چرخش‌های روایی




عنوان داستان : آخرین نامه هر روز
نویسنده داستان : حسین توکلی

باشه پسرم برو ولی یکم لای در رو ....
مادر من بسه، تورو خدا بسه، من هم آدمم، از بس مسخره ام کردن دیگه روم نمیشه تو کوچه و خیابون راه برم، مامان من سی سالمه، تورو خدا بسه باشه؟
حتما بازهم نامه اومده، اونم امروز صبح؟ چشم میخونم.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت مامان مهربانتر از جان و پدر بهتر از جان
خب باشه الهی قربون اون چشماتون برم. همین الان داشتم دعواش میکردم، که چرا اونم اومد، مامان خوبم امشب قرار بریم مهمونی.
_همش تقصیر تو!
_چرا من ؟
_خوب من که بهت گفتم، پسر خوب تو بمون مراقب مامان باش، وقتی من برگشتم تو بیا ،اما کو گوشه شنوا.
_خوبه من بزرگترما، اول من باید میاومدم، تو میموندی خونه و این کارا رو میکردی والله بخدا. داداش من، من که میدونم تو اومدی اینجا تا نری تو صف نونوایی. من که بلدم تازشم اگر میموندی تولد داداش کوچیک رو میدیدی!
_داداش داشتیم؟ ای خدا چی میشد من دو دقیقه زودتر از این به دنیا میاومدم تا این دو دقیقه رو هی نزنه تو سرمون هان ؟
_الهی قربون داداش نازک نارنجیم برم، خوب اگه دروغ میگم بگو دروغ میگی.
_پاشو حالا که شب برنامه داریم، یه نامه بنویسیم واسه ی مامان و بابا که میدونم مامان الان داره جفتمونو نفرین میکنه.
_خوب بسم الله داداش
_تو شروع کن
_ا از اون موقع تا حالا شما بزرگ تر بودی، حالا من شروع کنم؟ نخیر بفرمایید این کاغذ و این خودکار بسم الله .
_عجب، اگر تو این زبون رو نداشتی چه میکردی؟
_فقط سریع تمومش کن.
حسابی دعا کنید. دلم یه کوچولو شده واستون. مامان ان شا الله بریم و برگردیم یه مرخصی میایم سریع خونه. میام خونه و اون دستای مهربونتو میگیرمو از ته دل، دلتنگیام رو میرزم دور.
_مامان میشه برم بیرون دوستام یه سر دارن زنگ میزنن میشه بقیه اش رو بعدا بخونم واست ؟
_والله این داداشای ما هم یه چیزیشون ....
_ول کن مادر من باشه چشم ادامه میدم
مامان امشب اگر برگشتیم که میرسیم خدمتتون برای پابوسی، اما اگر ان شا الله خدا خواست و موندگار شدیم به همه سلام منو برسون و بگو ابوالفضل حسابی دوستون داشت، امام رو تنها نزارید و یادتون باشه نماز همه چیزه مبادا قافل بشید ازش.راستی اسم داداش کوچک رو قرار چی بزارید ؟ فکر کنم همین روزا باشه که داداش کوچولوی ما هم به دنیا بیاد.
_بسه دیگه کاغذو پر کردی، بزار برای منم جا باشه.
_ای بابا باشه بیا
مامان این آقا کوچولو از بس نق زد، سرم رفت بببین چی میگه این داداش خوبم، از طرف من خداحافظ همتون
حاج خانوم سلام علیکم ، حاج آقا عرض ادب.
دل تنگیامون زیاد اما بگذریم. بابا حسابی جات خالیه، میدونم که اگر من نمیاومدم شما الان اینجا بودی شرمنده ولی احترام بزرگتر رو باید نگه داشت. اصلا مگه از قدیم نگفتن: پسر کو ندارد نشان از پدر تو بیگانه خوانش نخوانش پسر، خوب منم دوست داشتم اینجا رو ببینم اصلا اومدم کنترات بردارم .بابا ما داریم ان شا الله میرم واسه زیارت. اگه قابل باشم دعا میکنم اما حاج آقا هر چی باشه نمیشه رو حرف بزرگتر حرف زد پس به همه بگو امام و تنها نزارید مبادا از نماز قافل بشید
یا علی در پناه مولا
دوست دار شما ابوالفضل و حسین
_مادر من اینم آخرین نامه میشه برم بیرون ؟
_آره برو پسرم، علی اصغر من برو، اما لای در رو یکم باز بزار.
_مامان بخدا اونا ...
_باشه پسرم، برو دیگه دوستات منتظرت هستن.
_کدوم دوست مادر من الان برم بیرون همه میگن تو همونی که با سهمیه اومدی دانشگاه، تو همونی که مادرت بعد از سی سال هنوزم میره بنیاد شهید دنبال پسراش، اما کیه که بهشون بگه هر روز نامه داریم بعد از سی سال، کیه بهشون بگه بخدا من ازسهمیه استفاده نکردم؟
_مامان بخدا اونا شهید شدن
_ اونا رفتن آخرین عملیاتشون بود که این نامه رو فرستادن مامان اینم مهره بنیاد شهید. ابوالفضل و حسین شهید شدن! این پلاکشون. تورو خدا بس کن
_ برو پسرم، ابوالفضل خودش به من گفت بر میگرده، حسین خودش خندید و گفت حاج خانوم من میام به زودی من خودم دیدمشون ....
مامان مگه یادت نیست هم رزمشون چی میگفت ؟
شب عملیات بود حسین و ابوالفضل مثل همیشه با هم بودن و کنار هم
_ ابوالفضل ابوالفضل میثم ابوالفضل ابوالفضل
_میثم جان بگوشم
_ابوالفضل جان با یاد مادرمون مهمونی رو شروع کنید
_شنیدم میثم جان
_حسین داداش مراقب خودت باش، امشب تولد مادرمون میخوام از همین جا هدیه رو بفرستیم واسش.
_چاکرم آقا داداش شما جون بخواه
_یا زهرا یازهرا
_آرپیجی زن تانک وسطی رو بزن زمین گیرشون کن
_الله اکبر
_سید بزنیدشون، نزارید نفس بکشن
_مصطفی جان، آرپیجی زنت رو بفرست تانک روبروتونو بزنه
_حسین داداش بگیرشون به آتیش
اونشب ابوالفضل حسین حالت عجیبی داشتن ، دیگه مهماتمون داشت ته میکشید. هر کسی بود و ته خشاب تنهاچیزی که مونده بود آرپیجی بود
_میثم میثم ابوالفضل میثم میثم ابوالفضل
_ابوالفضل جان بگوشم
_میثم جان نخود لوبیاهامون تموم شده، پرستوهارو بفرستید.
حسین که دید دیگه داریم کم میاریم پاشد که بره و تانکارو از تو کانال جلو بزن
_الله اکبر
تانک اول و زد و به درک واصلش کرد
_الله اکبر
تانک دوم رو هم زد
_ الله ...
دیگه آرپیجی شلیک نشد ابوالفضل که دید دیگه صدایی نمیاد پاشد رفت تو کانال
_داداش دمت گرم اینطوری مراقب خودت بودی ؟
_داداش خیلی دوست دارم
دوباره صدای الله اکبر بلند شد و یکی یکی تانکارو میزد صدای ابوالفضل که دائم الله اکبر الله اکبر میگفت کل منطقه رو پرکرده بود بچه ها انرژی گرفته بودن و هر چی داشتن سر عراقیا خالی میکردن آخرین الله اکبر رو که ابوالفضل گفت و یکی دیگه از تانکارو که زد دیگه صدایی از کانال نیاومد، یهو عراقیا ده برابر اولشون شدن. انگار عملیات لو رفته بود هر کی یه کاری میکرد. مجبور شدیم عقب نشینی کنیم اما نتونستیم ابوالفضل و حسین را نجات بدیم. همینطور که بر میگشتیم عقب یه صدای انفجار دیگه اومد همه برگشتیم بچه های ما از عقب بهمون اضافه شدن با کلی مهمات. تو اون عملیات موفق شدیم و تونستیم دشمن و به عقب برونیم اما ابوالفضل و حسین رو پیدا نکردیم دیگه.
_مادر من چند بار باید بگم اونا شهید شدن ؟
_خوب اون دوست همرزمشون که گفت نتونستن پیداشون کنن پس حتما ....
_مادرم مهربون من بخدا اونا دیگه بر نمیگردن تموم شد.
_مگه خودت نمیگفتی خواب دیدی ماه اومد پایین حسین رفت توش ابوالفضل که ناراحت بود دوباره ماه اومد پایین ابوالفضل رو هم سوار کرد پس دیگه این انتظار یعنی چی ؟
_مامان بخدا منم دوست داشتم داداشام پیشم بودن اما..
_باشه پسرم تو درست میگی ولی لای درو یکم باز بزار ....
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
دوست عزیز درود بر شما
داستان «آخرین نامه هر روز» حس و حال خوبی دارد. دست گذاشته‌اید روی یکی از مضمون‌هایی که همیشه در درام جواب می‌دهد. وقتی پای انتظار به میان می‌آید فی‌نفسه تعلیق ایجاد می‌کند. این ایجاد تعلیق یکی از جذاب‌ترین بخش‌های نوشتن داستان است. بنابراین شما بخش زیادی از راه را رفته‌اید و حالا می‌ماند این‌که این انتظار را چطور صرف کنیم. برایم جالب است با سنی که شما دارید، مضمون جنگ را برای نوشتن انتخاب کرده‌اید. از جنگ نوشتن به گمان من شریف‌ترین نوشتن‌هاست. چه آن‌ها که مستقیم درگیر جنگ بودند و چه آن‌ها که بعدها از تبعات جنگ نوشتند و نگذاشتند این مساله فراموش شود قابل تقدیر هستند. یکی از سوژه‌های مورد علاقه من هم همین جنگ است. اما این موضوع شریف، از یک نظر موضوع خطرناکی هم هست. موضوعی است که باید مدام با خودت فکر کنی چه چیزی را باید مطرح کنم که درباره آن نوشته نشده باشد. این‌جاست که کار سخت می‌شود. بنابراین وقتی وارد داستان شما می‌شویم رفت‌ و برگشت‌های میان واقعیت و خیال خوب از آب در آمده است. اما یک جاهایی به سمت شعار پیش رفته‌اید. همان‌جاهایی که این طوری می‌نویسید: «کدوم دوست مادر، من الان برم بیرون همه می‌گن تو همونی که با سهمیه اومدی دانشگاه، تو همونی که مادرت بعد از سی سال هنوزم می‌ره بنیاد شهید دنبال پسراش، اما کیه که بهشون بگه هر روز نامه داریم بعد از سی سال، کیه بهشون بگه بخدا من از سهمیه استفاده نکردم؟» وقتی داستان شما وارد این فضا می‌شود کار را خراب می‌کند. داستان شما درباره مادری است که هر روز نامه‌های شهیدش را از نو می‌کند. این‌جا فکر خوبی است. فکری است که می‌شود رویش خوب مانور داد. می‌شود آن را با انتظاری که در داستان هست خوب و درخشان نوشت. اما بعضی نویسنده‌ها که تازه کار را شروع می‌کنند فکر می‌کنند وقتی وارد داستان شدید هر جا مجال دست داد یک سری چیزهای غیرمرتبط را هم قاطی کار کنیم. این نمونه‌ای که آوردم همان چیزهای غیرمرتبط است. جایی است که به داستان و سیالیت داستان شما ضربه می‌زند و از ماجرای اصلی ما را به بیرون پرت می‌کند. اما این‌که از دیالوگ و نامه برای این داستان استفاده کرده‌اید هم جالب است. این‌که دیالوگ‌ها در هم می‌غلتند و بعد فضا عوض می‌شود و چرخش‌های زمانی در دیالوگ ایجاد می‌شود هم کار را خواندنی کرده اما باعث پیچیدگی در متن شده است. پیچیدگی‌ای که نمی‌دانم چه لزومی برایش وجود دارد. یک داستان در حوزه جنگ نوشته شده به نام «حفره». این داستان را قاضی ربیحاوی نوشته است. به گمان منم یکی از داستان‌های خوش‌خوان و خوش‌ریتم جنگ است. داستانی که همان اول‌های جنگ نوشته شد. ربیحاوی در این داستان از پیچیدگی‌های روایی و زمانی خوب بهره برده است. او خوب می‌تواند زاویه دید راوی را عوض کند. خوب می‌داند فضا را چطور به نفع داستانش عوض کند. این داستان را بخوانید. یک داستان دیگر هم که در زمینه انتظار نوشته شده هم بخوانید. داستان «مونس، مادر اسفندیار» نوشته امیرحسن چهلتن. این داستان درست سوژه داستان شما را دارد. مادری که منتظر فرزندش است. او البته جای نامه فکر می‌کند پسرش برگشته. فضای خیال‌‌انگیزی که چهلتن در این داستان استفاده کرده خواندنی است. اگر چهلتن پیچیدگی در کارش ایجاد می‌کند یا ربیحاوی خیلی پیچیده می‌کند داستانش را چرخش‌های روایت را خوب می‌شناسد و می‌داند کجا چه تکنیکی به کار ببرد. اما در داستان شما داستان شلخته از آب در آمده است. یعنی از هرجایی که خواسته‌اید وارد زمان و مکانی دیگر شده‌اید. این نوع چرخش در داستان شما خوش ننشسته. آدم را گیج می‌کند. ما قرار نیست خواننده را گیج کنیم. باید آرام با چرخش‌های حساب شده چیزی که می‌خواهیم را به او نشان دهیم. نویسنده‌هایی که تازه قلم دست می‌گیرند فکر می‌کنند اگر دست‌انداز در روایت‌ها بیاندازند داستان موفق‌تر خواهد بود. در صورتی که این‌طور نیست. یکبار داستان‌هایی که گفتم را بخوانید و فکر کنید چه کار می‌توانید بکنید داستان‌تان را از این درهم ریختگی اتفاقات و خیال‌ها و واقعیات نجات دهید.

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۱
حسین توکلی » شنبه 07 بهمن 1396
سپاس گزارم جناب مرشدی این دومین داستانی بود که من نوشتم و خوشحالم اول از اینکه خواندید و بعد اینکه نقد کردین. ان شا الله استفاده خواهم کرد از نقد صحیحتون و در اولین فرصت کتاب های معرفی شده را میخوانم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.