در اشاره به وقایع تاریخی امانت‌دار باشیم



عنوان داستان : مرد آخر

کنار دیوار تیر خورده ای پناه گرفته بودند. حلیمه بود با چند دختر جوان. دخترهایی که تازه چهره شان به آب و گل نشسته بود و اگر جنگ نمی شد آماده بودند تا همین روزها بروند خانه بخت.
صدای بمب و خمپاره هر آن مجبورشان می کرد سر را بین زانو ها بگذارند و دستشان را روی آن چتر کنند. خودشان را در بغل هم مچاله کرده بودند دندانها قفل، گلوها خشکیده، چشمها وحشت زده، رنگ ها زار و جسمها از این همه دویدن خسته بود.
نگاه های هراسانشان می دید که عراقی ها پیش آمده اند، چیزی نمانده بود که خرمشهر، شهر عزیزشان، شهر آبا و اجدادی شان از دست برود. تلی از خاطرات کهنه شان زیر آوار گم می شد و هیچ مردی نمانده بود یاری شان کند. مردم شهر را خالی کرده بودند. مردها نبودند. هیچ کجای این شهر دوست داشتنی شان مردی نبود. فقط تا چشم کار می کرد، زن بود. زنهایی که از قافله جا مانده بودند. زنهای بی مرد چه باید می کردند در آن شوربختی و ذلتی که به شهر سایه انداخته بود!
حلیمه دخترها را کشید زیر پر و بالش و چهارتایشان وارد خانه خرابه ای شدند که دور از چشم عراقی ها گوشه ای کز کرده بود و به تنی بیمار می مانست. سلیم در آغوشش خواب رفته بود. نتوانسته بود ام صالح که داشت می رفت اهواز، جگر گوش اش را بدهد دست او . نمی توانست امانتی لطیف را لحظه ای از خودش جدا کند. چقدر منتظر آمدنش بودند چند سال هر دو چشم کشیده بودند تا پسرشان بلاخره در آن رحم نابارور شکل بگیرد، رشد کند و به دنیا بیاید.
می دانست لطیف که گفته می رود سوسنگرد و زود می آید، حتما خواهد آمد. چند روز گذشته بود از قولی که به هم داده بودند. حالا دیگر شهر افتاده بود دست بعثی های بی ناموس اما مگر لطیف قولش را فراموش می کرد؟ گفته بود تو برو دزفول برو شوش، شوشتر،... جایی که جنگ نباشد اصلا برو مشهد که از همه جا دور است و آنجا پناه بگیر. لطیف دستهای مردانه اش را نشان داده بود و گفته بود «با همین دستها خانه خرابت را می سازم. اما الان وقت ماندن نیست. مرد باید برود جنگ»
مردی نمانده بود توی شهر. پدر، برادر، شوهر و همه زیر آتش عراقی ها از دست رفته بودند. حلیمه شده بود مامور یافتن زنها. زنهای بی پناهی که توی کوچه پس کوچه ها دنبال مرد بودند، کسی که نجاتشان بدهد و آنها را ببرد جایی که جنگ نباشد، آب باشد، امنیت باشد. دلشان از این همه آتش و مصیبت خون بود. حلیمه شده بود مردشان. هر کس را دیده بود توی قبرستان سر خاکی شیون می کند یا هیکل نزارش کنج خرابه ای قفل شده و یا توی خلوت خودش از ترس و شوک این همه درد خشکیده، همه را کشیده بود زیر پر و بالش اما از آن همه زن داغدار، تنها همین چهار دختر جوان با او آمده بودند. انگار مرگ برای مسن تر ها دیگر ترس نداشت. اما تب و تاب جوانی شاید اندک امیدی برای دخترهای جوان گذاشته بود که پناه آورده بودند به حلیمه. می دانستند زن لطیف آنها را به سلامت می فرستد شهرهایی که جانشان در آنجا امن است که دیگر صدای تیتر و تفنگ هر لحظه تن و بدنشان را نمی لرزاند. حلیمه و لطیف روز اول خودشان مردها را بسیج کرده بودند برای جنگ. خودشان اسلحه داده بودند دست همه، حتی پسرهای جوانی که تازه پشت لبشان سبز شده بود.
حالا داشت دخترها را سامان می داد. گفت: پشت سر من بیان. چادر هاتونو قطاری بگیرین.
یکی که از همه جوان تر بود گفت: یوما ...دلم شورشه می زنه.. بریم برش داریم؟
- چتو پشیمون شدی؟ خو دیدی که نیومد بامون
- نمی تونم ام سلیم، باید برم بیارمش. خو کاکامه همین جوری از دست دادم نمی تونم بذارم ننم...
حلیمه صورت او را گرفت توی دو دست زخم خورده و خاکی اش و گفت: دختر ایناره می بینی؟ اینا همشون عین تو ان یوما. مردهای همشان تو جنگ کشته شدن. شماها رو که فرستادمتون. میرم پیرزن رو هم میارم.
چشمهای دختر سر خورد روی پیکر زنهای دیگر که کلافگی و ترس از سرو رویشان می بارید. نور خورشید برق انداخته بود روی چادر های عربی شان و پیکرها زیر سیاهی چادر نحیف تر دیده می شد.
صورت سلما بین دست های حلیمه توی خودش جمع شد و درست مثل گوله برفی که آب می رود به پهنای صورت ظریفش اشک ریخت. حلیمه خیره شده بود به صورت چروکیده اش و توی آن خودش را می دید. چند سال قبلش را. وقتی تازه با لطیف آشنا شده بود. همان روزهایی که داشتند نقشه خوشبختی آینده را می کشیدند. همان روزهایی که دست به کمر شده بود و آلونکشان را پا به پای شوهرش ساخته بود. خشت خشتش را خودشان لای هم گذاشته بودند و حالا توی خرابه های آن خانه، تکه تکه بدن خودش را می دید و لطیف را. سلما را نشاند گوشه ای و پسرش را داد دستش.
- ای رو نگه دار یوما. میرم ببینم میشه آب آورد.
لبهای دخترها به هم دوخته شده بود. عرق از سر و رویشان می ریخت. گرمای شصت درجه خوزستان چیزی از آتش دشمن کم نداشت.
حلیمه تا سر کوچه بیشتر نتوانست بود برود که صدای تیراندازی شنفته بود و بوی غریبه را حس کرده بود. دلش شور عجیبی افتاد برگشت و دخترها را توی کابینت های آشپزخانه قایم کرد. صدای تیر نزدیک تر می شد. سلیم را پس گرفت و چسباند به خودش. بچه هنوز غرق خواب بود.
قدمها نزدیک تر می شد که سلیم از خواب پرید. صورت هر چهار دختر نمنکاک بود و تنشان می لرزید. حلیمه گوش خواباند. صدای چکمه ها نزدیک تر می شد. سلما سرش را چسباند به بدن حلیمه. صدای نفس ها بریده بریده می آمد. چشمها بسته بود و گوش ها تیز.
یکی با لگد به در کوبید. حلیمه لب گزید و مچاله تر شد. از سوراخ آهنی کابینت اسلحه دشمن را دید که بین زمین و آسمان دنبال هدف می گشت. سلیم بیدار شده بود و با چشمهای خواب آلود و پف کرده مادرش را نگاه می کرد. دلش نیامده بود تریاک بیشتری توی شیرش حل کند . هراسان خیره آن چشمهایی بود که این چند ماه خوب نگاهشان نکرده بود و حالا غمی نهفته در آنها می دید. درست مثل چشمهای شوهرش لطیف.

پوتین سرباز راه آشپزخانه را پیش گرفته بود و صدای قدم هایش مثل پتک توی سردخترها می کوبید. چند دقیقه بیشتر نگذشته بود اما انگار ده سال پیرتر شده بود و حس می کرد 40 ساله است. سربازها ول کن نبودند. داشتند آت و آشغال های باقی مانده از جهزیه اش را یکی یکی وارسی می کردند.
خماری سلیم پریده بود. با همان چشمهای بی حال نگاه مادرش می کرد. لب چید و خواست گریه کند که حلیمه دهانش را گرفت. پسرش تکانی خورد. دخترها هوای دم کرده ای را می بلعیدند و تند تند آن را پس می دادند. یک سرباز سمج برگشت سمت کابینت ها و صدای ذکر گفتن حلیمه توی سینه اش قطع شد. بوی تند عرق عراقی پیچید توی مشامش. دست حلیمه دهان کوچکش را بیشتر فشار داد. دخترهای جوان را باید سالم می رساند شهر. نباید دست عراقی ها می افتادند. نباید می گذاشت بی عفتی کنند به ناموشان. سلیم سرخ شد وحلیمه بیشتر فشار داد.
لطیف می گفت «تا مشهد راهی نیست می برمتان امام رضا آنجا چند روز ارام بگیرید. غوغای شهر که خوابید برمی گردیم همین جا. دوباره خانه مان را می سازیم. شفایت را هم از خودش می گیرم.» سه تا پسر کاکل به سر می خواست از او.
صدای پتک ها دور شده بود و نفسها به خس خس افتاده بود که حلیمه دست از روی دهان پسرش برداشت. سلیم دیگر تکان نمی خورد وقتی که همه سرباز ها رفته بودند و حتی صدای پایشان هم شنیده نمی شد.
دخترها عین مجسمه های گلی توی کوره آجر پزی، بغل به بغل هم خشکیده بودند. هیچ کس رمق تکان خوردن نداشت و حلیمه نمی دانست چه طور بدون سلیم برود مشهد. حالا باید کسی را پیدا می کرد مردش می شد و او را از سر خاک پسرش بلند می کرد، پناه می داد و می برد جایی که جنگ نباشد، عراقی نباشد، آب باشد و امنیت باشد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
دوست عزیز سلام

داستان «مرد آخر»، نثر بدی ندارد و تعدادی صحنه‌ها و توصیف‌ها خوب هستند. همانطور که می‌دانید در داستان، پس از طراحی، پرداخت اهمیت بسیاری دارد. نویسنده بعد از طراحی تصمیم می‌گیرد که چگونه از ترکیب تلخیص و توصیف و صحنه استفاده کند. چه زمان و چه مکانی برگزیند و ... تمامی عناصر و تک تک جزییات باید در پیوندی زنجیروار و جدانشدنی به یکدیگر چفت شده باشند تا کلیتی یکپارچه بیافرینند. در داستان «مرد آخر»، یک حادثه ی بزرگ بیرونی داریم که تعادل همه چیز را به یکباره برهم زده است؛ جنگ. این خوب است و پتانسیلی بسیار قوی دارد؛ اما حادثه ای همچون جنگ، یک حادثه ی کنش مند است و طبیعی است که به صحنه های پرکشش و ضرباهنگ تند نیاز دارد به این معنی که شما باید کارآمدترین صحنه ها و دیالوگ را کشف کنید تا عمل داستانی را جلو ببرند. شما ساعت های پر اضطرابی از تلاش و گریز چند زن را برگزیده اید پس لازم است بیشترین انرژی و توجه بر روایت درست ترین و داستانی ترین شکل ممکن از همین واقعه متمرکز باشد. لطفا به این سطرها نگاه دیگری بیندازید: « ...چیزی نمانده بود که خرمشهر، شهر عزیزشان، شهر آبا و اجدادی شان از دست برود. تلی از خاطرات کهنه شان زیر آوار گم می شد...» این ها را در واقع شمایید که می گویید و صدای شماست که شنیده می شود. آن هم به شکلی شعاری و بیشتر برای تحریک احساسات. درست تر این است که خواننده بداند حلیمه، یا همه ی آن ها به چه چیز ویژه ای فکر می کنند به کدام خاطره؟ گاهی کلی‌گویی‌ها به کار نمی‌آیند. شخصیت ها را آزاد بگذارید و ببینید واقعا در چنین شرایطی چه حسی دارند و به چه فکر می کنند؟ مثلا برای یک زن در آن شرایط، مفاهیم ذهنی مهم تراهستندیا واقعیت های عینی؟ ذهن و روح انسان در شرایطی چنان ویژه چه چیزهایی را انتخاب می کند؟ حس، چه انتخابی دارد؟ عقل چه انتخابی؟ همین کشمکش های درونی و همین حوادث در درون شخصیت هاست که داستان را شکل می دهند و آن را اثرگذار می کنند. نکته ی دیگر اینکه اوج حادثه در واقع جایی است که دخترها در کابینت آشپزخانه‌ی نیمه ویران و بازمانده از جنگ مخفی می شوند. این صحنه ی مورد نظر نه تنها به کلیشه‌ها بسیار نزدیک شده بلکه باورپذیری ضعیفی دارد. چرا کابینت؟! دشمنی که هیچ دیواری را ایستاده باقی نمی گذارد، کابینت آشپزخانه را حتی باز نمی‌کند؟! منطق داستانی درست‌تر و پرداخت قوی است که باورپذیری اثر را تقویت می کند. دیگر اینکه درست است این جهان، جهان داستانی شماست اما زمانی که به وقایع تاریخی اشاره می کنیم در اصلِ روایت امانت دار باشیم. در خرمشهر، تا آخرین لحظه ها زن ها و مردهای بسیاری با دست خالی در کنار هم ایستادگی کردند و اینطور نبود که مردها همه رفته باشند و آنطور که چندین بار به شکلی تاکیدی و تکراری آمده، شهر از مردها خالی نشده بود و با تغییر دیدگاه در محتوای اثر پسربچه هم نمی تواند مرد آخر باشد یعنی در چنان شهری که آنهمه قصه از رشادت های گفته و ناگفته و باورنکردنی در خودش دارد، هرگز هیچ مردی، مرد آخر نبوده و نیست.با این حال بعضی سطرها حس برانگیزند مثل این: «...حلیمه نمی دانست چه طور بدون سلیم برود مشهد. حالا باید کسی را پیدا می کرد مردش می‌شد و او را از سر خاک پسرش بلند می کرد...». پیشنهاد می‌کنم داستان‌های «لگاح»، نوشته‌ی نسیم مرعشی، «یونس جنگل حرا» نوشته‌ی نسیبه فضل اللهی و «همه تن چشم شدم» نوشته‌ی خسرو باباخانی را بخوانید. برایتان آرزوی موفقیت می کنم و منتظر داستان‌های بسیار خوبتان هستیم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.