انتخاب کشمکش اصلی




عنوان داستان : وسوسه های حرم
نویسنده داستان : حمید صادقی

جمعیت از این سو به آن سو کشیده می شود. همه در تلاشند تا دستشان را برسانند به شبکه های ضریح. رنگ سبزی از درون ضریح چشمها را می زند. صفای ضریح وسوسه می کند زائر را که خودش را بسپارد به دست جمعیت ،شاید دلشان به رحم بیاید و یک دل سیر مهمانت کنند مشت کردن ضریح را. اشکها هم حال خودشان را نمی فهمند ، بعضی همان پشت چشم مانده و خجالت می کشند خودی نشان بدهند.بعضی به زور خودشان را تا گونه ها می رسانند و در جا خشکشان می زند، اما بعضی هاشان با تلاش خودشان را پرت می کنند سمت ضریح. به آنجا که نمی رسند ولی همین که روی سنگ های سفید و زرد مرمری کف حرم می افتند و زیر دست و پا له می شوند برایشان افتخار است.
-خودت می دونی چرا اومدم ... من که یه دل سیر زیارت کرده بودم اونم کنار شوهر خدابیامرزم . اما ... امروز دیگه از اون زیارت ها خبری نیست . آخه تنهایی که زیارت به دلت نمی شینه اونم توی این دیار غربت . الهی قربونت برم که درد غریبی را چشیدی دیگه خودت خوب می فهمی دارم چی میگم.می دونم اینجا حرمت داره ، جای دعا و ناله و قران و نمازه . اما اینم می دونم که درد همه را می دونی . آبروی کسی را هم نبرده و نمی بری .حاجت این زن تنهای غریبم خودت بده.
سارا خودش را ول کرده بود میان جمعیت. تن لاغر و نحیفش داشت مچاله میشد. چادر سیاهش داشت از سرش می افتاد ، با یک دستش محکم چادر سیاهش را چسبیده بود تا از سرش نیافتد و با دست دیگر خودش را توی موج جمعیت قل میداد. انعکاس سبزی ضریح چشمهایش را رنگی تر می کرد. زمزمه های زائرا توی گوشش می پیچید . هر کس به زبان خودش داشت با امام (ع) صحبت می کرد. اولین بار بود جرات پیدا کرده بود بیافتد توی ازدحام. آن هم با آن وضعیتی که داشت. هر دفعه دردی توی شکمش می پیچید ، دردی جانکاه. حتی اون یک هفته ای هم که هر روز میامدند زیارت، گوشه ای کنار می ایستاد و با چشمهای خیس نگاه می کرد. می ترسید جلوتر برود ... یعنی ترس که نه اما می دانست که از همانجا هم می شود زیارت کرد. از همانجا هم می شود سلام داد. چشمهایش را بست ، احساس کرد دستی دستهایش را گرفت و محکم فشار داد.
-دخترم زیارت این نیست که بری بچسبی به ضریح. از همینجا هم دستت را بزار روی سینه و سلام بده.
صدای بابا رضا بود. یادش بخیر بچه که بود و با بابا رضا می آمدند زیارت ، وقتی دستش را می گرفت محکم و می آورد توی مردانه. به ضریح که می رسیدند دوست داشت دست بابا را ول کند و بپرد وسط جمعیت . آنقدر جلو برود که دستش برسد به شبکه ها و بعد چشمهایش را ببندد و با امام رضا (ع) حرف بزند. اما بابا رضا انقدر محکم دستش را می گرفت که راه فراری نداشت.
دوباره دردی پیچید توی شکمش. چادر را ول کرد و شکمش را گرفت. نفسش به شماره افتاده بود. کمرش هم به درد آمده بود. پاهایش دیگر جان نداشت. جمعیت سر پا نگاهش داشته بود. نگاهش افتاد به نور سبز داخل ضریح ، جلوتر که آمد بند سبزی را دید که به شبکه های ضریح بسته شده بود ، یادش آمد دوران بچگی و قصه های مادربزرگش را.
-دخترم امام رضا(ع) گره های زیادی را باز می کنه و همیشه حاجت همه زائراش را میده. رسمه که هر کس حاجت داره یه پارچه سبز می بنده به ضریح آقا یا به پنجره فولادش. وقتی حاجت روا بشه اون گره سبز خود به خود باز میشه . این علامت اجابته.
احساس کرد حرم دارد می چرخد. چشمهایش گم شد در نور سبز و حالا داشت سیاهی می رفت. زمزمه های زائرها همه با هم توی گوشش دنگ دنگ می زد. چشمهایش را بست و دوباره یک لحظه باز کرد. گره سبز از روی ضریح افتاده بود زیر دست و پا. چشمهایش این بار خودشان بسته شدند.
***
از درمانگاه حرم که مرخص شد ، مستقیم آمد ترمینال و بلیط گرفت برای تهران . همه مسیر را به این فکر می کرد که چه زود از امام رضا(ع) حاجت گرفته. هنوز وارد آپارتمان نشده بود که زنگ در زده شد. صاحبخانه بود . با همان تیپ همیشگی. زیرپوش و زیر شلواری و شکم گنده برآمده . دستی به سبیلهاش کشید و آرام برایش توضیح داد که دو ماه دیگر خانه را می خواهد . پسرش زن گرفته و حالا زندگی اشان را باید از همین خانه شروع کنند. هر چه باشد جلوی چشم پدر و مادر زندگی را شروع کنند خیال آنها هم راحت تر است. حق داشت . توی این دوره و زمانه خیلی باید مراقب بود. از فردا باید می افتاد دنبال خانه. اما با کدام پول ؟تلفن را برداشت و شماره را گرفت.
-سلام مینا جان!
-سلام سارا خانوم ، چه عجب یادی از ما کردی ؟
-امروز از مشهد برگشتم!
-زیارتت قبول باشه.
-ممنون ، می خواستم راجع به کارگاه ... یعنی هنوز خیاط می خواهید ؟
-آره عزیزم . چه عجب بالاخره راضی شدی افتخار بدی به ما.
قرار را گذاشتند و سارا در کارگاه خیاطی مشغول به کار شد. چاره ای نداشت . بالاخره باید کار می کرد تا هزینه های زندگی اش را بدهد. روزها کار می کرد و شبها را با کابوس سپری می کرد . کابوس آن شب لعنتی . شبی که همه زندگی اش بر باد رفت . همان تصادف هولناک. بعضی وقتها با خودش می گفت کاش هیچ وقت به مشهد نرفته بودند. آخر آن زیارت به این می ارزید که شوهرش را از دست بدهد؟ یک ماهی طول کشید تا یک اتاق اجاره کند و از دست صاحبخانه قبلی خودش را خلاص کند.همه چیز داشت خوب پیش می رفت تا اینکه سر و کله آن حالت تهوع های لعنتی پیدا شد.
-باید یه دکتر بری ، یه آزمایشی چیزی می نویسه .
-آزمایش ؟ آزمایش...
به این فکر نکرده بود. یعنی .... یعنی میه که هنوز بچه سالم باشه. نه . باور نمی کنم.
***
برگه آزمایش را داد دستش و گفت :
-شیرینی یادتون نره ، جواب مثبته.
دنیا دور سرش چرخید . پاهایش سست شد و همانجا روی صندلی آزمایشگاه ولو شد.
-یا امام رضا (ع) ... اینهمه نذر و نیاز کردم به درگاهت ... اینهمه عجز و ناله کردم توی حرمت ... اینهمه غریبیتو قسم دادم ... آخرش که چی ؟ حالا من با این بچه ، چه خاکی توی سرم بریزم. من خودمم الان اضافی ام. کاشکی همون شب که اومدم توی حرم و خودم را انداختم توی فشار جمعیت ، این بچه را خلاص می کردی همه چیز تموم میشد می رفت .
به زور از جایش بلند شدو از پله های آزمایشگاه پائین رفت. هنوز هم باورش نمیشد. چقدر خوش خیال بود آن شبی که خوشحال از حرم بیرون آمد و احساس سبکی می کرد. دستش را روی شکمش گذاشت. انگار چیزی تکان می خورد. سریع دستش را برداشت.
-نه ... من نباید به تو وابسته بشم. تو بابا نداری ... بابات توی اون تصادف لعنتی رفت. منم دست تنها نمی تونم تو را نگه دارم.
نفهمید چطور خودش را به خانه رساند. مثل اینکه سرنوشتش توی سربالائی رقم خورده بود.کم کم داشت روبراه میشد و سختی های گذشته را فراموش می کرد که حالا دوباره این مهمان ناخوانده. سرش را تکیه داد به دیوار و نگاهش از پشت پنجره اتاق افتاد به آسمان. ستاره ها آرام می درخشیدند و خودشان را برای آدمها لوس می کردند.
-خوش به حال این ستاره ها . خودشون هستند و خودشون. نه اونا با کسی کار دارن و نه کسی با اونا. هر وقت میخوان میان بالای آسمون ، هر وقت هم نخوان میرن پشت کوهها و قائم می شن.
همانطور که گوشه اتاق نشسته بود پلکهاش سنگین شدند و خوابش برد.
***
دو سه ماهی گذشت و موعد زایمان داشت نزدیک تر میشد. یکی از روزها که به سمت خیاطخانه می رفت اطلاعیه روی دیوار نظرش را جلب کرد. شماره تلفن را روی برگه ای یادداشت کرد. چند قدمی جلوتر رفت . از خودش خجالت کشید. اشک در چشمهایش حلقه زد. برگه را از کیفش بیرون آورد و مچاله کرد و انداخت کنار پیاده رو. تمام روز پشت چرخ خیاطی حواسش به اطلاعیه روی دیوار بود. خرید نوزاد با قیمت عالی ! غروب که به سمت خانه میرفت دوباره رسید به اطلاعیه. شماره را برداشت.
-بیست ساله ازدواج کردیم. بعد از چند سال فهمیدیم که بچه دار نمیشیم. هر چه دکتر درجه یک بود توی ایران رفتیم اما فایده ای نداشت. انگار قسمت نبود خنده های بچه بپیچه توی خونه ما. یک عمر توی یه خونه سوت و کور خوردیم و خوابیدیم و دم نزدیم. دیگه خسته شدیم از این روزها و شبهای تکراری. همینجور پشت سر هم می اومدن و میرفتن و به ما نیشخند میزدن. تا اینکه تصمیم گرفتیم یه بچه بیاریم و بزرگ کنیم. هیچ کدوم حوصله کارهای قانونی و بهزیستی و این رفتن و اومدن ها را نداشتیم. اومدیم تهران و اطلاعیه زدیم توی شهر، تا یه نوزاد بخریم و برگردیم مشهد. حالا شما هم خیالت راحت باشه. نمیزاریم توی دل بچه ات آب تکون بخوره . همه زندگی و اموال و ثروت ما در اختیار این بچه است. محمد رضا میشه همه زندگی ما .
***
-خدایی خودت می دونی که هیچ راهی نداشتم جز این. آخه من یه زن تنها بدون کس و کار خرج خودم را هم به زور دارم در میارم. نمی خوام ... نمی خوام بچه ام سختی بکشه. نمی خوام دربه دری بکشه ... نمی خوام تلخی بی پدری را حس کنه . مگه خودم نبودم. توی مدرسه از همون روز اول وقتی گفتن اسامی پدرهاتون را بگید بغض کردم ، بغضی که اندازه یه کوه وایستاد جلوی گلوم و نزاشت حرف بزنم. آخه اسم بابائی را باید می گفتم که ندیده بودمش. بابائی که همون روزهای اول تولدم رفته بود. نمی خوام. نمی خوام بچه ام حس تلخ بغض بی پدری بیافته توی گلوش ... بیافته توی جونش و آروم آروم نفسش را بگیره. بچه ام را می سپارم به امام رضای غریب. حکمتی بوده که بره مشهد و اونجا بزرگ بشه. حالا که خود آقا نگهش داشته خودشم از این به بعد هواشو داره.
***
جمعیت از این سو به آن سو کشیده می شود. همه در تلاشند تا دستشان را برسانند به شبکه های ضریح. رنگ سبزی از درون ضریح چشمها را می زند. سارا آرام گوشه ای ایستاده و به دیوار تکیه داده. اشک از گوشه چشمش قل می خورد و می افتد پائین روی سنگهای مرمر کف زیارت. دست دخترش فاطمه را محکم تو دستهایش فشار می دهد.
-مامان جون بزار برم جلوتر ... می خوام دستم را بکشم به ضریح.
-نه مادر از همینجا هم میشه سلام داد و زیارت کرد. از همینجا هم میشه با امام رضا (ع) حرف زد.
توی جمعیت نگاهش گم می شود . دنبال گمشده ای می گردد. نگاهش می افتد به زنی جوان که میان جمعیت از این سو به آن سو پرت می شود و اشک میریزد. زن با یک دست چادرش را محکم گرفته و دست دیگرش را روی شکمش گذاشته است. انگار از چیزی محافظت می کند.از کفشداریکفشهایشان را می گیرند و به صحن می روند. نزدیک پنجره فولاد جمعیتی ایستاده اند. چشمش می افتد به پارچه های سبزی که به ضریح بسته شده اند. دست می برد توی کیفش و پارچه سبزی را بیرون می آورد. همانطور که محکم دست دخترش را گرفته خودش را می اندازد لابلای جمعیت و جلو می کشد . میرسند به شبکه های پنجره. پارچه را گره می زند به پنجره و آرام زیر لب زمزمه می کند.
-یا امام رضا (ع) ! الان بیست ساله ندیدمش. خودت می دونی که چاره ای نداشتم اون روزا. خیلی به شما بد کردم. فکر می کردم حاجتم را ندادی اما بعد از این که بچه ام را نگه داشتی و اون آقا و خانوم را سر راهم گذاشتی ، زندگی من را زیر و رو کردی. از همون پول بود که صاحب همه چیز شدم. خونه و مغازه و بعدش هم که شوهر کردم و حالا هم که این دختر را بهم دادی. از زندگیم راضی ام آقا . فقط ... فقط یه بار دیگه رضام را ببینم. اون خوابی که هفته پیش دیدم همینجا بود. پشت همین پنجره . داشت حیاط صحنت را جارو می کرد.
خودشان را از فشار جمعیت می کشند بیرون و کمی عقب تر می ایستند. دست دخترش را هنوز محکم گرفته. کمی کنارتر خادم جوانی صحن را جارو می زند. چشمهایش انگار آشنا هستند. نمی تواند نگاهش را از او بردارد. از درب ورودی صحن خانمی چادر به سر می آید و به جوان نزدیک می شود.
-رضا جان ! چرا مادر تلفنت را جواب نمیدی؟ بیا بریم مادر پدرت منتظره جلوی در.
انگار حرم دور سر سارا می چرخد. چشمهایش سیاهی می روند. چند قدمی عقب می رود و تکیه می دهد به دیوار سقاخانه.
-چی شد مامان سارا؟ برم برات یه لیوان آب بیارم؟
فاطمه دست مادرش را رها می کند و می رود به سمت سقاخانه.
-خودش بود. همون خانوم بود. قیافه اش اصلا عوض نشده بود. اونم ... اونم رضای من بود. یا امام رضا (ع) قربونت برم آقا . قربون خادمات برم آقا. رضای من نذر تو آقا.
-بیا مامان این لیوان آب را بخور. از سقاخونه امام رضا (ع) ریختم برات.
لیوان آب را روبروی صورتش می گیرد. قطره اشکی از گونه اش داخل آب می افتد. انگار یاد چیزی می افتد. نگاه می کند به پنجره فولاد. گره های سبزی که به آن بسته شده. دنبال گره خود می افتد. پیدایش نمی کند. گرهی زیر دست و پای زائرها افتاده است.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای حمید صادقی سلام

«وسوسه‌های حرم» را خواندم. عمده ترین مشکل این اثر گم شدن خط روایت اصلی در روایت‌های فرعی فراوان است. لطفا یک بار دیگر به آن نگاه کنید و ببینید مشکل اصلی زن داستان کدام است؟ زنی که در حرم امام هشتم حاجتی ویژه دارد؟ زنی که شوهرش را در حادثه تصادف از دست داده؟ زنی که بعد از مرگ شوهرش متوجه می‌شود باردار است؟ زنی که صاحبخانه او را جواب کرده؟ زنی که می‌خواهد در خیاط‌خانه مشغول به کار شود؟ زنی که می‌خواهد فرزندش را بفروشد؟ زنی که در حرم امام هشتم پسرش را بعد از بیست سال پیدا می‌کند؟ ... می‌بینید چقدر حادثه در این اثر کوتاه گنجانده‌اید؟ چند مشکل سر راه شخصیت اصلی قرار داده‌اید؟ مخاطب قرار است شاهد رویارویی و کشمکش زن با کدام‌یک از این‌ها باشد؟ هر کدام از این ماجراها می‌توانند طرح‌واره داستان مجزایی باشند و بعضی از آن‌ها اصلاً برای داستان بلند مناسب‌ترند تا داستان کوتاه. داستان را با صحنه خوبی شروع کرده‌اید و اثر دارد با فضاسازی مناسبی پیش می‌رود اما یکدفعه بعد از دعای زن پای ضریح، یعنی بعد از یک‌سوم ابتدایی آن، همه چیز به کلی‌گویی‌های شتابزده می‌رسد و به همان کلی‌گویی‌های کلیشه‌ای ختم می شود. یکی از توصیه‌های کارآمد در داستان‌نویسی بخصوص در نوشتن داستان‌های کوتاه، پرهیز از زمان تقویمی طولانی است به این معنی که زمان تقویمی روایت داستانی را تا حد ممکن کوتاه کنید. تلاش کنید داستانی بنویسید که در یک روز، در یک نیمروز و یا حتی در یک ساعت اتفاق افتاده باشد. طولانی کردن زمان تقویمی باورپذیری اثر را به شدت مخدوش می‌کند. مثلاً در ابتدای این داستان با سارای باردار روبرو هستیم و در پایان، با سارایی که بیست سال پیرتر شده و دنبال پسر بیست ساله‌اش می‌گردد که به کار کوتاه‌نویسی نمی‌آید. نکته دیگر اینکه وقتی سارا در حرم برای پیدا شدن پسرش دعا می‌کند و بلافاصله زنی را می‌بیند که پسرش را به او فروخته بود و پسر را پیدا می کند، روح کار از دست می‌رود؛ مثل این است که مخاطب را دست کم گرفته باشید. متوسل شدن به حوادث اتفاقی، یعنی ضعف پیرنگ، یعنی افتادن به دام کلیشه‌های سانتی‌مانتال، یعنی سقوط باورپذیری آن. پیشنهاد می‌کنم روی انتخاب یک حادثه اصلی، یک کشمکش، یک زمان و یک مکان محدود متمرکز شوید و برای دست یافتن به پرداخت داستانی تمام و کمال، داستان‌های خوب زیاد بخوانید و بسیار تمرین و تلاش کنید. امیدوارم در پایگاه نقد داستان خواننده داستان‌های خوب شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
آناهیتا آروان » 26 روز پیش
منتقد داستان
سلام. امیدوارم همچنان خواننده داستان های فراوان و قابل بحث شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می کنم.
حمید صادقی » شنبه 28 مهر 1397
سرکارخانم آروان ... بسیار ممنونم که وقت گذاشتید و داستان بنده را خواندید. بسیار بسیار استفاده کردم و حتما داستان را با توجه به نظرات خوب شما بازنویسی و ارسال خواهم کرد. با سپاس فراوان ... حمید صادقی

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.