داستان کجاست؟




عنوان داستان : پیاده رو
نویسنده داستان : علی معتمدی

همیشه حرفش این بود که خودش باید پیش بیاید و می گفت این چیزها، همیشه شروعی غیر منتظره دارند. و خوب می دانست که یک روز دیر یا زود جایی و جوری سبز خواهد شد تا سراغش را بگیرد، حتی اگر آن روز یک بعد از ظهر خسته تابستان و آن جا، پر هیاهوترین پیاده روی خیابان شهر باشد. همان مسیر همیشگی که هر روز می رفت و می آمد و هیچ وقت حتی یک بار هم با بشری چشم توی چشم نشده بود، نمی خواست و شاید نمی توانست بشود. ولی خب انگار آن روز فرق می کرد.

وقتی از دور در افق پیاده رو دیده بود که یک جفت چشمان درشت سیاه که پشت گیسوانی گم شده در باد، طوفانی به پا کرده بودند و پیاده رو را درمی نوردیدند و پیش می آمدند، از همان چند قدمی چه آسان دل داده بود و دلش بی اراده اعتراف کرده بود که “خودش است“. همانی که همیشه همه جا جز پیاده رو به دنبالش گشته بود و پیدایش نکرده بود. حالا دیگر چشم هایش را خوب باز کرده بود و پلک هم نمی زد تا نزدیک و نزدیک و نزدیکتر شود. تا حتی لحظه ای را هم هدر نداده باشد. تا ثانیه ها را از آن خودش کند، پیاده رو را از حرکت نگاه دارد و سنک فرش خیابان را فتح کند. چشمان سیاه غلتانش را می دید که از دور می درخشیدند، می غلتیدند و یقین داشت که آفتاب هم در برابرشان شجاعت آفتابی شدن نخواهد داشت. آن روز آن چند قدم پیاده روی برایش چه صبور و سنگین گذشته بودند و آن ثانیه بی تکرار که شانه به شانه و چشم در چشم عبور کرده بودند، دیدن تبسم معصومانه لب هایش، مهر تایید دیگری بر داستانش زده بود.

ایستاد، همان جا، وسط پیاده رو. و بی اراده چرخید و حالا داشت پشت سرش را نگاه می کرد. چند ثانیه بیشتر نگذشته بود که ردش را دوباره با نگاهش زد. باید می رفت تا می رسید و رو در رو حرفش را می زد و کار را تمام می کرد. و رفت تا کار را تمام کند. تن به موج جمعیت داد و مثل غریقی شنا کنان خود را به ساحل نجاتش نزدیک تر می کرد. تا نزدیک شد. خیلی نزدیک. یک شانه بیشتر نمانده بود که ایستاد. خودش ایستاد. قلبش ایستاد. پیاده رو ایستاد. و همان جا وسط پیاده روی سرد نشست. چشمانش را بست. آفتاب قلبش غروب کرده بود. کاش ندیده بود. تیزی برنده برق نگین در آن انگشت بی رحم دستی که چپ بود، هنوز که هنوز است چشمانش را بد می سوزاند.
نقد این داستان از : مصطفی خرامان
جناب آقای معتمدی
سلام و درود
نثر و زبان‌تان نسبتاً خوب است. سوژه‌ای هم که به آن پرداخته‌اید قابل توجه و از مسائل روز جوانان است. عاشق شدن در یک نگاه و ...
اما متاسفانه داستان شکل نگرفته است. شخصیت اصلی شما که خیلی هم خوب معرفی نمی‌شود، چند سالش است و چرا معتقد است که: «خودش باید پیش بیاید و ...»
تو پیاده‌رو دختری را می‌بیند، خوشش می‌آید می‌رود دنبالش، حلقه را دستش می‌بیند و جا می‌زند. داستان کجاست؟ درگیری، خواسته و مانع چی هستند؟
من به عنوان مخاطب چرا باید نگران شخصیت شما باشم که به خواسته‌اش می‌رسد یا نه. اصلا خواسته‌اش چیست؟
من اگر جای شما بود داستان را از جای شروع می‌کردم که پسر دلباخته می‌خواهد بفهمد حلقه راست است یا دروغ. دختران زیبا این کار را می‌کنند (توصیف‌تان از دختر خوب است منهای چشم‌های غلتان یا چشمان سیاهی که پشت گیسوان گم شده در باد ...) که کسی مزاحم‌شان نشود. آن‌وقت ما سماجت در تقدیر از زیبایی را می‌دیدیم.
شخصیت اصلی‌تان دلچسب نیست، برای همین داستان‌تان شکل نمی‌گیرد.
دیدگاه نویسنده هم درباره‌ی عشق در یک نگاه مهم است؛ به شرط آنکه ما به عنوان مخاطب این دیدگاه را درک کنیم.
مطمئنم شما می‌توانید داستان‌های بهتری بنویسید.

منتقد : مصطفی خرامان

مصطفی خرامان، 1334 / تهران / کارشناسی ارشد عضو هیات مدیره‌ی انجمن نویسندگان کودک و نوجوان (شش دوره: چهار دوره بازرس، یک دوره خزانه‌دار، یک دوره دبیر) • عضو شورای نویسندگان سروش نوجوان (1368 ـ 1371) • عضو شورای مرکزی و دایمی جشنواره‌ی حبیب ...



دیدگاه ها - ۳
سعید حسین پور » یکشنبه 16 مهر 1396
یک جفت چشمان درشت سیاه غلطه. یک جفت چشم درشت سیاه. این جوری که شما نوشتی یعنی چار تا چشم، شایدم بیشتر...
کوروش جعفریزاده » پنجشنبه 13 مهر 1396
سلام.به نظر من اغلب نویسندگان تازه کار مثل خود من قبل از اینکه به معنا و ساختار و اصول داسنان بپردازیم مجذوب ادبیات و نثر و بازی با واژه های زیبا می شویم و این آفت بزرگی ست که می بایست با توجه به اصول اولیه و زیر بنای یک داستان کوتاه و ایجاد یک طرح منسجم از بازی بی دلیل و غیر ضروری با واژه ها پرهیز نماییم .موفق باشید .کوروش .
علی معتمدی » چهارشنبه 10 آبان 1396
ممنون کوروش جان

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.