایم.نفسِ توی سینه ام دارد تمام میشود.موج ها کمی میبرندم جلو..کمی هلم می دهند عقب. روسریم روی اب لخ لخ میزند..نفسم دیگر تمام شد ه،سیاهی از مژه ام جدا میشود. نگاهش میکنم.میخندد،میخندم.دهانم باز میشود.میخواهم سرم را بیاورم بالا.دست میبرد توی موهایم.مرا میکشد پایین..پایین تر..کسی هم کنارم نیست اینها را برایش بگویم فقط من هستم و دریا و کاکایی هایی که غم شکم گرسنه شان را دارند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم فاطمه رهبر سلام

مهمترین امتیاز «اینها را نمی شود به طاهر گفت»، سادگی و سلامت نثر شسته رفته‌ی آن است. همین است که میان اثر و مخاطب پیوندی صمیمانه برقرار می کند و به راحتی به خواننده اجازه می‌دهد وارد دنیای داستان شود و خودش را با هر لحظه و هر چه که می‌خواهد شریک و همساز گرداند. در شخصیت‌پردازی هم تا حدود قابل پذیرشی موفق عمل کرده اید، به‌ویژه به مدد دستیابی به دیالوگ‌ها و صحنه‌های درست داستانی. این موفقیت بسیار خوبی است. آفرین. با این همه و با وجود ظاهر زنده و جاندار همه‌ی عناصر، به نظرم می رسد خلأ عظیمی میان این اثر و یک اثر داستانی قوی و قدرتمند و به ویژه ماندگار فاصله انداخته است. در فضاسازی و صحنه‌پردازی‌ها موفق عمل کرده‌اید و خواننده برای راوی و برای عمه‌اش و برای تمام بدبختی‌هایی که ناخواسته در آن گرفتار آمده‌اند، بسیار دل خواهد سوزاند اما اگر بنا باشد این داستان را در یکی دو جمله تعریف کنیم می‌شود این: دختری به نوعی بیماری روحی روانی گرفتار شده که به نظر می‌رسد موروثی یا ژنتیکی است و در دریا خودکشی می کند. اگرچه پرداخت شما بسیار خوب بوده و از همین جمله، یکی دو صفحه داستان قابل خوانش و قابل توجه آفریده اید اما واقعیت این است که این اثر ضعف محتوایی دارد و همین ضعف بزرگ است که می تواند آن را هم، همراه راوی به زیر آب بکشد و بمیراند. در تمام مدت مخاطب احساس می کند فقط و فقط شاهد رنج عده‌ای از آدم هاست. به این می ماند که ایستاده و از پشت شیشه‌ای شفاف، شکنجه‌ی روحی و جسمی تعدادی انسان درمانده را تماشا می‌کند اتفاقا همه چیز را به وضوح می‌بیند حتی استخوان سفید گونه‌ی عمه را چون توصیف‌ها و صحنه‌های شما بسیار دقیق بوده اما مشکل اینجاست که هیچ نوری هیچ نقطه ی سفیدی در این سیاهی نیست و جز تماشای رنج ها چیزی دستگیرش نمی شود. می‌دانید رمز موفقیت ماندگارترین و موفق ترین آثار داستانی، یافتن نقطه های نورانی در دل تاریک ترین و هولناک ترین لحظه های زندگی هستند؟ حتی در سیاهترین آثار، کشف روزنه های روشن زندگی است که اثر را ماندگار می‌کند. موفقیت یک اثر داستانی دست یافتن به احساسات حقیقی انسانی در سخت ترین شرایط و تلاش برای تعریف کردن گنگ ترین حالت هاست که اتفاقا به توصیف درنمی‌آیند. ستایش زندگی حتی در مرگ‌آورترین حالت‌هاست که ما را حیرت‌زده می‌کند. این راوی جز تسلیم شدن چه می‌کند؟! به بهانه‌ی اینکه تنهاست و حتی شوهرش هم نمی‌تواند محرم بعضی حرف‌ها باشد خودش را تسلیم می‌کند. راوی یکی از منفعل ترین شخصیت های داستانی است. درحالی‌که ذات همه‌ی ما مبارزه را دوست دارد. تلاش جانانه‌ی شخصیت ها را دوست داریم حتی اگر به شکست و تسلیم آن ها بینجامد اما مخاطب از وازدگی و از انفعال و از تسلیم گریزان است. چون در واقع همه ی ما تسلیم شدن را بلدیم چیزی که دوست داریم یادبگیریرم و یا به آن عمل کنیم، ایستادگی است. دقت کرده‌اید که دست یافتن نویسنده به توصیف عمیق ترین حالت‌ها و حس ها و پیچیده ترین افکار آدمی است که ما را شگفت زده می کند؟ در داستان ها معمولا شخصیتی موفق است که علاوه بر همه ی مشترکاتی که با آدم های همزاد خودش دارد، سطح اش از همه‌ی آن ها بالاتر است. شخصیت داستانی در رئال ترین حالت ممکن، عظمتی یا بهتر است بگوییم خاصیتی در خودش دارد که او را از سایر آدم های دنیای واقعی متمایز می کند و همین است که وقتی در جهان داستان قرار می‌گیرد ما او را انسانی می بینیم که در عین شباهت به بسیاری از ما، با همه ی ما متفاوت هم هست. امیدوارم ضمن تلاش برای تسلط بر عناصر داستانی (که در بسیاری از آن ها موفق هستید) به محتوا هم بیندیشید؛ بسیار زیاد و بیش از گذشته. منتظر داستان‌های بسیار خوب شما هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.