کشف داده پنهان، مستلزم اطلاعات کافی است




عنوان داستان : پُکِ آخر
نویسنده داستان : رستار افسری


در را پشت سرم می بندم، مثل این است که درِ جهنم را بسته ام. خودم را در آتشی از سکوت تنها می بینم. سنگینی کاردِ توی جیبِ چپِ بالاپوشم آتش این سکوت را داغتر می کند. روی صندلی چوبی زهوار در رفته ای می نشینم. نوری ضعیف از لای پرده کدر پنجره خودش را عبور می دهد. به ساعت دیواری که روبرویم است دقیق می شوم. عقربه های بزرگ و کوچک ساعت منطبق برهم و روی عدد دوازده ایستاده اند. عقربه ثانیه گرد چند ثانیه ای جلوتر تکانهای ریزی می خورد اما او هم انگار مدتهاست از پیشروی می ترسد.

از روی صندلی بلند می شوم. به لب پنجره می روم. پرده را کنار می زنم و پنجره را باز می کنم. آفتاب کمرنگی فضای شهر را در بر گرفته است. امروز هم یکی از آن بعدظهرهای روز جمعه اواخر آبان است که آدم خیال می کند دنیا به آخرش رسیده است. دستم را درون جیب راست بالاپوشم می برم و پاکت سیگار را در می آورم. سیگاری گوشه لبم می گذارم، فندک می زنم و سیگار روشن می شود و پکی عمیق و پشت بند آن دودی غلیظ از دهان بیرون می دهم. دود در هوای خاکستری شهر ناپدید می شود. این فندک یادگار اوست. هرگز به یاد ندارم چیزی از او خواسته باشم و او دریغ کرده باشد.

نگاه کردن به آدمها از این فاصله چقدر لذت بخش است. نه اونقدر به آنها نزدیکی که آزارت بدهند و نه اونقدر دوری که احساس تنهایی کنی. آدمها از این بالا خیلی کوچکند. از بالا که نگاهشان می کنی خیلی قابل ترحمند. کسی چه می داند؟ شاید کسی الان دارد از بالا به من نگاه می کند و مرا مضحکه می کند. اما به جهنم.

ناگهان در بین مردمِ توی پیاده رو چشمم به دکتر می افتد که با یک زن و یک پسر ده دوازده ساله طول پیاده رو را طی می کند. و من یاد روزی می افتم که در یکی از جلسات روانکاوی درِ اتاق یهو باز شد و منشی جوانش داخل اتاق شد و با قِر و فِر تا لبِ میز دکتر آمد. سه صفحه کاغذ به هم منگنه شده را روی میز گذاشت. مستقیم به چشمهای دکتر نگاه کرد و چند ثانیه ای طول نکشید که لبانش به لبهای دکتر چسبید و مدتی به همان حالت ماندند. بعد دختر با خنده ای ریز و شیطنت آمیز لبانش را برداشت و درحالیکه لبخندش از لبانش جدا نمی شد اتاق را ترک کرد و دکتر جلسه را ادامه داد.

می خواهم کنار این پنجره فقط سیگار بکشم، اما او مدام توی مغزم است، جلوی چشمم راه می رود، به من نگاه می کند و نمی گذارد فراموشم بشود. او همیشه از من بهتر بود، من هیچوقت این را نگفته بودم، حتی توی خلوت خودم جرأت همچین اعترافی را نمی کردم. اما حالا به راحتی اعتراف می کنم او همیشه از من بهتر بود. من هیچوقت هیچ کاری را درست انجام نداده ام. خودم خوب می دانم که به درد جهنمم نمی خورم. اما مگر من خواسته ام اینطور بشود؟! اونهایی که میگند خدا آدمهارو آفریده، حتما اون رو بهتر از من آفریده.اونهاییم که میگند ما قسمتی از چرخه طبیعتیم حتما طبیعت بد برام چرخیده. اما من چه کردم؟! من با تو چه کردم؟!

دود سیگار را به درون ریه هایم فرو می دهم و در فضا آزاد می کنم. دود در هوای خاکستری گم می شود. چه کام تلخی می دهد این سیگار. کاش بودی و این سیگار را هم با هم می کشیدیم.اَه... باز یاد چشمهای معصومش افتادم. چرا این چشمها انقد بی رحم و واضحند؟ انگار با من حرف می زنند:«تو نکبتی». نه من نکبت نیستم. من دوستت داشتم. تو خودت می دانی که چقدر دوستت داشتم. من فقط یک احمقم همین. اینو همیشه پدر بهم می گفت. می گفت:«کاش تو انقدر احمق نبودی».اینو وقتهایی می گفت که خرابکاری می کردم. وقتی این جمله رو می گفت مستقیم توی چشمهام نگاه می کرد. من خیلی سعی می کردم حرفهایی رو که پدر به زبون می آورد رو جدی نگیرم و در عوض از چشمهاش بخونم که ته دلش منظور دیگه ای داره، اما.... فکر می کنم پدر راست می گفت؛ من احمقم، همیشه یک احمق بودم.

لبِ این پنجره... آه... لعنت به این پنجره، این پنجره هم بوی تو رو میده. اولین بار که با هم سیگار کشیدیم لبِ پنجره بود. از توی پنجره مدام چشممون به درِ حیاط بود که اگه پدر سر رسید سیگارارو پرت بدیم اونور دیوار، توی خونه همسایه بغلی. پدر که اومد تو خیلی راحت سیگارتو پرت دادی و افتاد اونور دیوار. اما من باز گند زدم و سیگارم درست افتاد جلوی پای پدر. اون روز کتک خوردیم و همیشه پسر بزرگه بیشترین کتک رو میخوره، و توی لعنتی بیشتر کتک خوردی. لعنت به من. لعنت به همه آدم کوکی های توی این پیاده رو.

حالا دیگر آفتاب کمرنگتر شده است و در خط افق رنگهای خاکستری و نارنجی با هم ترکیب شده اند. پیاده رو خلوت شده است. من برای روشن کردن سیگار بعدی دستم را به دنبال فندک توی جیبم می برم...آخ... اشتباهی دستم را داخل جیب چپم می گذارم و چاقوی لعنتی را لمس می کنم. آن را بیرون می کشم. حالا خونِ روی تیغه اش خشک شده است و تازگی و گرمی امروز صبح را ندارد، حتما خونِ بدن تو هم همین حالت را دارد. شاید تا نیمه شب امشب خون من هم منجمد شود. می خواهم حس تو را تجربه کنم. می خواهم با پایین آمدنِ کامل خورشید شرِ یک احمق را از سر این شهر کم کنم. نمی خواهم دیگر گند بزنم. کاش پدر زنده بود و می دید که این احمق با دست خودش دارد شرش را کم می کند. شاید کمی دیر شده باشد. شاید اگر زودتر این کار را می کردم تو امروز مجبور نبودی تاوان حماقت مرا بدهی. اگه تو هم منو ببخشی من خودم رو نمی بخشم. پدر راست می گفت. من احمقم. تو همیشه از من بهتر بودی اعتراف می کنم.

آخرین ته سیگار را داخل پاکت خالی له می کنم، فندک را هم داخل پاکت سیگار می گذارم و پاکت را رها می کنم و حدود سه ثانیه بعد آن داخل پیاده رو به گوشه ای می افتد. نگاهم را به سمت بالا می گیرم، چند ستاره حالا دیده می شوند. در آسمانی که همیشه برای دعا به این سمت دست دراز می کردیم و جوابی نمی گرفتیم. واقعا حس نمی کنم کسی غیر از چند ستاره ی بی جان از آن بالا به من نگاه کند. دوباره به پایین نگاه می کنم، به کف پیاده رو. هنوز تک و توک آدم در حال آمد و شد هستند. اما نمی خواهم از بالا به آدمها نگاه کنم. این کار همیشه هم لذت بخش نیست.
نقد این داستان از : نازنین جودت
سلام آقای رستار افسری. داستان‌تان را خواندم. با این‌که نوشته‌اید حدود دو سال است به داستان‌نویسی روی آورده‌اید اما خوب می‌نویسید. داستان نثر و زبان تقریبا پاکیزه‌ای دارد و توصیفاتی که در تصویرسازی برای مخاطب خوب عمل می‌کنند. اما این‌که این نثر و زبان و توصیفات به جا استفاده شده مسئله‌ای است که در ادامه‌ی یادداشتم راجع به آن می‌نویسم.
شروع داستان درگیرکننده است. این‌که خواننده می‌فهمد در جیب راوی چاقو است، راغب می‌شود با راوی همراه شود تا از باقی ماجرا سر در بیاورد. اما این شروع خوب، عقیم می‌ماند. داستان اشکالاتی دارد که برطرف کردن‌شان، می‌تواند میانه و پایانی خوب را رقم بزند و خواننده را از خواندنش راضی کند.
داستان «پک آخر» دیر شروع می‌شود. روایت از نیمه گذشته است که خواننده متوجه می‌شود راوی کسی را کشته و مهم‌تر از آن، این که برادرش را کشته است. چرا راوی و روایتش از همان سطرهای اول باید این حس را به مخاطب بدهد که از معشوقش می‌گوید؟ این ضعف روایت است. اگر هم می‌خواهید مسئله قتل را دیر مطرح کنید بهتر است در همان سطرهای آغازین مشخص کنید راوی دارد از برادرش می‌گوید. با رفع این ابهام هم روایت‌تان جذاب‌تر می‌شود هم خواننده از این جملات احساسی برداشت غلط نمی‌کند.
تکلیف داستان را مشخص کنید که واگویه‌های راوی با خودش است یا مخاطبِ داستان، برادرِ مرده است. به نظر می‌رسد که اگر برادر مخاطب باشد و راوی برای او روایت کند، داستان تاثیرگذارتر می‌شود اما این باید در کل روایت رعایت شود و راوی هر چه می‌گوید خطاب به برادر غایبش باشد.
آقای افسری عزیز در داستان کوتاه مجالی برای حرف‌های اضافه نیست. هر کنش و خویش‌کاری، هر توصیف، هر خرده روایت و حتی هر جمله‌ای که در داستان می‌آید باید به پیش‌برد روایت کمک کند. راوی داستان شما پشت پنجره ایستاده و مدام از نگاهِ بالا و خیابان و پیاده‌رو و سیگار و پک‌های غلیظش حرف می‌زند اما حرف اصلی را نمی‌زند. حتی نشانه هم نمی‌دهد که خواننده خودش ماجرا را کشف کند. دیده شدن دکتر روانکاو و همسر و پسرش و یادآوری آن اتفاق دور از باور، چه کمکی به داستان و قتل برادر می‌کند؟ اگر منظورتان این بوده که این برادر مشکلات روحی روانی داشته و به دکتر روانکاو مراجعه می‌کرده که با داستان و روایت «پک آخر» جور در نمی‌آید. کسی که مشکلات روحی دارد و برادرش را کشته که نمی‌تواند این‌قدر زبان شسته رفته‌ای داشته باشد. روایت چنین آدمی آن‌هم بعد از کشتن برادرش باید آشفته باشد. زبان باید سیال شود. راوی غیرقابل اعتماد شود. این‌ها مشخصات روایت آدمی روان پریش است. قتل برادری هم که این‌قدر خوب بوده و راوی هرچه از او به یاد می‌آورد فقط مهربانی و محبت است باید راوی را در موقعیت خطرناکی قرار داده باشد و عذاب وجدان وترس از دست دادن برادری که حامی بوده موقعیت ناامنی را ایجاد کند و این احساس ناامنی باید در زبان و حرکات راوی مشهود باشد. چنین راوی می‌تواند این‌قدر با آرامش و نظم فکری موقعیتش را روایت کند؟ تلاشتان را برای پنهان کردن اصل ماجرا و نگه داشتن تعلیق داستان می‌فهمم. اما باید توجه داشته باشیم این میزان حذف اطلاعات ضروری و تلاش برای حفظ تعلیق خواننده را پس می‌زند و به جای این‌که او را با راوی همراه کند و لذت کشف ِ آنِ داستان را به او بدهد، در ذهن خواننده سوالاتی ایجاد می‌کند که بی جواب می‌مانند. سوالاتی که اطلاعات و نشانه‌های داستانی برای پاسخ دادن به آن‌ها کافی نیستند. پس نه تنها به کشفی نمی‌رسد که از داستان ناامید می‌شود. ضمن اینکه دیدن تصادفی دکتر روانکاو در پشت پنجره اتاق، تکنیکی نخ‌نما و کلیشه‌ای است. با صرف وقت بیشتری روی داستان‌تان می‌توانید نشانه‌های بهتری به خواننده بدهید که هم داده پنهان را پنهان نگه دارید هم او را به سمت کشف آنِ داستان، هدایت کنید.
با بازی‌های زبانی و روایتی پریشان راوی را برای خواننده بسازید. باورپذیرش کنید. خواننده حق دارد که دلیل کشتن برادر را بفهمد. این‌که مدام تکرار می کند که پدر راست می‌گفت که من احمق هستم هیچ کمکی به خواننده نمی‌کند. هر احمقی که چاقو دست نمی‌گیرد که برادرش را بکشد. وقتی لایه‌هایی از ذهن و شخصیت و خصوصیات راوی را با خواننده در میان بگذارید، هم به روایت عمق داده‌اید هم شخصیت را از سطحی و تکراری بودن نجات داده‌اید.
فکر اولیه‌ای که به ذهن‌تان آمده، داستانی بوده و جای پرداخت دارد. اما باید شخصیت اصلی اول در ذهن شما شکل بگیرد، او و خصوصیاتش را کامل بشناسید تا بتوانید به خواننده معرفی‌اش کنید.
داستان را بازنویسی کنید و باز برای پایگاه بفرستید. اطمینان دارم که با صرف وقت بیشتر و تامل کافی، داستان خیلی خوبی خواهد شد. روز وروزگارتان پر از اتفاقات داستانی.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.