تلاش، تلاش، تلاش




عنوان داستان : حرومزاده موذی
نویسنده داستان : عارفه روئین

درد بزرگی بود. من خواب بیست سال بعدم را دیدم. یک آدم که از یک سفر چند روزه برگشته بود. یک سفر ارزان قیمت . به خانه رسیدم. کلید م گم شده بود. به جایی زنگ نزدم، همانجا نشستم. با خودم گفتم که در بیست سال گذشته چه کرده ام. شکل یک موز گندیده که خرج مهمان نشده بود به نظر می رسیدم. یک چیز بی مصرف، انگار که خودت هم تمایلی نداشته ای، موز زندگی ات را گذاشته ای برای روز مبادا. اما کپک زده و باید بدهی ماشین شهرداری آن را ببرد. از خواب بلند شدم. اما حس آن خواب ؛ دوروز است با من است...نمي خواستم مثل بيست سال بعد باشم، سی ساله بودم و هیچ کاری از دستم بر نمی آمد. لباس هايم را پوشيدم و جلوی آینه ایستادم، به خودم نگاه کردم؛ به موهایم که چند تار موی سفید لا به لایش جا خوش کرده بود؛ به خط های افتاده ی زیر چشمم؛ و هیکل تقریبا چاق و غبغب آویزانم. سرم را تکان دادم، باید می رفتم و دنبال کار می گشتم. از در بيرون آمدم.غرق در افكارم بودم كه به پارك رسيدم،پارك خلوت بود صداي جيك جيك گنجشكان كه از لا به لاي درختان به گوش می رسید مرا به طرف نيمكت سبز رنگي کشاند، نشستم و به برگ هاي زرد و نارنجي كه زير درختان ريخته بود چشم دوختم. بادي وزيدن گرفت و شاخه هاي بيد را تكان داد. چشم گرداندم و به سقوط آب از ميان فواره وسط حوض نگاه كردم. مردي لاغر و سيه چرده با موهاي كم پشت آمد و كنارم نشست و روزنامه اش را جلوي صورتش گرفت:
- روزنامه امروزه، مي خواي ببينيش؟
سرم را به طرفش گرداندم:
- صفحه كاريابي هم داره؟
خنده ايي كرد كه دندان هاي زردش بيرون افتاد:
- بيكاري؟
دستي به موهايم كشيدم و يقه باراني ام را كمي بالا دادم:
- آره، يك هفته اي مي شه!
روزنامه را تا كرد و كاملا به طرفم چرخيد و سر تا پايم را برانداز كرد:
- يه كار نون و آب دار سراغ دارم هستي؟
لبخندي گوشه لبم كز كرد:
- چه جور كاري؟
- تو بگو هستي تا برات بگم.
- هستم.
- راستش تو این کار باید دل داشته باشی، دلرحم نباشی. مثل سنگ باشی می تونی؟ اگرم می بینی به تو دارم پیشنهاد میدم بخاطر اینه که هم بیکاری و هم هیکلش رو داری همچین پر هیبتی، آدم ازت می ترسه و هم اینکه همکارمون رفته شهرستان برای ماموریت و ما دست تنها هستیم؛ اگر کارت خوب بود استخدام میشی.
- سعی کردم بی تفاوت باشم. به فکر خوابم افتادم و گفتم:
- قبول.
من منی کرد:
در رابطه.....با.....زندانيان .....
كلماتش كش مي آمدند.
- كاري.... كه بايد بكني......
مي ترسيد كلمات روي زبانش تكرار شوند و او نتواند جمله اش را به آخر برساند. سرش را چرخاند و دور و برش را نگاه كرد:
- به حرف.....آوردن....زنداني...هاست.
تنم مور مور شد. بي آنكه متوجه باشم دگمه باراني ام را آنقدر پيچاندم كه كنده شده و زير پايم افتاد. ياد خوابم و بيست سال آينده افتادم، خم شدم و دگمه باراني ام را بر داشتم:
- يعني.....چيكار بايد بكنم؟
مرد چشمان آبي اش برقي زد و دندان هاي زردش را دوباره نشانم داد و از روي نيمكت بلند شد:
- فکر کنم از پسش بر بیایی. بريم....تو راه برات مي گم.نا خواسته به دنبالش كشيده شدم. شهر رفته رفته هواي آرام و صاف را پس مي زد و آسمان نگاه خيسش را بالا مي آورد. از پارك خارج شديم، قدم هايم سست بود. مرد سوار يك فولكس قورباغه اي شد، داخل ماشين شدم. مرد حركت كرد و چشم بندي را به دستم داد:
- چهارراه رو كه رد كرديم اينو بزن به چشمت!
نرسيده به چهارراه، چشم بند را به طرف چشمانم بردم اما قبلش نيشخند مرد را ديدم.حس آدم هاي كور را داشتم، در رابطه با حرف هاي مرد فكر كردم و با خودم گفتم، نبايد كار زياد سختي باشه كه ماشين ايستاد و در طرف من باز شد و مرد كمك كرد تا پياده شوم:
- آفرين...تا اينجا خوب بودي، ببينم بعد چيكار مي كني!پايين كت منو بگير و دنبالم بيا.
دست انداختم و لبه كتش را گرفتم، و به دنبالش رفتم. از دالان هاي پيچ در پيچي گذشتيم و وارد اتاقي شديم:
- حالا مي توني چشم بندت رو برداري!
دستم را به طرف چشم بندم بردم و آن را از روي چشمانم برداشتم اما هنوز جرأت نداشتم چشمانم را باز كنم. با صداي خنده اش تمام تنم مور مور شد. چشمانم را باز كردم و به انعكاس نور ضعيفي كه بر پنجره مي لرزيد چشم دوختم. پاكت سيگاري را از روي ميز برداشت و سيگاري را از درونش در آورد و با فندكي روشن كرد:
- مي كشي؟
سيگاري نبودم اما دستش را رد نكردم، پك اول را كه تو دادم، سرم گيج رفت و سرفه كردم. سيگار را از دستم گرفت و پك عميقي به سيگار زد و دودش را توي صورتم فوت كرد:
- پيش يه زندوني مي برمت كه بايد بفهمي دوستاش كيا هستن؟
ته سيگار را در زير سيگاري خاموش كرد:
- بريم تا با كار جديدت آشنا بشي!
به دنبالش وارد دالان تاريكي شدم، در دو طرف دالان به فاصله، سلول هايي قرار داشتند كه زنداني ها در درون آن ناله مي كردند. بعضي را باز كرد و اشاره به پسر جواني كرد كه گوشه سلول در خودش مچاله شده بود و پاي چشم چپش هم كبود بود:
- اين از اون چموش هاست، مي توني از اين شروع كني!ببينم چيكار مي كني؟
بعد مشتي به سينه پسر حواله كرد و از سلول بيرون رفت. پسر دستش را روي سينه اش گذاشت و نگاهم كرد:
- وقتت رو تلف نكن، از تو گنده تراش نتونستند زير زبونم رو بكشند...
حرفش را قطع كردم:
- آدم كشتي؟؟؟
پوزخندي زد، و وادارم كرد يقه خون آلودش را بگيرم:
- ببين بچه من نمي دونم چيكار كردي، اما به نفع ته همكاري كني!حالا بگو، حرف بزن، از ديوار كسي بالا رفتي؟
دهانش نيمه باز شد، لب هاي خشك اش، لبخندش را روي سياهي چشمانم حك كرد:
- نه آدم كشتم...نه از ديوار كسي بالا رفتم و نه...
ساكت شد و به نقطه اي نگاه كرد، سكوت به درازا كشيد و فضا به نوعي در سنگيني و ركودي غم انگيز افتاد.
- پس... نمي فهمم، اگه اين كارها رو نكردي، پس اينجا چيكار مي كني؟
نگاه پرسشگرش را به طرفم چرخاند:
- براي چند تا دونه اعلاميه!
چشمانم از تعجب گرد شدند، لحظاتي در سكوت يخ زده اي گذشت. با پشت دستش خون دلمه بسته كنار بيني اش را پاك كرد، كف دستش را به پيشانيش ماليد. حالا ديگر داشت ناله مي كرد:
- بعضي وقت ها فكر مي كنم اونقدر دارم براي زندگي مي جنگم كه وقتي براي زندگي كردن ندارم.
صدايش بلندتر شد:
- راستش من از بوي مرگ و كهنگي خوشم نمي یاد. از جاهاي تاريك متنفرم. من توي اين سلول لعنتي خودم را مثل علفي مي بينم كه بايد از لا به لاي سنگ هاي سيماني به دنبال زندگي بگردد. من از يكنواختي...از تكرار، از اين كه هر روز يك نفر بيايد و مرا شكنجه كند بدم مي آيد. من...من از اين ديوارهاي سيماني متنفرم.
دستي به پهناي دست تمام آدم ها گلويم را فشار داد:
- تو... چند سالته؟
چشمانش را تا نقطه اي از سقف بالا آورد، نور لامپ وسط سقف چشمش را زد، چشمانش را تنگ كرد:
- بيست.
متعجب نگاهش كردم:
- بيشتر نشون مي دي!
دهانش را كج كرد:
- از خوشي روزگاره!
دستي به موهاي لخت و مشكي اش كشيدم:
- هر چي مي خوان، بگو و خلاص، خودت رو نجات بده، تو هنوز اول راهي!.
زير نگاه ساكت و آرامش معذب شدم.
- درسته که سنم کمه و از اینجا بودن هم متنفرم؛ اما دلیل نمیشه بخوام بخاطر نجات خودم...
صداي پايي ما را به خود آورد هر دو به طرف در سلول برگشتیم.
- براي امروز كافيه، بيا بيرون.
دست پسر را فشار دادم و بيرون رفتم. پسر سرش را بالا آورد و با نگاهش بدرقه ام كرد.
ترس مثل سرما تا توي استخوان هايم نفوذ كرد. مرد نگاه سردش را به من دوخت:
- تونستي زير زبونش رو بكشي؟
دستانم را زير بغل زدم:
- اون هيچي نمي دونه!
مرد طبق معمول پوزخندي زد:
- اون وقت ...اين همه اطلاعات رو يك ساعته فهميدي؟
مثل كاغذي بي مصرف در خودم مچاله شدم:
- به نظرم... بيگناهه، ولش کنید بره.
ابروهای پر پشتش بیش از حد به هم نزدیک شدند طوری که خط عمیقی وسط پیشانی اش افتاد:
- منتظر اوامر جنابعالی بودم...
با دست راستش محکم به پشتم زد؛ به جلو پرتاب شدم.
- حرومزاده ی موذی، حقته همین جا تو یه سلول زندانیت کنم تا حالت جا بیاد و بفهمی که نباید وقت منو بگیری!
از اولش باید حدس می زدم که اين كاره نيستي!.
لبانم از هم باز شد که بگویم، حرومزاده خودتی که مشتی بر دهانم کوبید....
چشم بندم را باز كرد و مرا به بيرون از ماشين هل داد:
- شتر ديدي، نديدي و... الا...
از روي زمين بلند شدم و خودم را تكان دادم.دور و برم را نگاه کردم جای غریبی بود که نمی شناختم. دستم را به طرف صورتم بردم، از دهان و دماغم خون می آمد دستم پر از خون شد. بینی ام را فشار دادم تا خونش بند بیاید.باران نم نم مي باريد.
مي خواستم من هم مثل آسمان بالا بياورم. حالم از خودم به هم مي خورد. حس كيسه پر از زباله اي را داشتم كه هيچ سپوري برش نمي داشت. احساس موز گنديده اي را كه كپك زده بود.

95/11/28
نقد این داستان از : رامبد خانلری
سلام دوست عزیز. داستان شما را خواندم. داستان خوش‌خوان و روانی بود. طرح داستانی داشت و می‌شد آن‌را تعریف کرد. به عنوان مثال همین حالا می‌توانم داستان شما را برای دوستی به راحتی تعریف کنم و این یعنی شما مختصات داستان را می‌شناسید. اما به نظرم باید برای نوشتن داستان بیشتر از این تلاش کنید. یک داستان خوب همه‌چیزش به همه‌چیزش می‌آید. داستان شما پر است از تعابیر شاعرانه که در گفتگوهای روزمره از آن استفاده نمی‌شود مثل «فضا به نوعی در سنگینی در و رکودی عمیق افتاد». قبل از هرچیزی باید بپرسم به چه نوعی؟ شما داستان‌نویس هستید و بدون استفاده از این کلی‌گوی‌های شاعرانه، دقیقا باید همان نوع را برای ما بسازید. من هیچ‌وقت به عنوان مخاطب نخواهم فهمید که به نوعی یعنی دقیقا چه نوعی؟ مساله دوم این‌که چرا راوی باید این‌طوری حرف بزند؟ به نظرم این نویسنده است که حرف می‌زند و نه راوی و این برای داستان بد است. راوی شما باید با توجه به خصوصیات اخلاقی‌اش، شغلش، موقعیت اجتماعی‌اش و مختصاتی که از او در داستان ارائه می‌شود زبان و لحنش را ارائه کند و به نظرم زبان و لحنی که برای این راوی انتخاب شده است به هیچ‌وجه برای او با توجه به داده‌هایی که داستان از او به مخاطب می‌دهد هم‌خوان نیست. نتیجه می‌شود این‌که تصمیم شما برای انتخاب لحن راوی به تصمیمی اشتباه تبدیل می‌شود و همین تصمیم به یکی از اصلی‌ترین نقاط ضعف داستان تبدیل می‌شود. شاید نوشتن داستان یک فرآیند ادبی باشد اما زبان و لحن بیشتر داستان‌ها ادبی نیست. یکی از اتفاق‌های بدی که می‌تواند در داستان بیفتد این است که نویسنده به جای راوی حرف بزند یا به اصطلاح داستان نویس‌ها دست نویسنده از پس داستان پیدا باشد. شما برای نوشتن این داستان دو تصمیم اشتباه گرفته‌اید که این دو تصمیم به این مساله منتهی می‌شود که دست شما از پس داستان برای مخاطب پیدا باشد. مورد اول همان چیزی است که در مورد آن صحبت کردیم؛ راوی شما یک آدم بی‌کار است که برای گذران زندگی تن به کاری ناشناخته می‌دهد چرا باید لحن چنین آدمی ادبی یا شاعرانه باشد؟ چرا این آدم باید روی مثال موز گندیده این‌قدر تاکید کند؟ این موز گندیده در کجای داستان به خورد تار و پود داستان رفته است؟ اگر همین حالا این تعبیر را از داستان حذف کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟ هیچ اتفاقی نمی‌افتد. می‌دانید چرا؟ چون شما بیشتر از راوی از این تعبیر خوشنود هستید. در حقیقت شما به جای راوی زندگی نکرده‌اید. حتی به جای راوی فکر هم نکرده‌اید. شما از یک راوی سوم شخص مفسر که خودتان هستید کارکرد راوی اول شخص گرفته‌اید. این تعابیر شاعرانه و این مثال این‌قدری در داستان شما زیاد و بدون پشتوانه هستند که تبدیل به یک ایراد نظرگاهی شده‌اند. اما مساله دومی که باعث می‌شود دست شما از پشت متن پیدا باشد این است که شما به عنوان یک نویسنده خانم به جای یک آقا فکر کرده‌اید. راستش را بخواهید هیچ باید و نبایدی در این زمینه وجود ندارد. در حقیقت در هنر هیچ باید و نبایدی وجود ندارد اما کمتر داستانی را دنیای ادبیات داستانی سراغ دارم که یک مرد به جای یک زن نوشته باشد یا یک زن به جای یک مرد و داستان موفقی از کار درآمده باشد. نتیجه این‌که این تصمیم در بیشتر موارد تصمیم اشتباهی است. چون پیدا کردن یک لحن مردانه برای راوی در داستان شما یک مساله است و داشتن نظام فکری مردانه چیز دیگری است. به دفعات به وقت خواندن داستان حس کردم که سعی کرده‌اید با دادن لحنی مردانه به راوی به ما بفهمانید که از پس این کار برآمده‌اید که به همین لحن مردانه هم ایراد‌های زیادی وارد است اما با وجود این لحن باز هم پشت این لحن یک طرز فکر زنانه وجود دارد که دست نویسنده را رو می‌کند.
«لب‌های خشکش لبخندش را روی سیاهی چشمانم حک کرد» سوای از این‌که منطقی زنانه پشت این جمله وجود چون کمتر پیش می‌آید که مردی در مورد سیاهی چشمان خودش حرفی بزند و سوای از این‌که این شکل حرف زدن مناسب با یک راوی ادیب است باید بپرسم که در این جمله راوی دقیقا کجاست که خودش می‌تواند تصویر منعکس شده در سیاهی چشمان خودش را ببیند؟ جز دو موردی که مثال زدم چند جای دیگر هم هست که زبان ادیبانه کار و اشتباه انتخاب جنسیت راوی باعث ایجاد اشتباه نظرگاهی در روایت داستان شده است. اما مساله مهم دیگری که وجود دارد دغدغه روایت است. دغدغه روایت یعنی همان چیزی که باعث شروع داستان و به دنبال آن شکل‌گیری مسیر روایت می‌شود. در حقیقت همان «خشت اول» در آن ضرب المثل معروف است. من متوجه نشدم که چه چیزی راوی شما را به صرافت پیدا کردن یک شغل انداخت؟ او در یک لحظه به بهانه یک دژاوو یا یک خواب یا یک رویای صادقه یا هر چیز دیگری بیست سال بعد خودش را تصور کرد و ناگهان فهمید که به یک شغل احتیاج دارد و این شغل آن‌قدر برای او در لحظه مهم شد که به دنبال یک آدم ندیده و نشناخته راهی شد تا شاغل شود؟ از این‌جا می‌خواهم به نکته مهم‌تری برسم؛ اجتماعی که داستان شما در آن شکل می‌گیرد کجاست؟ اصلا خود این‌جا کجاست؟ یک شهر است؟ یک روستاست؟ همین ایران خودمان است قبل از انقلاب؟ می‌دانید چرا این‌ها برای داستان شما مهم است؟ یکی به این دلیل که داستان شما دو نقطه ثقل دارد که هر دو به ذات اجتماعی هستند یا در قالب زندگی اجتماعی تعریف می‌شود؛ یکی مفهوم بیکاری و دیگری مفهوم مقابله با دستگاه حاکم. ما نمی‌دانیم راوی شما در چه اجتماعی بی‌کار است. چون بی‌کار در اجتماعی که همه بیکار هستند یک تعریف دارد و بیکار در اجتماعی که همه سر کار هستند تعریف دیگری دارد و این یعنی راوی شما می‌تواند دو شخصیت جداگانه برای خودش داشته باشد که این دو شخصیت نقاط اشتراک زیادی ندارند اما چون هیچ تلاشی در جهت شناخت اجتماع راوی نشده است در نتیجه شخصیت پردازی راوی هم لنگ می‌زند. از طرفی به نوعی ما با مفهوم آرمان و ایدئولوژی و مبارزه سیاسی در داستان شما مواجه هستیم وقتی سره از ناسره مشخص نیست. لب کلام این است که در داستان شما هیچ تلاشی برای شناخت هیچ چیزی نشده است، نه شخصیت، نه مکان، نه زمان و نه دغدغه‌ها در نتیجه در داستان شما دست ما به یک هیچ بزرگ وصل است. حتی منطق روایی قصه هم می‌لنگد. ما به ظاهر با یک حکومت توتایتر یا تمامیت‌خواه طرف هستیم. طبیعی است که در چنین حکومتی که مناسبات اطلاعاتی حکومتی جدی گرفته می‌شود امکان این‌که بعد از سلام و احوالپرسی یک نفر را برای بازجویی از زندانی سیاسی ببرند وجود ندارد. همین‌جا باید درس بزرگی بگیریم این‌که برای نوشتن یک داستان نیاز به مطالعه بسیار هست. یک داستان خوب نتیجه یک شناخت خیلی خوب است. شما برای نوشتن این داستان نیاز به شناخت چند چیز در سطح کلان دارید؛ نیاز به شناخت دنیای مردانه و دغدغه‌های مردانه، نیار به شناخت مناسبات اجتماعی در زندگی اجتماعی و نیاز به شناخت مناسبات حکومتی در جامعه مورد بحث. به دلیل عدم شناخت کافی داستان شما به هیچ‌وجه باور پذیر نشده است حتی به سمت باورپذیری هم قدم برنداشته است. به نظرم این داستان دغدغه شما نیست و اگر هست نیاز به مطالعه زیادی در ارتباط با آن هست. توصیه‌ام این است که فعلا این طرح را رها کنید و طرح سبک‌تری را برای نوشتن انتخاب کنید. بهترش این است که در مورد چیزی بنویسید که شناخت زیادی از آن دارید. مثال دیگری هم هست که به داستان شما ضربه می‌زند و تا حدود زیادی از باورپذیری آن می‌کاهد مثل توجه به قواعد دیالوگ نویسی. در بیشتر دیالوگ‌هایی که میان شخصیت اصلی داستان و زندانی رد و بدل می‌شود، داستان پیشروی نمی‌کند. داستان به طور کامل به حالت ایستا می‌رسد و ما با مانیفست‌هایی آرمانگرایانه مواجه می‌شویم که نه تنها به داستان کمک نمی‌کند که تا حدود زیادی به آن صدمه هم می‌زند. اگر بخواهم صادقانه بگویم در بیشتر این دیالوگ‌ها هم دست شما به عنوان داستان نویس از پس پرده پیداست و مشخص است این حرف‌ها نه از دهان شخصیت‌های داستان که از دهان نویسنده داستان خارج می‌شود و فقط بخشی از این مساله با توجه به بایدها و نبایدهای دیالوگ نویسی حل می‌شود. بخش مهمی از آن در توجه به شخصیت‌ها و پردازش آن‌ها شکل می‌گیرد. در انتها باید بگویم که اگر داستانی اجازه می‌دهد این‌همه حرف در موردش گفته شود حتما داستان خوبی است. امیدوارم که این کار را جدی بگیرید و بعد از خواندن این نقد کمی سختگیرانه با جدیت بیشتری نوشتن داستان را دنبال کنید. امیدوارم که به همین زودی داستان دیگری از شما بخوانم و امیدوارم بزرگ‌تر من این است که روزی نسخه بازنویسی‌شده همین داستان را با قلم شما بخوانم و از خواندن آن شگفت‌زده شوم و خوشحال باشم که حرف‌های من را به عنوان برادر کوچکترتان جدی گرفته‌اید چون داستان‌نویسی برای شما یک کار جدی است و برای انجام آن به بهترین شکل تلاش زیادی می‌کنید.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
عارفه روئین » یکشنبه 13 اسفند 1396
سلام جناب خانلری عزیز از نقد بسیار سازنده شما لذت بردم، در اولین فرصت از دیدگاه های شما برای بازنویسی داستان استفاده خواهم کرد. برقرار باشید و مانا.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.