دقت به زبان بدن در دیالوگ‌نویسی




عنوان داستان : حقیقت تلخ
نویسنده داستان : لیلا حسن زاده

پسر و دختر جوان تَنگِ هم روی نیمکت نشسته و حسابی گرم گرفته بودند. پیرمرد به آرامی پاهایش را روی برگ‌های خشک زمین می‌کشید که از کنارشان عبور ‌کرد. صدای خنده و پچ‌پچ عاشقانه‌ی آنها که گوشش را نواخت، پاهایش سست شد و چند قدم جلوتر روی نیمکت نشست. سرش را به عصا تکیه داد و کلاه پوستی‌اش را تا روی ابروهایش پایین کشید و شروع کرد به حرکت دادن سنگریزه‌های زیر پایش و در افکار دور و درازش غرق شد. وقتی به خودش آمد هنوز صدای آن دو را می‌شنید. کلاه را بالا داد؛ دختر که گونه‌هایش گل انداخته بود، طره‌ای از موهای روی پیشانی‌اش را زیر شال بافت آبی‌اش پنهان کرد و دستش را از دست پسر بیرون کشید و لحظاتی بعد با لب‌های سرخ و خندانش پسر را نوازش کرد و از او دور شد. پسر همان جا نشسته بود و سرخوش، نگاهش را دوخته بود به دختر که داشت از دیدش خارج می‌شد.
...پیرمرد آهی کشید و با صدای گرفته‌ای، طوری که پسر بشنود گفت: به کسی که رفتنی‌ست دل نبند! پسر با تردید به سمت او برگشت، ایستاد و قدمی به‌سوی او رفت و آهسته گفت: با من بودی پدر جان؟ پیرمرد عصایش را به سمت او گرفت و با صدای خش‌داری فریاد زد: وقتی تنهایت بگذارد یاد هر لحظه با هم بودنتان دلت را آتش می‌زند! پسر کوله‌اش را روی دوشش جابه‌جا کرد، دستی به موهای لختش کشید و با چشم‌های گشادشده مقابل پیرمرد ایستاد. می‌خواست چیزی بگوید، خون توی صورتش دوید و بعد از مکث کوتاهی من‌من‌کنان گفت: ولی ما ...همدیگر را دوست داریم؛ عاشق هم... قرار نیست... پیرمرد داشت از جایش بلند می‌شد که حرفش را قطع کرد و گفت: ارزش ندارد؛ وقتی نباشد... نباید؛ نه نباید خودت را در مخمصه بیندازی؛ دنبال چیزی که بالاخره از دستش می‌دهی نباش! پسر در جایش میخکوب شده بود؛ بانگرانی خود را به پیرمرد که چند قدمی از او دور شده بود رساند و این‌بار محکم پرسید: آخر چرا از دست بدهم؟ گفتم که ما عاشق هم هستیم... پیرمرد دستش را روی شانه پسر گذاشت، اندوه در صدایش موج می‌زد که گفت: آرام باش! می‌دانم حقیقت تلخ است، راست می‌گویی، زندگی همین است، عشق، وصل، جدایی،... فقط باید قدر کنار هم بودن را بدانیم؛ مرا ببخش؛ راستش... زنم مجبور شد مرا تنها بگذارد! ...یعنی ... فرشته‌ی من همین چند روز پیش پرواز کرد...
شیرین ننماید به دهانش شکر وصل
آن را که فلک زهر جدایی نچشاند
نقد این داستان از : احسان عباسلو
این یک داستان ایده است. بحث پیرامون معنا و مفهوم یک ایده در یک داستان، عملی بیهوده خواهد بود چرا که ایده هر کس برای خود او مهم و قابل احترام است. آنهایی که داستان را حامل پیام اخلاقی و رفتاری می‌بینند بر سر مضمون به بحث می‌نشینند اما وقتی از منظر داستان‌نویسی به یک داستان نگاه می‌کنیم باید به نحوه ارائه ایده و میزان موفقیت متن در انتقال ایده توجه نمائیم. در اصل بایست با یک نگاه فرمالیستی یا همان صورتگرایانه بر چگونه گفتن متمرکز شویم نه بر چه گفتن. بنا بر این فارغ از این که آیا حرف پیرمرد و ایده داستان درست است یا خیر، به فرم داستان توجه می کنیم.
داستان از منظر داستانی چیز زیادی برای گفتن ندارد. گره داستان خیلی ساده بوده و یک گره کلامی است. خواننده ترجیح می‌دهد داستانی بخواند که در هیجانات حسی و ذهنی غوطه بخورد. چنین حسی از هیجان در داستان وجود ندارد. تنها چیزی که اندکی جذابیت به متن بخشیده سخن آخر پیرمرد در خصوص مرگ همسر است. شاید ابتدا خواننده گمان کند پیرمرد می‌خواهد نصیحت اخلاقی کرده و جوان را نسبت به رابطه‌های دختر و پسری هشیار سازد اما در انتها می‌بینیم مساله چیز دیگری است و اندوه از دست دادن معشوق به خاطر مرگ است که چنین ایده ای را به پیرمرد داده است. این برهم خوردن انتظار که ایجاد شوک ضعیفی کرده تا حدودی نوشته را داستانی ساخته و الا هیچ چیز دیگری در متن وجود ندارد. حرف‌های تکراری و بحث های تکراری بدون کمترین نوآوری و تازگی فرمی.
داستان مبتنی بر دیالوگ، داستان سختی است. خیلی زود خواننده را خسته می‌کند. همه مخاطبین دنبال فلسفه نیستند یا دنبال اصول اخلاقی و یا نصیحت و چیزهایی از این دست. متن باید دارای تنوع باشد. تنوع اشکال مختلفی دارد. شکل نوشته نیز در این مواقع مهم است و می تواند دارای تنوع باشد. از نوشتن جملات پشت سر هم جداً خودداری کنید. نوعی خستگی چشمی را بدنبال می آورد. شکست جملات باعث تنوع بصری می شود. در لابلای دیالوگ ها به برخی کنش ها اشاره کنید تا متن فقط حرف و کلام نباشد. اما کنش ها هم باید ریشه و منطق داشته باشند نه کنش های معمولی که شما خواسته اید مانند گرفت نشست و یا با عصابانیت گفت ویا جلو آمد ووو. برای مثال وقتی کسی دارد با عصبانیت حرف می زند کنش های او باید از لحاظ روانشناختی مبتنی بر عصبانیت باشند. "خون توی صورتش دوید" و یا "من و من کنان گفت" خوب هستند چرا که تاثیر گرفته از شرایط گفتگو می‌باشند. کنش تابع موقعیت است. یادتان باشد شما تصویرگر صحنه هستید. تنها کلمه ها مهم نیستند. شکل ایستادن و واکنش نشان دادن و حرکات فیزیکی شخصیت‌ها هم بخشی از این دیالوگ است. حتماً در مورد زبان بدن مطالعه کنید. کتاب هایی که زبان بدن را با شکل نشان می دهند منابعی مفید هستند. نویسنده بایست زبان بدن را بشناسد. داستان های معمولی اگر خاص نشوند و معمولی بمانند که دیده نمی شوند. نوشته تان را خاص کنید. چرا شخصیت شما نکته خاصی ندارد؟ گاهی تکیه کلام ها شخصیت را خاص می کنند. گاهی برخی کنش ها وقتی مدام تکرار می شوند باعث جلب توجه شخصیت می شوند. آن دست کشیدن به موهای لخت می توانست تبدیل به کنش خاصی شود. موهای لخت مدام جلوی چشم می آیند و شخصیت می توانست هر از گاهی دست به آن ها ببرد و کنارشان بزند. این کنش هم بر فضای عصبانیت می افزود وهم شخصیت را در یک موقعیت گرفتاری نشان می داد و به فضای داستان کمک می کرد.داستان "گربه در باران" همینگوی را خوانده اید؟ در آن داستان باران نقش مزاحم را دارد. برخی عناصر در داستان چنین نقش هایی دارند. به مزاحمت می افزایند و ذهن را بیشتر درگیر می کنند. پایی که مدام در گل فرو برد و یا بادی که خاک در چشم کند و یا موهای این پسر را به هم بریزد و یا آفتابی که به چشم بزند. هم این ها موقعیتی طبیعی هستند و هم به داستان فضا می دهند. خیلی صحنه را لخت و خشک نکنید. حوصله تماشاچی و مخاطب سر می رود. حرف اگر تکراری است به آن قالب تازه بدهید. دیالوگ در صحنه آرایی و صحنه پردازی مناسب می تواند قابل شنیدن شود.
خطر دیگر داستان مبتنی بر دیالوگ، شعاری شدن ان است. وقتی فقط ایده را در لابلای کلام داشته باشیم به شعار نزدیک می شود. برای دور کردن کلام از شعار بایست بدان بار احساسی داد. و برای دادن بار احساسی کنش و واکنش های احساسی بسیار تاثیرگذارند. با بغض گفتن، با اشک گفتن، حتی نگفتن و فرو خوردن همه این ها تاثیرگذارتر از شعاری حرف زدن هستند.
همچنین وقتی فقط ایده مطرح باشد حضور و دخالت نویسنده در داستان می تواند زیاد شود. نویسنده آمده تا حرف بزند و پیام بدهد بنا بر این همه کنش ها و واکنش ها را معطوف ایده خود می کند حال گاهی این کار را به زور انجام می دهد و داستان را از مسیر طبیعی خود خارج می کند. تغییر موضع دادن ناگهانی پیرمرد در انتهای داستان بر این مبناست. چون قرار است در آنجا حرف مورد نظر نویسنده گفته شود پیرمرد لحن و محتوای خود را عوض می‌کند. چرا از ابتدای داستان دقیق نگفته بود منظورش چیست؟ دلیل خواست نویسنده بوده است. بنا بر این داستان را فقط بر ایده سوار نکنید. ایده را در لابلای موقعیت و کنش‌ها و واکنش ها قرار دهید. داشتن ایده صرف البته غلط نیست. ما داستان های فلسفی داریم که بر ایده استوارند. اما بحث نحوه ارائه ایده است که داستانی باشد چون به هر حال دارد از مدیوم داستان برای انتقال آن بهره می‌گیرد. اول باید داستان بنویسم. این حرف اصلی است.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.