تأثیر فهرست کردن فکرهای اولیه




عنوان داستان : بدی های کور بودن
نویسنده داستان : peyman halimi

$ توی یک همایش اقتصادی دیدمش.. اون آفیش شده بود ولی من همینجوری رفته بودم... اصلا نمیدونستم که قراره بیاد... از دور سلام کردم ولی جواب نداد... باخودم گفتم شاید حواسش نبوده.. داشت به سرعت از کنارم میگذشت و باز دوباره سلام کردم ولی دوباره جواب نداد. مطمئن شدم که از دستم ناراحت است. مگر میشود به کسی دوبار اونهم بلند سلام کرد ولی جواب ندهد.
-نه بابا این چیه میگی! دختره ازدستت عصبانیه. این جمله رو پیمانو ذهنم میگفت.
پیمانو ذهنم یک آدم شدیدا شککایه.. والا. هرموقع که نباید حرف بزنه، حرف میزنه و هرموقع که باید حرف بزنه، حرف نمیزنه. در واقع به معنای واقعی کلمه زر میزنه. اعصابمو خورد میکنه. اه.
کجا بودم. اهان... جای پیمانو بودم.
پیمانو میگفت که دختره از دستت عصبانیه.
-میگم چرا.
-سکوت کرد.
داد زدم چرا.
-باز سکوت کرد.
اه.. کجا بودم.. اهان. جای پیمانو بودم.
یادم افتاد که چند روز پیش وقتی داشتم از دفتر کار روزنامه می اودم بیرون، ازم خداحافظی کرد ولی جوابشو ندادم. البته فکر کنم که جوابشو دادم... نمیدونم. اصلا حواسم جای دیگه ای بود.
-ازبست که بی عرضه ای.. اگه اون موقع هایی که میگفتم برو با دختر جماعت نشست و برخاست بکن، میرفتی، الان مثل خر تو گل گیر نمیکردی. دختره ازت خداحافظی میکنی بعد تو شل میشی و جوابشو نمیدی.. خوبه عاشق نشدی.. واگر نه غسل عشق واجب بود برات!
-چه ربطی داره؛ من اصلا حواسم جای اون نبود. اصلا توی یک باغ دیگری بودم. میفهمی؟
-نه فقط تو میفهمی؛ .........  .
میدونین که اینارو کی میگه. چیکار کنم دیگه، گفتم بهتون فقط زر میزنه. برای همین از حق نویسندگی(بر وزن حق ولی، حق اولاد، حق سید و دیگر حق ها) استفاده کردم و هیچ کدام از حرفهایش را تایپ نکردم.
ولی از یک دیدی هم راست میگوید. یک آدم هایی مثل من وقتی یک دختر بهشون سلام میکند دست و پایشان شل میشود. نمیدانم چرا.. ولی میشود دیگر....
-خفه شو احمق.. تو عرضه نداری
.
.
.
.
.
 همایش تموم شد. با ذهنی آشفته در حال خروج از سالن بودم که یک هلویی امد جلوی من و به من سلام کرد. اره خودش بود. میترا به من سلام کرد.
-خاک تو سر دخترک بی بخار بکنم. من اگه جای اون بودم چنان بیییییییییییییییییب.
بازم از حق نویسندگی استفاده کردم. اصلا نمیشه حرف نزنه.
اللهم رزقنا پیمانو کامل و العاقل الی البدنه حقیر.. آمین
 اه کجا بودم..اهان جای میترا بودم.به به.
برگشت جلو و به من سلام کرد.. کلی حرف زد.. ولی من مثل یک ادم لال فقط داشتم بهش نگاه میکردم.
سرد جوابشو دادم. برگشت و از من عذرخواهی کرد. گفتم چرا؟ گفت: اول همایش عینکمو جا گذاشته بودم تو ماشین، برای همین هیچی نمیدیدم. یکی از بچه ها گفت که اون موقع به من سلام کردی و من جوابت را ندادم.. شرمنده.
پیمانو و من فقط سکوت کردیم. همین و دیگر هیچ!!!
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای پیمان حلیمی سلام

خوشحالم خواننده تنها داستانی هستم که برای ما فرستاده‌اید. از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. راوی داستان شما در مسیر رسیدن به همایش به یکی از دخترخانم‌های هم‌دانشگاهی‌اش سلام می‌کند و چون جوابی نمی‌شنود با «پیمانو» که شخصیت درونی‌اش است گفت‌وگو می‌کند و به این نتیجه می‌رسد که دخترخانم از او ناراحت است و معنی نشنیدن جواب سلام فقط بی‌اعتنایی است، در حالی که معلوم می‌شود دخترخانم بار اول عینکش را به چشم نزده بود و راوی را درست نمی‌دید. مسأله این است که شخصیت راوی و پیمانوی درون او پرداخت داستانی درستی ندارند و قوام نیافته‌اند. مخاطب نه راوی را درست می‌بیند و می‌شناسد و نه پیمانوی درون او را. کنش‌ها و دیالوگ‌ها چندان پیش‌برنده و کاربردی نیستند و داستان کشش و کشمکش لازم برای رسیدن به تصویر یکپارچه داستانی را به دست نیاورده است. اگر روی پرداخت اتفاق و شخصیت‌ها متمرکز می‌شدید نتیجه، داستانی می‌شد با عناصری شکل‌یافته‌تر و قابل بحث‌تر از این، و تعلیقی که جای آن در اثر خالی است به وجود می آمد. بهتر است متن اصلی داستان را به نثر شکسته ننویسید و جز در دیالوگ‌ها کلمات را نشکنید. با توجه به اینکه هنوز در آغاز راه هستید پیشنهاد می‌کنم از فکرهای اولیه‌تان فهرست بردارید و جذاب‌ترین و داستانی‌ترین آنها را برای نوشتن انتخاب کنید. داستان‌های خوب فراوان بخوانید و در داستان‌هایی که می‌خوانید عناصر متن را بیابید و به آنها دقت کنید. منتظر آثار شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.