همه قورباغه‌هایی که من می‌شناسم




عنوان داستان : عطر
نویسنده داستان : شمیم توپچی

قورباغه کنار برکه روی تخته سنگی پا روی پایش انداخته بود و به سیگارش پک میزد. سمت دیگر برکه بوته ی تمشکی بود که تازگی ها میوه داده بود و قورباغه با حسرتی به دونه های براق و سیاه رنگ تمشکها خیره شده بود. قورباغه پک عمیقی به سیگارش زد و باز به تمشکها خیره شد. تمشک ها برای قورباغه یادآور دورانی بودند که قورباغه توی عطرفروش پایین یک برج بزرگ و لوکس در بهترین نقطه ی شهر کار می کرد. یکی از عطرها بوی گس تمشک های وحشی رو داشتد که هرهفته زنی می اومد و یک شیشه از اون عطر گرون قیمت می خرید و قورباغه زن را تماشا میکرد. قورباغه خیره به تمشکها پک عمیقی به سیگارش زد و یاد آخرین روزی افتاد که زن با مردی آراسته وارد عطرفروشی شد و عطر گرون تری رو برای زن خرید. قورباغه آخرین پک رو به سیگارش زد و شیرجه زد توی آب برکه.
نقد این داستان از : بهاءالدین مرشدی
خانم توپچی عزیز باز هم درود
این‌که داستان دیگری از شما می‌خوانم باعث خوشحالی من است. ابتدا باید بگویم داستان را چندین بار خواندم. چندین لایه برای من باز کرد. اول که داستان با این حجمی که داشت کمی سنگین بود. یعنی کوتاهی و سنگینی کنار هم قرار گرفته بودند احساس می‌کردم دارم یک داستان خیلی بلند می‌خوانم. وسط‌های داستان شک کردم که شاید حواسم پرت است و همین شده که داستان کشدار به نظر می‌آید، بازگشتم و دوباره خواندم. بعد درگیر روابطی شدم که ایجاد کرده بودید. قورباغه و طعم تمشک‌ها و عطرشان و مغازه و زن و عطر و مرد و باز هم عطر و پک سیگار و برکه. دنیایی ساخته‌اید که باید آدم دست به کشف روابط بزند. من خیلی وقت‌ها وقتی روابط را در داستان متوجه نمی‌شوم به زیبایی متن رجوع می‌کنم. این‌جا هم همین اتفاق رخ داد. نمی‌دانستم چه ارتباطی بین این عناصر هست اما می‌دانستم با تصویری سورئال مواجه هستم که مرا درگیر خودش می‌کند. به این تصویر بسنده می‌کنم که قورباغه زمانی در عطرفروشی کار می‌کرده. این تصویر برایم بدیع است. هم وجه انسانی به او می‌دهد و هم وجهه همان قورباغه‌ای که در یک شهر قورباغه‌ای عطرفروش بوده است. اما باید بگویم اگر ربط منطقی‌ای با هم داشتند من متوجه آن‌ها نشدم. فقط تصاویری که ساخته‌اید برایم جالب بود.
اما داستان شما مرا به دو تا داستان پرت کرد که قورباغه دارند. یکی قصه‌ای بود که مادربزرگ پدرم برایم تعریف می‌کرد. اسمش بود «بک‌بکک قاسم». ما به قورباغه بک‌بکک می‌گوییم. ماجرای مردی بود که از دست زنش فرار می‌کرد و روزها به کنار برکه‌ای می‌آمد و عاشق یک قورباغه شده بود. زنش به مردش شک کرد و او را تعقیب کرد تا فهمید شوهرش روزها کجا می‌رود. بعد خودش کنار برکه رفت و قورباغه را صدا زد و قورباغه از همه جا بی‌خبر هم جستی زد و در دامان زن نشست و زن هم قورباغه را به شدیدترین وجه تنبیه کرد.
یکی دیگر هم قصه‌ای است به اسم «الهی مرگ بگیری قورباغه» نوشته خودم که در کتاب «رویای این پاریسی دیوانه» منتشر شد و ماجرای یک قورباغه است که می‌خواهد از یک طرف خیابان به طرف دیگر خیابان برود و در همین رفتن است که ماشین او را له می‌کند.
از این خاطره‌ها و داستان‌ها که بگذرم باید بگویم داستان شما طرح قابل قبولی دارد. ساختاری که ایجاد کرده‌اید جا را برای مخاطب باز می‌گذارد که به آن خوب فکر کند. به دنبال روابط بگردد و فضای ناآشنایی که ایجاد شده مخاطب را همراه خودش کند.
اما بگذارید توصیه‌ای به شما بکنم. آن هم نه در پرداخت داستان بلکه در رسم‌الخط و زبانی است که انتخاب کرده‌اید. اگر در پرداخت خوب عمل کرده باشید اما در زبان روایتگری‌تان خوب عمل نمی‌کنید. وقتی از زبان محاوره استفاده می‌کنید مرا دچار دست‌انداز می‌کنید. داستان به این کوتاهی را می‌شود با زبان معیار نوشت. خواندنش هم شیرین‌تر می‌شود. این تکه از داستان‌تان را ببینید: «قورباغه کنار برکه روی تخته سنگی پا روی پایش انداخته بود و به سیگارش پک می‌زد. سمت دیگر برکه بوته‌ی تمشکی بود که تازگی‌ها میوه داده بود و قورباغه با حسرتی به دونه‌های براق و سیاه رنگ تمشک‌ها خیره شده بود.»
«دونه‌ها» در انتهای این خط خواندن را دچار مشکل می‌کند. چرا از «دانه‌ها» استفاده نمی‌کنید؟ نیمی از داستان را با زبان معیار نوشته‌اید و یکباره از یک‌جایی خودتان را رها کرده‌اید و قید معیار را زده‌اید و با محاوره ادامه داده‌اید. این نکته را حتما جدی بگیرید. اگر از «رو» به جای «را» استفاده می‌کنید همه جا «رو» باشد. یا «گرون» که به جای «گران» استفاده شده است. این‌ رفت و آمدهای بی‌دلیل زبانی خواننده را دچار دست‌انداز می‌کند. خواندن سخت می‌شود. هنگام خواندن همه محاوره‌‌نویسی‌ها را تبدیل معیار کردم تا برای خواندن اذیت نشوم.
با این‌همه داستان تاثیرگذاری به لحاظ فرم خواندم. در عین کوتاهی روابط و فضا خوب پیش رفته بودند. منتها اگر جای شما بودم برخی کلمات دیگر را هم حذف می‌کردم. مثلا در همان جمله‌ای که در بالا از داستان شما آوردم کلمه «به‌تازگی» ضرورتی ندارد. نه ضرورت دارد و نه کارکردی دارد. «به‌تازگی» باری به داستان شما اضافه نمی‌کند و جای دیگری هم کاربردی ندارد. یعنی از این کلمه بعدا هیچ استفاده‌ای نمی‌کنید. «سمت دیگر برکه، بوته تمشکی میوه داده بود.»

منتقد : بهاءالدین مرشدی

متولد استهبان كارشناسی ارشد رشته نمایش، گرایش ادبیات نمایشی دبیر سه دوره جایزه داستان بیهقی



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.